آیا زندگی علی دایی می تواند بی معنا باشد (۲)

استاندارد

حافظ گفتنی غالبا این قدرم عقل و کفایت هست که بدانم نوشته ای با این حجم و وسعت درخور یک صفحه ی ایتنرنتی نیست اما چه کنم که بعضی از دوستان مدام بر انتشار ادامه ی آن اصرار می ورزیدند . همین

۱- معنای بی معنایی

بی معنایی زندگی به چه معناست !؟ از آنجا که بی معنایی در طرف مقابل معنا قرار دارد برای پاسخ به این سؤال باید ابتدا مراد خود را از معنای زندگی مشخص کنیم تا به مدد آن و با در نظر گرفتن زندگی هایی که از عوامل و مؤلفه های معنا ساز بی بهره اند آن ها را به بی معنایی متهم سازیم .محمدرضا بیات در پی تحلیل آثار فیلسوفان تحلیلی قرن بیستم نشان داده است که آن ها سه معنای متمایز برای معنای زندگی و یا زندگی معنا دار به کار می برند : [i]

۱-۲ – هدفمندی

۲-۲ – احترام و افتخار

۳-۲ – تعالی یا فرا رفتن و گذر کردن از مرزهای زندگی

اما از آنجا که ما بر آنیم که از منظری فراتر از نظرگاه فیلسوفان تحلیلی قرن بیستم به این مسئله نگاه کنیم برای معنای زندگی سه  پیشنهاد زیر را ارئه می کنیم که هم تا حدودی نظرگاه فیلسوفان تحلیلی قرن بیستم را تأمین کرده باشیم و هم جایگاهی برای دیگر نظرات داشته باشیم :

۴-۲ – هدفمندی و موفقیت

۵-۲- ارزش زیستن

۶-۲-  انسانی بودن

بر اساس اولین پیشنهاد یعنی هدفمندی و موفقیت، زندگی ای معنا دار خواهد بود که اولا هدفمند باشد و ثانیا موفقیتی ( ولو نسبی و با توجه به مقاطع مختلف زندگی ) در آن بدست آمده باشد . هدفمندی بدون اینکه  در اینکه کدام اهداف زندگی آدمی را معنا دار می سازند و اینکه آیا  اهداف زندگی از مقوله ی جعل اند یا کشف و اینکه آیا اهداف زندگی باید منشأی بیرونی داشته باشند و یا درونی ، دیدگاه های گوناگونی مطرح است که هنگام محک زدن معنا داری یا بی معنایی زندگی علی دایی ما تلاش می کنیم به بیشتر آن ها نگاه داشته باشیم .

اما بر اساس دومین پیشنهاد زندگی ای معنا دار خواهد بود که آن زندگی ارزش زیستن داشته باشد . مفهومی که ما برای ” ارزش ” در نظر گرفته ایم در اینجا بسیار نزدیک به مفهوم اقتصادی ارزش است و با واژگانی نظیر صرفه و سود ارتباط تنگاتنگ دارد و ناظر به کاربرد های مستقیم دیگر این مفهوم نظیر ارزش های دینی ، حقوقی ، اخلاقی و زیباشناختی نیست . هرچند نویسنده مدعی ست ( و در این نوشتار بر همین مبنا عمل می کند )  که می توان به صورت غیر مستقیم از ارزش مندی زندگی ( به معنای صرفه سود بر هزینه )  در زندگی های ارزشی ( به معنای زندگی های سرشار از ارزش های دینی ، اخلاقی ، حقوقی و زیباشناختی ) سخن گفت و رعایت و به دست آوردن خود این ارزش ها را نوعی سود قابل توجه قلمداد کرد ، ارزش هایی که گاه سودشان آنقدر پر رنگ می شود که می توان برای آن ها هزینه هایی نظیر استقبال از مرگ خود یا دیگران را نیز حتی  توجیه نمود !

در این دیدگاه زندگی را می توان مجموعه ای از هزینه ها و سودها قلمداد کرد و باز هم در هر کدام از این ها می توان به تقسیم بندی درونی و بیرونی قائل بود . زیستن یک شخص در جهان ، هم هزینه هایی برای خود او در پی دارد و هم برای جهان خارج از او . جهان خارج از او هم شامل جنبه هایی نظیر محیط زیست می شود و هم شامل جنبه های مربوط به دیگر انسان ها . بر این اساس اگر فرد در طول این زندگی کارکرد یا کارکردهایی داشته باشد که بر هزینه هایی که به خود و دیگران تحمیل می کند بچربد و افزونی داشته باشد آن زندگی ارزش زیستن دارد و در نتیجه آن زندگی معنا دار قلمداد می شود و در طرف مقابل اگر کسی فقط و فقط برای خود و یا دیگران هزینه به بار آورد بی آنکه کارکردی در خور داشته باشد کاملا در یک زندگی بی معنا گذران عمر می نماید .

شاید عده ای مصر باشند که به جای مفهوم ارزش باید از مفهوم کارکرد در این قسمت استفاده کنیم . پاسخ آنست که کارکرد به خودی خود نمی تواند عامل معنا داری زندگی به شمار آید . کارکرد ناظر به نتیجه است در حالی که نتیجه خود در برابر هزینه محک می خورد و از مقایسه ی این دو مقوله است که ارزش مندی یا بی ارزشی بدست می آید . به عنوان نمونه وقتی که فردی در ازای خرید یک شکلات ده تومانی ۱۰۰۰۰ تومان پرداخت می کند به هر روی عمل او کارکرد و نتیجه ای در حد یک شکلات در پی دارد اما عمل او عملی بی ارزش و بی معنا قلمداد می شود . اضافه کردن واژه ی مثبت و استفاده از مفهوم ” کارکرد مثبت ” نیز در نوع خود خالی از ابهام نیست . اگر منظور از مثبت همان غلبه ی سود بر هزینه باشد به نظر می رسد که ” ارزش ” در این راستا ایضاح بیشتری دارد و اگر ” مثبت ” در مقابل  “منفی ” به کار می رود ، در این صورت نمی تواند در زندگی از عوامل معنا داری بر شمرده شود . برای توضیح تفاوت این دو به مثال قبلی مان ( ۱۰۰۰ تومان و شکلات ) برگردیم  . حالتی را تصور کنید که فرد در ازای ۱۰۰۰ تومان پرداختی شکلاتی دریافت نمی کند ، در این حالت عمل این فرد دارای هیچ کارکرد مثبتی نیست در حالیکه در مقایسه با این حالت می توان گفت که مثال اول نسبت به مثال دوم دارای کارکرد مثبت تری ست .

بر اساس پیشنهاد سوم اما فقط یک ملاک برای معنا داری زندگی وجود دارد و آن اینکه انسان از زندگی حیوانی پا فراتر گذاشته باشد و زندگی انسانی داشته باشد . در این نگاه زیستن در ساحت حیوانی زندگی انسانی را بی معنا می سازد و در طرف مقابل زیستن در فضای انسانی مایه ی معناداری زندگی می گردد . شاید بسیاری از ما وسوسه شویم که مفهوم زیستن در فضای انسانی را به رعایت ارزش های انسانی در زندگی تعبیر کنیم و این ارزش ها را نیز به همان ارزش های چهارگانه ی دینی ، اخلاقی ، حقوقی و زیباشناختی تقلیل دهیم . اگر ما در پی آن بودیم که فقط و فقط از منظر خودمان که در حد بسیار زیاد متأثر از فضاهای دینی ، اخلاقی و حقوقی هستیم به بررسی مسئله بپردازیم این نکته قابل دفاع بود اما از آن جا که ما بر آنیم تا از منظری عام تر و گسترده تر عمل بکنیم ، چنین تعبیر و تقلیلی دشوار می نماید . به عنوان نمونه به دشواری می توان دیدگاه هایی را که وجه تمایز انسان و حیوان را در قدرت بر شورش و عصیان و نافرمانی و یا حتی جنایت های سازمان یافته قلمداد می کنند در مقوله ی ارزش های چهارگانه ی فوق  طبقه بندی کرد . هر چند به کار بردم مفهوم ارزش های انسانی ، بدون تقلیل آن به ارزش های مذکور به نظر قابل دفاع می رسد .

۲- تلاش هایی برای بی معنا دانستن  زندگی علی دایی

در این بخش ما در پی آنیم که با استفاده از نگرش ها و باورهای گوناگون در باره ی مسئله ی معنای زندگی ، زندگی علی دایی را بی معنا قلمداد کنیم . ما این تلاش ها را به سه بخش زیر تقسیم می کنیم :

۱-۳ – تلاش های ناظر به معنایی زندگی نوع انسانی

۲-۳ – تلاش های ناظر به معنایی زندگی گروهی  از گروه های  انسانی

۳-۳ – تلاش های ناظر به بی معنایی زندگی فردی علی دایی به مثابه ی فردی از افراد انسانی

در این میان به نظر می رسد که دومین قسمت کمتر در تفکیک تقریر های مربوط به مسئله ی معنای زندگی مورد توجه قرار گرفته باشد اما نویسنده بر آنست که حداقل در عرف می توان باورها و نگرش هایی را یافت که به این قسمت توجه داشته باشند .

ما برآنیم که در ادامه ی این نوشتار این تلاش ها را توضیح داده ، دیدگاه های مربوط به هر کدام را تا حدی مختصر شرح دهیم و باز هم در حد اجمال و البته توان آن ها را نقادی نماییم

۱-۳ – تلاش های ناظر به معنا دانستن  زندگی نوع انسانی

بر طبق این دیدگاه زندگی انسانی کلا بی معناست ، زندگی نوع انسانی بی آنکه تفاوتی میان افرادش باشد از زندگی بی معنا رنج می برد خواه مصداق این نوع علی دایی باشد یا یک دانشمند پرکار یا یک آدم معمولی و یا یک انسان شکست خورده و یا حتی یک جانی حرفه ای ، به حکم این که همه ی افراد انسانی مصداقی از نوع انسانی بر شمرده می شوند و باز به حکم اینکه زندگی نوع انسانی بی معناست در نتیجه زندگی علی دایی نیز با همه ی افتخارات و موفقیت ها و داشته هایش و با وجود ” حقیقت حداقل صد برابری ” بی معنا خواهد بود . اما پرسش اساسی این است که بر چه اساسی و با توجه به چه باورها و نگرش هایی می توان زندگی نوع انسانی را بی معنا قلمداد کرد . در ادامه به برخی از پاسخ های موجود در ادبیات مسئله ی معنای زندگی اشاره می کنیم :

۱-۱-۳ – مرگ خدا !

بی خدایی جهان از جمله عواملی ست که از نگاه بسیاری از افراد عامل بی معنایی زندگی نوع انسانی بر شمرده می شود و جالب است که این نگاه از نقطه نگاه هایی ست که در آن بسیاری از خداباوران و خداناباوران ( ملحدان ) با هم توافق نظر دارند . خدا باوران یکی از برکات و کارکدهای وجود خداوند را معناداری زندگی انسانی بر می شمرند و مدام نسبت به پوچی و بی معنایی جهان در صورت وجود نداشتن خدایی بر فراز آن تاکید می کنند . بسیاری از خداناباوران و ملحدان نیز به این استلزام توجه دارند و آن را می پذیرند اما بر این باورند که چه می شود کرد !؟ خدایی در کار نیست و در نتیجه بی معنایی زندگی نوع انسانی نیز حقیقتی ست تلخ که به هر روی باید به آن تن داد و آن را پذیرفت .

ویل دورانت در کتاب تفسیرهای زندگی به این نکته اشاره می کند که ورای گونه گونی و مهارت های هنرمندانه ی ادبی و شکل آثار نویسندگان بزرگ جهان از قرن ۱۸ به بعد اتفاق نظر آنان در این نکته است که اکنون که دیگر خدایان نیستند زندگی چه معنا و مفهومی دارد !؟ [ii] در این میان می توان به طور مشخص به سخن ژان پل سارتر اشاره داشت . آنجا که می گوید :

تا زمانی که آدمیان به خدایی آسمانی باور داشتند می توانستند او را خاستگاه آرمان های اخلاقی خویش بدانند . جهان که مخلوق و تحت حاکمیت خدایی پدروار بود برای آدمی مسکنی مألوف ، گرم و صمیمی بود . ما می توانستیم مطمئن باشیم که شر در عالم هر قدر هم زیاد باشد در نهایت خیر بر آن غلبه خواهد کرد و لشکر شرّ تار و مار خواهد شد . اما اکنون با ناپدید شدن خداوند از آسمان وضع به طور کلی دگرگون شده است . جهان تحت حاکمیت یک موجود روحانی نیست بلکه به عکس تحت سلطه ی نیروهای کور است و لذا هیچ آرمانی ،  اخلاقی  یا غیر اخلاقی نمی تواند در جهان بیرون از ما وجود داشته باشد . از این رو آرمان های ما باید صرفا از ذهن و ضمیر خود ما بجوشند . در واقع آرمان های ما مجعولات خود ما هستند . بنابر این جهانی که ما را احاطه می کند چیزی جز یک تهیای عظیم روحانی نیست . این جهان ، جهانی مرده است . ما در جهانی زندگی نمی کنیم که حامی ارزش های ما باشد . این جهان در مورد این ارزش ها کاملا بی تفاوت است . [iii]

آنچه که باید به آن توجه داشت آنست که در این جا سخن از باورداشتن به وجود یا نبود خدا ( خدایان ) نیست بلکه سخن به طور مشخص از بود یا نبود خداست . نقش باور آدمی در این زمینه کارکدهای روانشناختی دارد . در همان زمانی که از نگاه سارتر فاتحه ی خداوند خوانده شده است بسیاری از کسان بی هیچ شک و شبهه ای خدا ( خدایان ) را از عمق وجود خویش می پرستیده اند . از نگاه فلسفی سارتر آن ها دچار یک توهم روانشناختی اند . این توهم می تواند به احساس معنا داری در زندگی بینجامد اما میان احساس معنا داری زندگی و خود معنا داری زندگی تفاوت عظیمی ست .

تحلیل این دیدگاه وابسته به بررسی و تحلیل دو مقوله است . اول اینکه بر چه اساسی می توان به این باور معتقد بود  و آن را مطابق با واقع دانست که خدایی در عالم وجود ندارد اولا . و دیگر آنکه اصولا بود یا نبود خدا چه تاثیری در معنا داری  یا بی معنایی زندگی آدمی می تواند داشته  باشد !؟

پرسش اول مستقیما مربوط است به حوزه ی فلسفه ی دین . آیا به راستی دلایل یا قرائنی تا امروز ارائه شده است که نبودن خدا را به یقین و قطع اثبات نماید ؟ و آیا این دلایل و براهین از دست تیغ های نقد و ابرام جان سالم به در می برند ؟ اگرچه ما در پی پاسخ مستقیم به این دو پرسش نیستیم اما از نگاه فسلفی نمی توانیم قوت زیادی در اردوگاه آتئیست ها پیدا کنیم به حدی که این دیگاه را خالی از هرگونه نقد و ابرام بیابیم . توجه به این نکته ضروری ست که برای خدا ناباوران این کفایت نمی کند که نشان دهند به استدلال های طرف مقابل ( استدلال ها و براهین اثبات وجود خدا ) نقدها و ایرادات جدی وارد است و یا حتی این که نشان دهند اصولا نمی توان بر اثبات وجود خدا دلیلی اقامه کرد ! آن ها باید نشان دهند که بی هیچ شک و شبهه و ایرادی خدایی وجود ندارد. بیشترین تمرکز در این راستا را می توان معطوف به مسئله ی شر دانست که خود تقریرات گوناگونی دارد نظیر مسئله ی منطقی شر و همچنین مسأله ی شر به عنوان قرینه ای علیه وجود خداوند . [iv]

به هر حال بهتر است بی آنکه بخواهیم وارد مجادلات ظاهرا خاتمه ناپذیر دو اردوگاه خدا باوری و خدا ناباوری بشویم . بر روی پرسش دوم متمرکز بشویم و با فرض گرفتن قطعیت در کار نبودن خدایی در جهان به این مسئله بپردازیم که چرا با نبود خدا زندگی نوع انسانی بی معنا خواهد بود ؟ البته پاسخ مفصل به این مسئله خود مقاله ای جداگانه و مفصل می طلبد که از عهده ی این نوشتار خارج است . ما فقط به اشاره ای کوتاه در این زمینه بسنده می کنیم چرا که مسئله ی ما معنا داری یا بی معنایی زندگی علی دایی ست و می توانیم به صورت مشروط بپذیریم که براساس بعضی از دیدگاه ها در صورت نبود خدایی در عالم زندگی نوع انسانی و در نتیجه زندگی علی دایی بی معنا خواهد بود . و برای توضیح  آن به اجمال به دلایل زیر اشاره کنیم

۱-۱-۱-۳ – بی هدفی

بر طبق این مدعا نبود خدا موجب می شود که هیچ هدف مشخص ، از پیش تعیین شده و اصیلی در جهان در کار نباشد و از آن جا که آدمی جزیی از جهان محسوب می گردد او نیز در ورطه ی این سرگردانی هولناک و این حیرانی بی پایان خواهد افتاد . این نگاه درباره ی معنای زندگی را باید در زمره ی نظریات فراطبیعت گرایانه ( supernaturalistic theoris ) دانست . بر طبق این نگاه اولا معنای زندگی به معنای هدفمندی زندگی می باشد . ثانیا این هدفمندی باید از مقوله ی کشف باشد نه جعل و ثالثا این هدفهمندی باید ریشه ای متعالی داشته باشد که منحصر در خداست . یعنی حتی اگر اهدافی در طبعیت نیز کشف بشود ( مثلا با امید به نظریات تکاملی و یا نظریات مربوط به حوزه ی  فلسفه ی تاریخ) باز هم این اهداف نمی توانند به زندگی آدمی معنا بخشند . بر مبنای این نگاه تنها هدف خداوند می تواند به زندگی انسان ها معنا ببخشد . [v]

۲- ۱-۱-۳ – فنا پذیری

اگرچه در میان فیلسوفان دین در سال های اخیر تلاش ها ی زیادی انجام شده است تا نشان دهند میان جاودانگی آدمی و وجود خداوند رابطه ای ضروری برقرار نیست [vi] اما به هرحال هنوز هم افراد بسیاری هستند که جاودانگی آدمی را مشروط به وجود خداوند می دانند . بر مبنای این جماعت که هم اکثریت غالب خداباوران را شامل می شود و هم بسیاری از خداناباوران را صورت استدلال به این شرح است :

استدلال اول :

الف : خدایی در عالم وجود ندارد

ب : جاودانگی انسان مشروط به وجود خدا در عالم است

نتیجه : انسان فانی ست

استدلال دوم :

انسان فانی ست

معنا داری زندگی  انسانی مشروط به جاودانگی اوست

نتیجه : زندگی نوع انسانی بی معناست

نتیجه ی استدلال دوم طبیعتا موجب می شود که ما زندگی علی دایی را به حکم ناجاودانگی اش بی معنا قلمداد کنیم . اما براستی چرا معنا داری زندگی آدمی در این گونه دیدگاه ها مشروط به جاودانگی او دانسته شده است ؟ در این دیدگاه ها معنای زندگی به کدام معنا گرفته شده است ؟ ارزش ؟ هدف ؟ و یا حتی زندگی انسانی !؟ به نظر می رسد که بر اساس هر کدام از معانی سه گانه ای که برای معنای زندگی در نظر گرفته ایم می توان این مدعی را تقریر کرد . اگر معنای زندگی را به معنای ارزش بگبریم در حقیقت مدعی شده ایم که زندگی آدمی با توجه به فانی بودن او از ارزش زیستن برخوردار نیست ! حتی اگر رویکردی رادیکال و سختگیرانه داشته باشیم با تمسک به چنین دیدگاهی می توانیم به تجویز خودکشی دست بزنیم ! تجویز خودکشی در حقیقت بر این پایه استوار است که ادامه دان زندگی ای که ارزش زیستن ندارد امری غیر عقلانی ست و در نتیجه خود کشی امری معقول و موجه خواهد بود . [vii]

با تأکید بر معنای هدف مندی نیز می توان از بی معنایی زندگی در صورت فناپذیری آدمی سخن گفت . در این صورت درواقع مدعی شده ایم تحقق اهدافی که می توانند به زندگی نوع آدمی معنا ببخشند محتاج فرصت ها و زمینه هایی هستند که در دوران معمولی عمر نوع انسانی وجود ندارند . مثلا می توان از نگاه دینی و یا حتی غیر دینی ( معنویت های نو ) بر هدف کمال دست گذاشت اما به گونه ای کمال را تفسیر کرد که دست یابی به آن محتاج زندگی جاودانه ی انسانی باشد .

به نظر می رسد درباره ی تفسیر معنای زندگی به ارزش های انسانی نیز بتوانیم کارهایی بکنیم . مثلا میل آگاهانه به جاودانگی را در انسان وجه تمایز او با حیوان بدانیم در حالیکه این میل توسط طبیعت به شدت تمام سرکوب می شود و به خاطر همین سرکوب شدن و بی پاسخ ماندن زندگی نوع بشری بی معنا خواهد بود .

۳-۱-۱-۳ – مواجهه با شرور

اگرچه می توان به این نیز معتقد بود که حتی در صورت وجود خداوند باز هم وجود شرور در عالم باعث بی معنایی زندگی آدمی می شوند ( و ما هم به خاطر همین اشاره ی کوتاه از ذکر مجدد این نکته در فصل های بعدی پرهیز می کنیم . چرا که صورت مسئله یکسان خواهد بود ) اما در صورت نبودن خداوند یقینا با اوضاع وخیم تری مواجه خواهیم بود . نبودن خداوند نه محلی برای توجیه وجود شر در عالم باقی می گذارد (منظور توجیهات دینی در این زمینه است ) و نه امیدواری برای عبور به سلامت از جهانی همه شور و همه شر . زندگی در جهانی آمیخته از شر بی هیچ تکیه گاه قدرتمند و دارای شأنیت اخلاقی – آنچه تا پیش از این خدا نامیده می شد و امروز گفته می شود که نیست ! – چیزی جز تحمل بدبختی ها و مصیبت ها و دردها و رنج ها نخواهد بود . زمین بی خدا و با شرور تبدیل به سیاره ی رنجی خواهد شد که تنها خلاصی از آن در مرگ است .  چنین زیستنی خود چیزی جز یک شر مضاعف و بی ارزش نخواهد بود . در دست و پنجه نرم کردن انسان با شرور نمی توان هیچ هدف اصیل انسانی را در نظر گرفت که شرور اجازه بدهند انسان ها به آن برسند . چنانچه سارتر ما را به این نکته  رهنمون می سازد بی خدا دیگر حتی امیدی به غلبه ی جریان خیر بر شر نمی توان داشت ولی آیا واقعا این نکته یقینی  است که جهان بی خدا به سمت تسلیم در برابر شرور پیش می رود ؟ حداقل از نگاه فیلسوفانی همچون کانت چنین قطعیتی وجود ندارد [viii]

۴- ۱-۱-۳ – بی اعتباری نظام ( نظام های ) اخلاقی

اگرچه پس از تلاش های کانت برای ساختن اخلاق بدون اتکا بر دین امیدهای زیادی به این مقوله می رود [ix] اما هنوز برای بسیاری از افراد این گفته ی داستایوسکی در رمان جنایت و مکافات که ” اگر خدا نباشد همه چیز مجاز خواهد بود ” [x] حقیقتی انکار ناپذیر دارد که حتی تنه به تنه ی آموزه های متون مقدس می زند ! برای آنان  اعتبار نظام و یا حتی نظام های اخلاقی به وجود خداوند امری ضروری به شمار می رود و در نتیجه وجود نداشتن خدا به منزله ی هرج و مرج اخلاقی و لجام گسیختگی اخلاقی خواهد بود .

در نبود خداوند نه وجدان و شهود اخلاقی انسانی در کار خواهد بود و نه ضمانتی برای اخلاقی زیستن . اعلام مرگ خدا اعلام مجاز بودن همه ی جرم ها و جنایت هاست و زندگی در جهان بی اخلاق بی معناترین زندگی ها خواهد بود . استیس به وضوح دغدغه های خود را از بی معنا شدن زندگی  به خاطر از هم فروپاشی نظام های معتبر اخلاقی سنتی و حاکم شدن نسبیت انگاری در عالم اخلاق بیان می کند [xi]

بر مبنای این نگاه زیستن در جامعه ی بی اخلاق و لبریز از جزم و جنایت و شقاوت نه ارزش زیستن دارد و نه راه را برای رسیدن به اهداف اصیل بشری باز می گذارد و نه تأمین کننده ی ارزش های انسانی به معنای خاص کلمه است [xii]

۲-۱-۳- وجود خداوند

در آنچه که گذشت با نظراتی مواجه بودیم که وجود خداوند را برای معنا داری زندگی نوع انسانی ضروری می دانستند . در سوی دیگر اما دیدگاه هایی وجود دارند که وجود خداوند را نه تنها برای معنا داری زندگی نوع آدمی ضروری نمی دانند بلکه اتفاقا وجود چنین موجودی را عامل بی معنایی زندگی آدمی می پندارند ! در این نگاه زندگی آدمی هنگامی می تواند معنادار باشد که خدایی با اوصافی که در تاریخ ذکر شده است وجود نداشته باشد . این دیدگاه ها غالبا بر تعارض و ستیز جایگاه خدا و انسان تأکید دارند . اما براستی چرا وجود خداوند می تواند زندگی انسان ها را بی معنا کند !؟ بی معنایی زندگی در این دیدگاه ناظر به کدام معنا از معانی زندگی ست ؟

به نظر می رسد که این دیدگاه از یک سو تأکید فراوان به انسانی بودن زندگی دارد و از سوی دیگر وجود خداوند را نقض کننده ی زیست انسانی و در نتیجه بی معنایی زندگی انسانی بر می شمرد . در این دیدگاه وجود خداوند نفی کننده ی قدرت ، آزادی ، اراده و خومختاری آدمی خواهد بود که در این میان  دین به عنوان دستوری خدایی نمونه ی بارز این نقض هاست . در صورت وجود خداوند بر طبق این دیدگاه انسان ها صرافا وسایل و ابزاری خواهند بود در دستان او و برای تأمین اهداف خدایی او . کرامت و ارزش انسانی در این صورت نادیده گرفته می شود . انسان تبدیل به برده ای در چنگال خداوند می شود که با توجه به اینکه انسان تنها موجود صاحب آگاهی و اختیار عالم خلقت است این آگاهی و میل به آزادی برای او در تعارض با سلطه پذیری نسبت به خدا برای او رنجی مضاعف به بار می آورد . در چنین وضعیتی تصور معنا داری زندگی خود تلاشی بی معناست . [xiii]

۳-۱-۳- جبر انگاری

جبر انگاری نیز از جمله دیدگاه هایی ست که معطوف به آن ها می توان زندگی نوع بشری را بی معنا قلمداد نمود .  جبر انگاری از دیر باز یکی از تفکرات مسئله ساز در تاریخ بشری بوده و هست و تقریرات و دفاعیات گوناگونی را از آن خود کرده است همانگونه که اعتراضات و پاسخ های مورد توجهی نیز همواره علیه آن اقامه شده است . هدف ما در این نوشتار توضیح و بررسی مسئله ی جبر انگاری نیست . بلکه تلاش می کنیم تا به صورت اجمالی نشان دهیم  میان جبر انگاری و بی معنایی زندگی نوع بشری ارتباط مستقیم و ابزام آور وجود دارد . به نظر می رسد در این دیدگاه نتوان به طور کلی از معنای هدفمندی برای معنای ” معنای  زندگی ” استفاده نمود مگر اینکه هدف خود آدمی را در معنا داری زندگی ملاک بدانیم . در این صورت از آنجا که خود آدمی چه در انتخاب هدف و چه در رسیدن به آن از اختیار بی بهره است و در مسیری از پیش تعیین شده و جبر آمیز گام بر می دارد زندگی او بی معنا خواهد بود .

با توجه به زیستن انسانی نیز می توان با تأکید بر دیدگاه های جبرانگارانه زندگی نوع انسانی را بی معنا قلمداد نمود . چرا که بر اساس این دیدگاه یکی از وجوه تمایز اساسی میان انسان و حیوان یعنی اختیار و اراده و ازادی نفی می شود و می توان انسان را حیوانی دانست که دارای توهم انتخاب و اختیار است . اگرچه به نظر می رسد که جبرانگاری بیش از این ها می تواند در بی معنا سازی زندگی نوع انسانی نقش باز کند و اگرچه می توان امیدوار بود که تفسیرهایی از معنای زندگی ارائه شوند که با جبرانگاری در تضاد نباشند اما ما به همین اندک کفایت می کنیم و پیشنهاد می کنیم که این موضوع در مقاله ای جداگانه و به تفصیل و با تکیه بر تقیرهای گوناگون از جبر انگاری و معنای زندگی مورد بررسی قرار گیرد .

۴-۱-۳- ضعف نوع انسانی

ضعف انسان از جمله مؤلفه هایی ست که براساس آن می توان زندگی نوع بشری را بی معنا دانست . ما این ضعف را در سه بخش تقسیم بندی می کنیم :

–          الف : ضعف نوع انسانی در شناخت

–          ب : ضعف نوع انسانی در مواجهه با عالم خارج

–          ج : ضعف نوع انسانی در مواجهه با گناه

بر اساس بخش الف یعنی ضعف در شناخت ، زندگی انسانی از آن رو بی معناست که انسان قدرت شناخت خویشتن و همچنین جهان پیرامون خود را ندارد . او اگرچه همواره خود را با توهم یقین تسلی می دهد اما آنچه که او آن ها را حقیقت و یقین قلمداد می کند اموری مشکوک اما سرکوب شده و سرپوش گذاشته شده بیش نیستند . آدمی در جهان موجودی رها شده بیش نیست که اگرچه اشتیاق وافری به دانستن و شناختن دارد اما خدا ( و یا طبیعت ) این توانایی را در وجود او قرار نداده است که بتواند نسبت به خود ، خدا و جهان پیرامونی هیچ شناخت قطعی کسب کند . به نظر می رسد در این زمینه ما با نوعی شک گرایی افراطی مواجه باشیم که چندان خوشایند ما نباشد اما نمی توان انکار نمود که سنت شکاکیت همیشه با تاریخ بشری همراه بوده است و حتی در بسیاری از مواقع برای اثبات مدعیات خود سمبه ی پر زوری داشته است [xiv]

ضعف در شناخت فقط منحصر در شکاکیت نیست و آدمیان خود به بی کرانگی جهل بسیط خود نسبت به بسیاری از واقعیات پیرامونی خود و همچنین درون خود اذعان دارند . جهل انسانی و ضعف او در دانستن و شناختن زندگی او را بی معنا می سازد . بهترین دلیل را می توان همسنگ قرار دادن آدمی با حیوانات دانست اما می توان همچنین مدعی بود که زندگی ای آمیخته با جهل و شک و حیرانی و سرگردانی و نادانی از اساس ارزش زیستن ندارد و معنا داری برای چنین زندگی جامه ای خواهد بود که بر قامت آن زیبنده نیست . اگر هم چیزی باشد مانند بسیاری از توهم های دیگر آدمیان ، توهم معنا داری زندگی ست . شاید چنین توهمی در میان گربه ها هم وجود داشته باشد اما ضعف ما در شناخت جهان گربه ها مانع این بشود که ما به آن آگاهی داشته باشیم !

جنبه ی دوم ضعف ، ضعف انسانی در مواجهه با موانع بیرونی ست . از این منظر آدمی موجودی ست که میل به تعالی و در نوردیدن مرزهای عالم را دارد . او میل به عبور از چارچوب های حاکم بر جهان طبیعت را دارد اما در مواجهه ی با قوای عالم ناتوان است . او اگرچه می تواند اهدافی ارزشمند و اصیل برای خود در نظر بگیرد اما نمی تواند آن ها را محقق سازد . آدمی در این منظر مقهور قوای طبیعتی ست که به او اجازه ی خروج از ساحت حیوانی را نمی دهند و آدمی در این مبارزه و ستیز و کشمکش میان خود و طبیعت به حکم ضعیف بودنش مجکوم به تسلیم و یا شکست خوردن است .

دو جنبه ایی که به آن اشاره شد را می توان تا حدود بسیار زیادی افراطی قلمداد نمود و مدعیات آن ها را تا حد بسیار زیادی تضعیف نمود . سومین جنبه ی ضعف انسانی اما وضعیت متفاوتی دارد . سومین جنبه ی ضعف نوع انسانی ، ضعف آدمیان در مواجهه ی با گناه است ! در این دیدگاه گناه از آنجا که عملی ست بر خلاف هدفی که خداوند برای معنا داری زندگی آدمی در نظر گرفته است و از آنجا که تحقق مؤمنانه ی این هدف ( هدف الهی برای زندگی ) است که زندگی آدمی را معنا دار می سازد در نتیجه گناه کاری رهاوردی جز بی معنایی زندگی به دنبال نخواهد داشت .

درست است که گناه کاری مربوط به زندگی فردی انسان هاست اما می توان بر این باور بود که نوع انسانی در مواجهه ی با وسوسه ی گناه ضعیف است و این ضعف از آغاز با سرشت او در هم آمیخته است . بر اساس این باور شخصیت هایی چون موسی و مسیح و محمد (ص ) که زندگی هایی تهی از گناه داشته اند اصولا انسان نیستند . آن ها یا دارای ذاتی الهی هستند و یا حداقل فرشته هایی در کالبد بشری . انسان هایی که ما به صورت معمول می شناسیم و تجربه کرده ایم همیشه در مقابل گناه ضعیف عمل می کنند و به آن آلوده می شوند . زندگی نوع انسانی انبوهی از گناه های متعدد است که جایی برای معنا داری زندگی او باقی نمی گذارند . شاید بعضی از آن ها مرتکب گناه های آشکار نباشند اما اگر خلوت و درون آن ها را تجزیه تحلیل نماییم هزاران گناه یافت می شود که آن ها را از خداوند و هدف او دورساخته است . این سرشت و ماهیت آدمی ست که در مواجه ی با گناه تسلیم می شود و به آن دست می یازد .

هر چند سخن در باره ی دیدگاه هایی که بر اساس آن ها زندگی نوع انسانی بی آنکه تفاوتی میان افراد آن باشد بی معنا قلمداد می شود بیش از حد به درازا کشیده شد اما این ، همه ی دیدگاه های ناظر به بی معنایی زندگی نوع آدمی نیستند و به این فهرست می توان موارد متعدد دیگری را نیز اضافه نمود .

۲-۳ – تلاش های ناظر به معنایی زندگی گروهی  از گروه های  انسانی

زندگی علی دایی زندگی بی معنایی ست چون زندگی دینداران بی معناست !

زندگی علی دایی بی معناست چون زندگی ورزشکاران بی معناست !

زندگی علی دایی بی معناست چون زندگی در جوامع غیر آزاد بی معناست !

زندگی علی دایی بی معناست چون زندگی ستاره ها بی معناست !

زندگی علی دایی بی معناست چون زندگی ثروتمندان بی معناست !

زندگی علی دایی بی معناست چون زندگی انسان مدرن بی معناست !

وجه مشترک مدعیات فوق در چیست !؟ کمی دقت ما را به این نکته رهنمون می شود که در همه ی موارد فوق زندگی علی دایی به این علت متصف به بی معنایی شده است که علی دایی عضوی از یک مجموعه ی بزرگ یا کوچک بوده است و به علت بی معنایی زندگی کل آن مجموعه ، بی معنایی زندگی علی دایی نیز استنتاج می شود . من اینگونه دیدگاه ها  را به دو بخش تقسیم می کنم :

–          الف : دیدگاه های پیشین

–          ب : دیدگاه های پسین

دیدگاه های پیشین ، دیدگاه هایی هستند که به نوعی اصالت هویت جمعی معتقدند . در این دیدگاه ها مجموعه ها ، اصناف و گروه های اجتماعی دارای هویتی مستقل و واحد هستند که آن هویت می تواند در معنا داری یا بی معنایی زندگی نقشی مؤثر ایفا کند و حتی نقش فرد را در این زمینه خنثی نماید . در مثال هایی که گذشت می توان مدعی بود که دیندار بودن ، ورزشکار بودن ، ستاره بودن ، مدرن بودن و …. هر کدام برای خود هویتی مستقل دارند که بی آنکه نیازی باشد به زندگی افراد این مجموعه ها توجه داشت و خود آن مصداق ها را مورد بررسی قرار داد ( دیدگاه پسین ) می توان بر اساس آن هویت ( ماهیت ) مستقل حتی اگر هیچ مصداق خارجی برای آن ماهیت وجود نداشته باشد حکم به بی معنایی نمود . نمونه ی بارز این حکم کردن در قضاوت دین باوران نسبت به زندگی ملحدان و خداناباوران است . بسیاری از آن ها بی دینی و الحاد را هویتی اصیل می پپندارند که به خودی خود بی معنایی زندگی مصادیق و افرادش را به دنبال دارد . در این گونه استدلال در حقیقت از کل به جزء حرکت می شود و از ویژگی های کلی هویت جمعی درباره ی مصداق های آن قضاوت می شود .

تمامی مدعیات فوق می تواند به صورت پسین نیز ادعا شوند . پسین بودن این مدعیات در گرو آنست که فرد مدعی با بررسی زندگی تمام ( و یا با کمی تخفیف اکثریت ) مصادیق یک عنوان جمعی نسبت به کل آن مجموعه چه به صورت استقراء کامل و چه به صورت استقراء تمام حکم صادر نماید . به نظر می رسد که روش پسین را باید به همان دیدگاه های ناظر به معنایی زندگی فرد انسانی ( در اینجا علی دایی ) ارجاع داد .

درباره ی روش های پیشین اما نقاط ابهام فراوانی به چشم می خورد . بر چه اساسی می توان واقعا به اصالت چنین هویتی معتقد بود . آیا این عنوان ها چیزی جز اعتبارات خود آدمی برای گروه بندی هستند که اینک آن ها را دارای حقیقتی مستقل از اعضا بدانیم !؟ پاسخ نویسنده به این پرسش ها در ساده ترین وجه ممکن ” نمی دانم ” است . اما به هر حال اگر بتوان اثبات کرد که چنین هویت های اصیلی وجود دارند که علی دایی نیز عضوی از آن هاست و صرف این هویت های جمعی برای بی معنا قلمداد کردن زندگی مصادیق آن هویت ها کفایت می کند آنوقت باید پذیرفت که زندگی علی دایی نیز بی معناست . چرا که او در مجموعه ای قرار دارد که چه بخواهد چه نخواهد زندگی آن مجموعه بی معناست .

۳-۳ – تلاش های ناظر به بی معنایی زندگی فردی علی دایی

اگر رستم مقاله ی خود را از هفت خانی که گذشت به سلامت عبور دهیم باز با خان هشتمی مواجهیم که عبور از این مرحله نیز دشواری های مخصوص به خود را دارد . در این مرحله ما به بررسی تلاش هایی خواهیم پرداخت که از رهگذر آن ها می توانیم زندگی علی دایی را بی معنا بخوانیم . آنچه که تذکر آن در این مجال ضروری به نظر می رسد آنست که از بسیاری از نکاتی که پیش از این به عنوان عوامل بی معنایی زندگی نوع انسانی ذکر شدند می توان تقریر و تفسیری ارائه کرد که ناظر به زندگی فردی علی دایی باشند مانند مسئله ی شر که وجود آن در زندگی فردی او و مواجه شدن او با مصیبت ها و دردها و رنج هایی که احتمال دارد فقط در زندگی او ( و آدم های کمی مانند او ) رخ دهد می تواند مایه بی معنایی زندگی او قلمداد شود . به هر روی ما برخی از دیدگاه هایی که بر اساس آن ها می توان زندگی فردی علی دایی را متهم به بی معنایی کرد ذکر می کنیم :

۱-۳-۳- نداشتن هدف مناسب در زندگی

چنانچه ذکر شد هدفمندی یکی از رایج ترین معانی معنای زندگی ست . بر این مبنا زندگی ای معنا دار خواهد بود که هدفمند باشد اما این نیز ضابطه ی کلی نمی تواند باشد . اول آنکه هر هدفی نمی تواند زندگی را معنا دار بسازد و ثانیا حداقل نویسنده معتقد است که علاوه بر هدفمندی باید موفقیت و یا دست کم تلاش مناسب برای موفقیت را نیز ضمیمه ی ضابطه ی هدفمندی سازیم . چرا که در غیر این صورت تمایزی میان خیالبافی و رؤیا پردازی انسان ها با اهداف و آرمان های آن ها نخواهد بود .

علی دایی اما بی شک انسان هدفمندی ست . برای اثبات این مدعا هم گفته های خود او درباره ی زندگی اش ما را به درک این نکته رهنمون می سازد و هم زندگی پر فراز و نشیب و سرشار از موفقیت و پیشرفت او خود گواهی بزرگ بر این هدفمندی و تلاش برای موفقیت و رسیدن به اهداف بزرگ او خواهد بود . ادعای ما آن نیست که او از هیچ شانس و بختی بهره مند نبوده است ! شاید چنین بوده باشد . اما اگر هم شانس و بختی به او مدد رسانده همت و تلاش و هدفمندی او باعث شده که از اینگونه موقعیت های ناشی از شانس و بخت و اتفاق بهترین استفاده ی ممکن بشود . با وجود این آیا می توان نشان داد که علی دایی اهدافی مناسب – که آن اهداف زندگی را معنا دار می سازند – در زندگی نداشته است و از همین رو با همه ی موفقیت هایی که به دست آورده و با همه ی اعتبار و ثروت و شهرت و محبوبیتی که از آن برخوردار است و بسیاری دیگر از امور از این دست ولی با کمال تأسف اهداف شایسته و معنا بخش را در زندگی سرلوحه ی کار خود قرار نداده است و در نتیجه باید پذیرفت که زندگی علی دایی بی معناست ! این اهداف چه می توانند باشند !؟ برخی از آن ها را با هم بررسی می کنیم :

۱-۱-۳-۳- علی دایی هدف ( اهداف ) خداوند برای زندگی انسانی را تأمین نکرده است !

نظریه ی هدف الهی را باید یکی از نظریات مشهور در حوزه ی نظریه پردازی درباب معنای زندگی دانست . متز [xv] این نظریه را به صورت اجمال اینگونه بیان می کند : ” زندگی از این حیث که که آدمی هدفی را که خدا تعیین کرده است ، تحقق ببخشد ” [xvi] بر این اساس متز معتقد است که : ” زندگی انسان فقط تا جایی شایسته ی احترام عظیم است [xvii] که انسان ارتباط مناسبی با یک موجود روحانی که بنیان و اساس عالم طبیعت است داشته باشد و در دیدگاه سنتی خدا محور ، دست کم یک ارتباط مناسب با خدا آن است که هدف او را تحقق بخشیم ” [xviii]

در اینکه آیا نظریه ی هدف الهی در باب معنای زندگی نظریه ی صحیحی ست بحث ها و جدل های وسیعی صورت گرفته است . برخی بر اسا دیدگاه ی طبیعت گرایانه و یا ناطبیعت گرایانه کل این نظریه را نقض می نمایند و برخی دیگر معتقدند که پذیرش چنین نظریه ای از سوی خدا باوران تناقض های عمده ی منطقی به وجود می آورد و انسجام دیدگاه های الهیاتی آنان را خدشه دار و متناقض می نماید . بر اساس این دیدگاه ها نظریه ی هدف الهی نتایج ناپذیرفتنی به دنبال دارد مانند تقابل با اخلاقی بودن خدا به خاطر اجبار و اغوا ی بندگان که این به آن معناست که خداوند به بندگانش اهانت و بی حرمتی نموده است و یا مستلزم پذیرش دیدگاه آفرینش با انگیزه ی ضعیف است که این نیز نوعی بی حرمتی و فعل غیر اخلاقی توسط خداوند خواهد بود .

برخی دیگر از این دیدگاه ها به تعارض این نظریه با نظریه های مربوط به صفات الهی اشاره دارند و معتقدند نظریه ی هدف الهی در تقابل با حداقل یکی از صفات ضروری خدا نظیر قدرت مطلق و یا ابدیت او خواهد بود .

این که آیا واقعا چنین ایراداتی به نظریه ی هدف الهی وارد است یا نه !؟ ما قصد قضاوت درباره ی آن را در این مقاله نداریم . متز معتقد است که توانسته است تقریری از این نظریه ارائه دهد که تقابل با اخلاقی بودن خدا را منتفی بداند اما با این وجود متز خود از کسانی ست که تعارض این دیگاه را با صفات خداوند بالخص ابدیت او می پذیرد و بر این باور است که نظریه ی هدف الهی – حداقل بر طبق تقریر سنتی اش – چندان قابل دفاع نیست . البته کسان دیگری نیز به دفاع از نظریه هدف الهی پرداخته اند و معتقدند که چنین تناقض ( تناقض هایی ) در نظریه ی هدف الهی وجود ندارد .[xix]

بگذریم . با تمام آنچه که ذکر شد نظریه ی هدف الهی یکی از پر رونق ترین و رایج ترین نظریات در باب معنای زندگی ست . بر طبق این نظریه اگر بنتوانیم مدعی شویم که خداوند برای زندگی انسانی هدف و یا اهدافی تعیین کرده است که علی دایی ددر زندگی اش به آن ها اهتمامی نداشته است به آسانی و بی دغدغه می توانیم نشان دهیم که زندگی علی دایی زندگی بی معنایی خواهد بود . ولی آیا چنین اهدافی وجود دارند !؟ و آیا علی دایی بر خلاف این اهداف عمل کرده است !؟

وقتی که می گوییم آیا علی دایی بر خلاف اهداف الهی عمل کرده است در پی پرسش از اانجام دادن یا انجام ندادن اعمال گناه آلود توسط علی دایی نیستیم . نه نظریه ی هدف الهی به گناه های افراد معطوف است و نه ما چنین ادعای گزافی داریم که علی دایی انسان معصومی ست . او نیز مانند بسیاری از ما ها شاید مرتکب گناهان ریز و درشت زیادی شده باشد ( امیدوارم به کار بردن کلمه ” شاید ” از بار غیر اخلاقی این جمله کاسته باشد ) . منظور ما از خلاف هدف الهی عمل کردن ناظر به کل روند زندگی یک فرد و ناظر به بینش های کلان و نگرش و گرایش های عمده ی او در زندگی ست . با این وصف ممکن است که فردی در چشم انداز کلی زندگی اش برای تحقق هدف الهی عمل کرده باشد اما در بسیاری از موارد در برابر وسوسه ی به گناه تسلیم شده باشد .

به مسئله ی اصلی بازگردیم . هدف یا اهداف خداوند که باعث می شود زندگی انسان معنادار شوند کدامند !؟ پاسخ به این سؤال در نوع خود می تواند از جنبه های گوناگون جذاب باشد . اول آنکه ما اگرچه در نظریه ی هدف الهی از یک خدای واحد سخن می گوییم اما از آنجا که در تاریخ تمدن بشری این خدای واحد خود را در شکل ها و شمایل متفاوتی بر انسان عرضه کرده است و به طرق گوناگون با ااو سخن گفته است و هدف خود را بر او عرضه  داشته است و بیشتر این سخن گفتن ها در قالب ادیان بوده اند ، پرسش ما از هدف خدای واحد می تواند هزاران پاسخ متفاوت در پی داشته باشد . به همین دلیل بسته به رویکرد ما در باب انحصار گرایی و یا کثرت گرایی دینی نتیجه ی پرسش ما درباره ی معناداری یا بی معنایی زندگی علی دایی می تواند متفاوت باشد . کاملا محتمل است که ما معتقد باشیم که خدایی که ما می شناسیم و پرستش می کنیم هدف الف را برای زندگی آدمی برگزیده است در حلیکه علی دایی معتقد باشد خدایی که او به آن معتقد است و او را می پرستد هدف ب را برای زندگی آدمی مشخص کرده است . در چنین شرایطی اگر ما از لحاظ دینی انحصارگرا باشیم گویا مجالی جز برای حکم به بی معنایی زندگی او نخواهیم داشت ، چنانچه اگر از موضعی کثرت گرایانه سخن بگوییم محتملا با او همدلی و هم سخنی بیشتری خواهیم داشت .

ارائه ی فهرستی از آنچه ادیان مختلف به عنوان هدف خدا برای زندگی به آن معتقدند در توان این نوشته نیست ، اما با اندک اطلاعی که داریم می توانیم مدعی شویم که تفسیرهایی از هدف الهی وجود دارند که بر طبق آن ها نه تنها زندگی علی دایی که به احتمال قوی زندگی اکثریت قریب به اتفاق انسان های تاریخ بی معنا قلمداد خواهد شد . بر مبنای این نظریات از میان میلیاردها انسانی که بر روی زمین در طول تاریخ زیسته اند شاید به سختی بتوان چند هزار زندگی معنا دار پیدا کرد . نظریه ی هدف الهی به مثابه ی شناخت خدا از جمله این نظریات خواهد بود . در این دیدگاه هدف خداوند آنست که ما او را بشناسیم و نسبت به او معرفت و عرفان پیدا کنیم و تحقق چنین هدفی ست که زندگی ما را معنا دار می سازد و آن را شایسته ی احترام و تعظیم می کند و به آن ارزش زیستن می دهد . شاید علی دایی مثلا به واسطه ی تجربه ی دینی عمیقی که ممکن است در عمر خود تجربه کرده باشد به چنین شناختی دست پیدا کرده باشد ( ما نمی دانیم ) اما نویسنده در مورد خود می داند که از چنین موهبتی متأسفانه بی بهره است . به هر حال اگر دلخوش به شناخت خدا از راه تجربه نباشیم ظواهر امر نشان می دهد که بر این اساس نه تنها می توانیم زندگی علی دایی که می توان و باید زندگی  بسیاری از انسان ها را بی معنا دانست .

نمونه ی دگیر از این تفسیر ها تفسیر هدف الهی به کمال است . کمالی که آنقدر دشوار و دور از دسترس می نماید که دغدغه ی بالا نسبت به آن هم جاری ست .

با این وجود همه ی تفسیر ها از هدف الهی اینقدرها هم  سختگیرانه نیستند ، دیدگاه های کاملا ملایمی نیز در این زمینه وجود دارند که بر اساس آن ها اهداف خداوند برای زندگی انسان ملموس تر ، بشری تر ، عرفی تر و دست یافتنی تر از اهدافی ست که نمونه ی هایی از آن ذکر شد .

به عنوان نمونه دیدگاه های ملایم بیان می  دارند که هدف خداوند برای زندگی ما آنست که ما در زندگی از نعمت هایی که که او برای ما به واسطه ی خلقت جهان تدارک دیده است به بهترین نحو ممکن و به صورت صحیح ( حلال ) استفاده کنیم . هدف خداوند آنست که ما در زندگی با دیگر انسان ها و یا حتی با دیگر موجودات عالم مهربان باشیم و با هم ارتباطی اخلاقی و سرشار از مهر و محبت داشته باشیم ، در زندگی عاشقی کنیم و از جهان در حد خودمان شناخت کسب کنیم و بیشترین خیر اخلاقی را محقق سازیم . از ظرفیت ها و استعدادهایی که خداوند در وجود هریک از ما قرار داده است به بهترین نحو بهره بگیریم و در آن ها به موفقیت های گوناگون برسیم . خداوند از ما خواسته است که صلح و صفا و همزیستی مسالمت آمیز را در جهان برقرار کنیم و از این راه است که هدف الهی محقق می شود .

ما در پی قضاوت درباره ی این گونه تفسیرها از نظریه ی هدف الهی نیستیم اما بر اساس دیدگاه های ملایم به دشواری می توان زندگی علی دایی را بی معنا قلمداد کرد . او بر طبق این گونه تفسیرها بی شک زندگی معنا داری را از سر می گذراند .

۲-۱-۳-۳- نداشتن هدف انسانی مناسب

هدفمندی به مثابه ی عامل معنا داری زندگی فقط در نظریه ی هدف الهی منحصر نمی شود . بسیاری از افراد هستند که برای معنا دار گشتن یک زندگی اهداف انسانی را ملاک و معیار می دانند . بر طبق این دیدگاه ها یا هدفی الهی اصولا برای زندگی آدمی وجود ندارد ( و حتی چنانچه اشاره شد نمی تواند وجود داشته باشد ) و یا اگر واقعا چنین هدفی از سوی خدا در کار باشد این هدف عامل معنا داری یا بی معنایی زندگی آدمی نیست . از آنجا که ما درباره ی زندگی های انسانی سخن می گوییم در نتیجه باید از اهداف انسانی برای معنا داری این زندگی ها صحبت کنیم . با این وصف اگر بخواهیم نشان بدهیم که زندگی علی دایی زندگی بی معنایی ست باید بکوشیم تا هویدا سازیم که او اهداف مناسبی را برای زندگی اش بر نگزیده است و به عبارت دیگر مسیر زندگی اش را به اشتباه رفته است .

ولی آیا واقعا یک یا چند هدف انسانی  که بیشترین حد توجیه را داشته باشند وجود دارد بیشتر انسان ها بر آن متفق القول باشند !؟ من چنین چیزی را بعید می دانم ! به نظر می رسد در اینگونه موارد ما غالبا با رویکردی روانشناختی مواجه خواهیم بود ، به عبارت دیگر از آنجا که همانگونه که هیچ ماست فروشی نمی گوید که ماست او ترش است و از آنجا که همه ی ما نیز به نوبه ی خود ماست فروشان زندگی های خود هستیم و سعی می کنیم تفسیری از معنای زندگی ارائه کنیم که که در پرتو نتایج آن ماست زندگی ما شیرین ( بخوانید معنا دار ) بنماید ! اهالی فلسفه هدف مناسب برای زندگی را فلسفیدن و کشش فسلفی برای شناخت و حل مسائل بیان می کنند ، هنرمندان هدف معنا ساز را درک زیبایی ها و خلق آثار هنری و برقراری ارتباط با ارزش های زیبایی شناسانه می دانند ، روحانیون و اهل محراب و منبر گزینه ی عبادت و شناخت علوم دینی را دست به نقد دارند ، سیاستمداران خدمت به مردم از راه تدبیر امور کلی و همگانی را هدفی مناسب برای زندگی می دانند . در این زمینه حتی بنیاد گرایان نیز از قافله عقب نیستند ، آن ها مبارزه و جهاد را شرط معنا داری یک زندگی می دانند و انسان های فارغ از دغدغه های مبارزاتی و انقلابی را مرده های زنده نما می نامنند و چنین زندگی هایی را چیزی بیش از مردگی متعفن نمی خوانند ، آدم های معمولی کنار خانواده بودن و تلاش برای رفاه و آسایش را شرط معنا داری زندگی ذکر می کنند ، جوان هایی که با دین خط و خالیبه ورطه ی عشق فرو غلطیده اند فریاد عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی را زمزمه ی خود می سازند و هدف و مقصود هستی و زندگی را تجربه های عاشقانه می دانند . حتی بسیاری از ما و دوستانمان که به خاطر سر و کار داشتن با معجونی از فضاهای دینی و فلسفی و عرفانی و ادبی و روشنفکری و سیاسی و اجتماعی ( حسابش را بکنید چه معجونی می شود این معجون ! ) و برای توجیه روحیات خراباتی مان و اهل دود و دم بودنمان به نظریه های بی معنایی کشش و تمایل بیشتری داریم ، در همین گونه سبک زندگی های خراباتی و درویشی معنا را جستجو می کنیم و به وضوح زندگی های معمولی و قاعده مند و پرستیژ دار را بی معنا می خوانیم .

از همین رو به نظر می رسد اگر فرمان هدف را به دست خود انسان سپردیم باید به گونه ای تعدد و کثرت آن را بپذیریم . نهایت سخنی که می توان گفت آنست که اولا بر این اهداف ، اصول اخلاقی و انسانی را حاکم بدانیم . یعنی اهدافی را در این طیف کثر عامل معنا داری بدانیم که دست کم نتایج غیر اخلاقی در بر نداشته باشند و دیگر آنکه حدی از موفقیت را نیز برای آن در نظر بگیریم . به تعبیر مرحوم قیصر امین پور : هرچه خواهی باش ! اما باش !

۲-۳-۳- عدم تناسب میان هزینه ها و دستاوردها در زندگی علی دایی

دومین وجهی که می توان برای بی معنا دانستن زندگی علی دایی بر آن دست گذاشت آن است که مدعی شویم میان هزینه هایی که علی دایی برای زندگی اش پرداخت کرده است و دستاوردهایی که به دست آورده نه تنها هیچ تناسبی وجود ندارد بلکه فاصله ای عظیم و شکافی عمیق و صد البته منفی وجود دارد که ارزش چنین زیستنی را از میان می برد .

در چنین نگاهی علی دایی اگرچه موفقیت های بسیاری در زمینه های گوناگون بدست آورده باشد اما در راه کسب این موفقیت ها و از تبع آن ها اموری بس ارزشمند را قربانی کرده و از کف داده است که بر همه ی آن توفیقات و افتخارات خط بطلان می کشد ! به عنوان نمونه می توان آرامش را به مثابه ی ضروری ترین وصف یک زندگی معنا دار ذکر کرد ، زندگی آمیخته با استرس ، هیجان ، نا ملایمات ، خطرات ، نگرانی ها ، فشارها ، دوندگی های بی امان و بی پایان زندگی ارزشمند و معناداری نمی تواند باشد و علی دایی برای رسیدن به نقطه ای که امروز در آن قرار دارد از کوران چنین زندگی ای عبور کرده است .

یا می توان مدعی شد که هیچ موفقیتی ارزش آن را ندارد که آدمی ( و یا حتی عزیزان و نوامیس او ) به خاطر کسب آن موفقیت در معرض بدترین فحش ها و دشنام ها و ناسزاها آن هم در مقیاسی وسیع و در وجهی عمومی در حد چند میلیون نفر قرار بگیرد . با این حساب علی دایی خود باید در روز شکست مقابل عربستان در تهران که آماج بدترین حمله ها و دشنام ها قرار گرفت با تمام وجود درک کرده باشد که چه زندگی بی معنایی داشته است .

یا می توان ادعا کرد که تمامی آن حقیقت حداق صد برابری که در مقدمه ی مطلب به آن اشاره شد در برابر شکستن حریم های شخصی آدمی به پشیزی نمی ارزند و بی معنایی زندگی علی دایی آن روزی هویدا شد که عکس های شخصی او و خانواده اش ( عکس های جشن عروسی علی دایی ) به طرزی کاملا غیر اخلاقی بر روی اینترنت و در معرض دید همگان قرار گرفت . از دید یک ایرانی متعصب و غیرتمند در چنین وضعیتی حتی خود کشی نیز می تواند معنا دار قلمداد گردد .

به نظر می رسد که در میان همه ی تلاش هایی که برای بی معنا دانستن زندگی علی دایی به رغم “حقیقت حداقل صد برابری “به خرج داده بودیم به نقطه ی قابل اتکایی رسیده ایم . بی شک بسیاری از ما به این عدم تناسب اذعان داریم و از همین رو اگر از بسیاری از ما پرسیده شود که آیا حاضرید در مقابل به دست آوردن “حقیقت حداقل صد برابری ” در معرض دید همگان و در فضایی چند صد هزار نفری مورد بدترین دشنام های ناموسی قرار بگیرید و یا حاضرید در مقابل آن حریم خانوادگی خود را زیر پا بگذارید و عکس های مربوط به حریم خانوادگی تان را در مقابل میلیون ها چشم اجنبی قرار دهید !؟ بی شک پاسخ صادقانه ی بسیاری از ما ” نه ” ی غلیظ خواد بود .

اما آیا براستی این می تواند پایان ماجرا باشد !؟ من چنین فکر نمی کنم ! به نظر می رسد با وجود تمام همدلی که ما با این سخنان داشتیم در تمامی مراحل آن دچار مسئله ای هستیم که که بر تمامی قضاوتهای اینگونه مان غلبه دارد و آن ” معمولی بودن ” است !

در حقیقت ما در چنین قضاوت هایی پذیرفته ایم که یک زندگی معنا دار یک زندگی محافظه کارانه ی بی خطر و محتاطانه ی معمولی ست . زندگی ای که در آن باید آهسته رفت و آهسته آمد تا گربه هه شاخمان نزند و چنین زندگی ای نه تنها برای بسیاری از افراد پذیرفتنی نیست بلکه کاملا در طرف مقابل ممکن است مدعی شوند که اتفاقا این گونه زندگی های معمولی و عادی لبریز از احتیاط و ترس و محافظه کاری هستند که از درد بی معنایی رنج می برند ! معنای زندگی در نوردیدن مرزهای زندگی ست و در زندگی های عادی و معمولی حتی به چند فرسنگی این مرزها نزدیک هم نمی شویم .

به نظر می رسد که در این نقطه با یک نزاع ریشه دار و جدی مواجهیم . از یک طرف آدم های معمولی به صراحت زندگی قهرمانان را به معنایی متهم می کنند و آن را بی ارزش می پندارند و از طرف دیگر قهرمانان زندگی های معمولی را بی معنا و بی ارزش می پندارند . پر واشح است که منظور ما از قهرمانان در اینجا فقط قهرمانان ورزشی و یا سوپر استارها نیستند . از دیدگاه مردم معمولی حتی زندگی دانشمندی که تمام همّ و غمّ خود را بر علم و دانش نهاده است و فقط و فقط سر در کتاب و کتابخانه فرو برده است و خود را از خانواده و اقوام و صدها لذت طبیعی و معنوی عالم محروم کرده است و چیزی جز علم نمی شناسد زندگی ای بی معنا و بی ارزش است و از سوی دیگر آن دانشمند هم زندگی مردم معمولی را که به لذت های پیش پا افتاده و دم دستی قناعت می کنند بی آنکه ثمره ی درخوری داشته باشند بی معنا و بی ارزش و گاه حتی حیوانی می خواند .

از یک سوی مردم معمولی معتقدند که :

دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغ و جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله فرصت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست [xx]

و از سوی دیگر این ندا بر می آید که :

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از توفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست [xxi]

از نگاه مردم معمولی شاید زندگی یک مبارز سیاسی که در راه مبارزه ی خود هزینه های بی شماری را از زندان و شکنجه و تبعید و انواع و اقسام فشارهای جسمی و روحی و روانی گرفته تا حتی آبرو و ناموس متحمل می شود زندگی ای بی معنا و بی ارزش شمرده شود و از سوی مقابل از نگاه آن مبارز سیاسی همه ی این تبعات نشانه ی طراوت و حرکت و شادابی زندگی شمرده می شود و نتیجه ی نوعی فراتر از زمان بودن دانسته می شود :

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد [xxii]

این نزاع دامنه دارتر از آنست که ما تصورش را داریم و البته بسیار مشاهده شده است که فردی از افراد طرفین پس از طی برهه هایی از زندگی اش به این نتیجه رسیده است که حق با طرف مقابل بوده است . چه قهرمانانی که پس از سال ها به زندگی آدم های معمولی حسرت خورده اند و چه آدم های معمولی که به قهرمانان غبطه برده اند .

کدام یک از این دو طرف درست می گویند !؟ وسوسه انگیز ترین پاسخ آنست که کدخدامنشی پیشه کنیم و برای آنکه نه سیخ انسان دهای معمولی بسوزد و نه کباب قهرمانان بگوییم هر دو زندگی معنادار و با ارزشند ، مثلا به خاطر اینکه زندگی آدمی اساس معنا دار و با ارزش است . اما آیا در این شکل به جای حل مسئله ، صورت آن را پاک نکرده ایم !؟

به هرحال فکر می کنم از نگاه انسان های معمولی و با توجه به زمینه ی فرهنگی و بومی که علی دایی متعلق به آنست می توان نشانه ها و قرینه های جدی بر بی معنایی زندگی او پیدا کرد . چرا که میان دستاوردهای زندگی او و هزینه هایی که پرداخت کرده است دره ای وجود دارد که آرامش و آبروی زندگی علی دایی بسیاری از اوقات به اعماق آن فرو افتاده است .

۳-۳-۳- یکنواختی و روزمرگی زندگی علی دایی

شاید برای بسیاری از ما زندگی همان مجازاتی باشد که از سوی خدایان به تکرار بر گرده ی سیسیفوس نهاده شده بود  : هنگامی که سیسیفوس حیله گر خدای جهان پایین هادس را فریب داد و به دروغ گفت که می‌خواهد برای مدتی کوتاه به دنیا برگردد و به همسرش دستور بدهد که پس از مرگش برای او قربانی کنند. وقتی که پای سیسیفوس دوباره به خانه‌اش رسید، با رضایت از زندگی در کنار همسرش لذت برد و هادس را به تمسخر گرفت. در همین زمان ناگهان تاناتوس در برابر او ظاهر شد و او را به زور به دنیای مردگان برد.مجازات سیسیفوس در هادس این گونه بود که او می‌بایست صخره‌ای بزرگ را بر روی شیبی ناهموار تا بالای قله‌ای بغلتاند در حالی که  همیشه لحظه‌ای پیش از آن که به انتهای مسیر برسد، سنگ از دستانش خارج می‌شد و او باید کارش را از ابتدا شروع می‌کرد .

احساس یکنواختی ، تکرار و روزمرگی را می توان بیشترین علت احساس بی معنایی در زندگی از دیر باز تا کنون دانست ، عاملی که احتمالا روح و روان بسیاری از خود ما را نیز آزرده و ما را به شهود بی معنایی و پوچی زندگی مان کشانده است . حمید امجد [xxiii] به زیبایی تمام روزمرگی را اینگونه توصیف می کند :

” روزمرّگی هاویه است. آشوبی‌ست که «سامان» وانمود می‌شود. زوالی‌ست عین روال. فروپاشی بی‌سروصداست در عین وضعیتی ظاهراً طبیعی که در آن ستون‌ها سرپا و حتی محکم به نظر می‌رسند. می‌روی و می‌آیی، می‌گویی و می‌شنوی، می‌خوانی و می‌بینی، و همه‌ی امور به‌نظرت روی غلتک است. زیرا که روزمرّگی، اکتفای محض به جریان‌داشتن و حضورِ «صورت» است، چندان‌که غیاب  “معنا ” به فراموشی سپرده می‌شود؛ آداب ظاهر همه برقرار، امّا تهی از جان و معنا، چون پوسته‌ ای سخت که مدت‌ها پس از رفتن حلزون، همچنان ناظر بیرونی را به توهّمِ حضور صاحبخانه‌ی غایبش می‌افکند “

بر اساس همین شهود درونی و مشترکی که بسیاری از ما کم و بیش تجربه کرده ایم می توان چنین حکم کرد که اگر زندگی علی دایی نیز دچار بیماری روزمرگی باشد زندگی ای بی معنا خواهد بود . اما شاید بهتر باشد قبل از این ، چند پرسش را  را به تفکیک و با دقت بیشتری مد نظر قرار دهیم : نخست تمایز میان احساس روزمرگی و خود روزمرگی ست و دوم آنکه آیا واقعا روزمرگی عامل بی معنایی زندگی ست ( نه عامل احساس بی معنایی ) !؟ اگر آری ، چرا و چگونه !؟ و در این میان اساسی ترین پرسش ها می تواند آن باشد که آیا اصولا زندگی ای را می توان تصور کرد که در بهترین وضعیتش آن را نتوان به روزمرگی و تکرار متهم ساخت !؟

به زندگی علی دایی بازگردیم ! کاملا محتمل است که علی دایی یک روز ، در میانه ی یک بازی مهم یا یک تجارت عظیم و یا هر امر دیگری احساس روزمرگی بکند ، احساس بکند که زندگی اش در یک چرخه ی تکراری بی معنا و کسل کننده چرخ می خورد بی آنکه برای او افق های نو و تازه ای در بر داشته باشد . در این حالت ممکن است همه ی آنچه که تحقق یک هزارم آن برای کسانی مثل من و بعضی دوستانم رؤیاهایی دست نیافتنی باشند ( مثلا حضور در استادیوم والنسیا در فروردین ماه و مشاهده ی فینال جام حذفی باشگاه های اسپانیا میان بارسلونا و رئال مادرید از نزدیک ! ) در همان حال تحقق هزاران برابری آن برای علی دایی تکراری و یکنواخت باشد و خسته کننده و بی روح . ممکن است در چنین وضعیتی همه ی آن ” حقیقت حد اقل صد برابری ” رنگ ببازد و انگ روزمرگی بخورد ، مسافرت ها به اقصا نقاط جهان روزمرّه بشوند ، فوتبال با همه ی حواشی و متن اش روزمرّه بشود ، ثروت و تجارت و شهرت و بسیاری امور دیگر نیز به همچنین !

پرسش اصلی اینجاست که بر فرض که علی دایی دچار چنین احساس ناخوش آیندی شد ، آیا در چنین وضعیتی او واقعا درک درستی از زندگی خود دارد و باید در زندگی اش تغییری ایجاد کند !؟ یا اینکه او از لحاظ روانی دچار یک به هم ریختگی روحی روانی شده است و باید به یک روانپزشک مراجعه کند !؟

به نظر می رسد در این مرحله از این نوشته خود را در ورطه ی سخت و آزاردهنده ای قرار داده ایم . از یک سو با توجه به شهود و تجربه ی شخصی مان نقش مخرب روزمرگی و یا حتی احساس آن را بر زندگی درک می کنیم و از سوی دیگر نمی توانیم الگویی از زندگی ارائه کنیم که نتوان آن را روزمرگی متهم ساخت ! نویسنده مدعی است که از موضعی کاملا لجبازانه می تواند همه ی زندگی هارا به گونه ای از روزمرگی متهم سازد ! شما نمی توانید !؟

زندگی چه کسی را نمی توان زندگی روزمره دانست وقتی که بشود زندگی علی دایی را روزمره خواند !؟ شاید کمی حس نخبه گرایی تان گل کند و مثلا پاسخ بدهید : ” دانشمندان ! آن ها مدام با یافته های علمی ، با شناخت ، با حکمت و معرفت و الفاظی از این دست مواجه می شوند ، آن ها هر لحظه افق های تازه ای در زندگی می گشایند و به درک و شهود تازه ای می رسند ، آنان از این جهت که در کالبد زندگی شان دم به دم روح تازه ای از علم می وزند هیچ گاه دچار روزمرگی نمی شوند ! “

متأسفانه نویسنده در مقابل این همه شور و شعفی که در جملات فوق نهفته بود فقط سری خواهد جنباند و پاسخ خواهد داد : کدام کشک !؟ کدام ماست !؟ یادش به خیر ! چند سال پیش وقتی که نویسنده طلبه ی مدرسه ی علمیه ی دماوند بود یکی از اهالی مشهوروادی علم و حکمت و اشراق و فلسفه که این روزها بعضی از رسانه ها را در قرق خود دارد ، دچار افسردگی شدیدی شده بود و به توصیه ی پزشکان برای درمان این افسردگی به ییلاق دماوند آمده بود ، او در این روزها بر این باور بود که در زندگی اش احساس روزمرّگی می کند و با غلظت خاصی از مرحوم علامه ی طباطبایی گلایه داشت که چرا مانع آن شده که او استعداد شاعری اش را شکوفا کند تا به جای آنکه یک فیلسوف بر جسته باشد یک شاعر بزرگ باشد ، شاید از نگاه آن جناب زندگی شاعرانه هیچ گاه دچار روزمرگی نمی شد … یادش به خیر یکی از شاعران بزرگ دچار افسردگی شده بود …. یادش به خیر یکی از علمای بزرگ … یادش به خیر یکی از مبارزین فعال انقلابی … ، یادش به خیر یکی از سیاستمداران بزرگ ….

قصد ندارم اینجا خاطرات افسردگی ها و احساس روزمرّگی های کسان را بنویسم ، مقصودم آنست که اگر احساس روزمرّگی را آینه ی واقعیت بدانیم نمی توان چندان امیدوار بود که کمتر زندگی ای از این خان به سلامت بگذرد ! مگر آنکه مایل باشیم به تندی پای عنصر معنویت را به میان بکشیم و مدعی باشیم زندگی آمیخته با معنویت [xxiv] دچار احساس روزمرگی نخواهد شد . این ادعا لازمه ی دیگری هم دارد و آن اینکه زندگی های روزمره از فقدان معنویت رنج می برند .

به نظر می رسد چنین ادعایی حداقل در مقام تحلیل و فهم باز هم گرهی از بحث نخواهد گشود . یعنی ممکن است من در پاسخ بگویم اتفاقا علی دایی اهل دین و معنویت است ، او اینقدر به این مقوله اهمیت می دهد که محضر آیت الله بهجت رسید و از ایشان کسب راهنمایی کرد ، او پس از هر گلی که تیمش به ثمر می رساند دست به آسمان بلند می کند و خدا را با تمام وجود شکر می کند . او در مراحل سخت تسبیح به دست می گیرد و ذکر و صلوات زمزمه می کند و هزار و یک دلیل و قرینه ی دیگر ، اما با این وجود علی دایی احساس روزمرّگی می کند ! در سوی مقابل ممکن است شما با یک اصل پیشین پاسخ بدهید اگر زندگی او معنوی بود چنین احساسی پیدا نمی شد و در نتیجه با همه ی این ظواهری که گفته شد او از معنویت بی بهره است !

گویا  ادامه ی چنین مباحثه ای عبث و بیهوده باشد ! ظاهرا مسئله از سنخ بطلان ناپذیری زبان دین است و قدرت انعطاف و مانوری که در چنین زبانی با اتکا به اصول پیشین وجود دارد .

جدی ترین و قابل دفاع ترین موضعی که در این میان می توان گرفت تمسک به نظریات انفسی ( Subjective theoris      ) در باب معنای زندگی ست .  محمد رضا بیات با تأکید بر دیدگاه متز درباب نظریه های انفسی می نویسد :

” مهم ترین ویژگی نظریات انفسی در معنای زندگی آن است که معنای زندگی برخاسته از نگاه مثبت آدمی به زندگی یا به بیان دیگر ، تابع علل و عوامل صرفا انفسی و درونی و منقطع از تأثیر مؤلفه های بیرون از وجود آدمی و خواسته ها و امیال اوست ، اعم از آنکه آن علل و عوامل را آدمی جعل کرده باشد یا از درون آدمی جوشیده باشد و نیاز به کشف داشته باشد “[xxv]

با این حساب در صورتی که علی دایی روزی روزگاری در زندگی اش احساس روزمرگی بکند ف باید بپذیرد ( وبپذیریم ) که زندگی اش تهی از معنا خواهد بود .

۴-۳-۳- به مثابه ی ابزاری برای دیگران بودن و دیگران را ابزار خود ساختن توسط علی دایی

مسعود دهنمکی در فیلم مستند ” کدام استقلال !؟ کدام پیروزی !؟ ” تعبیر و تشبیهی درباره ی فوتبالیست ها به کار می برد که در نوع خود می تواند تکان دهنده باشد ! از دید دهنمکی  درگذشته ها فقرا با نام گلادیاتورها با هم می جنگیدند تا اغنیا لذت ببرند و سرگرم باشند در حالیکه امروز اغنیا با نام فوتبالیست ها با یکدیگر می جنگند تا فقرا سرگرم باشند و لذت ببرند !

بی شک واژه ی سرگرمی فقرا در اینجا بار منفی و ضد ارزشی دارد و از همین رو عمل فوتبالیست ها نیز عملی منفی ، ضد اخلاقی و غیر انسانی خواهد بود . از این نگاه فوتبالیست ها ابزار های سیاستمداران برای تحمیق و تخدیر توده های اجتماعی هستند ! آن ها مردم را سرگرم می کنند تا دغدغه های اجتماعی و سیاسی شان را فراموش کنند ، آن ها مردم را سرگرم می کنند تا هیجانات خود را در ورزشگاه ها خالی کنند و در نتیجه حوصله ای برای اعتراضات سیاسی نداشته باشند ، فوتبالیست ها ابزار سیاستمداران برای استحمار و استثمار توده های اجتماعی اند و در این میان علی دایی سر آمد چنین آدم هایی و بر آمده از چنین نگاه چندش آوری ست .

هدف نقد فوتبال و یا افشای ماهیت این صنعت و بحث  از کارکدهای پنهان و پیدای آن نیست ، سخن از معنای زندگی علی دایی ست و نویسنده بر آنست که مخصوصا در فضای تفکر کانتی با تأکید بر این مقوله هم می توان زندگی علی دایی را بی معنا قلمداد کرد و هم حتی آن را غیر اخلاقی نامید و تا حدود بسیار زیادی این تلاش موجه تر از دیگر تلاش هایی خواهد بود که پیش از این به آن ها اشاره شد .

اگر نگاه گلادیاتوری  درباره ی ماهیت فوتبال و نقش فوتبالیست ها ی مشهور را بپذیریم  آنگاه این را هم باید بپذیریم که علی دایی در بسیاری از مصادیق ” حقیقت حد اقل صد برابری ” هم خودش ابزاری در دست دیگران بوده است و هم با بسیاری از انسان ها به مثابه ی وسیله و ابزار برخورد داشته است . بی شک نگاه کانت در این زمینه نگاهی سخت گیرانه است ، او چنین مواجهه ای را حتی از سوی خدا با انسان ها غیر اخلاقی می دانست چه برسد به اینکه سیاستمداران با ستاره ها و ستاره ها با عموم مردم چنین مواجهه ای داشته باشند . با مبنای کانتی علی دایی با نفی خودمختاری خود شأن انسانی اش را زیر پا گذاشته است و زندگی بدون شأن انساانی را می توان زندگی بی معنا قلمداد کرد .

از چنین مبنای سخت گیرانه ای نه زندگی علی دایی جان سالم معنا داری به در می برد و نه زندگی ما . هر دوی ما در زندگی مدام ابزار و آلتی در دست اهل زر و زور و تزویر بوده ایم و زندگی ای این چنین را کدام معنا می تواند زینت ببخشد !؟

خاتمه و جمع بندی

از پی همه ی آنچه که گفته شد بر آنم که در یک تقسیم بندی کلی نظریه های مربوط به معنای زندگی را می توان به دو بخش تقسیم نمود :

الف – نظریه های سخت گیرانه

ب – نظریه های ملایم و آسان گیرانه

بر مبنای نظریه های سخت گیرانه کمتز زندگی را می توان معنا دار نامید و یا حتی هیچ زندگی معنا داری وجود ندارد و یا زیستن در زندگی معنا دار آنقدر دشوار و سخت است که از آغاز تاریخ تا پایانش صاحبان زندگی معنا دار یک چند صد هزارم سایر زندگی ها هم نمی شوند و در این میان مجالی برای معنا داری زندگی علی دایی وجود ندارد و بر مبنای نظریه های آسان گیرانه دروازه ی معنا داری زندگی آنقدر گشوده است که نه تنها علی دایی که بسیاری از آدم های معمولی هم توان عبور از آن را خواهند داشت . با این حساب اگرچه شاید اهمیت پرسش آغازین ما تا حد بسیار زیادی رنگ ببازد اما همین که به پرسش هایی از این دست برسیم خود ارزشمند خواهد بود پرسش هایی مانند اینکه دلایل و زمینه های شکل گیری نظریه های سخت گیرانه و ملایم در باب معنای زندگی چیست !؟ کدام یک توجیهات بیشتری دارند !؟ نظریه های دینی در باب معنای زندگی در دسته ی سخت گیرانه ها قرار می گیرند یا ملایم ها و …. همین


[i] – محمدرضا بیات / همان

[ii] – ویل و آریل دورانت / نفسیرهای زندگی ترجمه ی ابراهیم مشعری / نشر نیلوفر / صفحه ی ۱۰

[iii] – ژان پل سارتر /

[iv] – نگاه کنید به عقل و اعتقاد دینی / مایکل پترسون و … / نشر طرح نو / مسأله ی شر مسأله ای علیه وجود خداوند . و همچنین نگاه کنید به مبانی فلسفه ی دین / دیوید ای . پیلین . ترجمه ی گروه مترجمان / نشر بوستان کتالب / فصل ششم : ایمان ، خدا و جهان طبیعت

[v] – برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به : تدئوس متز / آیا هدف خداوند می تواند سرچشمه ی معنای زندگی باشد !؟ ترجمه ی محمد سعیدی مهر نقد و نظر شماره ی

[vi] – نگاه کنید به درس گفتارهای کلام جدید ، مصطفی ملکیان / سلسله مباحث جاودانگی و همچنین کتاب عقل و اعتقاد دینی / فصل دهم : حیات پس از مرگ : آیا دلیلی برای امیدواری وجود دارد !؟

[vii] – برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به اثار آلبر کامو در این زمینه ، مشخصا : اسطوره ی سیزیفوس

[viii] – ایمانوئل کانت / دین در محدوده ی عقل تنها / ترجمه ی محمد صانعی

[ix] – در این زمینه علاوه بر آثار کانت نگاه کنید به کتاب اخلاق بدون هستی شناسی ، نوشته ی هیلاری پاتنم / ترجمه ی مسعود علیا / نشر صراط

[x] – فئودورمیخائیلوویچ داستایوسکی / جنایت و مکافات / ترجمه ی مهری آهی / نشر خوارزمی

[xi] – والتر تی استیس / همان .

[xii] – برای مطاله ی بیشتر در این زمینه نگاه کنید به کتاب انسان اخلاقی و جامعه ی غیر اخلاقی / راینهولدنیبور / ترجمه ی رستم فلاح / نشر پژوهشکده ی مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم .

[xiii] – دشنام علیه خداوند و شکایت علیه او در ادبیات پس از عصر روشنگری در غرب رواج زیادی دارد . نمونه ی آخر آن را می توان شکایت رانی چیمبرز ، سناتور مشهور آمریکایی از خدا در سال ۲۰۰۹ به دادگاه های ایلتی آمریکا دانست که در شکایت خود خداوند را باعث کشتار ، تخریب ، خشونت و گشترش تروریسم در جهان عنوان کرده بود . این شکایت از سوی قاضی مارلون پولک به این دلیل که خدا آدرسی برای دریافت شکایت نامه ندارد رد شد .

[xiv] – برای آگاهی بیشتر درباره ی سنت شکاکیت و تفاوت شکاکیت باستان و شکاکیت مدرن نگاه کنید به : کتاب معرفت شناسی ( مقدمه ای بر نظریه ی شناخت / لوئیس پی . پویمن / ترجمه ی رضا محد زاده / نشر دانشگاه امام صادق و همچنین کتاب آشنایی با معرفت شناسی نوشته ی منصور شمس / نظر طرح نو

[xv] .Metz. Theddeus

[xvi] – تدئوس متز : آیا هدف خداوند می تواند سر چشمه ی معنای زندگی باشد !؟ / نقد و نظر شماره ی ترجمه ی محمد سعیدی مهر

[xvii] – متز از کسانی ست که معنای معنای زندگی را احترام و افتخار عظیم می داند .

[xviii] – تدئوس متز – همان

[xix] – برا نمونه نگاه کنید به مقاله ی خدا و معنای زندگی : عسکری سلیمانی امیری / نقد و نظر شماره ی

[xx]– حافظ

[xxi] – شفیعی کدکنی

[xxii] – همان

[xxiii] – نمایشنامه نویس ، پژوهشگر تئاتر ، کارگردان

[xxiv] –  معنویت در اینجا در معنایی عام تر از دین به کار رفته است . برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به کتاب روانشناسی دین / دیوید ام وولف / ترجمه ی دکتر محمد دهقانی / انتشارات رشد / فصل اول : روانشناسی دین در جهانی متغیر ، صفحه ی ۳۸،  معنویت : جایگزینی معاصربرای دین

[xxv] – محمد رضا بیات / همان .

7 دیدگاه در “آیا زندگی علی دایی می تواند بی معنا باشد (۲)

  1. کوثر

    سلام
    بنده ارشدفلسفه میخونمبه دنبال موضوع پایان نامه ام هستم به موضوع معنای زندگی درحکمت متعالیه بسیارعلاقه مندم نظربه اطلاعات شمادرمورداین موضوع امکان پایان نامه شدن چنین موضوعی هست یانه؟

  2. ناهید

    بیش از پنج ماه گذشته و من هنوز اینو نخوندم. هنوزم تا نخوندمش درگیرم. ای داد بیداد. کاشکی واقعن اینطوری بود که آخوندا واسه مردما دعا میکردن و دعاشون از دعای خود مردما گیراتر بود. اونوقت من سفارش میدادم یه دعای دوقبضه ی رفع تنبلی و بی حالی برای من بخونی. البته من از اون مردمایی هستم که برای خودم دعا نمی کنم. یک هوس هایی یک غبطه هایی یک ایکاش هایی یک ای داد بیدادهایی میان و میرن. و من هنوز اینو نخوندم. آخه ایکاش نگفته بودم که میخونمش. آخه ایکاش میخوندمش. ای داد بیداد

    یک جوک بود که اوایل طلبگی می گفتیم و می خندیدیم که می گفت تنبل تر از آخوند ها اونایی هستن که بهشون می گن التماس دعا

  3. مقداد

    گناه ما چیه که بایدنوشته هات را بخونیم.
    هنوز از نمره و امتحان و… خسته نشدی؟؟؟!!!!

    مقداد جان چی کار کنم حاجی !؟ بهتر از بیکاریه که . تو یهکار خوب واسه من پیدا کن درس را واسه همیشه کنار می ذارم

  4. مقداد

    سلام مسعود جون بابا اینقدر مطلب نوشتی حوصلت سرنرفت. من که تا نصفه خوندم و رهاش کردم.بیکاری اینقدر می نویسی!!؟؟

    مقداد جان ! سلام . مجبور بودم حاجی ! به خاطر نمره ! می دونی که آدم به خاطر نمره حتی گاهی اوقات مجبور میشه شرافتش را هم بفروشه

  5. بچه ها یک بازی راه انداخته اند برای اینکه دنباله نویسی شود این مطلب. قشنگ است و مناسب. ان شاء الله می نویسیم. شاید خوب باشد شما هم لینک کسانی که در این باب نوشته اند را جمع و جور کنی و بگذاری همینجا.
    خوش باشید و ایام به کام

  6. ناهید

    آخرش کار خودتو کردی و اینو ورداشتی گذاشتی اینجا. ما هم تا نخوندیمش با خودمون درگیریم. همچی احساس بدیه مثه احساس گناه یا احساس بی معنایی یا بی وجودی! میخونمش! حتمن. فقط چند روز طول میکشه تا همتی پیدا بشه. میخونمش ولی، حتمن!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *