ترانه ی اعزام

استاندارد

سلام. ترانه ی اعزام را چند سال پیش سرودم. بعد از حواشی نامه ی منتشر نشده ی امام درباره ی جنگ توسط آقای هاشمی. ترانه اعزام بدل غزلی بود که این گونه آغاز می شد :

نامه ی امام رو شده ولی، نامه ی تو رو نمی شود پدر
متن نامه های نانوشته رو، درد آبرو نمی شود پدر

و این گونه به پایان می رسید :

بازهم حکایت همیشگی، سنگ سرد قبر تو مقابلم
من صدا و تو سکوت و من صدا، این که گفت و گو نمی شود پدر

و در این میان مابقی غزل به مذبح رفته بود و جایش را به ترانه ی اعزام داده بود. به بهانه ی  این روزها بخوانیدش. همین

شال و کلا می کنی بری تنهام بذاری
کفشاتو پا می کنی بری تنهام بذاری

برق چشات داد می زنه این دم رفتن
اخماتو وا می کنی بری تنهام بذاری

من جیک و جیک می کنم برات شاید بمونی
تو ما و ما می کنی بری تنهام بذاری

وقتی می گم که بعد تو بی کس و تنهام
همه رو صدا می کنی بری تنهام بذاری

هول و ولا می کنم بری تنها بمونم
عشق و صفا می کنی بری تنهام بذاری

تو بغض و هق هقام می گم برو به جهنم
جدی نیگا می کنی بری تنهام بذاری

از صد تا نفرین رو دلم بیشتر می مونه
منو که دعا می کنی بری تنهام بذاری

اگه نمی خواد خب نمی رم پیشش می مونم !
همه را سیا می کنی بری تنهام بذاری

به پام میفتی که بذار از تو جداشم
شا را گدا می کنی بری تنهام بذاری

دارم می فهمم زیر لب داری چی می گی !
خدا خدا می کنی بری تنهام بذاری

تا حرف رفتن می زدی همش می گفتم :
چه غلطا می کنی بری تنهام بذاری !

خیال نکن با عشوه هات بز بز قندی
تخم طلا می کنی بری تنهام بذاری

امید می دادم به خودم درسته تخسی
شرم و حیا می کنی بری تنهام بذاری

میای بغل می کنی منو گریه م می گیره
خودتا جدا می کنی بری تنهام بذاری

ساکتو می ذاری رو زمین ، سرتا رو زانوت
اینجوریا می کنی بری تنهام بذاری

بهت می گم اگه بری کی بر می گردی !؟
حالا حالا می کنی بری تنهام بذاری

هدیه می دی به گونه هام لبهای سرخت
عهدتو وفا می کنی بری تنهام بذاری

یه تیکه کاغذت می دم : به جون هرکی …
نخونده تا می کنی بری تنهام بذاری

گریه ت می گیره و منو این دم آخر
انگش نما می کنی بری تنهام بذاری

لبم می لرزه ، تو چشام اشک و گدازه س
آتیش به پا می کنی بری ….  تنهام بذاری ….

قبرستان

استاندارد

سلام. این متن را برای فرهنگ سرای بهشت زهرا نوشته بودم. با نام مستعار سر از همشهری آیه درآورد. همین

از فلسفه رفتن سر مزارها و قبرهای مرده ها  ، بیشتر برایمان عبرت گرفتنش را گفته اند ، گفته اند می رویم که پند بگیریم ، به خودمان بیاییم ، تلنگری بخوریم و از خواب بیدار شویم ، منظورشان خواب غفلت است . همان خوابی که مدام خمیازه اش در دهان ما می نشیند از بس که جاده ی زندگی اغلب یکنواخت و روزمره و کسل کننده می شود ، خوابمان می گیرد ، خمیازه می کشیم و چرت می زنیم . خواب غفلت ، خمیازه ی غفلت و چرت غفلت . قبرستان رفتن مثل یک دست انداز ، مثل یک پیچ تند ، مثل رسیدن به یک شهر و آبادی پس از ساعت ها راندن در بیابان و کویر ، مثل یک کف دست آب خنکی که به صورت می خورد  ، مثل نسیمی که با پایین دادن شیشه ی ماشین دم کرده صورت آدم را نوازش می دهد ، مثل یک چایی قند پهلو خواب را از سر آدم می پراند – خواب غفلت را – این را درست می گویند .

شاید در قبرستان پایمان به لبه ی سنگ قبری گیر کند و ناخواسته چشممان به عکسی بیفتد که عکس خود ماست ، دستمان روی خاک های سنگ قبری بلغزد که نام خودمان بر رویش حک شده باشد ، شاید برای مرده ای فاتحه بخوانیم که خود ماییم با فاصله ای که زمان میان ما انداخته است . ما همان آدم توی قبریم با فاصله ای زمانی مبهم و رمز آلود که دست بالایش را به سختی بتوان بیشتر از هفتاد یا هشتاد سال حدس زد و دست پایینش را روی صدم ثانیه اش هم نمی توان حساب کرد . شرایط سختی ست . ترکیبی از انتظار و اضطراب . هر آن ممکن است صدایمان کنند ، در قبرستان آدم می تواند زمان را – فاصله را – از میان بردارد و سر قبر خودش بنشیند ، سر قبر خودش که نشست یادش بیاید که چقدر دلش برای خودش تنگ شده بوده است ، چقدر تا زنده بوده و نفس می کشیده قدر خودش را ندانسته و حالا که مرده است به یاد می آورد که چه آرزوها که برای خودش نداشته است . در قبرستان آدم می تواند خودش برای خودش گریه کند ، یک دل سیر ، سر قبر خودش از تنهایی هایش بگوید ، از غم ها و غصه هایش ، چنگی بزند و رشته ی بغض های گره خورده توی حنجره اش را پاره کند ، سنگ صبور که گفته اند اصل جنسش همان سنگ قبر خود آدم است ، سفره ی دل را که پیش هر کسی نمی توان باز کرد ! شاید هم البته سنگ قبر خودت را پیدا نکردی آنوقت دنگت گرفت که سنگ قبر خودت را پیدا کنی و رویش را با اشتیاقی عجیب بخوانی که مثلا نوشته شده است جوان ناکام یا بزرگ خاندان !؟ علت مرگ را چه نوشته اند !؟ بر اثر سانحه ی تصادف ، بیماری ، سقوط هواپیما یا … !؟ شاید هم به روی خودشان نیاورده باشند و از کنارش گذشته باشند . شاید هم اصلا شهید شده باشی و راه را اشتباه آمده باشی !؟ اگر سنگ قبرت را میان مرده ها پیدا نکردی بد نیست یرس هم به قسمت شهدا بزنی ! خدا را چه دیدی !؟ شاید سنگ قبرت را آن جا پیدا کردی .

قرستان جای عجیب و غریبی ست ! ظاهر اسمش بوی غم می دهد ، بوی افسردگی ، بوی مردگی ، بوی سکوت و رکود و پوسیدگی . پا که دورن آن می گذاری اما انگار ماجرای دیگری در کار است . اینقدر این ماجرا عجیب و غریب است که در روایات ما آمده است  هنگام مواجهه با رنج ها و دردهای بزرگ ، هنگام سینه به سینه شدن غم ها و غصه های استخوان سوز و هنگام دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و سختی های طاقت فرسا سری به قبرستان ها بزنید .  توی قبرستان دلت باز می شود ، قربستان که می روی انگار لب یک رودخانه ی جاری و پر آب نشسته باشی و آب هی بیاید و برود و تو از این آمدن و رفتن کیف کنی و حتی وسوسه بشوی که پاچه های شلورارت را بالا بزنی و پایت را داخل خنکای آبی که با شتاب می رود بگذاری و مست شوی و بگویی هوم م م م م  . بگویی هااااااااای . قبرستان همان رودخانه است که همه چیز در آن می آید و می رود . آدمنش را تاریخ تولد روی سنگ های قبر نشان می دهد ، رفتشن را تاریخ وفات . اگر آمدن ها نبود دنیا می شد کویر ، بیابان ، خشکزار ، اگر رفتن ها نبود دنیا می شد گنداب ، مرداب ، باتلاق . حالا دنیا یک رودخانه است که می آید و می رود ، همه چیزش ، حتی خوشی هایش ، به خاطر همین گفته اند در هنگام  سر خوشی ها و جیک جیک مشتان کردن ها و کبکتان خروس خواندن ها هم به قبرستان سری بزنید . آنجا یادتان می آید که این خوشی ها هم می گذارند ، این قهقهه ها و چل چلی ها هم می گذرد ، این منم منم ها ، در قبرستان یادت می آید که تو همان رودخانه ای هستی که دارد می رود ، تو نمی توانی جلو اش را سد بزنی ، نه تو ! از اول دنیا خیلی ها خواستند ، خودشان را به آب و آتش زدند ، نتوانستند ، سد ها را آب برد ، خودشان را خواب . توی قبرستان می فهمی که تو فقط می توانی مسیر این رودخانه را عوض کنی . به تو فقط این قدرت را داده اند که خودت تعیین کنی رودخانه ی عمرات به دریا های بی کران بریز یا به گنداب ها و مرداب های متعفن . به تو فقط این قدرت را داده اند که اجازه بدهی رودخانه ات از سر چشمه های پاک و زلال و جوشان بیاید یا پر بشود از فاضلاب ها و لجن ها . به تو این قدرت را داده اند که موّاج اما آرام حرکت کنی یا طغیان کنی و سیل شوی و دیگران را خانه خراب کنی .

قبرستان جایی ست برای امتداد دوستی ها ، امتداد انسانیت ، امتداد عاشقی ، قبرستان جایی ست که می شود حتی به سینه ی مرگ دست رد زد ، اگر که بخواهد دوستی را نیمه تمام بگذارد ، اگر که بخواهد رشته ی یک رابطه ی پر از مهربانی را پاره کند ، اگر که بخواهد آشانایی ها را به دست فراموشی و خاموشی بسپارد . رفتن به قبرستان اثبات عملی آن حرفی ست که روزی روزگاری  به دوستمان که حالا مرده و زیر تلنباری از خاک خوابیده می گفتیم دوستت دارم تا آخر دنیا ، مرگ که آخر دنیا نیست ، نه آخر دنیای من و تو نه آخر دنیای رفیقمان  زیر خاک خوابیده . رفتن به قبرستان  اثبات عملی همان حرفی ست که آن روزهای خوب دور هم بودن به مادرمان ، مادر بزرگمان ، پدرمان ، پدر بزرگمان که حالا رفته اند می گفتیم : غلامتم همه ی عمر ، نوکرتم تا نفس می کشم ، ارادت مندیم تا هستیم . آن ها مرده اند ، ما که هنوز عمر می کنیم ، ما که هنوز نفس می کشیم ، ما که هنوز هستیم . رفتن به قبرستان امتداد این دوست داشتن ها ، این عاشقی ها ، این آشنایی هاست .

هنگامی که می رویم سر قبر مرده ها آن ها خوشحال می شوند ، شاد شاد ،  این را امیرالمؤمنین می گوید ، دعا هایی که برایشان می کنیم مثل کوه هایی از نور داخل قبرهای تاریکشان می شود . این را پیامبر می گوید . مرده ها رفتن ما به قبرستات را می فهمند ، با حضور ما مسرور می شوند ، با ما انس می گیرند و بهره مند می شوند . این را امام صادق می گوید  . مرده ها که نمرده اند ! سلام های ما را می شنوند . آنوقتی که به آن ها سلام می دهیم :  السلام علی اهل لا اله الّا اللّه . سلام بر شما اهالی قبیله ی توحید و یکتا پرستی . پیامبر توی قبرستان به مرده ها اینگونه سلام می داد . مرده ها سلام های ما را می شنوند وقتی که سلام می دهیم : السلام علی اهل الجنه . سلام بر اهالی شهر بهشت . امام صادق در قبرستان ها این گونه به مرده ها سلام می داد . جواب سلاممان را می دهند ، هدیه هایی که برایشان آورده ایم را می بینند ، می گیرند ، برق شادی توی چشم هایشان می نشیند ، خیراتی که برایشان کرده ایم ، یازده تا قل هواللهی که برایشان خوانده ایم ، سوره ی یاسینی که تلاوت کرده ایم ، آیت الکرسی که زمزمه کرده ایم ، دعاهایی که برایشان دست به آسمان بلند کرده ایم و گفته ایم : خداوندا ! زمین را در اطراف پهلوهای آنان بسگتران ، روح آن ها به سوی خودت بالا ببر ، آن ها را به مقام رضوان خودت ، مقام خشنودی خودت برسان ، از باران رحمت خود آنقدر بر آن ها ببار تا تنهاییشان به حضور و وحشتشان به انس بدل گردد . ای خدایی که بر هر کاری توانایی ، امام صادق اینگونه دعا می کرد .

از قبرستان چندشمان نشود ، بدمان نیاید ، قبرستان ها را تیره و تار نبینیم ، زشت نبینیم ، از مرده ها فرار نکنیم ، همسایه های بی درد سری هستند مرده ها ، همسایه های راستگو و خوب ، آن که ترس دارد ، آن که وحشت دارد ، آن که بوی تعفن می دهد ، آن که خطرناک است آدم زنده ای ست که دلش مرده ، آدم زنده ای که دستش از آسمان کوتاه است ، آدم زنده ای که مرگ را فراموش کرده است . آدم زنده ای که مرگ را باور ندارد ، مرده ها دوست داشتنی اند . همسایه های بی دردسری هستند مرده ها ، این را از امیرالمؤمنین پرسیدند ، پرسیدند چرا همسایگی با قبرها را برگزیده اید ؟ پاسخ داد (آن ها را همسایگانی راستگو و خیرخواه یافتم . از گناه باز می دارند و آخرت را به یاد می آورند ).

بیایید قدر همدیگر را بدانیم . مرده باشیم یا زنده . همدیگر را تنها نگذاریم ، مرده ها به زنده ها سر می زنند ، از احوال آن ها خبر دارند ، نیازها و حاجت هایشان را می دانند . دل مرده ها برای اشنایان و خویشان و دوستانشان می تپد ، نگرانشان هستند ، دعاگویشان هستند ، سراغشان را می گیرند . این مهربانی باید از هر دو سو باشد . زنده ها هم باید از مرده ها سراغ بگیرند ، نگرانشان باشند ، دعا گویشان باشند ، فراموششان نکنند ، قبرستان جایی ست که آدم ها نه مرده ها را فراموش می کنند ، نه زنده ها را ، نه خدا را ،  نه خودشان را . این دو تای آخری البته از همه ی فراموشی ها  بدتر است .

از معیشت طلاب که حرف می زنیم …

استاندارد

اشاره : این متن را پیش از این ها برای دوستانی نوشتم که قصد داشتند ویژه نامه ای با این موضوع در آستانه ی سالروز سفر رهبری به قم تهیه کنند. از مابقی ماجرا و چند و چونش بی خبرم . همین

از  معیشت طلاب که حرف می زنیم از چه حرف می زنیم !؟

اول :

از معیشت که حرف می زنیم از یک مشکل همگانی در سطح جامعه مان سخن می گوییم . مشکلی که همه قبول دارند ، گرانی هست ، تورم هست ، سطح پایین در آمد ها هست ، بی کاری هست ، هزینه ی بالای اجاره ی مسکن و خوراک و پوشاک هست . برای بسیاری هزینه ی سرسام آور تحصیل خود یا فرزند هست . این یک معضل همگانی ست . با این حساب مشکل طلاب در امر معیشت آن ها را تافته ای جدا بافته از سایر اقشار جامعه قرار نمی دهد .

دوم :

از مشکل معیشت طلاب که حرف می زنیم از مشکلاتی می گوییم که با زندگی آن ها دست به گریبانند . صحبت از ساده زیستی یا زندگی تجملاتی نیست که با توصیه ی به ساده زیستی و قناعت خیال ها آسوده شود و دل ها فارغ شوند . از مشکلاتی حرف می زنیم که بر تمام شئون زندگی چنبره می زنند و اگر حل نشوند زندگی کردن را محال یا حد اقل در آستانه ی محال قرار می دهند . از مشکل معیشت طلاب که حرف می زنیم نرخ اجاره خانه ها در شهرهای مختلف را می دانیم و می دانیم که بدون سرپناهی حتی در بدترین وضعیت و  زندگی چه رنگ و طعمی خواهد داشت . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم دستمان با خرج آشناست و می دانیم اقلام اولیه و ساده ی خوراکی در طول این سال ها چگونه از سکوی پرش تورم و گرانی به اوج رسیده اند . از مشکل معیشت طلاب که حرف می زنیم گذرمان در این سال ها – خدا برای هیچ خانواده ای نخواهد – به دکتر و درمانگاه و بیمارستان افتاده است و می دانیم با وجود حمایت های بیمه ای چه هزینه های کمر شکنی را بر گرده ی خانواده ها می نشاند . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از پشت ویترین مغازه ها گذشته ایم و می دانیم حتی خرید ساده ترین و ارزان ترین لباس ها برای خود طلبه یا همسرش و بدتر و تلخ تر از همه برای فرزندانش چگونه با دستی لرزان و قلبی نا آرام انجام می شود . از مشکل معیشتی طلاب که حرف می زنیم در خلأ نیستیم . پس خواهش می کنیم دست کم اینجا برای هم منبر نرویم و تصور نکنیم با توصیه های اخلاقی و پندهای زندگی همه ی این تلخی ها و سختی ها و دشواری ها را کنار زده ایم .

سوم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم به تفاوت عمیق میان دانستن و درک کردن آگاهیم . می دانیم که بسیاری از مسئولان و دست اندرکاران و تأثیر گذران امر همه ی آنچه که ما می خواهیم بگوییم را می دانند . چه بسا بهتر از ما و بیشتر از ما . آن ها با آمارها سر و کار دارند . آن ها ملجأ نامه ها و عریضه های طلاب جوان و میانسال و حتی روحانیان پیری بوده اند که پرده از زخم های استخوان سوز معیشت و زندگی خود برداشته اند و با تکیه بر خالق به خلق خدا به عنوان واسطه روی انداحته اند . با این همه بر این باوریم که میان دانشتن و درک کردن همان قدر فاصله است که میان دیدن درد بیمار و افتادن به بستر بیماری فاصله خواهد بود . آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم را برای این موقعیت ها سروده اند .

چهارم :

از مشکل معیشتی طلاب که حرف می زنیم از مسئله ی فراموشی سخن می گوییم . می دانیم که بسیاری از مسئولان امر که امروز بر محاسنشان برف سپید پیری نشسته است  یا در آستانه ی ورورد به این زمستان  برف گیر قرار دارند خود در روزهای جوانی شان مشکلاتی به مراتب سخت تر  از مشکلات طلاب امروز را پشت سر گذاشته اند . می دانیم آن ها در رژیم طاغوت ، در روزهایی که هیچ امکاناتی در اختیار نبود ، در سال هایی که انتخاب طلبگی دل شیر می خواست و جگری که جراحت عشق خورده باشد عاشقانه و بلاجویانه پا به ورطه ی علوم و معارف دینی گذاشتند و در طی این مسیر همه گونه سختی و مشکلی را به جان خریدند . اما در کنار دانستن گمان هایی هم هست . یکی فراموشی ست . گاهی اوقات گمان می کنیم که السابقون ما روزگار جوانی خود را فراموش کرده اند . گمان می کنیم که امروز به آن روزهای سخت به دید خاطراتی شیرین که ای یادش به خیر و چه روزهایی بود  نگاه می کنند . بر این گمانیم اما که آن ها در همان روزها با خود عهد هایی داشته اند . این که اگر ساز تدبیر و مدیریت به دست آن ها افتاد بهتر از دیگران بنوازندش به گونه ای که از نغمه اش قلبی حزین نشود و زخمی سر باز نکند .  گمان تلخ دیگری هم هست و آن این که بعضی از السابقون ما فراموش کرده اند که به برکت انقلاب امام و امت اسلامی به مواهب و عطایایی رسیده اند که میان آن ها و دیگران فاصله هایی انداخته و دیوارهایی عایق دار کشیده که اجازه نمی دهد صدای دل آن سوی دیواری ها شنیده شود .

پنجم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم بر این گمانیم که صحیح نیست از ساده زیستی بزرگانی سخن بگوییم که هر چند می دانیم و باور داریم و دیده ایم که نانشان کم با خورشت آشنا می شود و سادگی از سرتا سر زندگی شان آشکار است اما بیت دارند ، دفتر دارند ، راننده دارند ، محافظ دارند ، شان اجتماعی دارند ، موقعیت دارند ، فکر نمی کنیم کسانی که این دارایی ها را دارند شب در حالی سر به بالین بگذراند که از ترس ریخته شدن اسباب و اثاثیه هایشان به خیابان به خاطر عقب افتادن مکرر اجاره ها اگر خوابی هم داشته باشند خوابشان پر باشد از کابوس و آشفتگی . فکر نمی کنیم عزیزانی از این دست مثل انسان مارگزیده پشت دیوار بیمارستان ها و درمان گاه ها و عابر بانک مدام خالی بودن حسابشان را نظاره کنند و در انتظار معجزه ای باشند که هزینه ی درمان خانواده شان را تامین کند . فکر نمی کنیم آن ها در دهان خود و خانواده شان دندان های پوسیده و شکسته و عفونت کرده داشته باشند و به خاطر ناتوانی در پرداخت هزینه های سرسام آور دندان پزشکی با درد و عفونت بسازند و شکوه نکنند و دم نزنند . گمان نمی کنیم که پشت دیوار بیت و خانه ی عزیزان میهامانی دور یا نزدیک مانده باشد و آن ها در پستوی حجره هایشان نگران آبرویی باشند که به خاطر ناتوانی در ساده ترین پذیرایی ها در آستانه ی ریخته شدن باشد . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از دل های لرزان ، از چشم های مضطرب و بارانی ، از سردرد های شبانه می گوییم .

ششم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از ” حقایق زشت ” می گوییم و می دانیم که در همه جای دنیا مسئولان و مدیران و دست اندرکاران از شنیدن این واقعیت تیره و حقایق زشت گریزانند . حقایق زشت و واقعیات تلخ و تیره و تار اما وجود دراند . نباید آن ها را انکار کرد یا در پی آن بر آمد که دهان کسانی که از سر خیر خواهی آن ها را فریاد بر می دارند گل گرفت . باید حقایق رشت و تلخ را دید و باور کرد . سهم قصور و تقصیر خود را پذیرفت و در پی اصلاح بر آمد . حیف است قوت و توانی که می تواند بسیاری از این مشکلات را با اشاره ی چشم و ابرویی حل کند صرف پاسخ گفتن به منتقدان خیرخواه شود هرچند جدا باور داریم که باید کارهای خوبی که در این مسیر انجام شده بر جسته شوند و مورد تقدیر قرار گیرند . ما همانقدر با سیاه نمایی و قدر ناشناسی مخالفیم که با گل و بلبل نشان دادن وضعیت و انکار مشکلات مخالفیم .

هفتم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از باورهای غلط و نگاه های اشتباه اما متأسفانه رایج سخن می گوییم . باورها و نگاه هایی نظیر این که علم و معرفت در بستر سختی و مشقت و رنج بدست می آید تنها به این دلیل و قرینه که السابقون ما که به قله های رفیع علم و معرفت دست یازیدند در سختی هایی از این دست به سر می بردند . از نگاه هایی سخن می گوییم که میان فقر و ساده زیستی ، میان بدبختی و سخت کوشی ، میان همت و نکبت مرزی نمی بینند و نتایج یکی را بر دیگری بار می کنند .

هشتم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم در سوی دیگر به باورهای غلط دیگران هم نظر داریم . دیگرانی که نگاهشان به نظام تأمین معیشت طلاب نگاه خیریه ای و در اصطلاح زمانه ی ما ” کمیته ی امدادی ” ست . نگاهی که سهم و نقش خود طلبه را در تلاش برای رفع مشکلات معیشتی و اقتصادی نادیده می گیرد . نگاهی که کار کردن برای طلبه را عار می پندراد . نگاهی که خود را با این جمله ی کلیشه ای که طلبه فقط و فقط باید درس بخواند و نظام حوزه عهده دار پاسخگویی به تمام زندگی اوست توجیه می کند.  نگاهی که که در آن عدالت رنگ می بازد و فرقی میان طلبه ی سخت کوش و طلبه ی عافیت طلب قائل نمی شود . نگاهی که به طلاب روحیه ی طلب کارانه می دهد . تابوی ممنوعیت اشتغال در حین تحصیل در حوزه چنین نتایجی به دنبال خواهد داشت . اگر ملاک و معیار علما و مفاخر گذشته ی ما هستند بسیاری از آنان تن به سختی کار داده اند و با شب بیداری های مداوم فرصت از دست رفته برای کار را جبران کرده اند . عدالت مقتضی آنست که میان طلبه های نخبه و مستعد و طلبه های متوسطی که احیانا افق های بلند را برای خود انتخاب نکرده اند تفاوت باشد . آنچه که امروزه در مجامع علمی سرتاسر جهان ” بورس تحصیلی ” نامیده می شود و تجربه ای عقلانی را پشت سر دارد از افتخارات قدیم حوزه های شیعی محسوب می شود اما شاید نیاز باشد با توجه به گستردگی پذیرش حوزه ها در سال های اخیر ضابطه مند تر شود و میزان حمایت در سطوح مختلف تفاوت داشته باشد .

نهم :

مسأله ی شغل و کار تا حل نشود بعید است که مشکلات معیشتی طلاب به صورت ریشه ای حل گردد . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم به این نکته توجه داریم که نه میزان شهریه ی حمایتی مراجع عظام کفاف دخل و خرج های ضروری زندگی امروزه را می دهد نه حجم گسترده ی طلاب به آن ها اجازه می دهد که بر شهریه ی خود بیفزایند . مشکل اما این جاست که مهارت های کار – حتی کارهای مرتبط با فضای طلبگی – در بسیاری از روحانیون و طلاب پایین و گاه در حد صفر است . بسیاری از روحانیون بر طبق سنت معهود در ایام تبلیغ هم به رسالت تبلیغی خود عمل می کنند و هم از این راه گوشه ای از مشکلات معیشتی خود را حل می نمایند ، گروهی دیگر دست به قلم می برند ، گروهی دیگر بر کرسی استادی می نشینند ، پس از انقلاب  و به برکت نظام اسلامی گروهی بر مسند قضا و مدیریت و پست های حکومتی تکیه می زنند . تلخی ماجرا اما آن جاست که بسیاری از طلاب پس از سال ها درس خواندن در حوزه مهارت و توانایی انجام چنین کارهایی را حتی در سطوح پایین تر ندارند . نظام حوزه باید به گونه ای عمل کند که طلاب دست کم پس از ده سال درس خواندن مداوم و فارغ دلانه از مشکلات معیشتی بتوانند روی پای خود بایستند . از سوی دیگر نظام حاکمیت همانقدر که دغدغه ی اشتغال زایی برای سایر اقشار و اصناف جامعه را دارد باید دغدغه ی اشتغال زایی برای صنف طلاب و روحانوین را نیز داشته باشد . شغل هایی در خور شأن و البته مهارت ها و آموخته های آنان . در این میان اموری مانند قرار دادن مقررات سقف در آمد برای دریافت شهریه و یا خارج کردن طلاب شاغل از فهرست طلاب اصیل کار صحیحی به نظر نمی رسد . بهتر آنست که این واقعیت پذیرفته شود و به گونه ای برنامه ریزی شود که اتفاقا همین طلاب که بخشی از مشکلات معیشتی خود را به دست خودشان و با استفاده از مهارت ها و توانایی هایشان رفع می کنند بتوانند در حوزه هم به درس و بحث خود ادامه دهند . چه ایرادی دارد همانگونه که در سایر نظام های آموزشی از دبستان تا سطوح عالی دانشگاهی برای افرادی که مشغولیت هایی نظیر کار و شغل دارند تمهیداتی نظیر دوره های شبانه و غیر متمرکز فراهم می شود تا فرد میان دو راهی زندگی و درس مجبور به انتخاب یکی نباشد در حوزه نیز همین تمهیدات اندیشیده شود ؟

دهم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از آفت هایی حرف می زنیم که این مشکلات با خود به ارمغان می آورند . از استثماری می گوییم که توسط نهادها و مؤسسات پژوهشی و گاه حتی اشخاص حقیقی نسبت به طلاب روا داشته می شود . از مشکلات فرهنگی و خانوادگی که از پی فقر، همسایه ی دیوار به دیوار خانه های حقیر طلاب می شود . از نقض غرضی که ما قصد لم یقع است و ما وقع لم یقصد . از پیامدهای اجتماعی و سیاسی و روانی ، از افراط ها و تفریط ها ، از ریخته شدن حریم ها و فرمایشی شدن فتواها و مقررات . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم فقط از مشکلات معیشتی طلاب حرف نمی زنیم .

آخر :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم توکل یادمان نمی رود ، یادمان نمی رود که در آغاز انتخاب این راه دشواری هایش را رصد کرده بودیم ، دیگران هم مکرر برای بازداشتنمان از این مسیر در گوشمان زمزمه کرده بودند . یادمان نمی رود : سر خم می سلامت شکند اگر سبویی . همین

تکاثر

استاندارد

پیش از خواندن : آنچه می خوانید نوشته ای ست که چندی قبل برای نشریه ی اعتصام نوشته بودم  در شماره ی بهاری که هرگز چاپ نشد . همین

بر آنچه در روزهای کنونی جامعه ی ما می گذرد نام های گوناگونی می توان نهاد : حرص، طمع، دنیا زدگی ، مال اندوزی و شاید ده ها نام دیگر . من از میان همه ی این نام ها اما نام تکاثر را برای چنین وضعیتی برگزیده ام .

تکاثر همان چیزی ست که یک روز خودش را در بازار طلا نشان می دهد، روز دیگر در بازار ارز. یک روز غول هزار سر بازار مسکن می شود یک روز افعی سیاه چمبره زده بر مایحتاج خوراکی مردم . یک روز رنگ اختلاس به خودش می گیرد، روز دیگر ننگ احتکار. یک روز گرانی به بار می آورد ، روز دیگر بی سر و سامانی .

تکاثر از کثرت می آید . یعنی زیاده خواهی . یعنی افزون طلبی . زیاده خواهی در مال و ثروت . زیاده خواهی در اولاد و اموال . نه در حد معقول و مشروع . تکاثر یعنی افزایش جویی های پی در پی . تکاثر یعنی افزون طلبی دیوانه وار و پایان ناپذیر . تکاثر یعنی دست به هر کاری زدن برای رسیدن به پول بیشترو در این راه – راه شوم تکاثر – به هر خیانتی دست زدن  و به هر جنایتی تن دادن .  جنایت و خیانتی که گاه از قتل انسان های بی گناه نیز ننگین تر می شود . تکاثر دنیا دوستان و زراندوزان فقر مستضعفان و مستمندان را به دنبال خواهد داشت و فقر مرگ خاموش است . با هر گرانی، با هر کم فروشی، با هر بی سر و سامانی در بازار بنیان خانواده ای فقیر به لرزه می افتد، دست پدر خانواده ای خالی تر می شود، ازدواج دختر و پسر جوانی تا افق های محال به تأخیر می افتد. آبروهای عزیزی به خاک ریخته می شود، دست های نیازمندی به سوی این و آن دراز می شود . سفره های بسیاری خالی می شود . دردهای فراوانی بی درمان باقی می مانند و در همه ی این مصیبت هایی که نامشان رفت و نرفت اهالی قبیله ی تکاثر مقصرند . پول هایی که در جیب آن ها می رود از آسمان نباریده است . بسیار کسان که فقیر می شوند تا آنان بر ثروتشان افزوده شود .

تکاثر همان حقیقت دنیاست . همان بازی عجوزه ی هزار داماد. همان که دوستی اش سرچشمه ی همه ی خطا ها بود : ” حب الدنیا رأس کلّ خطیئه ” . همان که خداوند ما را به دانستنش فرا می خواند : ” اعْلَمُوا أنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزینَهٌ وَتَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکاثُرٌ فِی الْأمْوالِ وَالْأوْلادِ ” تکاثر همان لهو و لعب بازی های کودکانه ی بی حاصل است . همان تجمل پرستی پوشالی . همان فخر فروشی احمقانه و همان زیاده خواهی جنون آمیز .

در نگاه قرآنی تکاثر همگام با تفاخر است . زیاده خواهی برای فخر فروشی . برای قیافه گرفتن. برای چشم و هم چشمی. برای کلاس گذاشتن . برای پیروزی در رقابت دنیا زدگی . کی ماشین بهتر سوار می شود و کی خانه ی بزرگتر دارد . کی لباس گران تر بر تن کرده و کی صفر حساب های بانکی اش بیشتر از دیگری ست . جاهلیت شاخ و دم ندارد و تفاخر از آن جا که ریشه در جاهلیت دارد لاجرم به حماقت می انجامد . چه در زمان جاهلیت پیش از اسلام در شبه جزیره ی عربستان باشد چه در جاهلیت مدرن در منطقه ای از ایران یا هر کجای دیگر از این کره ی خاکی که انسان های دنیا زده و دنیا دوست در آن زندگی می کنند . تکاثر همسایه ی حماقت است . حماقتی که سرانجام به  ” حتی زرتم المقابر ” ختم می شود . فخر فروشی به تعداد مرده ها همانقدر احمقانه و مسخره است که فخر فروشی به جنس سنگ قبر مرده ها . همانقدر حماقت آمیز است که فخر فروختن به محل خاک کردن مرده ها . همانقدر مسخره است که فخر فروختن به هزار و یک چیز دیگر که اهل تکاثر به آن می بالند و می نازند و برای همدیگر و برای مردم متوسط و مستضعف قیافه می گیرند .

نتیجه ی تکاثر (همان چیزی که هر بار برای جامعه بحران می افریند ؛ همان چیزی که سر و گوش ها را می جنباند که کی دلار بخرند، کی سکه ، کی ماشین بخرند کی خانه ، کی بخرند، کی بفروشند تا در همه ی این اوضاع و احوال سود زیادتر برده باشند و بر ثروتشان افزوده شود ) غفلت است. یک غفلت بزرگ. یک فراموشی خانمان سوز . خداوندفرمود : ” الهیکم التکاثر ” زیاده خواهی و افزون طلبی در مال و اموال شما را از یاد خداوند باز داشت و این آغاز همه ی بدبختی ها بود .

خدا مردانی را دوست داشت که در بازار مکاره ی دنیا یوسف ذکر خدا را با ثمن بخس معامله نکنند : ” رجال لا تلهیم تجاره ولا  بیع عن ذکر الله ” . اهل تکاثر اما خدا را در این میانه به باد فراموشی سپردند و این آغاز همه ی مصیبت ها بود . وقتی که تیتر روزنامه ها از گرانی و کم فروشی و نایابی کالاها می گفتند این نام و یاد خدا بود که از هر گوهری نایاب تر بود . زمانی که دلالان از گران شدن همه چیز سخن می گفتند اما ایمان ارزان بود، انسانیت ارزان بود . اخلاق ارزان بود . و همه ی این ارزانی ها به خاطر این بود که یاد و ذکر خدا در کار نبود . اگر انبار داری که انبارش را برای احتکار مایحتاج مردم آماد می کرد لحظه ای – فقط و فقط لحظه ای – به یاد خدا می افتاد. اگر سرمایه داری که قصد کرده بود با شایعه ای دروغین سرمایه اش را ده ها برابر کند لحظه ای به آسمان نگاهی انداخته بود . اگر ….

یاد خدا که نباشد ثروت بعضی ها صدها برابر می شود همان گونه که فقر بعضی ها صدها برابر . این اما همه ی ماجرا نیست . نبود یاد خداوند زندگی را به مرداب نکبت و منجلاب ذلت تبدیل می کند و این وعه ی خداوند و سنت الهی ست : ” و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا ” و همانا آن که از یاد و ذکر من روی گردان شود زندگانی اش با نکبت و بدبختی گره خواهد خورد . گران فروش، شایعه ساز ، محتکر و همه ی اهالی تکاثر از یاد خدا روی گردانده اند و لاجرم به نکبت موعود مبتلا خواهند شد .

نکبت چیز عجیب و غریبی نیست . همان اختلافات خانوادگی ست. همان دعواها و بگو مگوهای پایان ناپذیر همیشگی ست. همان آتش خانمان سوزی ست که نمی فهمد خانه و خانمانی که می سوازند و خاکستر می کند چقدر ارزش دنیایی دارد. همان زندگی ست که به اندازه ی یک پیاله زهر مار تلخ و جگر سوز می شود . همان خیانتی ست که روی محبت خانوادگی سایه می اندازد و آنقدر می ماند تا به کینه و نفرت بدل شود . همان بی ادبی و بی حرمتی ست که حریم پدر و فرزندی نمی شناسد . نکبت همان بیماری های لا علاجی ست که هربار طاقت آدم را طاق می کنند . نکبت همان اضطرابی ست که تسلیم قرص های آرام بخش نمی شود . همان بی قراری و آشفتگی و پریشانی که آدم ها را دیوانه می کند . نکبت همان چیزی ست که با بودنش آدم ها با همه ی ثروتشان از زندگی سیر می شوند . آنقدر سیر که حتی دست به دامان مرگ بشوند و ننگ خودکشی را به جان بخرند .

تکاثر که آمد یاد خدا می رود . یاد خدا که رفت آرامش قلب ها می رود . آن چه به جان ها آرامش می داد یاد خدا بود : ” الا بذکرالله تطمئن القلوب ” . دل که آرام نبود مال و منال هرچقدر می خواهد باشد . مایه ی مصیبت می شود . مایه ی دعوا. مایه ی اختلاف . یاد خدا که نبود یاد شیطان جایش را می گیرد . شیطان که زمام امور را بدست گرفت آتش دشمنی ها و فتنه ها و اختلاف ها را شعله ور می کند . شیطان برادر را به جان برادر می اندازد و صدای فرزند را بر پدر و مادر بلند می کند . شیطان محبت و صفا را از خانه ها می برد و جایش را به کینه ها و نفرت ها می دهد . شیطان آدم ها را بدبخت می کند و تکاثر یعنی خدا را از خانه بیرون کردن و شیطان را به خانه میمهان کردن .

همه ی این ها را گفتم تا گفته باشم بعضی وقت ها، بعضی خبر ها فقط درباره ی چند عدد و رقم نیستند و آثار بعضی فراز و نشیب ها فقط به حوزه ی اقتصاد و بازار محدود نمی شود . یک قدم اشتباه در مسیر زیاده خواهی و تکاثر زندگی را تا مرز سقوط و تباهی پیش خواهد برد . راستی شما می دانید فصل آینده قرار است چه چیزی گران شود ؟ به فکر نیستید  حالا بخرید و زمان گرانی بفروشید و چند برابر سود کنید ؟

پاکت

استاندارد

از منبر که پایین آمدم به نسبت شب های قبل گام هایم را تند تر برداشتم. این برنامه ی همیشه ی شب های آخر منبرهایم بود. بی آن که معطل بکنم از مجلس بیرون می زدم . این شکلی صاحب مجلس می فهمید که اصلا و ابدا حرف پاکت و این جور مسائل در میان نیست. صاحب مجلس  پیش روی خودش آخوندی را می دید که شب آخر  بی آنکه منتظر پاکت باشد یا حتی اشاره و کنایه ای به آن داشته باشد می رود که می رود . آن وقت قسمت دوم برنامه اجرا می شد. صاحب مجلس دوان دوان دنبالم می دوید و صدایم می کرد و پاکت را تقدیم می کرد. آن شب هم همین اتفاق افتاد . صاحب مجلس دوید، معذرت خواهی کرد، تشکر کرد، تعریف و تمجید کرد، ابراز امیدواری کرد سال های آینده هم از محضرم استفاده کند، بعد با یک دست دو تا ظرف یکبار مصرف پر از غذا به دستم داد و با دست دیگرش از جیب شلوارش پاکت سفید رنگ را در آورد ، با چشم هایش اطراف را دید زد تا هنگام تقدیم کردن پاکت کسی ما را نبیند . تماشای یک روحانی در هنگام گرفتن پاکت لابد زشت و چندش انگیز می نمود که اینقدر با وسواس اطراف را می پایید . پاکت را گرفتم و با بهانه کردن سردی هوا و این که صاحب خانه عرق دارد و با یک پیراهن خالی بیرون آمده است و ممکن است به خاطر همین سرما بخورد سر و ته گفت و گو را هم آوردم . خدا حافظی کردم و تند تند به سمت ماشین راه افتادم .

ظرف ها را گذاشتم توی صندوق ، عمامه ام را از سرم برداشتم و روی صندلی کناری ام گذاشتم ، عبایم را تا کردم و توی عمامه گذاشتم  ، پاکت هنوز توی جیب لبّاده ام بود . مثل همیشه اشتیاق دانستن این که چقدر می تواند توی پاکت باشد در درونم بیداد می کرد . پاسخ به این اشتیاق جایی دنج و خلوت می طلبید که از مجلس روضه هم دور باشد . این یعنی چند دقیقه ای را باید دندان بر جگر می گذاشتم . عاقبت توی یک خیابان فرعی زیر سایه ی یک درخت بلند که روشنای چراغ برق بالا سرش را آنقدر کم کرده بود که رهگذران نتوانند داخل ماشین را دید بزنند و بفهمند راننده ی ماشین آخوندی ست که کنار زده تا پول های پاکت منبرش را بشمارد .

پاکت را از جیب لباده در آوردم، روی پایم گذاشتمش که کسی جز خودم آن را نبیند ، چراغ کوچک بالای سرم را روشن کردم ، در پاکت را با تف چسبانده بودند . لجم گرفت . مجبور شدم طول پاکت را با دست پاره کنم . این هم احتمال پاره شدن پول ها را به دنبال داشت و هم حساسیت بر انگیز بود . قبل از پاره کردن پاکت را چند بار تکان دادم تا پول ها به قسمت پایین بیایند. پاکت که پاره شد نفس راحتی کشیدم . لایش را باز کردم . بی آن که نگاه کنم اول با دست محتوای پاکت را لمس کردم . مثل همیشه دلم می خواست تعداد ورق های داخل پاکت کم باشد . اگر کم بود نشان می داد محتوای داخل پاکت تراول چک است . لمس کردم سه تا بیشتر نبود . حس خوبی داشت . سه تا ترول چک حداقل صد و پنجاه تومانی می شد . صد و پنجاه تومان برای پنج شب منبر آن هم توی اصفهان که همیشه کمترین پاکت ها را می دادند عدد قابل قبولی بود . به قولی پول بنزین حاج آقا در می آمد . انگشتم را داخل پاکت کردم و تراول ها را بیرون آوردم . نگاهشان که کردم خوشحالی ام دوچندان شد . افزون شدن خوشحالی به تنوع رنگ آن ها بر می گشت ، به جای آن که سه تا قرمز باشند دو تا سبز بودند و یک دانه قرمز . تا نخورده و خشک . بوی نویی شان از بوی چلو قیمه هایی که توی صندوق گذاشته بودم سبقت می گرفت. در خارج از اصفهان بیشتر از این هم پاکت گرفته بودم اما توی اصفهان دویست و پنجاه تومان برای پنج شب  واقعا یک ناپرهیزی به شمار می رفت .  با خودم گفتم شاید در سال هایی که ما از اصفهان دور بوده ایم چیز هایی عوض شده باشد پول ها را داخل پاکت برگرداندم. پاکت را توی جیب لباده گذاشتم و خوش حال سمت خانه ی پدرزن راه افتادم .

آخر شب برگشتیم قم . خانه که رسیدیم مثل همیشه پول های داخل پاکت را گذاشتم لب دیوار کوب توی پذیرایی . جای پول پاکت ها و شهریه ها همیشه آن جا بود. این شکلی این پول ها با بقیه ی پول ها قاطی نمی شدند . باور و تجربه ی همیشه ی ما این بود که این پول ها برکت دارند و به خاطر همین سعی می کردیم آن ها را در جاهای خاصی مثل خرید های خوراکی خرج کنیم . این بار اما شرایط اجازه نمی داد . شارژ های ساختمان چند ماهی عقب افتاده بود و روز آخر هر چقدر سعی کردم جوری وارد ساختمان شوم که نگهبان نبیندم و سراغ شارژ ها را نگیرد و تذکر ندهد که پنج ماه شارژ عقب افتاده نشد که نشد . دست پیش را گرفتم که عقب نیفتم و گفتم اگر مثل بقیه ی مجتمع ها برای پرداخت شارژ دستگاه کارت خوان بگذارید شارژ های ما هم عقب نمی افتد و بعد ادامه دادم که پول توی خانه هست و شب که می خواهم بیرون بروم پرداخت می کنم .

شب قبل از بیرون رفتن از خانه به فاطمه گفتم یک صد تومانی و یک پنجاه تومانی از پول های لب دیوار کوب بردارد و تا من دارم ماشین را از پارک در می آورم به نگهبانی بدهد . تأکید کردم که رسید یادش نرود . فاطمه گفت حواسش هست . ماشین را که از پارک در آوردم فاطمه لب در مجتمع ایستاده بود . جلوی پایش ترمز کردم ، سوار شد ، کمی سکوت کرد بعد مثل بمب ترکید که حالا ده هزار تومانی را جای صد هزار تومانی می دهی دست من آبروی من را ببری !؟ شوکه شده بودم . گفتم چی !؟ ده هزار تومانی !؟ با عصبانیت گفت بله ! ده هزار تومانی و اسکناس سبز خشک تا نخورده را دستم داد . شنیده بودم اسکناس ده هزار تومانی توی بازار آمده است اما باورم نمی شد آن که توی دست های من بود و لنگه اش هم توی خانه بود به جای تروال صد هزار تومانی اسکناس ده هزار تومانی باشد . صفر هایش را شمردم ، پنج تا بیشتر نبود . کارد می زدند خونم در نمی آمد . نمی دانستم از این که فرق ده هزار تومانی و صد هزار تومانی را نفهمیده ام عصبانی ام یا از این که پاکت را کم داده بودند . چند دقیقه ای که گذشت بمب خنده توی ماشین ترکید. تمام شب خودمان را مسخره کردیم ، فاطمه پرسید کجا می روم ؟ جواب دادم پیتزا فروشی . گفتم اصلا تحمل ندارم این اسکناس سبز جلوی چشمم باشد . موقع حساب کردن پیتزا ناخود آگاه منتظر بقیه ی صد هزار تومان بودم . همین

پی نوشت :

۱-      یکی دو سالی ست دلم می خواهد مطلبی جدی در باره ی پاکت بنویسم . از پاکت های چند میلیونی تا پاکت های خالی .

۲-      امسال ان شاء الله پنج شب افتخار دارم خدمت دوستان عزیزم در نایین باشم . امیدوارم دوستان عزیز نایینی ام وجه مطایبه و طنز این نوشته را فراموش نکنند .

۳-      تو وقف خراباتی ، خرجت می و دخلت می

۴-      دوستان در هوای صحبت یار / زر فشانند و ما …..

۵-      زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت ….

۶-      همین

عیار نقد

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند ….

نقدی بر ” علوم انسانی قمی “
نوشته ی محسن حسام مظاهری در این جا

اول :

” علوم انسانی قمی ” متن خوبی نیست، مار ماهی هم متن خوبی نبود، دغدغه ی خوبی دارد، بصیرت هایی هم در آن هست اما خوبی هایش میان بدی هایش گم می شوند .  ” علوم انسانی قمی ” عصبانی ست، مضطرب است، سرخورده است، شلوغ می کند، بیانیه می دهد، بدتر از همه این که همانند مارماهی غیر اخلاقی و غیر انسانی ست .

دوم :

“علوم انسانی قمی” بی اخلاق است چون تواضع ندارد، تواضع شرط اول اخلاق نقد و اخلاق پژوهش است، محسن حسام مظاهری اما در نوشته هایش متواضع نیست، او عقل کل است، همه چیز گویا آنگونه است که او می نویسد، به خاطر همین است که هرچقدر واژه های شلوغ کنی مانند گسترده، بسیار، هزاران، تا دلتان بخواهد، رایج، پُر، جورواجور، رنگ وارنگ، خیل عظیم، یک دنیا، فراوان، شدید، عجیب، اساسا، عریض و طویل، انواع، این همه، ساعت ها و واژه هایی از این دست در نوشته ی او وجود دارند از شاید خبری نیست، از ممکن است این گونه باشد، از احتمال می رود، از برخی بر این باورند، از قضاوت درباره ی این موضوع بسیار سخت است، از این دست واژه ها در متن خبری نیست.

سوم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری بی اخلاق است چون متلک پرانی می کند، عنوان متن متلک است، اگر می خواست مؤدبانه و باوقار باشد شاید می شد ” نگاهی به وضعیت علوم انسانی در قم ” یا چیزی شبیه به این، اگر متلک پرانی در کارنبود به جای استفاده کردن از جمله ای مانند ” پشت سرش جماعتی از اعوان و انصار و مریدان و هم فکران به این عرصه قدم نهادند” در وصف حلقه ی کیان به یک واژه ی هم فکران یا چیزی شبیه به آن کفایت می کرد، اگر متلک پرانی در کار نبود از عبارت “…که هر کدام در تیول یک آیت الله، یک حضرت استاد و …. اند ” استفاده نمی شد آن وقت شاید به جای آن می نوشت بسیاری از این مؤسسه های علمی پژوهشی منتسب به شخصیت های برجسته ی حوزوی هستند، دلش نمی خواست از واژه ی برجسته استفاده کند می گفت مشهوریا هرچیز دیگری غیر از متلکی مانند حضرت استاد . اگر متلک پرانی در کارنبود از عبارت “فلان مدرس علوم انسانی قمی ” استفاده نمی شد، اگر متلک پرانی در کار نبود نمی نوشت: ” هر امام جمعه و امام جماعت و طلبه ی تازه از راه رسیده و درس نخوانده ای به خود اجازه می دهد در باب آفات علوم انسانی غربی و لزوم نقد و بومی سازی آن ساعت ها خطابه و قلم فرسایی کند. ”  استفاده از واژه ی ” هر ” در آغاز این جمله بیش از اندازه غیر منصفانه است .

چهارم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری بی اخلاق است چرا که اخلاق نقد اقتضا می کند احیانا اگر نقاط قوتی – ولو ناچیز – در موضوع مورد نقد وجود دارد به آن اشاره شود، نمی خواهد اشاره کند لا اقل به همین نخواستن اشاره کند، جمله ای مانند ” البته این مؤسسات و دانشگاه ها خدمات و دستاوردهایی هم برای رشد علوم انسانی در کشور داشته اند که نمی توان آن ها را نادیده گرفت ” مرز بین اخلاقی بودن و غیر اخلاقی بودن یک متن منتقدانه است .

پنجم :

غیر اخلاقی بودن اما تنها ضعف نوشته ی دوست من نیست، نوشته های او غیر انسانی هم هستند، لا اقل من از خواندن آن ها چنین احساسی پیدا می کنم ، من واژه ی انسانی را در مفهوم مدرن آن استفاده می کنم و معتقدم نه مارماهی نه علوم انسانی قمی به این انسانیت احترام نمی گذارد، من احساس می کنم در متن های او من یک طلبه دانش جو ام که در صنفم و عناوینم خلاصه می شوم و همین به محسن حسام اجازه می دهد که برای من باید و نباید تعیین کند و خط و مرز بکشد و به تخطئه ام بگیرد که چرا پا به وادی علوم انسانی گذاشته ام . من اگر انسان بودم آزادی ام محترم شمرده می شد ، حیرانی و سرگردانی ام حتی انسانی انگاشته می شد . حکایت تلخ روزگار ما شاید این باشد که ما – مایی که لباس منبر و محراب بر تن داشتیم – به برکت علوم انسانی قمی جسارت منبر رفتن و نسخه پیچیدن برای دیگران و باید و نباید کردن و خط و مرز کشیدن را از دست دادیم اما دیگران به راحتی با ما بر خلاف آن عمل کردند .

ششم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری غیر مستند است . غیر مستند بودن هم متن را غیر اخلاقی می کند ، هم از ارزش آن می کاهد ، دوست من اگر می خواهد علوم انسانی در قم را به سطحی نگری و ساده انگاری متهم کند باید نمونه ی مستند بیاورد، انتخاب نمونه اش هم باید متناسب با حجم ادعایش باشد . این درست نیست که از بالا تا پایین اساتید و پژوهشگران علوم انسانی در قم را به فهم نادرست و غیر دقیق علوم انسانی و مفاهیم و اصطلاحاتش متهم کنیم و بعد شاهد مثالمان مرحوم دشتی باشد . این درست نیست که حوزویان مشغول به تحصیل و پژوهش در علوم انسانی را به داشتن ادعاهای گزاف متهم کنیم اما شاهد مثالمان یک فرض باشد ! دوست من می نویسد : ” … همان حکایت غوره نشده مویز شدن است و شاگردی نکرده داعیه ی استاد شدن که سبب می شود فلان مدرس علوم انسانی قمی که هنوز بیش از چهار دهه از عمرش نگذشته ، جسورانه و با اعتماد به نفسی عجیب فرضا یک نظریه ی فلسفی یا کلامی را با نگارش جزوه ای صد صفحه ای به خیال خود رد کند ” . اگر واقعا نویسنده ای در حد و موقعیتی که بتوان آن را نماینده ی تام و تمام علوم انسانی در قم دانست چنین کرده به آن اثر باید اشاره کرد، گذشته از این اما فکر می کنم دوران این ادبیات که دهه های عمر آدم ها را بشمارند یا صفحات جزوه های آن ها را در فضاهای اصیل علمی گذشته باشد .

هفتم :

محسن حسام مظاهری در متن هایی از این دست گاهی اوقات غیر دقیق حرف می زند ، ظرافت ها و تفکیک ها را نادیده می گیرد و چند ادعا را به هم می آمیزد . مشکل من با مارماهی اش همین بود . نمی فهمیدم او مخالف مدرک گرایی در حوزه است یا اساسا مخالف مطالعات حوزویان در علوم انسانی ست . در علوم انسانی قمی نیز این ظرافت ها و تفکیک ها مورد غفلت واقع می شوند ، به عنوان نمونه او میان واکنش های درون دینی شخصیت های حوزوی به مطالعات علوم انسانی با حوزویانی که از روش های برون دینی استفاده می کنند تفاوت نمی گذارد . از یک سو واکنش گروه اول مستلزم آشنایی با پیچ و خم و بن بست ها و تنگناهای نظری علوم انسانی نیست و از دیگر سو شیوه و رفتار آن ها قابل به تعمیم به دیگران نیست .

هشتم :

محسن حسام مظاهری اگرچه در سرتا سر متنش در قامت یک مدافع علوم انسانی اصیل بر آمده است اما ظاهرا خود درک صحیح و دقیقی از علوم انسانی ندارد ، برخی از مواردی که او قمی ها را به آن نقد کرده از مباحث رایج و چالش بر انگیز خود علوم انسانی اند نه ادعایی در عرض آن . بی موضع بودن یا موضع داشتن در علوم انسانی همواره یکی از مباحث بنیادین به شمار رفته است و در باب امکان و مطلوبیت آن بحث های زیادی صورت گرفته است . موضع داشتن در مواجهه ی با علوم انسانی چیز عجیب و غریبی نیست که قمی ها ( اصطلاحی با ابهام و کلی گویی بسیار ) به خاطر آن تخطئه شوند و یا به راحتی حکم به سطحی نگری و ساده انگاری آنان گردد . لا اقل حدس من به عنوان یک طلبه دانشجو ( مارماهی ) قمی آن است که تصورات ایده آل گرایانه از امکان بی موضعی و بی طرفی در علوم انسانی امروزه از قوت قدیم برخوردار نیستند چه رسد به این که از ارزش آن که به گواهی مباحث رایج در علوم انسانی آن نیز محل پرسش است سخن گفته شود و مرزی میان قمی ها و غیر قمی ها کشیده شود .

نهم :

محسن حسام مظاهری در متنش از جانب دیگران حرف می زند، این هم غیر اخلاقی ست هم غیر علمی ، اخلاق نقد اقتضا می کند اگر در جایی قرار است سخنی به کسی یا گروهی نسبت داده شود این عمل در کمال صحت و امانت داری انجام گردد . فضیلت اخلاقی نیز حکم می کند که پیش از نقد وجوه قوت آن سخن بیان شود، اگر قابلیت تفسیر ها و برداشت های متعدد دارد آن تفاسیر و برداشت ها بیان شوند و روشن گردد که نقد مذکور به کدام تفسیر وارد است و به کدام تفسیر نا وارد . مصداق این غیر اخلاقی و غیر علمی بودن در نوشته ی محسن حسام مظاهری این جمله با اندکی تغییر است : ” علوم انسانی قمی … این علوم را به جهت خاستگاه غربی شان اباحه گرا، الحادی و معارض با دین می داند . “

دهم :

تعداد دانشگاه های علوم انسانی در قم مشخص است ، از این میان چهار دانشگاه مهم وجود دارد : دانشگاه امام خمینی ، دانشگاه باقرالعلوم ، دانشگاه مفید و دانشگاه ادیان و مذاهب . البته نام دانشگاه قم و دانشگاه تربیت مدرس و احیانا یکی دو دانشگاه و پژوهشگاه دیگر را نیز می توان در کنار آن ها قرار داد . هر کدام از این دانشگاه ها خاستگاه ، تاریخچه ، سیاست ها ، اهداف ، پشتوانه ها و رویکردهای مختص به خود را دارند، تعداد دانشجویان سطوح عالی شان معلوم است، تعادا نشریه های علمی پژوهشی شان هم . اگر دوست من می خواست دقیق سخن بگوید عبارتی مانند علوم انسانی قمی جعل نمی کرد و به واسطه ی آن همه را با یک چوب نمی راند . در هنگام سخن گفتن از تعداد دانشجویان سطوح عالی از چند هزار استفاده نمی کرد و آماری دقیق ارائه می کرد .

یازدهم :

بعضی حرف ها بد است، غیر منصفانه است، نامردی ست، حتی اگر درباره ی کسانی باشد که ما با آن ها اختلاف از هر نوع مهم یا غیر مهمش داریم. نمونه اش این عبارت : ” علوم انسانی قمی‌ در سطح می‌ماند و نمی‌تواند به عمق و ژرف علوم انسانی راه یابد. این‌جا چون هدف فهمِ دقیق‌تر نیست، دانش‌جو و استاد قمی‌، چندان خود را اسیر پیچیدگی‌ها و راه‌های کور و بن‌بست‌های نظری ـ که علی‌القاعده برای یک دانشجو و استاد دیگر جذاب و مهم است ـ نمی‌کنند. آن‌ها در پی کوتاه‌ترین راه و سریع‌ترین پاسخ اند. تا سریع‌تر به هدف اصلی خود نایل شوند. همین اقتضا می‌کند که متون آن علم را خوب و دقیق نخوانند، کم‌تر سراغ متون اصلی و اصیل بروند، پراکنده‌خوانی و بسیارخوانی نکنند و به‌محض آن‌که گمان کنند به آنچه دنبالش بود‌ه‌اند، رسید‌ه‌اند، جست‌وجوی بیش‌تر را کاری گزاف بدانند. درست مانند تفاوت یک پژوهش‌گر واقعی با آن‌که فقط برای کنکور درس می‌خواند. اصولاً خوانش علوم انسانی قمی‌ از علوم انسانی، خوانش کنکوری و تستی است. مثل کتاب‌های قلم‌چی و گاج. خوانشی که فقط برای نکات تستی و آن‌ها که در امتحان می‌آید ارزش مطالعه و یادگیری قایل است. و این میان، طبیعتاً هزاران نکته‌ی دقیق و ظریف که در پاورقی و پایین عکس‌ها و جدول‌ها و ضمایم و فصول محذوف در امتحان است، مغفول می‌مانند. همین است که استاد و دانشجوی قمی‌ خیلی زود در امر یادگیری علوم انسانی به اشباع و احساس استغنا می‌رسند. ” درباره ی دیگران این قدر راحت حکم و قضاوت نکنیم، سخت کوشی آن ها را نادیده نگیریم، دست کم من این عبارت را حتی در مورد اساتیدی که با آن ها اختلاف نظر و سلیقه دارم قبول ندارم، نمونه اش شاگردان آقای مصباح یزدی، انکار سخت کوشی و مطالعات جدی و شبانه روزی آنان که من از نزدیک بخشی از آن را درک کرده ام غیر منصفانه و ظالمانه است.

دوازدهم :

این عبارت هم بد است : ” حالا این‌که این‌همه حجت‌الاسلامِ کارشناس ارشد و دکتر کجا رفته‌اند و چه می‌کنند و این‌همه نشریه‌ی علمی‌ ـ پژوهشی چه گلی به سر علوم انسانی ـ ولو در همان تعریف قمی‌اش ـ زد‌ه‌اند و این تشکیلات معظم که تنها یکی از چندین نمونه‌ی قمی‌ است چه‌قدر در همان هدف نقد و اصلاح علوم انسانی مثمر ثمر و کارآمد بوده، و سوآلاتی از این قبیل بماند. مهم اندیشه‌ی توسعه‌گرای آقایان است؛ مصداق «آفتابه لگن هفت‌دست/ شام و ناهار هیچی». ” جایی نرفته ایم آقا . همینجاییم !

سیزدهم :

من اگر به جای محسن حسام مظاهری بودم در نوشته ام به ادبیات مسئله اشاره می کردم، به دانشگاه های دینی در سایر کشورها و سایر ادیان می پرداختم و البته در این میان هیچ گاه قاطعانه مدعی نمی شدم علوم انسانی غربی حساب دیگر ادیان ابراهیمی را رسیده است . در چالش میان علم و دین استفاده از این گونه عبارات عجولانه و احساساتی به نظر می رسد ، بازی به پایان نرسیده است که حساب کشی آغاز شده باشد .

چهاردهم :

گاهی اوقات حکم کردن و قضاوت کردن نیازمند اتخاذ مبناست، دست کم برای من تا محسن حسام مظاهری نسبت به بعضی از مبانی اتخاذ موضع نکند نقد هایش بی معنا خواهد بود، بعضی از حرف ها مبنای سکولار می خواهد، نمونه اش شماره ی یک از متن علوم انسانی قمی . ترکیب اسم حیوانات با هم همیشه به مارماهی ختم نمی شود ، شتر مرغ هم برای خود حکایتی دارد .

آخر :

بعضی چیزها اگر نخود و لوبیایش به قم می رسد گوشتش نصیب تهران می شود . فرقی نمی کند قربانی در بیابان های اطرف قم بچرد یا  دشت های اطراف تهران . همین

پس از تازیانه

استاندارد

باید انگار درباره ی غزل تازیانه چیزی بنویسم و این از پلشتی زمانه است . در مقدمه ای که بر تازیانه نوشته شده من به اشتباه جرم خانم توحیدلو را اهانت به رییس جمهور دانسته ام که از قرار معلوم این گونه نبوده و نیست .  من به خاطر این نقل قول اشتباه از آقای رییس جمهور و قوه ی قضاییه عذر خواهی می کنم .

و اما بعد ! آنچه از قرائن و شواهد بر می آید آن است که توحیدلو شلاق خورده ، منتها به گونه ای که درد جسمانی نداشته باشد . این بر وقاحت و حماقت خوابیده در پس اجرای این حکم می افزاید نه اینکه از آن چیزی کم کند ، آنقدر که در دست دوستان اصولگرا پتکی بدهد تا بر فرق امثال من بکوبند که چرا بر آشفته ای و احساساتی عمل کرده ای و از این قبیل چیزها . من اگر می خواستم احساساتی عمل کنم آنقدر در روزهای بعد از انتخابات با چشم های خودم صحنه های فجیع غیر انسانی و غیر اخلاقی دیده بودم که هر کدام از آن ها مثنوی هفتاد من کاغذ طلب می کرد . اجرای این حکم بوی حماقت می دهد ، بوی فتنه می دهد ، بوی توطئه می دهد ، رفقا چرا نمی خواهند این را بفهمند پرسشی ست که این روزها توی ذهن من مدام وول می خورد .

از نظر من اجرای این حکم نشانه ی کاهش قدرت و اعتبار رهبری در میان مجموعه های تحت نظارت و فرمان ایشان است ، نظام حاکمیت در تمام این سال ها یک نماد عقلانیت مقتدر داشت و آن رهبر انقلاب بود ، من شک ندارم رهبر انقلاب با شنیدن این خبر بیشتر از من و امثال من بر آشفته ، بیشتر از من و امثال من عصبانی شده ، بیشتر از من و امثال من فریاد زده ، حتی احتمال می دهم از این همه حماقت و بلاهت طاقتش طاق شده باشد و به عاملانی که آبروی او و نظام تحت رهبری اش را این گونه به سخره می گیرند ناسزا نیز گفته باشد . برای عده ای درون حاکمیت اما دیگر این ها اهمیتی ندارد . راحت و آسوده هم هستند چون زور عقلا به آن ها نمی رسد ، آن ها ماندگاری نظام را در گرو همین رفتارهای خشن خود می دانند و عمیقا بر این باورند که اگر می خواستند به توصیه های عقلا گوش کنند امروز نظام هفت کفن پوسانده بود . این شکاف و تفاوت نگاه را عریان تر و واضح تر می توانید در پیگری پرونده ی کوی دانشگاه و مجتمع سبحان و کهریزک و امثالهم رصد کنید .

برای رفقای به اصطلاح حزب اللهی ام عمیقا متأسفم . این فریاد را باید آن ها می زدند ، آن ها باید بر آشفته می شدند ، آن ها باید مدعی می شدند ، آن ها باید شعر می گفتند ، آن ها باید اعتراض می کردند ، مخالفان آن ها که از خدا خواسته با آغوش باز از چنین حماقت هایی استقبال می کنند . تا وقتی این جماعت دندان های نظام را شمرده باشد اوضاع روز به روز بدتر خواهد شد و هر دم از این باغ بری و تازه تر از تازه تری خواهد رسید .

همه ی این نوشته ها ، همه ی این شعرها ، همه ی آن پیام هایی که منتشر شدند و نشدند چند روز دیگر از یاد خواهند رفت . در تاریخ اما یک جمله خواهد ماند : جمهوری اسلامی بر گرده ی منتقدان سیاسی خود تازیانه می نشاند ، آن روز دیگر رفقای حزب اللهی نیستند تا در ذیل این جمله ناسزا بگویند ، تهدید کنند یا به توجیه های صد من یک غاز رو بیاورند و از آرامی یا سختی ضربات بگویند . من نگران زیاد شدن این تک جمله ها در بازخوانی تاریخ زمانه مان توسط آیندگان هستم . تا وقتی قدّاره بندهای غضب کرده در سایه ی این نظام آسوده و راحت هر غلطی دلشان بخواهد می کنند و تا وقتی تازیانه در دست آنان باشد غزل تازیانه نیز بر زبان من خواهد بود . بی هیچ عذر خواهی و بی هیچ شرمندگی . همین

تازیانه

استاندارد

اشاره : نه سبزم نه هیچ کوفت و زهرمّار دیگر ، فکر می کنم در این سال ها این را آن هایی که می خوانندم فهمیده باشند . دوست دارم انسان باشم که آن هم نیستم ، اما نه آنقدر نا انسان که با شنیدن خبرهایی از این دست شوکه نشوم و آه و دادم بیرون نیاید . سمیّه ی توحیدلو را به جرم اهانت به رییس جمهور تازیانه زدند ، حرفی نیست ، ملالی هم نیست . اما اینقدر می دانم با  نجابتی که در نوشته های او موج می زند ، توهینش هرچقدر باشد به توهین های وقیحانه و بی شرمانه ی سعید حدادیان – حاج سعید حدادیان – در ماه رمضان گذشته نسبت به رییس جمهور نمی رسد – چه مقایسه ی ابلهانه ای شاید !؟ –  من امروز فاتحه ی عدالتی را خواندم که بر گرده ی این بانوی فرهیخته ی ایرانی تازیانه ی مجازات نشاند در حالی که سعید حدادیان – حاج سعید حدادیان – سرش را بالا می گیرد و با افتخارالمنصور و مالمنصوری سر می دهد که روی منبرش حکم قتل صادر  می کند . این غزل را که تمام طول خلقتش به یک دقیقه هم نمی رسد تقدیم می کنم به سمیّه ی توحید لو . همین

شلّاق می خوریم و مجازات می شویم
با تازیانه است که اثبات می شویم

شطرنج باز مهره به مهره شکست خورد
از این حماقت است که ما مات می شویم

نفرین به این زمانه که با گرده ای کبود
بهر کسان نماد مباهات می شویم

قدّاره بندهای غضب کرده را بگو
یک روز در محلّه ی تان لات می شویم

این حکم ، حکم صادق آل خدا نبود
پاسوز حکم جعلی تورات می شویم

شهریور نود
قم

این ره که تو می روی …

استاندارد

پیش از خواندن : آنچه می خوانید توصیه هایی پراکنده اند به سازندگان و تهیه کنندگان عشق ماوراء که در حاشیه ی آثار مناسبتی ماه رمضان نوشته شده و در شماره ی جدید ماهنامه ی همشهری آیه منتشر شده است . همین

این ره ….

اول :

 تعارف با خودمان را کنار بگذاریم ، حد و اندازه ی خودمان را بشناسیم ، گلیممان را وجب کنیم ، پاهایمان را هم تا بدانیم چقدر می توانیم اجازه بدهیم پاهایمان دراز شوند ، ” رحم الله امری ء علم قدره “ی که گفته اند اینجا را هم لابد شامل می شود ، با خودمان صادق باشیم ، به پیشینه ی خودمان ، کارنامه ی خودمان ، نقاط قوت و ضعفمان ، حجم تحقیقات و مطالعاتمان و حتی انگیزها و غرض هایمان نگاهی بیندازیم و به این پرسش وجدانمان که آیا وقت ساخت چنین آثاری برای کسی همچون تو فرا رسیده یا نه ، یا به این پرسش که مطمئنی از پس این کار بخواهی آمد ، یا به این پرسش که به اندازه ی کافی درباره ی چنین موضوعات و زمینه هایی مطالعه و تحقیق داری یا نه جواب های صادقانه بدهیم ، اگر پاسخ های صادقانه مان با نه ، خودم هم نمی دانم ، شک دارم ، نه چندان ، نه زیاد و این جور پاسخ ها شروع می شدند خواهشا دست نگه داریم ، کمی صبر کنیم ، به همان زمینه هایی که تجربه ی کافی و آشنایی وافی داریم بر گردیم و خودمان را تقویت کنیم ، برای ساخت این آثار هیچ وقت زمان دیر نمی شود .

دوم :

به مخاطب احترام بگذاریم ، احترام به مخاطب جلوه ها و جنبه های گوناگونی دارد ، یک جنبه اش احترام به شعور اوست ، موضوعات ماورائی یا معناگرایانه – هر اسمی که شما روی این گونه آثار بگذارید – کشفیات ما نیستند ، مخاطب هم نسبت به آن ها آگاهی دارد ، شناخت دارد ، بخش زیادی از آن ها مطالعه دارند چه بسا بیشتر از من و شمای سازنده ی اثر ، بخشی از آن ها متعلق به فرهیختگان و دانشگاهیان و محققان هستند ، اثر را بالا پایین می کنند ، تجزیه تحلیل می کنند ، قوت و ضعف هایش را می فهمند و می سنجند ، مانند یک منبری که باید به شعور مستمعینش احترام بگذارد و بی مطالعه بالای منبر نرود و حرف ناحساب تحویل پامنبری ها ندهد ، مانند یک استاد که باید به شعور دانشجویانش احترام بگذارد و بی مطالعه سر کلاس نیاید به گونه ای که خودش هم حرف خودش را نفهمد ، یک هنر مند هم در هر بستر و ساحتی که به آن علاقه دارد باید چنین کند . جنبه ی  دیگرش احترام به وقت افراد و خانواده هاست ، هر یک ساعتی که مجموعه ی ساخت من و شما در اوج روی آنتن می رود شاید پنجاه تا شصت میلیون ساعت از وقت مردم را به خودش اختصاص می دهد ، سهم یک سریال سی شبه ی یک ماهه می شود چیزی حدود یک میلیارد و پانصد هزار ساعت از وقت مردم ، خودمان و خودتان انصاف دهید برای پاسخگویی به چنین وقت و سرمایه ای که درست یا نادرست مردم از روی اعتمادشان در اختیار ما می گذارند چقدر باید وقت و انرژی و سرمایه صرف کنیم .

سوم :

کار را جدی بگیریم ، هم به خاطر خود کار ، هم به خاطر موضوع و مایه ی جدی ، بحث برانگیز ، پیچیده ، غیر ملموس و تو درتو و مبهمی که انتخاب کرده ایم ، یک کار جدی معنا گرا فرصت کافی می خواهد ، اگر مثل همه ی کارهای مناسبتی یک ماه یا یک فصل یا حتی یک سال مانده به مناسبت مذکور تازه مدیران و دست اندرکاران یادشان آمد و دنگشان گرفت که برای چنین مناسبتی کاری بسازند و در همین حین به ذهنشان رسید که بدک هم نیست این کار معناگراینه باشد و روح و جن و پری و شیطان و از این جور چیزها داشته باشد ، من و شما که می دانیم کار جدی تر از این حرف هاست توی دام بی برنامگی و ابن الوقتی مدیران نیفتیم و چوب بی برنامگی و حالی به حالی بودن آن ها را به تن خودمان ، اثرمان و بینندگانمان نزنیم . یک کار جدی سرمایه می خواهد ، امکانات می خواهد ، پول می خواهد ، اگر فراهم نیست ، اگر مدیران و سرمایه گذاران همراهی نمی کنند ، اگر میان این نوع کارها با کارهای معمولی زرد تفاوتی نمی گذارند ، ما این تفاوت را فراموش نکنیم ، به اصول حرفه ایمان پایبند باشیم ، به هر قیمتی و با هر شرایطی و با هر امکاناتی ساخت یک اثر معناگراینه را قبول نکنیم ، اگر هم  دستمان تنگ است و به پول ساخت چنین آثاری احتیاج داریم برویم سراغ همان قصه های خاله زنکی عشق و عاشقی ، ساخت اثار ضعیف معناگرایانه فقط آنتن را پر می کند . به فکر اعتبار خودمان ، ظرافت و شکنندگی موضوعمان ، دقت و تیزبینی مخاطبمان و از همه مهمتر آثار سوء و پیامدهای نامطلوب احتمالی نسبت به برخی از آن ها باشیم .

چهارم :

به کارهای پژوهشی عمیقا اعتقاد داشته باشیم ، اگر از آن هایی بوده ایم که به خاطر اینکه از مطالعه و خواندن بدمان می آمده و از بدخادثه به ورطه ی هنر افتاده ایم بدانیم که ساخت یک مجموعه ی معناگراینه با انبوه هزینه هایی که نیاز دارد چه بسا به قاعده ی یک پایان نامه ی دکتری از هر کدام از نویسنده و مشاور و کارگردان فعالیت تحقیقاتی و مطالعاتی می طلبد ، اگر از آن هایی هستیم که حتی حاضر نیستند به قاعده ی نوشتن یک مقاله ی علمی ده بیست صفحه ای برای خلق اثرشان فعالیت تحقیقی پژوهشی مطالعاتی داشته باشند ، دور این موضوعات را خط بکشیم ، برویم سراغ همان خاله زنک بازی هایی که همه مان مکتب نرفته و خط ننوشته توی آن ها  پرفسوریم ! ایده ی معناگراینه که به ذهنمان رسید حتما حتما حتما ادبیات موضوع را زیر و رو کنیم ، باور داشته باشیم که من و شما اولین افرادی نیستیم که این موضوع به ذهنمان خطور کرده ، پیش از ما و بسان ما افراد زیاد دیگری از نویسنده گرفته تا شاعر تا عالم دینی تا فیلسوف معتقد تا فیلسوف ملحد تا عارف ، از مسلمان گرفته تا یهودی و مسیحی و بودایی و ادیان جدید ، از شرق گرفته تا غرب در حوالی این ایده قدم زده اند ، فکر کرده اند ، کتاب نوشته اند ، اثر ساخته اند ، شعر سروده اند ، تفلسف کرده اند ، آزمایش و تجربه کرده اند ، آکادمی های تخصصی پدید آورده اند ، رشته های علمی و آثار هنری متعددی را به خود اختصاص داده اند . موضوعاتی مثل مرگ ، تجربه های نزدیک به مرگ ، اغما ، تجربه های پس از مرگ ، احیاء ، هویت شخصی ، رابطه ی روح و عالم مادی ، برزخ ، تناسخ ، مسخ  ، شیطان ، مکاشفه ، فرشتگان از اولین روزهای زیست انسانی دغدغه و دلمشغولی بشر بوده و برای پاسخ به این دلمشغولی ها و پرسش ها و دغدغه ها به طول تاریخ بشری وقت و انرژی و سرمایه گذاشته ، در این راه از سرمایه وحی و انبیا بهره ها جسته ، از تعمق تدقق فیلسوفان نکته ها آموخته ، پرسش هایش را با عارفان و دانشمندان در میان گذاشته ، ما بی اعتنا به این میراث و بی توجه به این تاریخچه و ادبیات موضوع نمی توانیم سر زیر لحاف خودمان بکنیم و اثر خلق کنیم ، نمی توانیم به این معنا نیست که نمی توانیم چیزی بیرون بدهیم که انتن را پر کند و برفک نشان ندهد ، اثرمان هدر دادن سرمایه می شود و بر آشفتن ذهن و روح مخاطب ، بعد از سی شب هم به سطل زباله می رود . به همین راحتی ، تجربه اش را داشته ایم .

پنجم :

اضافه کردن اسم دو تا روحانی آخر تیتراژ به اسم مشاور مذهبی یا مشاور علمی که در غالب آثار هم این اسم ها تکراری و یکسان است ،اثر را نه مذهبی می کند نه علمی . نه می توان با افزودن اسم یک یا دو حجت الاسلام آخر تیتراژ از مسئولیت شانه خالی کرد و نه می توان با تکیه بر آن ها دهان منتقدان را گل گرفت ، این را دیگران می دانند ، گفتم به خودمان هم یاآوری کرده باشم که یک وقت هوابرمان ندارد که جایی خبری ست و اثرمان به یمن این دو اسم دینی و علمی و کارشناسی شده است ، کار دینی و کار علمی و کارشناسی قواعد و ضوابط خودش را دارد و این که آیا در یک اثر این قواعد و ضوابط رعایت شده یا نه را باید خود اثر بگوید و ببوید نه اینکه عطاری کارگردان و نویسنده و مشاور و تهیه کننده و مدیر مدعی آن باشند .

ششم :

به محدودیت ابزار از یک سو و محدودیت مهارت های فنی و انسانی استفاده از ابزار از سوی دیگر آگاهی داشته باشیم ، جوگیر نشویم و اثر خودمان را با آثار آن ور آب که از انبوه تکنولوژی ها و ابزارها آن هم به دست متخصصینی که مهارت بهره جستن از آن ابزارها را به بهترین نحو دارند مقایسه نکنیم ، جو گیر شدن و تلاش برای بازسازی بعضی از اثار یا حتی جلوه هایی از آن ها در اثر داخلی مان چیزی جز یک کاریکاتور مسخره ی ضعیف در پی نخواهد داشت ، دیالوگ های دست کاری شده ی اثار آن ها به دهان شخصیت ها و قهرمانان آثار ما نمی نشیند ، زار می زند ، حرف گنده تر از دهان می شود ، جایی که هنرش را نداریم نکنیم ، و جایی که به خیرمان امیدی نیست شر مرسانیم .

هفتم :

یک اثر به صرف استفاده از قابلیت های تصویری رایانه ای و جلوه های ویژه و چهار تا کلمه روح و شیطان و جن و پری  معناگرایانه نمی شود ، بدون فکر و ایده و حرف دقیق و عمیق مردم در چنین آثاری بیشتر دفتر مشق کسانی را ورق می زنند که یک بار تمرین کرده اند تصویر یکی را غیب کنند ، یا با استفاده از جلوه های ویژه از در بسته عبورش دهند ، یا با نرم افزارهای گرافیکی نور صحنه را به هم بریند و رنگ ها را موجی کنند یا از پارس کردن حیوانات فیلم بگیرند و باآن بازی کنند . اسم مجموعه ی این کارها را یک اثر معناگرایانه گذاشتن چیزی در حد یک طنز بچه گانه بیشتر نخواهد بود . این گونه آثار بیشتر کارگاه تمرین هنرجویان صدا و سیماست تا آثار معناگرایانه .

هشتم :

یک بخشی از توانمندی ها و استعدادها یمان را بگذاریم جای دیگر و وقت دیگری نشان دهیم ، دستمان را که لازم نیست برای همه یکجا رو کنیم ، یک جلوه از توانمندی و هنرمان را خوب به نمایش بگذاریم بقیه اش پیش کش ، مردم قبولمان می کنند ، لازم نیست به یک اثر هم ژانر معنا گرایانه بدهیم بعد توی همان یک تم پلیسی در بیاوریم ، توی تم پلیسی مایه های طنز بریزیم ، از مایه های طنز به مشکلات و آسیب های اجتماعی پل بزنیم ، توی اوج آسیب های اجتماعی منبر برویم و نسخه بپیچیم ، از آن جا دوباره سری به زمینه های معناگرایانه بزنیم ، توی عالم معنا اثر را هندی کنیم و بزنیم توی خط عشق و عاشقی دختر و پسری و از آنجا پز روانشناسانه بدهیم درباره ی تجربه های نزدیک به مرگ و اغما و روح سخن بگوییم و یکهو دوباره به ماجراهای کارآگاهی و پلیس بازی برسیم و در این وسط وسوسه شدیم چند تا سکانس وحشت هم برویم و یکهو کار را فانتزی کنیم . درست است که من و شما هم علاقه ی ساخت چنین آثاری را داریم بلا شک و هم توان آن را داریم قطعا . اما بعضی از این علاقه ها را هم بگذاریم برای آینده ، آنوقت که یک اثر طنز می سازیم ، یک اثر اجتماعی ، یک اثر پلیسی کارآگاهی ، یک اثر اخلاقی ، یک اثر پر از جلوه های ویژه ی حادثه ای و ژانر وحشت ، آنوقت بهمان می گویند فلانی اثر ساخته نه آش شله قلمکار .

نهم :

یادمان باشد کسانی که اثر ما را می بینند چه بسا بیشتر از ما با سینما ی دنیا سر و کار داشته باشند ، چه بسا یک نوجوان هفده هجده ساله در دیدن فیلم های روز دنیا از من و شما جلوتر باشد ، منظورم این است که دوره زمانه فرق کرده ، مردم فیلم دیده اند ، می فهمند کی هر کدام از ایده ها را یا هر  کدام از دیالوگ ها و صحنه ها را از کدام فیلم برداشته است و بعد آورده مخلوط کرده و یک چیزی ارائه کرده است . اگر گاهی اوقات دستمان را رو نمی کنند یا به خاطر بی حالی شان است یا به خاطر اینکه اصلا جدی به حسابمان نیاورده اند که نقدمان کنند ، اما یک وقت هم دیدید یک بچه ی شیطان بازیگوشی که مراعات هیچ چیزی نمی کند آمد سکانس به سکانس و دیالوگ به دیالوگ این اقتباس ها و وام گرفتن ها را به اصل خودش برگرداند و به مردم نشان داد کاری که دیده اند مجموعه ای از سکانس های باز سازی شده از آثار دیگران است . مثل همان بچه ای که مصلحت ها را نادیده گرفت و فریاد زد پادشاه لخت است ، لخت نباشیم .

دهم :

میان کارهای تخیلی با کارهای معناگرایانه احتمالا تفاوت هایی ست ، آن ها را بشناسیم .

یازدهم :

تکلیفمان را با خودمان و فیلمنامه و فیلم روشن کنیم ، اینکه دنگمان گرفته که از روح و جن و پری و شیطان در کارمان استفاده کنیم اول ماجراست ، باید میان بعضی از چیزها تفاوت بگذاریم ، مرزهایشان را رعایت کنیم ، میان روح به مثابه ی سوژه و مسئله ای که در فیلم مورد کنکاش قرار می گیرد و سعی می شود ماهیت و چیستی اش نمایش داده شود با روح به مثابه ی عنصری از روایت که محدودیت های زمان و مکان را از روایت بر می دارد و به بیننده زاویه ی دید می دهد تفاوت است ، میان روح به مثابه ی یک نماد و سمبلی که در مقابل زندگی مادی قرار می گیرد بی آنکه ادا اطوار داشته باشد با جایی که روح خودش به عنوان یک سوژه تفسیر مادی و ملموس تصویری می شود تفاوت است ، میان تخیل کارگردان و حقیقت این پدیده ها تفاوت است ، نویسنده و کارگردان باید تکلیف خودشان را این وسط مشخص کنند ، هردمبیل کار را پیش نبرند ، این که در یک اثر مثلا روح یک جا نمادی باشد که نقش ناظر آرمانی را بازی می کند و زمانمند و مکانمند می شود بعد چند لحظه بعد درباره ی ماهیت مرگ و چیستی خودش منبر برود ، بعد این یکی روح به آن یکی روح علاقه من شود بعد آن یکی به این یکی بگوید که اجازه ندارد مادرش را بی حجاب ببیند و بعد آن یکی از پشت تابلو را بخواند و این جور سکانس ها که به تمسخر بیشتر تنه می زند تا تامّل ناشی از همین روشن نبودن تکلیف و غرض از ورود به چنین حوزه هایی ست . بوی خام بودن از عمده ی آثار اینچنینی داخلی و حتی بسیاری از آثار خارجی بلند است . میان درباره ی موضوعات ماورائی بودن  با عنصر های یک اثر تخیلی محسوب شدن ، با نماد و سمبل قرار گرفن برای پیش بردن روایت خارج از مرزهای ظاهری تفاوت هایی ست که باید آن ها را رعایت کرد . میان رویکردهای متنوعی که می توان نسبت به امور ماورایی اتخاذ کرد باید توجه داشت ، رویکرد دینی با رویکرد فلسفی با رویکرد عرفان سنتی با رویکرد عرفان های جدید  با رویکرد روانشناختی با رویکرد فراروانشتاختی با رویکرد جامعه شناختی با رویکرد اخلاقی با رویکرد هنری متفاوتند ، آثار این چینی خصوصا آثار داخلی شبیه به وضعیت گرم کردن یک تیم است که هر کسی از هر جایی که توپ به پایش می رسد آن را به هر سمتی که صلاح می داند شوت می کند ، بد نیست اول خودمان را جای دیگری گرم کنیم ، اثاری غیر ماورایی و معمولی بسازیم که قواعد و استانداردهای اولیه ی خلق یک اثر را داشته باشند بعد به سراغ موضوعات این چینی برویم که خودشان به اندازه ی کافی پیچیدگی و ابهام و دشواری دارند . همین

دوازدهم :

از تجربه های هر ساله درس بگیریم ، به نقد ها ی نرم و سخت به اعتراضات تیز و تند ، به دغدغه های تلخ و شیرین احترام بگذاریم ، به نقد قبل از کار باور پیدا کنیم ، از لانه ی خودمان بیرون بیاییم و از چهره های صاحب فکر و حرف و ایده بخواهیم  پیش از ساختن یک اثر درباره ی طرح و فیلمنامه و دیگر امور اظهار نظر کنند همانگونه که نسبت به نقدهای پس از دیده شدن  چنین خواهیم کرد .

ادا

استاندارد

او

از کوله های کهنه غذا در می آوریم
خوب! راستش ادای تو را در می آوریم

در روزگار سرد و کسل، کنج عافیت
شمشیر از غلاف خدا در می آوریم

ما بی نماز مانده ترین ها، سر نماز
خود را به شکل مرد گدا در می اوریم

انگشتر عقیق تو را در می آوریم
اشک تو را اگر چه جدا در می آوریم

این شور و شوق و شعر و شعاری که بین ماست
از بی بهانگی ست، ادا در می آوریم

در بین خطبه های تو شمشیر می کشیم
در موسم جهاد عصا در می آوریم

گیسو به خون خضابی محراب عدل و داد!
ما نیز کیسه های حنا در می آوریم

کشکول و تیغ و نام تو در قهوه خانه ها
در خلسه ها دلی ز عزا در می آوریم

با ذکر یاعلی مددی دست می دهیم
دستی که سرد پیش برادر می آوریم

صبر و سکوت و بغض تو مولا شکستنی است
ما عاقبت صدای تو را در می آوریم

همین

یادداشت های روزانه

استاندارد

دنگم گرفته است چند صباحی یادداشت های روزانه بنویسم . پیش از این ها هم می نوشته ام البته ! منتها در سر رسیدهای شخصی ام ! به هر حال فعلا بر این دنگیم تا دونگش کی در آید ! برای این کار یک صفحه ی جدا گانه انتخاب کرده ام تا ربطی به ” وه ” نداشته باشد و هر کدام آتش به انبار خودشان داشته باشند . نام صفحه ی یاد داشت های روزانه را گذاشته ام : چنان که منم . همین

نو آوری در تبلیغ

استاندارد

آن شب می خواستم درباره ی جایگاه و اهمیت ولایت برای مردم در مسجد صحبت کنم . روی منبر تسبیح چوبی دانه درشت هزار تایی  را از جیب بغل لباده در آوردم و دین را به آن تشبیه کردم ، هر دانه ای را با سر انگشت هایم می گرفتم و نامی بر آن می گذاشتم و در وصف جایگاه و ضرورتش در دین سخن می راندم . دانه ی توحید ، دانه ی جهاد ، دانه ی حج ، دانه ی زکوه و انفاق و ….  می خواستم به مردم بفهمانم که نقش ولایت نسبت به دیگر ارکان مثل نخ تسبیح است به دانه های آن که اگر نباشد چیزی جز از هم پاشیدگی و متلاشی شدن در کار نیست . منبر به قسمت حساس خودش نزدیک می شد ، طنین صدایم را بالاتر بردم تا مردم هم این حساسیت و اهمیت را بفهمند : ( ولایت اما دانه ای در کنار بقیه ی دانه های تسبیح دین نیست ! ولایت هم عرض جهاد و نماز و روزه و حج نیست ! ولایت ستون دین است ! ولایت نخ تسبیح است که اگر نباشد ما بقی دین از هم می پاشد ، بی ولایت نماز و روزه نه تنها بالا نمی رود بلکه سقوط می کند ، بی ولایت …. ) زمان عملیات فرا رسیده بود ، کلام در اوج کوبندگی و ضرب آهنگی ، تسبیح در اوج رقص و حرکت ، مردم در سکوت و توجه محض ! وقتش رسیده بود که تیر خلاص را بزنم : ( اگر نخ تسبیح نباشد این دانه ها سقوط می کنند ! هر کدام جایی زیر دست و پا گم می شوند ، بی ارزش می شوند ، دیگر کارکردی ندارند و …. )

باید در یک حرکت نخ تسبیح را می کشیدم به تیغ از وسط شکسته شده ای که لای سر رسیدم کار گذاشته بودم و سرش را بیرون داده بودم . ازصبح مدام تمرین کرده بودم که این حرکت را به گونه ای انجام بدهم که دانه های تسبیح جلوی چشم مردم از هم فرو بپاشند و مردم این سقوط و از هم پاشیدگی را با تمام وجود درک کنند . به این نتیجه رسیده بودم که با یک دست ، وسط تسبیح را بگذارم زیر تیغ و با دست دیگر سر تسبیح را محکم بکشم به سمت بالا . در این صورت اتفاقی که می خواستم می افتاد . مابقی دانه های ریخته نشده را هم خودم با استفاده از شوک و بهت مردم در عرض چند ثانیه بابد با دست بیرون می کشیدم و به سمت مردم پرت می کردم ! نقشه گام به گام درست اجرا می شد ! بی آنکه کسی بتواند از پایین منبر تیغ و حرکت دست مرا ببیند نخ را انداختم گل تیغ و با یک حرکت دانه ها ی تسبیح را مثل دانه های باران در صحن مسجد پخش کردم و صدایم را به اوج اوج خودش رساندم : ( اگر ولایت نباشد ….. )

مردم باید علی القاعده از این حرکت به فکر فرو می رفتند ! چند تایی از پای منبری ها باید احسنت می گفتند و چند تایی هم باید زیر گریه می زدند ! سبحان اللهی ! الله اکبری ! ما شاء اللهی ! چیزی ! خیر ! هیچ کدام از این خبر ها در کار نبود ! مسجد به هم ریخت ! یکی از وسط جمعیت داد زد : تسبیح حاج آقا پاره شد ! تسبیح حاج آقا پاره شد ! جماعت مثل مور و ملخ از دوش هم بال می رفتند تا دانه های تسبیح را جمع کنند ! هر چه عزّ و جزّ کردم که عزیزان مهم نیست به ادامه ی منبر گوش کنید ! فدای سرتان کسی گوشش بدهکار نبود ! هر کسی چند تا دانه جمع می کرد با افتخار جلوی چشم بقیه بلند می شد و انگار که فتح الفتوحی را انجام داده باشد دانه های جمع شده را توی دست هایم می ریخت و دوباره رو به جمعیت سری تکان می داد و می رفت که بنشیند و باز همین که دانه ای پیدا می کرد دوباره بلند می شد و پای منبر می آمد کم مانده بود روی منبر بزنم زیر گریه ! عملا گند خورد به همه چیز ! به من ، به منبر و به نو آوری هایم ! تا آخر دهه ای که به آن مسجد می رفتم هر شب چند تا دانه ی تسبیح می گذاشتند توی دست هایم ! پیش خودم می گفتم ای کاش به جای نخ تسبیح ولایت را به ستون ساختمان تشبیه کرده بودم و آن ستون را بر سرشان خراب می کردم . همین

پ . ن : دو سه سالی ست که دیگر افتخار تبلیغ در ماه رمضان را ندارم . دلم را با همبن خاطره های قدیمی خوش کرده ام . همین

انتظار

استاندارد

آیه ای ! نیستی اما به لب قاری ها !
پادشاهی ! نه از آن دست که درباری ها

ندبه ای ! منقبتی ! نقطه امیدی ! ذکری …
نرخت این است به فرموده ی بازاری ها

به ظهور تو به هر رنگ که آری گفتیم
غیبتت (نه) زده توی دهن (آری) ها

عاقبت مذهب اعلای تو را گم کردیم
در اصول نجفی ها ! قم اخباری ها !

باور مردم دل خسته ی اینجا این است
– در رکب خوردن از موج گرفتاری ها –

کاری از دست ضعیف احدی ساخته نیست
دست عمامه به سرها ! کت و شلواری ها !

تو بیایی همه اوضاع به سامان گردد
ای نبود تو دلیل همه کم کاری ها

اولین شرط ظهور است که مضطر باشیم
پس مفید است مصیبت زدگی ! زاری ها !

این چنین نام عزیز تو به لب ، خوار شدیم
وبه پای تو نوشتیم غم خواری ها

حرف نه ! حرف نزن ! ما همگی دلگرمیم
به کبوتر شدن از جاده ی کفتاری ها

در تمامی جهان کیست مریدت جزما
ننگمان باد به این گونه طرفداری ها

همین

مسعود دیانی

دانشگاه

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه ، هفتم تیرماه آخرین امتحان دوران دانشجویی من بود در مقطع کارشناسی ارشد بود . لطفا این نوشته را به همین مناسبت بخوانید . همین .

اول : رشته ای که خواندم

رشته ای که من در دو سال گذشته با آن سرگرم بودم ” دین شناسی ” بود که البته نام دقیق تر و فنی ترش گویا ” دین پژوهی ” ست که معادل عبارت “ Study Of Religion” است . دین پژوهی در حقیقت ترکیبی از شاخه های گوناگون علوم انسانی ست که به گونه ای به بحث از پدیده ی دین می پردازند . شاخه هایی نظیر جامعه شناسی دین ، فلسفه ی دین ، روانشناسی دین ، مردم شناسی دین ، تاریخ ادیان و الهیات . دین پژوهی دقیقا به خاطر همین تنوع و خصوصیت میان رشته ای و ترکیبی بودنش باب روحیات و علایق من بود . سپری کردن واحدهایی نظیر فلسفه ی اسلامی ، فلسفه ی غرب ، فلسفه ی دین ، جامعه شناسی دین ، روانشناسی دین ، انسان شناسی تطبیقی ، دین و اخلاق ، مسیحیت ، یهود ، ادیان شرق ، معرفت شناسی ، هرمنوتیک ، فرق و مذاهب ، برداشت های کلامی از آیات و روایات عرفان نظری و …. در طول یک دوره ی کارشناسی ارشد برای دانشجویی مانند من می تواند منبع سرشار انرژی و نشاط علمی باشد که در بیشتر موارد نیز انصافا اینگونه بود .

دوم : دانشگاهی که در آن درس خواندم

دانشگاهی که من در آن درس خواندم نامش هست ( دانشگاه ادیان و مذاهب ) ، درباره ی چیستی و کارکرد این دانشگاه و حاشیه هایش ان شاء الله روزی به طور مفصل مطلبی خواهم نوشت و البته قبل از آن مطلب مفصل در نوشته ای دیگر که به بررسی تاثیرات جمهوری اسلامی بر سکولاریزاسیون در جامعه ی ایرانی پرداخته ام و منتظر زمان مناسبی برای انتشار آن هستم اشاره کرده ام و از همین رو اینجا به اینگونه مباحث اشاره نخواهم کرد . دانشگاه ادیان و مذاهب بالاترین امتیازش تخصصی بودن آن است . دست کم من فکر می کنم دوران اوج دانشگاه هایی که در آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد تدریس می شوند گذشته است و این نکته به خصوص در مقایسه ی حجم فعالیت های پژوهشی میان این دو سنخ دانشگاه رخ می نمایاند . دانشگاه ادیان و مذاهب همانطور که از نامش پیداست به صورت تخصصی در قالب دانشکده های ادیان ، فرق و مذاهب ، شیعه شناسی و دانشکده ی عرفان و تصوف به مباحث مربوط به ادیان و مذاهب اشتغال دارند . دقیقا مطابق با همین تقسیم بندی بخش پژوهشی دانشگاه نیز فعالیت انصافا چشم گیری دارد که البته باید بخش هایی نظیر حقوق بشر و یا تقریبرا نیز به آن ها اضافه نمود . دانشگاه ادیان و مذاهب به علت سر و کار داشتن با ادیان نوعی وجهه ی بین المللی هم به خود گرفته است و در بسیاری از اوقات محل آمد و شد هیئت های علمی ، سیاسی و فرهنگی از کشورهای دیگر بوده و هست که البته در این روند روحیات ریاست دانشگاه نیز بی تاثیر نبوده است . توضیحات بیشتر درباره ی این دانشگاه بماند برای مطلبی که وعده اش داده شد .

سوم : اساتیدی که از آنان بهره بردم

اساتید ما در دوره ای که پشت سر گذاشتیم چند امتیاز ویژه و قابل توجه داشتند : نخست جوان بودن آنان که با خود انبوهی از انرژی و شور و نشاط و انگیزه به ارمغان می آورد ، شاید چیزی شبیه به آنچه که در ورزش از آن ” به جویای نام ” و ” تعبیر می کنند ، امتیاز دیگر تسلط قابل توجه آن ها به مباحث علوم حوزوی بود که به صورت خاص در مباحث تطبیقی بسیار حائز اهمیت است ، دنیا دیدگی ، انصاف و تواضع علمی ، رویکرد علمی تخصصی و پرهیز از شعار زدگی و آرمان گرایی های خام و همچنین سیاست زدگی حکومتی از دیگر امتیازاتی بود که باید به آن ها اشاره داشت . از یاد نبرید که این خصیصه ربطی به خط و ربط و رنگ سیاسی اساتید نداشته و ندارد . به عنوان نمونه هر چند واحد معرفت شناسی ما با استاد حسن معلمی بود و انسان شناسی تطبیقی مان با استاد دکتر حسینی – که هر دوی این بزرگواران از اساتید و هیئت علمی مؤسسه ی امام خمینی و از شاگردان آقای مصباح یزدی هستند – اما با این وجودکلاس درس این دو عزیز از گرم ترین و قابل استفاده ترین کلاس هایی بود که می شد تجربه کرد . دکتر سید حسن اسلامی ، دکتر نقدعلی ، دکتر رضانیا ، دکتر مفتاح ، دکتر صادق نیا ، دکتر قلی زاده ، دکتر فرمانیان ، دکتر مهریزی ، دکتر بیات ، دکتر کرمی پور ، دکتر الهی نژاد ، دکتر انصاری پور اساتید من در این دوره بودند که برای همگی آن ها آرزوی موفقیت و سربلندی دارم .

چهارم : دوران دانشجویی من

ترم اول رؤیایی شروع شد ! گرم و داغ از شور و نشاط علمی دانشجویان و اساتید ، مباحث همگی دقیق و فنی و اساتید و دانشجویان همه صریح و پر انرژی . کلاس ها پر بود از مباحثات و مناظرات میان استاد و دانشجو و یا دانشجویان با یکدیگر ، در دانشگاه جلسات مختلف از نقد کتاب گرفته تا مناظره برگزار می شد و همه ی این ها به علت تراکم انرژی به جای مانده از انتخابات و حوادث اولیه ی بعد از آن در فضای جامعه بود . ترم دوم اما عملا گند خورد به همه چیز ! حوادث روز عاشورای ۸۸ و پس از آن ۹ دی انفاق افتاده بود و دوران تسویه حساب ها فرا رسیده بود ، از یک طرف سرخوردگی و یأس هم در میان دانشجویان و هم در میان اساتید بیداد می کرد ، حاکم شدن فضای امنیتی بر جامعه جسارت را از بسیاری از اساتید گرفته بود ، رییس دانشگاه ما – آقای ابوالحسن نواب – متهم به ارتباط با مهندس موسوی ، متهم به کمک مالی به او در ایام انتخابات ، متهم به تبدیل کردن دانشگاه به لانه ی امن فتنه گران و مواردی از این دست بود ، حضور تنی چند از اساتید دانشگاه آن هم با لباس روحانیت در صحنه ی تظاهرات شنبه ی پس از خطبه های معروف رهبری در تهران بهترین بهانه را به دست گروه های فشار داده بود ، یکی از اساتید و پژوهشگران دانشگاه در حوزه مباحث یهودیت به جرم جاسوسی برای رژیم صهیونیستی از سوی دستگاه های اطلاعاتی بازداشت شد و فرمان حمله صادر شد . دستگاه های امنیتی و اطلاعاتی سایه ی سنگین خود را بر سر دانشگاه به رخ می کشیدند . بیانیه پشت بیانیه بود که از سوی گروه های فشار در تهدید دانشگاه صادر می شد ، خبر پشت خبر و شایعه پشت شایعه ، مجموعه این عوامل دست به دست هم دادند تا ترم دوم دانشجویی ام  به یکی از افتضاح ترین دوره های تحصیلی من تبدیل شود . دانشگاهی مرده و ساکت و خاموش ، از آن روز به بعد تا پای هیچ چهره ی علمی به دانشگاه باز نشد ، هیچ موضوعی از موضوعات مربوط به رشته های ما به بحث گذاشته نشد ، اساتید جز یکی دو نفر عملا مهر بر دهان زدند .   استاد مصطفی ملکیان که از چهره های تاثیر گذار در  فضای دین پژوهی ایران و دانشگاه به شما می رفت به دانشگاه ادیان ممنوع الورود شد ، مباحث رایج در رشته ی ما در بسیاری از اوقات با سلیقه ی رسمی حاکمیت منافات داشت و به همین خاطر اساتید یا عملا از توضیح و شرح آن ها پرهیز می کردند و یا قبل از اشاره به آن ها یک ساعت شهادتین می گفتند و تمام مقدسات را به سوگند می گرفتند که این حرف ها را قبول ندارند و این ها حرف آن غربی های بی پدر فلان فلان شده است . تجربه ی بازجویی از اساتید بازداشت شده به آن ها آموخته بود که تمام صحبت هایشان در کلاس ها و حتی گعده های دوستانه از سوی نیروهای امنیتی ضبط و شنود می گردد ، اساتید به دانشجویان بی اعتماد بودند و دانشجویان از دست اساتید خسته ! آن روزها بود که با دکتر رضانیا سر کلاس فلسفه ی دین ۲ که به مبحث علم و دین اختصاص داشت ناجور دعوایم شد . حتی جسارت پرداختن به مباحث مربوط به نزاع علم و دین را از اساتید گرفته بودند . آنقدر کار افتضاح شده بود که دکتر نقدعلی به علت معرفی کتاب معنای متن نصر حامد ابوزید به عنوان یکی از منابع آزمون هرمنوتیک مورد بازخواست قرار گرفته بود .

ترم سوم ، عادت کرده بودیم ! به رکود و سکون حاکم بر فضای جامعه ، افسردگی مان را باور کرده بودیم و از آن هیچ احساس ناخوشایندی نداشتیم . در کلاس ها  به عنوان یک شرّ اجباری شرکت می کردیم ، بارها در این مقطع تصمیم به ترک دانشگاه گرفتم اما فاطمه نگذاشت ! به تجربه ی بعضی کلاس های بی حاصل حوزه رو آوردم ! در کلاس های دانشگاه ردیف آخر می نشسستم و کتاب های خودم را می خواندم و این مفید ترین استفاده ی از وقت برایم تلقی می شد . دانشگاه برایمن و دوستانم  که در ترم اول و دوم بیشتر وقتمان را در آن می گذراندیم دیگر غیر قابل تحمل شده بود . حتی فاصله ی کوتاه میان کلاس های صبح و بعد از ظهر را نمی توانستیم در دانشگاه تحمل کنیم و با وجود فاصله ی نسبتا طولانی میان خانه و دانشگاه همین دو سه ساعت را به خانه پناه می بردیم . از آن شور و نشاط اولیه دیگر خبری نبود .

ترم چهارم اما باز همان حس و حال ترم اول را داشت ، به یمن تمام شدن تاریخ مصرف دولتمردان و اختلافات در حاکمیت !! فضای سیاسی کمی باز شده بود و شور و نشاط به فضای اجتماعی باز گشته بود ! صراحت و هیجان هم به اساتید و هم به دانشجویان بازگشته بود . در ترم چهارم جامعه شناسی دین را با دکتر صادق نیا داشتیم و روانشناسی دین را دکتر قلی زاده و فلسفه ی دین ۴ که به مباحث دین و اخلاق می پرداخت و همچنین نقد سکولاریزم را با دکتر اسلامی و برداشت های کلامی از آیات و روایات را با دکتر مهریزی . این آخری را هم در ترم دوم و هم در ترم سوم قرار بود داشته باشیم اما به دلیل حاشیه های سیاسی دکتر مهریزی هربار به تعویق افتاده بود . همه ی این درس ها نیاز به حدی از آزادی و صراحت در طرح مباحث داشت که خدا را شکر این فضا کمی تا قسمتی فراهم شده بود . دوباره با دانشگاه و اساتید آشتی کرده بودیم . مایی که در دو ترم گذشته به سه جلسه ی مجاز غیبت به عنوان حق مرخصی نگاه می کردیم و حتما حتما از آن استفاده می کردیم ، ترم آخر سعی می کردیم هیچ کدام از جلسات را از دست ندهیم . در این ترم آرام آرام باز هم درهای دانشگاه به روی اساتید و چهره های علمی خارج از دانشگاه باز شد و تک و توک جلسات علمی شکل گرفت .

پنجم : همکلاسی های من

یکی از خاطره انگیز ترین ، مفیدترین و عزیز ترین تجربه های دوران دانشجویی من ، همکلاسی هایم در این دوران بوده و هستند . انچه که دوره ی ما را هم برای خودمان و هم برای اساتید منحصر به فرد کرده بود تنوع دیدگاه ها و جریانات و تخصص ها در میان بچه ها بود . از یک سوی برادر و استاد عزیزم حجت الاسلام شاه آبادی قرار داشت که از شاگردان برجسته ی استاد محمدرضا حکیمی و اعضاء مکتب تفکیک به شمار می رفت و همچنین  تسلط خوبی بر حوزه های فقه ، عرفان و روایات داشت ، در سوی دیگر برادر قربان زاده بود که از شاگردان استاد میرباقری و نماینده ی صریح و حامی پر جنب و جوش و قاطع جریان فرهنگستان علوم اسلامی در دانشگاه شناخته می شد . حجت الاسلام  آوایی که از یک سو سال های طولانی تجربه ی زندگی در انگلستان را یدک می کشید و از سوی دیگر به یمن فعالیت در قسمت امور بین الملل نهادهای مختلف اطلاعات و تجربیات فراوانی را در اختیار دوستان می گذاشت . برادر فردوسی که تعلق خاطر فراوانی به جریان روشنفکری دینی ، سینما و ادبیات داشت و در این حوزه استخوان خرد کرده بود به ضمیمه تخصصی که در حوزه ی ویرایش داشت و حرف زدن غیر دقیق را برای همگان دشوار می نمود ، برادر طالب که کارشناسی ارشد زبان شناسی نیز داشت و به عنوان یک  مترجم برجسته و حرفه ای شناخته می شد . برادر نقیب پور که در حوزه ی فقه و اصول حقیقتا کار کرده بود ، برادر موسوی از دوستان افغانی تبارم که به نظرم همیشه همت و اراده ی خود را به رخ ایرانیان می کشند و به طور همزمان مشغول به تحصیل در دو کارشناسی ارشد بود و من به شخصه از تحقیقات مفصل او در زمینه ی فیمینسم اسلامی در کشورهای اسلامی بهره ها برده ام و سرکار خانم حسینی که هم آشنایی مطلوبی با فلسفه ی هایدگر داشت و هم موضوع مورد علاقه ی تحقیقش سنت گرایانی نظیر دکتر نصر و استاد بینا مطلق بودند ، سرکار خانم فرحزادی که به صورت تخصصی در جامعه شناسی دین مشغول به کار بودند و برادر روزی طلب که در مباحث مربوط به حوزه ی نازیسم اطلاعات و تحقیقات فراوان و قابل استفاده ای داشت . برادر خوانساری که عشق غزالی بود و سرانجام هم پایان نامه ی خود را به مبحثی از مباحث روانسناسی دین از دیدگاه غزالی اختصاص داد .

این تنوع تخصص ها و گرایش ها دوره ی ما را تبدیل به یک دوره ی رؤیایی کرده بود به گونه ای که ارزش چند مدرک کارشناسی ارشد را دست کم برای من به همراه داشت . آنچه که در این میان بیش از هر چیز دیگری قبال توجه بود نرمش ، انعطاف و تواضع دوستان در عین نقطه نظرات گاه به شدت متضاد و مخالف هم بود . بر این باورم که اگر خشونت و نفرت از حاکمان و سیاستمداران بالدستی جامعه به بدنه ی اجتماع تزریق نشود ، خود جریانات فکری و سیاسی مختلف توانایی تعامل ، گفتگو و نقد  سالم یکدیگر را دارند و بر این باور همین تجربه ی دوران دانشجویی و همچنین تجربه دوران طلبگی ام را گواه می آورم .

ششم : پایان نامه

پایان نامه برای افراد چموشی  مثل ما داستان غم انگیزی دارد . همینقدر بگویم که موضوعات گوناگونی که من تا به حال پیشنهاد کرده ام با چند دسته پاسخ مواجه بوده اند : این موضوع در قالب یک پایان نامه ی دانشگاهی قابل بررسی نیست ! این موضوع ، موضوع دشواری ست که از عهده ی شما خارج است ، کارشناسی ارشد ارزش این موضوع را ندارد ان شاء الله بماند برای دکتری ، موضوع خوبی ست اما مجبور به خودسانسوری در نوشتن می شوید ، این موضوع تکراری ست ! موضوع خوبی ست اما به نظر من روی این موضوع کار کنید بهتر است یا رویکردتان را عوض کنید بهتر است ! همینقدر بگویم که دیگر از خلاقیت و نو آوری در پایان نامه ناامید و پشیمان شده ام و همین روزها یکی از موضوعات تکراری و بی خاصیتی که مورد علاقه ی آموزش عالی ماست را انتخاب می کنم و به یاری خدا سر و تهش را هم می آورم . به قولی سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند .

هفتم : پس از دانشگاه

از تمام شدن دوران دانشجویی ام در این مقطع احساس خیلی خوبی دارم ! احساس آزادی ! احساس کسی که از فضای محبوس یک خانه بیرون می زند و زیر آسمان آبی خدا نفسی تازه می کند . به علت مدرک گرایی افراطی جامعه مان ، گویا مجبور و محکوم به گرفتن دکترا هستیم اما در این فاصله ای که نمی دانم در این میان چقدر و چگونه خواهد بود احساس خوبی دارم ، بر می گردم به حوزه ! به قرآن ! نهج البلاغه ! صحیفه ! به کافی ! به المیزان ! بر می گردم به فقه و فلسفه و عرفان  بی آنکه محبوس بند و زنجیرهای دانشگاهی باشم ! بر می گردم  به هنر : به شعر و داستان و سینما ! به دغدغه ها ی خودم ، به طرح ها و ایده ها و فکرهای خودم ! بر می گردم به شادی و شوخی  ! بر می گردم به خطر ! بر می گردم به سیاست حتی !!! بر می گردم به بیدل ! عین القضات ! حافظ ! مولانا ! بر می گردم به نیما ، سهراب ، کدکنی ! بر می گرم به درس های دانشگاه حتی و آنجور که می خواهم می خوانمشان ! بر می گرم به تلاش های بیهوده ! بر می گردم به آینده ! ان شاء الله . همین