فرار خون

استاندارد

او

سخنی‌ با دوست گیلانی‌ام، شهید مدافع حرم، سید اسماعیل سیرت نیا، که با همه‌ی اختلاف‌نظرهایمان دوستش داشتم. کسی که با رفتنش بازی را به هم زد. همین

به شوق مرگ جلای وطن نخواهم کرد
به هر که کرد بگویید من نخواهم کرد

ذلیل خاک شدن بهتر از اسیر شدن
ز گندم وطن خویش بی‌نصیب شدن

تنور توسعه داغ است، نان بچسبانید
رعیتان جهان را به خان بچسبانید

رعیتیم، به ما قصه‌ی بزرگان چه!؟
به برّه‌های جوان حرف گرگ و چوپان چه!؟

به زیر ترکه‌ی خان، جان تلف نخواهد شد
درون برکه کسی بی علف نخواهد شد.

هر آن‌که کرد از این گله کوچ از ما نیست
بریده باد که آن کله قوچ از ما نیست

بریده باد که او شوق مرگ در سر داشت
به قصه‌های شب کودکانه باور داشت

به قصه‌ای که در آن گرگ‌ها کمین کرده
و اسب‌های کسان، سم تازه، زین کرده

شبی که شهوت ده مست محتلم‌ها بود
و صبح نطفه‌ی بیگانه در رحم‌ها بود

شبی که در دل شب، هرچه بود نو می‌شد
و صبح مزرعه با داس خون درو می‌شد

به قصه‌ای که در آن دختران عزیز شدند
و ظهر نامده در شهرها کنیز شدند

به قصه‌ای که در آن کدخدا – زبانم لال-
به تیغ آخته‌ای گفت خون شهر حلال

به قصه‌ای که در آن صلح جام زهری بود
که پیر میکده نوشید رطل مالامال

چو کدخدا سر صلح است و عذر می‌طلبد
توان گذشت ز جور رقیب در همه حال

به قصه‌ای که کسی گفت عین افسانه است
و قصه گوش – هر آن‌کس که هست- دیوانه است

و قصه، قصه‌ی همسایه بود؛ اسماعیل!
به فکر غصه‌ی همسایه بود، اسماعیل

میان خانه‌ی همسایه چون شقاق افتاد
به دست خان جهان قصه اتفاق افتاد

غم زمانه شما را به کام مرگ کشید
جنون قصه شما را به دام مرگ کشید

جنازه‌های جوانان مباد دور از خاک
مباد خاک غریبه ز خونشان نمناک

چه حکمتی است که جان می‌دهند اسماعیل؟
حقوق‌های کلان می‌دهند اسماعیل؟

درون جمجمه مغز است؟ یا جنون داریم؟
فرار مغز کجا؟ ما فرار خون داریم

زری به گوش عزیزان خان نخواهد ماند
که ما حدیث زری را ز سووشون داریم

به پادشاه عرب هین که می‌برد پیغام؟
که ما علاقه به شاهان سرنگون داریم

«رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند»

سر بریده نشان داد از عراق به شام
«که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند»

به‌جاست حرمتتان، احترامتان، اما
ذلیل خاک چنین محترم نخواهد ماند

«چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را»
به‌جز شکوه شهید حرم نخواهد ماند

*
و مرگ بین دو چشم تو بود؛ اسماعیل
جنون مرگ تو را هم ربود؛ اسماعیل

6 دیدگاه در “فرار خون

  1. مجتبی

    بسیار عالی و حرفه ای
    البته کلمه نیز به نظرم اضافه هست در مصرع
    چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند»
    نیز و هم نباید پشت سر هم بیایند. نیز حذف بشه کلمه “هم” کافیست
    باز هم میگم عای بود

  2. محمدهادی

    با عرض ادب واحترام سلام خسته نباشید جناب اقای دیانی وه(چندنفر بهم گفتند شما ادم خیری هستید ) ،اینجانب محمدهادی قربانی.فرزند اکبر.من ۳۰سال سن دارم،چندین سال نامزد دارم،ولی بعلت مشکلات مالی و اجاره نشینی نمی توانم ازدواج کنم،مدتی هم هست،مصالح ساختمانی گران شده،و خشکسالی کارگری نیست،من نیز فن خاصی بلد نیستم جز کارگری،اطرافیانم هم توان مالی ندارند کمکم کنند ازدواج کنم،تصمیم گرفتم برای شما نامه بفرستم،شاید فرجی شد،خواهشمندم اگر امکان داره به من کمک مالی کنید ازدواج کنم و بهتر زندگی کنم مدتی هست اجاره خونه برام مشکلی بزرگ شده،اگر یه کمک کوچکی اندازه اجاره خونه به من کمک کنید،یه مشکل بزرگ من حل کردید بخدا روم نمیشه اینها حضوری بیام بگم.خیلی ممنون و متشکرم از زحمات شما.شماره تماس من ۰۹۳۳۶۱۶۶۴۷۷٫مجبور نبودم شماره عابرم نمیفرستادم.شماره عابر بانک رفاه (۵۸۹۴۶۳۱۵۳۵۹۸۹۰۸۱)بنام محمدهادی قربانی.تو راخدا کمک کن.موفق،سربلند و سلامت باشی در پناه الله

  3. از لعنتی ها

    یک نفر که یک وقتی در جواب اصرارهای ما نوشت “هیچوقت دغدغه ام…”یا نه اصلا نوشت “هیچوقت شعر برایم جدی نبوده” و دل ما پیاده ها، که جدی جدی بیت بیت پی میگرفتیمش را شکست، و خیلی شکست، هنوز هم که هنوزست زبان جدی ترین دغدغه هایش شعر است.
    حالا بگذار بیاید بگوید که نه، منظورم از دغدغه فلان نبود و جدی نه آن جدی که بهمان و اینها یا که بگوید هنوز به این و آن دلیل و دلایل سر موضعم هستم و چه و چه ها!!

    • گشاد کار آن دلبند اگر با جان من بودی
      همانا دادن جان کار بس آسان من بودی
      جدایی کار دشمن بود ورنه ای برادر جان
      من از جان یاورت بودم تو پشتیبان من بودی
      وفا تا پای جان این است پیمانی که ما بستیم
      در آن عهد وفاداری تو هم پیمان من بودی
      در این زندان من از خون دل خود اب میخوردم
      تو هم چون سایه بر این خوان غم مهمان من بودی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *