هجرت

استاندارد

به علی عزیز

به بهانه ی هجرتش

همین

آخرین روزهای شهریور، یک نفر رفت جای دور تری

یک نفر ماند، در دلش این بود: کاشکی با خودت مرا ببری

ای هم اندیش، هم نشین، همدل، هم قدم، هم صدا، هم آوازم

هم سفر نیستم چرا با تو!؟ به گناه شکسته بال و پری

می روی، من غریب خواهم شد، غربت در وطن که می فهمی!؟
زیر سقف نمور خانه ی خویش، ما کشیدیم رنج دربدری

می روی و خودت نمی دانی، بی تو این خانواده- حرفم را-

می خورم- می روی- خودت یک روز، پدری می شوی که با پسری

کوه می رفت و گفت و گو می کرد، عشق می کرد و های و هو می کرد

می روی و خودت نمی دانی، چه گذشته است بر چنین پدری

.

همه دارند می روند علی، دوستانم، برادرانم، آه….

– اعتباری نمانده- گفتند و کوچ کردند جای معتبری

همه ی شهرهای این دنیا، از خیابان، شب و سکوت و پرند

وعده گاه همیشه هامان شب، من همانم که با دو چشم تری –

یکی از عصرهای پاییزی، می روم با مجید جایی دنج
پک به پک داغ می کنم خود را، زیر سرمای فصل خون جگری

شهریور پاییزی ۹۲

قم

10 دیدگاه در “هجرت

  1. سلام
    شما چرا اینقدر خوب مینویسید؟ هان؟ فکر نمیکنید ما یه نیگا به نوشته های شما یندازیم، میزنیم کیبرد رو میشکنیم؟! رحمتون به ما بچه های مردم نمیآد؟ حقّ النّاسه ها!
    🙂

  2. من

    سلام به آقایی که شما باشید.
    یه شعری توی خون و دلقک داشتید که یک مصراعش این بود
    موج خیزد چو ببوسد جگر دریا ماه
    میشه لطفن شعر را برام بفرستید.
    طبعتون مطبوع

  3. نسیم

    سلام-نمیدانم پیام های اینجا را کی میخوانید-اصلا میخوانید یا نه ! گفتم که دارم آرشیو چنان که منم را میخوانم-راستش از شروع نوشتنتان تا تاریخ ۱۷دی داشتم فکر میکردم چرا اینقدر به دقت خوراکی ها و طعم ها را شرح می دهید -ولی وقتی نوشتید حدیث امام رئوف را که آب معنای زندگیست و نان طعم عیش خوشحال شدم-انگار دلیل احساس قرابتم به نوشته هایتان را کشف کرده باشم-از این فکرم که می گفت که این توصیفات زیاد از طعم ها به خاطر شکمو بودن مرد هاست خنده ام گرفت–کمی هم خجالت کشیدم-سطحی قضاوت کرده بودم بازهم–شما باید از آن دسته از آدم ها باشید که برای فهم هرچیز-دقیقا هر چیز–دلشان میخواهد طعمش را زیر دندان حس کنند–حتی اگر یک منظره زیبای عصر پاییزی باشد!! این را البته چندوقت پیش درباره خودم کشف کرده ام! راستی نکند یک اختلال روانی باشد حاجی؟! بگذریم…درباره درک طعم زندگی میگفتم–راستش نمیدانم برایش چه باید کرد ولی چندبار اندکی که درطول عمرم درک کرده ام هیچ گاه از یادم نخواهد رفت…شاید وقتی به دست می آید که تکلیف تو با زندگی روشن باشد..هدفت روشن باشد..به هر حال خوشحالم که هستید…تشکر!

  4. نسیم

    سلام جناب-نمیدانم اینجا را چند وقت یکبار آپ میکنید و پیام ها را میخوانید..احساس عجیب وخوبی در خواندن اینجا و چنان که منم داشتم از اول آرشیوتان را شروع کردم خواندن..نمیدانم شاید تقصیر!قدرت نویسندگیتان است…به هرحال لذت بردم و بسی تعجب کردم..یک روحانی اینجا می نویسد واقعا! اصلا جای مباهات نیست اتفاقا- بلکه از تفاوت تعریف روحانیت با قدیم خبر می دهد…حرف بسیار است-فقط یک نکته چرا از جهان بینی معرفتی و نوع اعتقاداتتان نمی نویسید..؟اصلا چرا از حوزه علمیه سردر آوردید؟برایم مهم است که بدانم یک آدم مذهبی آن هم روحانی -که شبیه شما اهل هنر و نویسندگی وعشق است جهان را و غایت خویش را چگونه و در چه می بیند…هدف زندگی را و …راستی نمی دانم جای تشکر هست یا نه- ولی ممنون که می نویسید–بدانید که خیلی مهم است که امثال شما هم در این آشفته بازار برای دل این قلیل باشند…

  5. محمد علي

    سلام حال همه ما خوب است…..

    راه عشق از خانه دل بگذرد

    تا بمنزلگاه جانانت برد

    عاشق حق گشتن و فانی شدن

    از حصار تن رها باقی شدن

    امید که هم دلی بسان علی پیدا کنی…

  6. امید

    خوش بحال مان است اگر کسی در این سراچه ی بی کسی و نا کسی ها، باشد که، دلمان برای دلش به این انتها برود و بگرید و بخواند و بماند…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *