نو آوری در تبلیغ

استاندارد

آن شب می خواستم درباره ی جایگاه و اهمیت ولایت برای مردم در مسجد صحبت کنم . روی منبر تسبیح چوبی دانه درشت هزار تایی  را از جیب بغل لباده در آوردم و دین را به آن تشبیه کردم ، هر دانه ای را با سر انگشت هایم می گرفتم و نامی بر آن می گذاشتم و در وصف جایگاه و ضرورتش در دین سخن می راندم . دانه ی توحید ، دانه ی جهاد ، دانه ی حج ، دانه ی زکوه و انفاق و ….  می خواستم به مردم بفهمانم که نقش ولایت نسبت به دیگر ارکان مثل نخ تسبیح است به دانه های آن که اگر نباشد چیزی جز از هم پاشیدگی و متلاشی شدن در کار نیست . منبر به قسمت حساس خودش نزدیک می شد ، طنین صدایم را بالاتر بردم تا مردم هم این حساسیت و اهمیت را بفهمند : ( ولایت اما دانه ای در کنار بقیه ی دانه های تسبیح دین نیست ! ولایت هم عرض جهاد و نماز و روزه و حج نیست ! ولایت ستون دین است ! ولایت نخ تسبیح است که اگر نباشد ما بقی دین از هم می پاشد ، بی ولایت نماز و روزه نه تنها بالا نمی رود بلکه سقوط می کند ، بی ولایت …. ) زمان عملیات فرا رسیده بود ، کلام در اوج کوبندگی و ضرب آهنگی ، تسبیح در اوج رقص و حرکت ، مردم در سکوت و توجه محض ! وقتش رسیده بود که تیر خلاص را بزنم : ( اگر نخ تسبیح نباشد این دانه ها سقوط می کنند ! هر کدام جایی زیر دست و پا گم می شوند ، بی ارزش می شوند ، دیگر کارکردی ندارند و …. )

باید در یک حرکت نخ تسبیح را می کشیدم به تیغ از وسط شکسته شده ای که لای سر رسیدم کار گذاشته بودم و سرش را بیرون داده بودم . ازصبح مدام تمرین کرده بودم که این حرکت را به گونه ای انجام بدهم که دانه های تسبیح جلوی چشم مردم از هم فرو بپاشند و مردم این سقوط و از هم پاشیدگی را با تمام وجود درک کنند . به این نتیجه رسیده بودم که با یک دست ، وسط تسبیح را بگذارم زیر تیغ و با دست دیگر سر تسبیح را محکم بکشم به سمت بالا . در این صورت اتفاقی که می خواستم می افتاد . مابقی دانه های ریخته نشده را هم خودم با استفاده از شوک و بهت مردم در عرض چند ثانیه بابد با دست بیرون می کشیدم و به سمت مردم پرت می کردم ! نقشه گام به گام درست اجرا می شد ! بی آنکه کسی بتواند از پایین منبر تیغ و حرکت دست مرا ببیند نخ را انداختم گل تیغ و با یک حرکت دانه ها ی تسبیح را مثل دانه های باران در صحن مسجد پخش کردم و صدایم را به اوج اوج خودش رساندم : ( اگر ولایت نباشد ….. )

مردم باید علی القاعده از این حرکت به فکر فرو می رفتند ! چند تایی از پای منبری ها باید احسنت می گفتند و چند تایی هم باید زیر گریه می زدند ! سبحان اللهی ! الله اکبری ! ما شاء اللهی ! چیزی ! خیر ! هیچ کدام از این خبر ها در کار نبود ! مسجد به هم ریخت ! یکی از وسط جمعیت داد زد : تسبیح حاج آقا پاره شد ! تسبیح حاج آقا پاره شد ! جماعت مثل مور و ملخ از دوش هم بال می رفتند تا دانه های تسبیح را جمع کنند ! هر چه عزّ و جزّ کردم که عزیزان مهم نیست به ادامه ی منبر گوش کنید ! فدای سرتان کسی گوشش بدهکار نبود ! هر کسی چند تا دانه جمع می کرد با افتخار جلوی چشم بقیه بلند می شد و انگار که فتح الفتوحی را انجام داده باشد دانه های جمع شده را توی دست هایم می ریخت و دوباره رو به جمعیت سری تکان می داد و می رفت که بنشیند و باز همین که دانه ای پیدا می کرد دوباره بلند می شد و پای منبر می آمد کم مانده بود روی منبر بزنم زیر گریه ! عملا گند خورد به همه چیز ! به من ، به منبر و به نو آوری هایم ! تا آخر دهه ای که به آن مسجد می رفتم هر شب چند تا دانه ی تسبیح می گذاشتند توی دست هایم ! پیش خودم می گفتم ای کاش به جای نخ تسبیح ولایت را به ستون ساختمان تشبیه کرده بودم و آن ستون را بر سرشان خراب می کردم . همین

پ . ن : دو سه سالی ست که دیگر افتخار تبلیغ در ماه رمضان را ندارم . دلم را با همبن خاطره های قدیمی خوش کرده ام . همین

42 دیدگاه در “نو آوری در تبلیغ

  1. چه فرقی میکنه

    یه روزی سپاه ابرهه با عظمتش به خانه ی خدا حمله کرد ولی با چند پرستوی کوچک نیست و نابود شد.هنوز همون خدا ست که احکم الحاکمینه،هر کسی که خودش را اینجا روحانی معرفی کرده تا واعظان دین را گروهی مکار جلوه دهد و هر کسی که تاییدش میکنه،به پایکوبی ادامه بدهید چون وقتی عذاب الهی برسه جز نابودی و خفت نصیبی ندارید،ضمنا خداجویان واقعی هدایت یافتگانی هستند که با این محملات فریب نمیخورند
    یا منتقم آل محمد….ادرکنی

  2. ناهید

    سلام مسعود دیانی
    امشب شبکه دو داشت یه قسمت از کلاه قرمزی نوروز ۹۰ رو پخش میکرد. آقای مجری داشت واسه کلاه قرمزی و فامیل دور با یه بادکنک نشون میداد که کره زمین گرده و از این توضیحات. اونام که حسابی خنگ بازی درمیاوردن و زیر بار نمیرفتن و هیچ جور با این مثال کنار نمیومدن. اینکه تصور کنن این کره هست در ابعاد بزرگتر و …
    خلاصه مخاطب خنگ بودن. آقا یهو بادکنک توی دست آقای مجری ترکید. این دو تا که تا اون موقع خنگ بازی کرده بودن و مثال سرشون نمیشد، تازه فاز گرفتن که زدی نابود کردی خونه مون مدرسه مون شهرمون…تو که بلد نیستی بیخود میکنی مثال میزنی..تازه ذهنیتمون شکل گرفته بود و … از این بامزه بازیا. خیلی یاد این خاطره شما افتادم.

  3. رفیق

    مسعود جان سلام
    توهین بزرگی به همه مخاطبهای جلساتت کردی
    فکر نکن یه دشمن یا حسودی اینا برات نوشته
    اما تو رو خدا بیشتر دقت کن

  4. r

    دلم سوخت وقتی خوندم چند ساله تبلیغ نرفتید…
    جمعی داشتیم زیر پرچم یک هیئت نا وابسته به هر دکان و سازمان و نهاد و…
    پر از جوان های نماز خوان شلوار لی پوش و ژل زده از بچه هایی که چون به زعم برخی شایسته ی مسجدی بودن نبودند دور مجمع اهل بیت ناممان جمع شده بودند و ….
    آنهم در یک شهرستان کوچک که همیشه باید حسرت رفاه فرهنگی شهرهای بزرگ را بخورد…
    نزدیک محرم بود نا باورانه پیغام گذاشتیم که شانسمان را امتحان کنیم … ایا یک مبلغ قوی و فرهنگی ضعیف نوازی می کند به شهرستانکی کوچک اما بزرگ ظرفیت بیاید یا نه؟
    مبلغ جوان پذیرفت… و من دنیایی شادی و امید را در چشم بچه های اصلی هیئت دیدیم…
    دیدم که تا ۲۴ ساعت با بغض از سر شوق از مرحمت حسین (ع) می گوید…
    و بعد همین ۲۴ ساعت مبلغ جوان با عذر از آمدن دنیا را بر سر همان بچه ها خراب کرد….. به همان قدر شوق بغض اندوه گلویشان را فشرد…
    چیزی نگفیم …. مسعود دیانی هنوز هم عزیز است اما نیامدنش هنوز هم در ذهن ما بی دلیل مانده… ….
    هیئتی است پر از پتانسل جوانی …… اگر روزی فرصت کردیید برایشان نخ تسبیح پاره شده را به تما شا بگذارید حق مطلب را ادا می کنند….

    سلام بر رضوی عزیز ، ارادت و اشتیاق دیدار
    من آن روزها وقاعا دلم می خواست بیایم و در جمع دوستان باشم اما لازمه ی این کار چند روزی تنها گذاشتن همسرم در غربت و بعد از آن مسافرت تنها ی او بود ، حقیقتش هرچه کلنجار رفتم دیدم خدا را خوش نمی آید . ان شاء الله یک وقتی با کمال میل و ارادت و احترام خدمت دوستان می رسم هرچند به قول محمد علی بهمنی : من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست / بر این گمان مباش که زیبا ببینیم / به پدر سلام برسانید و باز هم عذر خواهی مرا پذیرا باشید . همین

  5. باده فروش

    محرم که یا اطلاعیه میدی نرخ منبر اعلام میکنی اونجور یا بالای منبر خنده بازار راه میندازی چه جور اینم که از تبلیغ ماه رمضونت … حاجی قربونت، میخوای بذا دل ما هم یه دو سه سالی به همینا خوش باشه دیگه جدید رو نکن بالاغیرتا، ها! نه والله! (:

    به خدا ….

  6. مرتضی

    سلام
    چه جالب که ما شما رو پیدا کردیم
    حاج اقا شما تو سخنرانی که تو شهر فردوس داشتید برا بار اول
    یکی از همسایه های ما دست به خودکشی میزنه اگه همسایه هاش تو سخنرانی حضرت والا نبودند خوش و بچه تو شیکمش نجات پیدا میکرد
    و من الله توفیق

    سلام . شهر فردوس کجا هست اصلن ؟ باید احتمالا تو استان خراسان باشه . چه جالب . اشتباه گرفته اید آقا مرتضی . خواستم یک چیزی بگویم بی خیال شدم . خوش باش

  7. بي دل

    سلام
    حاجی نخ تسبیح ملت هم در رفته و همه فکر جمع کردن دونه هاش هستند !!!!!!!!!!

    سلام بر بیدل عزیز . رشته ی ارادت من به تو اما همچنان باقی ست . گرده ام هم برای کولی دادن در خیابان های هر کجا که بگویی آماده است . ببینمت

  8. شیرزاد

    واقعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

  9. خوم

    یاد قدیما به خیر که روحانیون با اخلاق و عملشون مردم رو هدایت می کردن نه با فیلم بازی کردن و ادا اطوار و مثل آقای خروس لودگی کردن. این طلبه های جوان دین و روحانیت را کردن مضحکه جوونای امروزی که یه دین نصفه نیمه دارن و یه آدم حسابی مثل مراجع گذشته ندیدن و اخلاق رو فقط تو کتابا شنیدن. خدا به شما توفیق بدهد که مغز دین را بشناسید و از میان جان و دل آنرا تبلیغ کنید

    این طلبه های جوان ….

  10. جستجوگر

    دوست من، مدتی ذهنم به این ماجرا مشغول بود که این همه تبلیغ برای دین و دعوت به معنا توسط معممین در این سال های اخیر چرا اساسا جواب نمی دهد؟ چرا پای منبر اغلب معممین به جای مسافرانی دلتنگ، اغلب کسانی حضور دارند که که در گوشه ای از عالم کثرت اسباب سماورشان را پهن کرده اند و خدا برایشان فقط چاشنی زندگی زمینی شان است؟ کسانی که حتا از آباد و الهی کردن همان گوشه ی کوچک زمین هم عاجزند؟
    در کنار همه ی عوامل دیگر از جمله ی چیزهایی که به ذهنم رسید یکی هم این بود که صحبت های معممین ( در مورد معممین صادق البته حرف می زنیم نه کاسب ) بسیاری از اوقات جواب هایی مغلوط است به سؤال هایی که اساسادر مخاطبینشان وجود ندارد! از بخش جواب های مغلوط می گذرم که نیاز به صحبت مفصل دارد اما بخش بسیار مهم ماجرا اساسا همان عدم وجود سؤال است. دین تا جایی که من می فهمم روشی برای حرکت است و حرکت وقتی معنا می دهد که آدم از جایی که هست راضی نیست. تصویر و توهمی که بسیاری از مدعیان مسلمانی ( درست مثل مدعیان سایر ادیان ) در ذهن از موقعیت شان در هستی دارند اساسا چنان ارضاء شان می کند که هیچ نیازی به حرکت حس نمی کنند. قدم اول دعوت به معنا به نظرم شکستن آن تصویر باطل و به وجود آوردن حس نیاز و سؤال در مخاطبینی ست که واعظین بازاری مطمئن شان کرده اند جایشان با همین مدل زندگی کنج بهشت است. قدم اول نشان دادن جهنمی ست که انسان دور از حضور زنده ی خداوند دارد در آن دست و پا می زند. این جهنم که حس شد و آن نیاز که پدید آمد تازه می رسیم به اول ماجرا، اول راه . . .

  11. علی

    روحانی محترم .شما خواستید که با نوآوری اهمیت موضوع ولایت را روشن سازید ، دیدید که مردم بسیار از مرحله پرت هستند .این تربیت پای منبری ها هم توسط امثال خود شما صورت گرفته و آنها دارند درس پس میدهند .

    ای آقا ! اگه تربیت ملت دست ما بود که الآن دنیا گلستان شده بود 🙂

  12. e.a

    کامنتها روکه می خودم دیدم عکس العمل دوستان (جز،معدود افراد) خیلی شبیه به آدم های تو مسجد بود .
    فقط به ظاهر وقایع،کلمات و داستان ها نگاه می کنیم و بدون هیچ استدلالی ، استنتاج می کنیم…

    اگر دردم یکی بودی چه بودی …. همین طور است که می فرمایید . همین

  13. soooor

    عجب! اتفاقا مطلب قبلی که داشتم می خوندم از این مطالب بود که داشت می گفت چه قدر دین چیز خطرناکیه و دنیا گرفتار این بلای خانه مان سوزه و از این حرفا من داشتم فکر می کردم چه قدر مردم ما عادت دارن به اعتقادات هم گیر بدن چرا نمی ذاریم هر کی به راه خودش بره
    حالا که مطلب شما رو خوندم یکم به اون بنده خدا حق می دم!
    استفاده از دین برای توجیه قدرت اون توی این دوره؟
    عجب! چه راحت دین ودنیا یکی می شه!

    عجب !

  14. ماه رمضون
    عجب اسمی؟
    قشنگیش به وسعت آسموناست
    دلم تنگ شده واسش
    ولی حیف امثال مسجد نمیتونم برم
    خیلی دوست دارم برم خیلی اما نمیشه
    پدرم مریضه و باید کنارش باشم، نباشم نمیتونه راه بره باید کمکش کنم و کنارش باشم
    اما خداییش دلم بدجور از الان لک زده واسه شبای مسجد رفتن شبای دعای افتتاح خوندن شبای قرآن خوندن شبایی که با بچه ها بعد مسجد بستنی میخوریم اونم نوبتی دعوت میکنیماااااا
    خداییش دلم گرفت
    التماس دعا دارم یا علی

    ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم
    همین

  15. ایکاش آن کلمه ی ولایت سبز رنگ را ولایت ائمه می نوشتید چون تا پاسختان به آن مخاطب علی نام را نخوانده بودم فکر می کردم بالای منبر می خواستید دم از آن ولایتی بزنید که از این صبح تا آن صبح( به مدد نعمت بیست چهارساعته بودن) کانال های تلوزیون از آن دم می زنند!
    وسط یک مشت thread گیر کرده بودم آمدم سایت شما روحیه ام عوض شد!
    والسلام

  16. به قول قرآن
    و مکرو ومکرالله والله خیرالماکرین
    این یک تو دهنی الهی بود که نگذاشت دام فریبت کارگر بیفتد
    گرچه ممکن است اصل داستان دروغ باشد ولی از این فریبکاریها زیاد دیده ایم و از شما دین فروشان بعید نیست.
    به نظر من دو چیز خیلی پاک و زیبا در جهان اگر به منفعت طلبی آلوده بشوند کثیف ترین شغل دنیا خواهند شد.
    عشق که اگر کاسبی شد، فاحشه گری است
    دین که اگر کاسبی شد آخوندی و ریاکاری است (منظورم آخوندی همه دین هاست ،اسلام، مسیحی، یهودی، زرتشتی و … فرقی نمیکند)
    زت زیاد

  17. علی

    خب آخه عزیز جان، از چیزهایی بگو که گوش مردم در این سالها با آن پر نشده باشد. از صبح تا شب فقط و فقط تبلیغ ولایت. آن هم کدام ولایت؟ جدا کدام ولایت؟ ولایت … و شرکا؟ که دین را بر باد داده و آبروی ایران را برده است؟ مردم را در خیابان شهید کرده در زندان تجاوز کرده و سپاه و نظامیان را به کارهای اقتصادی کشانده است؟ به جای دفاع از ایران و سازندگی، سرداران سپاه همه در کار نفت و پتروشیمی و ساخت و ساز ساختمان هستند. این شد ولایت؟ حاجی جان جدا عرض می کنم که این حرفها دیگر به گوش مردم نمی رود. باید پوستین را نو کرد، جامه را عوض کرد. دین را از سیاست جدا کرد. این ولایت فقیه آبروی دین اسلام را در جهان برده است. خدا باعث و بانی آن را ببخشد.

    البته موضوع منبر ما ولایت اهل بیت بود که بعید می دانم در موارد فوق سهمی داشته باشند

  18. حسین

    اینو از یکی از علمای آذربایجان شنیدم حالانمی دونم برای خودش اتفاق افتاده یا فقط راوی بوده.می گفت هیئتی هم هیئتی های تهران پرسیدیم چرا؟،گفت عصر عاشورا پای منبر شیخ حسین انصاریان بودم،بالای منبر که رفت یه جمله گفت:..بوی سوختگی میاد!… ملت زدن زیر گریه و مجلس یه حال دیگه ای شد با همین یه جمله.گذشت تا سال دیگه عاشورا که مبلغ بودم توی یه روستایی و یاد این خاطره افتادم.عصر عاشورا رفتم بالای منبر و بی مقدمه گفتم : بوی سوختگی میاد! یهو یکیشون گفت:نکنه خرمنهای گندم آتیش گرفته.ظرف دو دقیقه مسجد از آدم خالی شد، رفتند پی بوی سوختگی

    پس این قصه سر دراز دارد

  19. مقداد

    یه پیشنهاد دارم ولایت را به ستون تشبیه کنین و خداییش یه دهه تو مسجد فاطمیه سخنرانی کنین. لطف بزرگی می کنین.

    ای آقا ! ستونی مثل حسین شیروانی را مگر کسی هم می تواند خراب کند !؟

  20. مومني

    خیلی حکایت جالبی است واقعن. خیلی‌ها مثل شما با ظاهرسازی سعی میکنند این قسمت را قسمت مهمی جلوه بدهند و آن را که در واقع یک قوه‌ی قهریه‌ی سیاسی است قدسی کنند. بگویند اگر این قدرت غیر پاسخگوی مطلق دوست کش نباشد همه چیز از هم می‌پاشد و گاهی هم با تیغ‌های پنهانی سعی می‌کنند این خطر را خیلی بزرگ و عملی جلوه دهند. نه خیر. دانه‌ها از هم بپاشد هم مردم جمع‌ش می‌کنند، نخ هم این قدر در عالم وجود دارد که این دین بدون نخ نماند. اشکال از دید شما به مسائل است و الا آن مردم خیلی هم خوب می‌فهمند. اشکال از کسانی است که سعی می‌کنند این نخ را بیش از حد مهم نشان دهند و دانه‌های تسبیح را به خاطر نخ بشکنند و خرد کنند.

    جناب برادر ! اینجا نه رجا نیوز است نه عمار نیوز نه شفاف نیوز نه کیهان نیوز ! آدرس را اشتباهی اومدید گویا ! دق و دلتان را بروید جای دیگری خالی کنید . همین

  21. انصافا خیلی خنده دار بود اما ی خنده‌ی تلخ. دردآوره. خیلی دردآوره.
    وقتی خوندم ناخودآگاه یاد وقتایی افتادم که فک کردم ،برنامه ریختم، خودمو آماده کردم که برم سر کلاس به بچه ها فلان چیزو بگم. مخصوصن سر این کارگاه های پرورش تفکر فلسفی. بعد رفتم فضاسازیمو کردم حرفایی که باید میزدمو زدم و تمام کارای که باید میکردمو کردم…ولی اونها اونطوری که باید میبودن نبودن. درواقع اونطور که من پیش‌بینی کرده بودم و انتظار داشتم عمل نکردن. احتمالا برای فاطمه هم همچین اتفاقی افتاده.
    بی انصافی نمی کنم دلیل دیگه ای هم شاید داشته اما… امان از نا آگاهی! امان از جهل! امان از…

    یاحق

    و امان از ضایع شدن . همین

  22. ناهید

    من حدس زدم مردم یه جور دیگه تو ذوقت زده باشن. مثلن هرهر خندیده باشن و گفته بودن حاج آقاااااااااا، رشته ی ولایتت که پکید! ههههههه
    ولی خب اینا واقعن مردم ساده دل و باصفایی بودن و از این شیطنتا نداشتن.
    😉
    راستی هر منبر یه تسبیح خرجش میشه ها. خوب کردن مهره ها رو جمع کردن برات. دوباره نخشون کشیدی. اگه هم نقشه ت میگرفت باید اینکارو میکردی. میگفتی “حالا یا ایها المومنون! بیاید با هم باز همه این اصول و فروع رو جمع کنیم و بکشیم به رشته ی ولایت و دین رو نجات بدیم”.
    یعنی یه کار سمبولیک. مثه تو مهدکودکا. بعد یه تیر دو نشون میشد. هم عملن مردم ولایت گرا میشدن هم که تو تسبیحت رو بازم درست میکردی واسه دفعه بعد.

    ما حرفه ای کار می کنیم سر کار خانم . برای هر منبر یک تسبیح مخصوص به خود و یک باغر مصرف استفاده می کنیم . تیغش را هم همین طور ! منتها هزینه ی تیغ و تسبیح را روی پاکت می کشیم . همین

  23. ناهید

    :))))))))))))))) خیلی قشنگ نوشتی و ترسیم کردی فضای خودت و اون شرایط رو. ممنون. واسه پروژه بعدی یه کم باید سناریو رو دستکاری کنی بسته به مخاطب. بلکه کارت بگیره. زنده باشی

    شعبده بازی رو منبر خوبه !؟

  24. ناهید

    سومیش هم اینه که
    آخه تو که سمبولیک کار میکنی، نمیگی سمبولیک هم جواب میگیری؟ آخه این ولایتی که با یه تیغ غیب یا یه تیغ نصفه یا هر جور تیغ نابکاری پاره بشه و هر کدوم از اصول وفروع دین رو یه ور بپاشونه آخه چیه؟!؟

  25. ناهید

    خدا خیرت بده دیانی! هنوز دارم میخندم
    قشنگ نوشتی
    تصور که میکنمااااااا
    خداااااااااا
    راستی که چطور مردمو جوگیر میکنینا. ولی خب خدا رو شکر این مردمه خیلی ساده دل بودن و گولتو نخوردن. ای جااااااااااااااااان
    این دومیش بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *