قصه وبلاگ نویسی من

استاندارد

قبل از خواندن: میثم و ساما مرا به چالش قصه ی وبلاگ نویسی دعوت کرده اند. دعوتشان را اجابت می کنم چون دوستشان دارم. همین.

عاشق شدم. سال هشتاد و سه بود. آخرین روزهای شهریور بود. من طلبه بودم. مهر که می رسید پایه چهارم حوزه را شروع می کردم. این یعنی میان آخرین روزهای شهریور و اولین روزهای ماه مهر یک عمر گذشت. عمری که طولش از دو حرف تجاوز نمی کرد. نون و ها.

معشوقه ام دختری تهرانی بود. از خانواده ای سرشناس. پدرش اهل هنر و فرهنگ و سیاست و رسانه و همه ی چیزهایی بود که آن روزها دوستش داشتم. خودش را هم دوست داشتم. این ها بهانه شدند  و پایم را در کسوت خواهان به حریم خانه اش کشید و آن موقع بود که فهمیدم دخترش را بیش از همه ی این ها دوست دارم.

عاشقی یعنی زمین خوردگی. یعنی احساس ضعف و درماندگی، یعنی بیچارگی، پسر پادشاه که نه، خود پادشاه هم که باشی و عاشق دختر یکی از رعیت های دهاتی ات شوی در می مانی، خرد می شوی و در آینه خودت را کم و کم و کم تر می بینی. حالا حسابش را بکن یک بچه شهرستانی یک لا قبا عاشق یک دختر تهرانی قبا در قبا در قبا شده بود. آن روزها او همه ی همه ی  خوبی های دنیا را داشت و من فقط کوچه باغ های دماوند را داشتم و شاعری را و خیال را و خدا را .

اولین دیدارمان در یک کافه بود. میدان پونک، اسمش بوستان بود. این قدر یادم هست که او آب پرتقال خورد و من قهوه. این را هم یادم هست که چهل هزار تومان از حسین احمدی قرض کرده بودم تا در کافه های تهران کم نیاورم. شهریه ام آن روزها حوالی بیست هزار تومان بود و تا آن روز حتی یک ریال هم از  هیچ کار نکرده ای در نیاورده بودم. شعر را داشتم و شعار را و خیال را و خدا را. برایش شعر خواندم و منتظر ماندم دیوانه شود و یک دو روز بعد که مبعث می شد عقد بخوانیم. شب شهادت امام موسی کاظم بود. رجب بود. یادم هست شب رفتم خانه آسید علی گلپایگانی. روضه بود. یک دل سیر گریه کردم.

برایش عرفان سوخته را خواندم. از سر رسیدی ورق ورق شده با جلدی آبی و زشت. تازه سروده بودمش و دوستش داشتم؛ خون می خوریم، خون، خون، خون ریخته/ نان می خوریم، نان، نان، نان سوخته/ از قیل و قال مدرسه ها حاصلی نشد/ زانو زدیم محضر عرفان سوخته. برگ های برنده اما همیشه در دست معشوق هاست. تک خال ها. او برگ برنده ای داشت که باز هم نشان می داد ما کجا و آستان دختران تهران. او «وبلاگ» داشت در روزگاری که من حتی «ایمیل» هم نداشتم.

نمی دانستم دنیا عوض شده. در کوچه باغ های دماوند و حجره های مدرسه اش که گوشه ای از بهشت بود مانده بودم و نمی دانستم تهرانی ها تا کجاها پیش رفته اند. آن دو حرفی سخت و تلخ را که شنیدم برایش  شعر گفتم و نامه نوشتم؛ آخرین روزهای شهریور، من و تو، بوستان پر از آدم، آخرین روزهای شهریور یک نه ی تلخ، بی قراری، غم… ایمیل که نداشتم. گذاشتم توی یک پاکت بزرگ و بردم دفتر پدرش. نامه ی دوم را بردم اداره پست. نامه ی سوم را هم پست کردم.

اداره ی پست دماوند در سینه کش خیابانی بود که از میدان هفده شهریور رو به دالان بهشت می رفت. آن روزها تنها کافی نت دماوند توی میدان هفده شهریور بود. پله های بلند و نفس گیرش یادم هست. حتی یادم هست که پشت کدام سیستم، رو به کدام دیوار نشستم. و یادم هست اولین روزهای پاییز چقدر ناگهان سرد شد و من یخ زدم وقتی آدرس را حرف به حرف با وسواس نوشتم و حتی دات کام را هم دانه دانه تایپ کردم. ناگهان صفحه آمیزه ای از بنفش و سفید و یاسی و صورتی شد و من با وبلاگ آشنا شدم.

او وبلاگ داشت. وبلاگش طراحی دخترانه و دلنشین داشت. توی وبلاگش کلی حرف زده بود. از سفرهایی که رفته بود و من نرفته بودم. از کارهایی که کرده بود و من نکرده بودم. او حتی یک جایی نوشته بود دندان پزشکی رفته و من به او حسادت می کردم که دندان پزشکی رفته. او حتی جایی نوشته بود جمکران رفته و من فکر می کردم در تمام عمرم جمکران نرفته ام. او حتی روزی رفته بود کنار زاینده رود و فال زده بود و من فکر می کردم هیچ وقت کنار زاینده رود نرفته ام. از همه ی این ها مهم تر، از همه ی این ها بدتر، از همه ی این ها سنگین تر و تلخ تر، او کلی دوست و رفیق داشت در دنیایی به نام وبلاگستان که او برای آنها پیام می گذاشت و آنها برای او. آنقدر که گاه از هشتاد هم پیام ها بالاتر می رفت. و نزار بود که می خواند: همه ی آنهایی که تو را می شناسند، لعنت به همه ی آنهایی که تو را می شناسند.

این شد که من هم وبلاگ ساختم. وبلاگ ساختن ایمیل می خواست و حالا یادم نمی آید چرا نتوانستم خودم ایمیل بسازم برای خودم. چرا آن شب تلفنی از احمد ذوعلم خواستم برای آن ایمیل مسخره و هزار حرفی را بسازد و رمزش را بگذارد یک دو سه یک دو سه . رمزی که تا ده سال بعد هیچ تغییری نکرد و من مهم ترین ایمیل هایم را با همان رمز فرستادم و بعدها فیس بوکم را با همان رمز فعال کردم. یعنی این قدر ناتوان و نادان بودم؟! این قدرش یادم نمی آید.

قصه ی من این بود. من وبلاگ زدم که با او حرف بزنم. طلاب خیابانی را که با امین و یوحنا و فرهاد نوشتیم و خون و دلقک را. وبلاگ نوشتم که او مرا ببیند، شعرهایم را بخواند، قد کشیدنم را لمس کند. بفهمد که چقدر دوستش دارم. شعرهایم را داغ داغ مزه کند و شاید، شاید، شاید، وقتی چیزی برایم بنویسد.  کسی چه می داند تنها پیامش را چند هزار بار خواندم و نشانه شناسی کردم و خواندم و از نو نوشتم . پای دیگران را هم که به وبلاگ کشیدم تا بخوانندم برای آن بود که ببیند دیگران برایم دست می زنند و من هم می توانم برای خودم کسی باشم.

سال ها گذشت. یک دهه از آن روز سرد پاییزی. از آن پله های بلند و نفس گیر.  از آن شورها و هیاهوها. وبلاگستان برای من به شهری متروک و خالی شبیه شده. خون و دلقک فیلتر شد. خاکستر شد و فراموش شد. آخرین پست وبلاگ او هم سال هاست که خاک می خورد. هیچ کس سراغ آنجا را نمی گیرد. اما  من هنوز و هر روز طبق یک عادت قدیمی می خوانمش. انگار چیزی جا گذاشته باشم.  همه فراموشش کرده اند. از هیچ کدام از آن لعنتی ها خبری نیست. آخرین پستش دوازده پیام دارد و هر دوازده تا را من گذاشته ام: بنویسید. همین.

43 دیدگاه در “قصه وبلاگ نویسی من

  1. رهگذر

    خیلی عالی بود
    ولی عجب طلبه ای! کافه و رابطه و …
    اینکه به این روز افتادیم. حوزه هام بله…..
    کاش فقط داستان بود و کاش طرف طلبه نبود.
    عشق حرام رو قرار نیست خدا براش کاری کنه
    این روزا فقط ازعشق خرام میشنویم
    اینروزا همین عشقها رو میطلبه……

  2. میثم حاتم

    همون ساما که شما رو به نوشتن این قصه تشویق کرد، منو به خوندنش تشویق کرد، وقتی اولش نگاهم به متن افتاد، بهش گفتم: اوووه خیلی زیاده، حوصله خوندنش رو ندارم. گفت: تو اولش رو بخون، اگه تا تهش رو نخوندی وحتی نظرات رو نخوندی اون موقع بگو زیاده. گفتم: باشه. شروع کردم به خوندن وتازه فهمیدم که چی می گفت، دوست داشتم داستان حالا حالا ها ادامه پیدا کنه و بازم بخونم، ولی متاستفانه خیلی زود همه چیز دیر میشه. و همونطور که ساما حدس زده بود همه نظرات رو هم خوندم. و من ماندم و زبانی قاصر از بیان هیچ چیز .. و متنی که منو به گذشته ای دو درست می بره.

  3. از لعنتی ها

    ینی انقد کینه ی اون حرفت رو گرفتم حاجی که بعد این همه سال هم حتی اصلن لعنت خدا بر همه ی ما و شما لعنتی ها باد بریم پی کارمون یکجا:)) همین
    …نه راستی ببخشید همین که امضاء دیگری بود،همین نه و دیگر هیچ! 🙂

  4. از لعنتی ها

    ما لعنتی ها اگرچه دیگر سری برایمان نمانده که بزنیم به جایی اما همچنان سرکمان را میکشیم گاه و بیگاه. حتی طبق عادت لعنتی به نشانی هایی که صاحبان لعنتیشان معدوم محدود یا منتقلشان کرده اند به نمیدانیم کجاهای لعنت آبادی. گاه ما لعنتی ها بایگانی ها را زیر رو رو میکنیم از شدت لعنتی بودنمان و گاه تر یک نظردانی را باز کرده و نظرها را پایین و بالا و گاه تر تر یک صفحه ی قدیمی را همینطور باز میگذاریم که خاطرات لعنتی اش همینطور بریزد روی حالای لعنتی مان و یا اینکه هنوز که هنوز است به نظرـ نوشته ای از یک لعنتی دیگر میخندیم هِر هرا یا می بغضیمش غُض غضا….. از ما لعنتی ها از اولش هم خبری نبود، ما لعنتی ها که شما لعنتی ها روزی روزگارشان را سیاه کردید و بعد نوشتید هیچ وقت…یا نه اصلا نوشتید هیچوقت برایمان جدی… .

  5. جعفر

    آیا همسرتان این مطلب را خوانده است؟ من مدت‌ها است که به این می اندیشم چرا انسان رابطه عاشقانه‌ای که با کسی برقرار می‌کند، حتی یک دهم آن را با همسر خود ندارد؟
    واقعا چرا؟

  6. کی می تونه معجزه ی کلمات و نادیده بگیره …
    هزار هزار وبلاگ ساخته شد فقط برای یک نفر که نویسنده اش می شناسد و هزار ادم میان و میرن و نمی فهمن که تک تک نوشته ها برای یک نفر است
    وبلاگ ها صندوق های پستی مجازی که راه های طولانی و دالان های بهشت را کوتاه کرد و آورد همین جا توی لپ تاپ روی میز تحریر اتاق ما ….
    .

  7. میلاد

    آمده بودم آن پست مربوط به دانشگاه را بخوانم. حالا دارم چهره آن آدمی که توی حیاط دانشگاه با او گپ زدم و با هم چای خوردیم و درباره رشته‌ها صحبت کردیم و لیوانش شکست را به یاد می‌آورم. اینکه خون و دلقک از پس یک همچین ماجرایی متولد شده خیلی جالب است. الان به این فکر می‌کنم که آن یادداشت‌های جنجالی چه دلیل ساده‌ای داشته‌اند: عشق! اصلا بیخود نیست که شاعر گفته عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد! دقیق که که می شوم می بینم اسم با مسمایی هم داشته! الحق که همیشه پای یک زن در میان است.
    بیشتر بنویسید آقا مسعود. اگر با دوازده تا کامنت “بنویسید” این خواسته محقق می شود من هر ۱۲ تا را گردن می گیرم!
    راستی چه خوب شد که آن لیوان شکست! شاید علت خوب بودنش را ۱۰ سال بعد توی یک پست وبلاگی بنویسم.

  8. حجره نشینی یک دوره بعداز شما

    آقا مسعودباغ کنار مدرسه را از بین بردند درختانش را بریدند،نیسان نیسان بار زدند و بردند و فروختند و زمینش را چهارده قطعه کردند، همه باغ پشت مدرسه کنارمنزل اکبری،مالکش یک تهرانی بود نوش جان دخترش…
    کافی نت ها زیاد شدند که هیچ ، داخل خود مدرسه هم اینترنت ممکن و مجاز شده است البته به ما که نرسید به کام شاگردان نخبه ی سعید کلانی خوش باد…
    دامادها استاد نمونه شده اند و طلبه های به قم رفته اگر فقه و اصول بخوانند هنوز طلبه حساب می شوند و میتوانند با روی سفید گه گاه بازگردند و از هوای دماوند استفاده ی معنوی ببرند،هنوز برای طلاب سرکش جایی نیست…
    دیگر نه از امجد خبری هست و نه از حرف های امجدی،خوراک فکری مدرسه از غذایش بدتر شده است….
    و خیلی چیزهای دیگر که حوصله ام نمی کشد بنویسم…
    ولی درهرصورت دماوند دماوند است و طلبه هایش متفاوت….

  9. یک خانم

    معشوق، در کسوت معشوق می ماند وقتی تنها از دور دیده شده باشد و به همان وسعت نگاه اول در خاطره نگه داشته شده باشد.
    معشوق به معنای دیگر، کسی است که درک نشده است تا بدانی چقدر شبیه دیگران است و می شود وقتی می فهمی چقدر ناقص است، دوستش داشته باشی بیش از آن زمان که معشوق بوده است.
    می خواستم به دوستان بگویم به خیالم او معشوق مانده است از لحاظ درک نشدگی و همسر ایشان دوست داشتنی است بیش از معشوق، که ممکن است حتی شبیه دیگران هم نبوده باشد.
    من که دلم به حال همسر ایشان نمی سوزد 🙂
    همین

  10. ساناز

    خب بگین بعدش چى شد. این داستانهاى عاشقانه نافرجام حال آدم را خیلى بد مى کنه. اشکم درومد. تازه انگار آدم تهى و خالى میشه. به خصوص اگر مشابهش را کشیده باشه. یا آدم احساس کنه یک نفر به خاطر اون داره روزگار سختى را مى گذرونه.
    ازون طرف خب خانمتون گناه داره اینو بخونه که. آخه چرا شما پسرا این طورى این, همیشه در حق دومى خیلى جفا میشه, اصن من نمى خوام ازدواج کنم اگه قراره شوهرم همه اش به یکى دیگه فکر کنه :(((

  11. زهرا

    من اول این پستتون رو خوندم و بعد اون پست طنزی که در مورد پاکت نوشته بودید.
    از خوندن این پست اونقدرام غصه دار نشدم. ولی بعد که پاکت رو خوندم حالم خراب شد.
    منی که دوستام می گن از زور روشنفکری احمق ام، غصه ام شد.
    از اینکه خانمتون این پست رو بخونه و ببینه هنوز و هـــر روز به وبلاگ آدم قبلی سر می زنید
    یه لحظه اومدم به خودم دلداری بدم که شاید با خود این خانم ازدواج کردید ولی توی اون پست طنز خونه ی پدرخانمتون اصفهان بود ولی این خانم تهرانی. حتما خانم شما خیلی فهمیده تر از امثال من اند. ولی باز غصه ام ئه

  12. فاطمه میم دال

    غریبه جان جالبه متوجه نشدی، لینک حوض نقاشی رو توی همین وبلاگ می تونید به اسم “وبلاگ همسرم” ببینید 🙂
    خدا انشالله، نگهدار شما و فاطمه خانم و ارغوان جان، به شادی و خوشبختی باشه آقای دیانی

  13. غریبه

    جالب است که هر چه قدر هم تلاش کنی‌ تا ردّ پاها را پاک کنی‌، یک سرچ ساده به یک غریبه نشان می‌‌دهد آن معشوقه خانم فاطمه میرصادقی است و آن وبلاگ حوض نقشی‌ و آن پست آخر هم درباره‌ خانه تکانی و سال نو است. قسمت جالب هم این است که معشوقه به هر دلیل خواسته عاشق برای ادامه نوشتن را قبول نکرده است.

  14. sima

    با سلام
    خیلی جالب نوشتین
    شروعی بسیار زیبا
    ولی چرا از فرجام آن عشق و معشوقه نگفتین؟؟
    بلاخره خطبه ی عقد خوانده شد؟
    اگر نشد و همسر محترمه این خاطره روببیننه
    حسابتون با کرام الکاتبین است!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *