خشی بر سیخ بخاری ویتگنشتاین

استاندارد

اشاره :
آنچه می خوانید گزارشی ست آزاد از کتاب ( ویتگنشتاین ، پوپر و ماجرای سیخ بخاری ) نوشته ی دیوید ادموندز و جان آیدینو ، ترجمه ی حسن کامشاد ، منتشر شده توسط انتشارات طرح نو سال ۱۳۸۳

خش اول :  ویزای گردشگری جذاب  در  کشور  فلسفه

برای بسیاری از افراد خواندن کتاب های فلسفی ملال آور ترین عملی ست که می توانند تصور کنند ، کتاب هایی همراه با واژگانی عجیب و غریب و پر از مدعا و استدلال های پیچیده همراه با نام دهان پر کن شخصیت هایی که حتی تلفظ آن ها دشوار می نماید ! چیزی شبیه به ریاضیات بلکه سخت تر و دشوار تر ! سختی و دشواری اش به کنار ، خشکی و جدیت داروغه هایی  هستند که به باور بسیاری بر دروازه ی ورود به کتاب های فلسفی  گماشته شده اند تا هرکسی به راحتی نتواند ویزای ورود به این کتاب ها را به دست آورد و در شهر فیلسوفان به گشت و گذار پردازد و آسوده خاطر پرسه ای بزند و برای خود کوله باری از لذت و خاطره فراهم سازد . سیخ بخاری ویتگنشتاین اما آنقدر تیز هست که این خشکی و جدیت را کنار بزند و چهره ای ملایم تر و لطیف تر و جذاب تر از فلسفه نمایش بدهد به گونه ای که به راحتی بشود با آن دست دوستی داد و احساس صمیمی بودن کرد .
تصورش را بکنید بر خلاف همیشه به جای آنکه با اسامی عجیب و غریب و انبوهی از مفاهیم و واژگان فلسفی روبرو شوید و به جای آنکه اساتید فلسفه و بزرگان عصا قورت داده ی این رشته را در کلاس درس یا مناظره و کنفرانس و سمینار های پر طمطراق مشاهده بکنید ، اینبار آنان را لباس خواب پوشیده و شتابان در صف مستراح های همگانی  برای قضای حاجت ببینید !!! چه احساس صمیمیتی به آدم دست می دهد !؟ این همان نکته ( شاید هم تجربه !!! ) ای ست که دیوید ادموندز و جان آیدینو بر آن تاکید دارند و در صفحات آغزین کتاب خواننده را به صف مستراح اساتید فلسفه ی کمبریج می کشانند و صمیمیت لازم برای همراهی با یک اثر فلسفی را در همان آغاز ایجاد می کنند ( صفحه ی ۱۸ کتاب ) دیوید و جان با لعاب طنز و مزاح و صمیمیتی که به سیخ بخاری ویت می دهند با خواننده چنان می کنند که به سختی بتواند کتاب را بر زمین بگذارد و یا در طول خواندن آن احساس خستگی و ملال بنماید . خواننده سر کیف می آید وقتی که زنبور طنز کتاب مدام نیش می زند و مثلا انجمن علوم اخلاقی کمبریج را آش شله قلمکار می خواند ( صفحه ی ۱۹ ) و یا طول عمر اهالی فلسفه را اشاره می رود و هنرمندانه و طنازانه می نویسد : ” فلسفه خوشبختانه ظاهراً باعث طول عمر می شود … ” ( صفحه ی ۲۰ ) سیخ بخاری ویت اگرچه چنان که خواهد آمد گاه با جدیت تمام در اتاق فلسفه به حرکت در خواهد آمد اما گاه گداری قلقلک کردن خواننده را هم در دستور کار خود دارد .

خش دوم : تسویه حساب

ترجمه ی فارسی اثر با این نام به دست شما خواهد رسید : ” ویتگنشتاین ، پوپر و ماجرای سیخ بخاری ” که در توضیح آن خواهد آمد : ” ده دقیقه جدل میان دو فیلسوف بزرگ ” همین کافی ست که شما انتظار یک گزارش بی طرفانه ( حداقل در ادبیات کتاب ) داشته باشید حال آنکه در کتاب به خواست و انتظار شما پاسخی درخور داده نمی شود و می شود گفت که این ریشه در ترجمه ی عنوان کتاب دارد . نام اصلی این اثر چنین است : ” Wittgenstin`s poker  ” و در ادامه : ” the story of a ten- minute between two great philosophers  ” همچنانکه مشاهده می کنید در عنوان اصلی کتاب نامی از پوپر به میان نیامده است و نام پوپر در ترجمه ی فارسی و به لطف مترجم ( شاید هم ناشر ! ) به اثر اضافه شده است . حقیقت آنست که این کتاب در حقیقت ردیه و یا در تعبیر تسامح گرانه تری اصلاحیه ای است بر رساله ی ” جستجوی بی پایان ” پوپر و دفاعیه ای ست از جناب ویتگنشتاین ! نویسندگان کتاب همانقدر که گویا از پوپر دل خوشی ندارند ، به همان میزان دلبستگی و علاقه ی خود را به ویتگنشتاین در طول اثر بارها و بارها نشان می دهند و این البته به شرط آگاهی پیشین از این موضع نقدی را بر کتاب وارد نمی سازد ، دیدوید ادموندز و جان آیدینو به جد معتقدند پوپر در رساله ی جستجوی بی پایان خود در باره ماجرای ملاقات و بحث و جدل خود با ویتگنشتاین صریحا دروغ گفته است ( صفحه ی ۳۰ ) و آن ها بر آنند تا با تحقیقات وسیع خود از حاظران در آن جلسه این دورغگویی را نشان بدهند .
نویسندگان کتاب گویا از پوپر دل پری دارند و این را بارها و بارها در کتاب خود عیان می سازند ، آن ها از چهره ی پوپر شروع می کنند و بر گوش های بزرگ او که به هیکل کوچکش نمی آید ذره بین می گذارند ( صفحه ی ۲۳ ) پوپر را یک آدم از خود راضی و پر مدعا نشان می دهند که عقده ی خود بزرگ بینی دارد : ” وقتی کارل پوپر دست به کار سست کردن مرزبندی اصحاب حلقه در بین گفتارهای تحقیق پذیر و تحقیق ناپذیر شد ، یگانه کسی نبود که به طرح پوزیتویستی آن ها ضربه زد هرچند که بعد ها با شور و شوق به جهانیان چنین گفت . ” ( صفحه ی ۱۷۶ ) پوپر در این کتاب صریحا متهم به سنگ خود به سینه زدن متهم می شود ( صفحه ی ۱۸۹ ) و من من کردن تاکید مدام او بر خودش به رخ کشیده می شود ( صفحه ی ۱۸۶ ) حملات نویسندگان به پوپر اگرچه در تمام صفحات کتاب به روشنی قابل لمس است اما در یکی دو فصل پایانی کتاب خصوصا فصل ” رفع ابهام ” به اوج می رسد : ” تردید نیست که رگه هایی از خود بزرگ گردانی در پوپر وجود دارد که او خود را حادثه آفرین اصلی آن شب می پندارد ” ( صفحه ی ۳۰۰ ) در ادامه بارها پوپر متهم به دروغ گویی می شود مانند ماجرای رد دعوت کمبریج و رفتن به زلاند نو و یا حتی ادعای ملاقات قبلی با ویتگنشتاین که از عبارت ” آخرین باری که او را دیدم …. ” توسط نویسندگان استنباط شده است ( صفحه ی ۳۰۰ و ۳۰۱ ) پوپر حتی به خاطر اشتباه درج تاریخ جلسه از ۲۵ اکتبر به ۲۶ اکتبر مؤاخذه و ملامت می شود ، نویسندگان حتی به خاطرات شخصی او هم رحم نمی کنند و با تحقیقات مفرط کارآگاهی و پلیسی پوپر را حتی به دروغ گویی در آن ها متهم می کنند :
” یک فضولی دیگر هم درباره ی روایت پوپر از رویداد ها باقی مانده است . بنابر آنچه در جست و جوی بی پایان آمده است روز بعد از قضیه ی سیخ بخاری پوپر در قطاری که او را به لندن باز می گرداند می بیند دو جوانی که روبروی او نشسته اند دارند به نقدی از جامعه ی باز در یک مجله ی دست چپی گفت و گو می کنند و از هم می پرسند این دکتر پوپر کیست !؟ اما از مجله ی دست چپی نامی برده نشده است . نقد و بررسی های جامعه ی باز اکثرا در ژانویه ۱۹۴۶ در آمد . در نشریه ی دست چپی نیو استیتسمن در اکتبر نقدی نبود ، نشریه ی دیگر تریبیون هم آن را در ژانویه بررسی کرده بود . هیو ترور- روپر در ماه مه در نشریه ی پولمیک به نقد کتاب پرداخته بود … یعنی این خاطره ی پوپر نیز قلابی بود !؟ ” ( صفحه ی ۳۰۸ )
نویسندگان کتاب به زعم خود ناقوس به فراموشی سپرده شدن پوپر را به صدا در آورده اند :
” … در انگلستان و امریکا ، پوپر رفته رفته از برنامه ی درس دانشگاه ها حدف می شود و شهرتش اگر نگوییم فراموش می شود ، رنگ می بازد . این ، باید گفت بیشتر بهای کامیابی ست تا تاوان ناکامی ! ” ( صفحه ی ۳۱۱ )
آنها حتی برآنند تا عمق این فاجعه را بیشتر از این ها نشان بدهند :
” … شگفتا که مدرسه ی اقتصاد لندن ، که بیش از هر مؤسسه ی دیگری پایگاه فرهنگی پوپر بود ، هیچ گونه یادبود مهمی به افتخار او ندارد ، دفتر کار او مستراح شده است !!! ”
به هرحال تصویری که ادموندز و آیدینو در سیخ بخاری ویتگنشتاین از پوپر ارائه می دهند نصویر جذاب و قابل احترامی از او نیست ، پوپر در این کتاب یک دانشمند شهرت طلب و البته بسیار عقده ای نمایش داده می شود که همه ی عقده هایش را در برتری بر ویتگنشتاین می جوید ، ” عقده ای بودن ” رساترین واژه ای ست که بنابر این کتاب می توان پوپر را به آن صدا زد ، پوپر محتاج ترحم و توجه :
” امید و انتظار پوپر هرچه بود وی هیچ وقت جزء نزدیکان راسل نشد ، اگر فکر می کرد دست و پنجه نرم کردن با ویتگنشتایندر آن شب اندک محبت متقابلی در راسل بر می انگیزد ، تدبیرش ناموفق ماند . در حالی که نوشته های پوپر اینجا آنجا پر از ارجاع به راسل است در زندگی نامه ی خودنوشت راسل حتی یک بار هم نام پوپر نیامده است ! ” ( صفحه ی ۶۶ )
ویتگنشتاین اما در کتاب چهره ای دوست داشتنی و مقبول دارد ، یک فیلسوف آزاده ی بی تکلف ، یک فیلسوف انتخاب گر ، این آزادگی و انتخاب گری وجه تمایزی ست که در کتاب مدام در تفاوت میان پوپر و ویتگنشتاین بر آن تاکید می شود :
” پوپر هم مانند ویتگنشتاین هرگز در مباحثات هفتگی حلقه ( حلقه ی وین ) حضور نیافت ، در مورد ویتگنشتاین علت آن بود که خودش نخواست برود ، در مورد پوپر چون هیچ گاه دعوت نشد . پوپر در جست و جوی بی پایان می نویسد که دعوت آن ها را افتخاری بزرگ می شمرد ولی دعوت نیامد که نیامد ” ( صفحه ی ۱۸۵ )
در همان صفحه ای که چهره ی پوپر به تمسخر گرفته می شود ، کتاب به سراغ شاگردان وفادار ویتگنشتاین می رود و او را تا حد تقدیس بالا می برد :
” ویتگنشتاین مانند یک بمب اتم بود ، یک گرد باد تند بود ، مردم این را نمی فهمند ” و یا ” بسیاری بر آنند که فلسفه کاملا پانوشتی ست به افلاطون ، ولی باید افزود تا ویتگنشتاین آمد ”  ( صفحه ی ۲۳ )
و باز در همان صفحه ای که نویسندگان از تبدیل به مستراح شدن دفتر کار پوپر در مدرسه ی اقتصاد لندن سخن می گویند و متلک می پرانند بلافاصله ویتگنشتاین را به تقابل می آورند و از ماندگاری و جاودانگی او در جهان فلسفه می گویند :
” در مقابل ( منظور مقابل سقوط پوپر است ) شهرت ویتگنشتاین در میان اندیشمندان قرن بیستم بی همتاست . احدی منکر نبوغ او نیست . او جزء آیین فلسفی شده است . یک نظر سنجی از فلاسفه در ۱۹۹۸ وی را پنجمین کسی شناخت که به فلسفه خدمت شایان کرده اند ، ارسطو ، افلاطون ، کانت و نیچه پیش از او و دکارت و هیوم بعد از او آمدند . پرتوی که در چسم یاران و پیروان او برق می زد به نسل های بعدی انتقال یافته است . اینان همانطور که مفسران تلمود در تورات فرو می روند تا حکمت الهی بیاموزند پیروان ویتگنشتاین هم متن های باقی مانده ی او را می کاوند . و شگفتا که میراث فکری ویتگنشتاین هم بسان نوشته هایش نامفهوم است و درون مایه ی آن ها همچون معنای بیانات فلسفی اش دست نیافتنی …. ” ( صفحه ی ۳۱۲ )
ادبیات کتاب آنقدر جانبدارانه هست که واقعا اضافه کردن نام پوپر را در ترجمه مایه ی سوء ظن خواننده بدانیم ، دغدغه ی نویسندگان یک چیز است : در ماجرای سیخ بخاری بر خلاف آنچه که پوپر در جست و جوی بی پایان نوشت ویتگنشتاین بازنده نبود ! همین ! و برای همین یک جمله ی ساده آسمان و ریسمان آن دوره ی فلسفی را به هم می بافند و همه را به شهادت در دادگاه می آورند که این را اثبات کنند :
” و آنگاه ویتگنشتاین رفته بود ، نامنتظر و ظاهرا برای حرفی که کس دیگری گفت ( باز هم اشاره به دروغ گویی پوپر ! ) نبرد ناتمام ماند ! برنده و بازنده نداشت ، دود شد و به هوا رفت ” ( صفحه ی ۳۰۲ )
با این حساب اگر شما هم دل خوشی از پوپر ندارید ( که در این صورت یحتمل از دشمنان جامعه ی باز هستید !! ) خواندن این کتاب خستگی را از تنتان در می کند و اگر از متعصبان و ارادتمندان به حضرت پوپر می باشید خواندن این کتاب را در صورت داشتن بیماری اعصاب تو صیه نمی کنیم . همین



خش سوم : سیخ زدن به زمینه ها

یکی از دغدغه ها و رویکرد های کتاب پرداختن به نقش زمینه های روانی ، اجتماعی و تاریخی در شکل گیری اندیشه ها ، آراء و مکاتب فلسفی ست ، نویسندگان کتاب برآنند تا علاوه بر تقریر مدعیات فلسفی افراد تصویری هم از خود صاحب مدعا ارئه کنند ، از روحیات و خصلت های روانی اش سخن بگویند و تاثیر آنها را در شکل گیری اندیشه های فلسفی او دنبال کنند ، آن ها حتی برای چهره هم اهمیت قائل می شوند و می نویسند :
” تزلزل و کمرویی اولیه شاید تا اندازه ای مربوط به تصور پوپر از خود بود . وی نه تنها قد کوتاه بلکه هیکلی بی قواره – پاهای کوچک و سینه ی بزرگ داشت علاوه بر این گوش هایش بسیار دراز بود . مدت های مدید سخت نگران ریخت و قیافه اش بود و از این بابت نوعی عقده ی حقارت داشت ”  ( صفحه ی ۳۷ )
دیوید و جان حتی به تاثیر روحیات والدین در عقاید فرزندان نظر دارند و به عنوان مثال در باره ی پیتر گیچ یکی از هواداران ویتگنشتاین می نویسند :
” ایثار و تعهد پیتر ( به کاتولیسیزم رومی ) چه بسا واکنشی ست به تلون مزاج پدرش که عادت داشت ظاهرا بدون هرگونه عذاب وجدان هرچند ماه یکبار تغییر مذهب بدهد ” ( صفحه ی ۲۶ )
و از آنجا که نویسندگان کتاب برآنند تا برای هر عقیده ای بستر و زمینه و بهانه ای بیابند ، برای همسر پیتر ( الیزابت ) هم بهانه ای دیگر دست و پا می کنند و در ادامه می نویسند :
” و در مورد الیزابت به خاطر آنکه به کیشی جدید گرویده بود ” ( صفحه ی ۲۶ )
نویسندگان کتاب در همان آغاز کتاب از این رویکرد و دغدغه ی خود پرده بر می دارند و صریح اعلام می کنند به دنبال کشف و واکاوی تاثیر چنین عواملی در ساحت فلسفه هستند :
” این رویداد و پیامدهای آن درباره ی ویتگنشتاین و پوپر ، درباره ی شخصیت های چشمگیر آن ها و روابط و عقایدشان به ما چه می گوید !؟ این واقعیت که هر دو از از وین اواخر قرن ۱۹ می آمدند و هر دو زاده ی خانواده های مهاجر یهودی – منتها با تفاوتی کلان در ثروت و نفوذ – بودند چه اهمیتی داشت ؟ ” ( صفحه ی ۱۴ )


تاکید بر عامل اقتصادی در تبیین اختالاف میان ویتگنشتاین و پوپر در کتاب بسیار پر رنگ است و بارها مورد توجه قرار می گیرد :
” ولیکن این حلقه های ارتباطی بین دو فیلسوف وینی نشانگر اختلاف گویایی نیز هست ، در یک طرف ( ویتگنشتاین ) صحبت از راننده ی خصوصی ست و کار خیریه ی داوطلبانه و ترک دل خواهانه ی پایتخت به سوی روستاهای فقر زده و در طرف دیگر ( پوپر ) حد اقل ما یحتاج مد نظر است ” ( صفحه ی ۸۹ )
” اغراق نیست اگر بگوییم در حالی که پوپرها به کنسرت های باب طبع خود می رفتند ، کنسرت ها و رسیتال های برخوردار از حمایت ویتگنشتاین ها روانه ی خانه ی آن ها می شدند و نوازندگان پیانو در آنجا شش پیانو ی بزرگ برای اجرا در اختیار داشتند … ” ( صفحه ی ۹۳ )
” ویتگنشتاین شخصا پوپر را نمی شناخت . با این حال پیشینه ی وینی آن ها ما را به این نتیجه می رساند که فلسفه به کنار ، اشراف زاده ی کاخ نشین – با لباس های انگلیسی اش ، با اسباب و اثاثیه ی فرانسوی اش ، با خانه های ییلاقی اش و با توانایی بی حد مالی اش و نیز با سفر های مداوم و آشنایی هایش با بزرگان فرهنگ طبعا به آموزگار بورژوایی که در اتاق شماره ی ۳ دید ( پوپر ) به دید تحقیر می نگریست و معلوم است که با همه ی گستاخی ناشی از ثروت و مقامش به او منت می گذاشت … در نظر پوپر هم ویتگنشتاین بیش از نوعی مخالف دانشگاهی می نمود . او مظهر وینی بود بود که همواره دور از دسترس حتی فرزند حقوق دان مسئول و محترمی در جامعه بود ( منظور پدر پوپر است ) ویتگنشتاین در نظر او نماینده ی شهری بود پر عظمت که در آن ثروت و منزلت حرمت می آورد و درها را می گشود . دنیایی مجزا که فقر بر آمده از تورم در آن جایی نداشت و نازی ها را می شد خرید ، پوپر نقطه ی متباین را می دید ، اوضاع و احوالی را می دید که جلو پیشرفتش را گرفت و او را به خارج راند ” ( صفحه ی ۱۹۳ )
با این نگاه همین شرایط اقتصادی و تفاوت در ثروت و مکنت است که یکی را به این باور آزادنه و فارغ دلانه می رساند که مسائل فلسفی وجود ندارند و آنچه که به عنوان مسائل فلسفی شناخته می شوند معماهایی زبانی بیش نیستند و برای فیلسوف رسالتی بالاتر از این از جنس مبارزه قائل نمی شود و در مقابل دیگری متصلبانه از وجود واقعی مسائل فلسفی سخن بگوید و برای فیلسوف چنین رسالت هایی قائل باشد :
” این حقیقت که کارل پوپر نوعی نقار شخصی از ویتگنشتاین ها در دل داشت از حرف تحقیر آمیزی که به پیتر مونتس زد  آشکار است : گفت لودویگ ویتگنشتاین فرق کافه و سنگر را نمی  داند . کافه در ذهن پوپر دارای تداعی ویژه ای بود : نشانگر زندگی راحت و مرفه ، اتلاف وقت احمقانه ، تفکر باب روز بود ، پوپر به یکی از از شاگردان پیشین و همکار بعدی اش فیلسوف اسراییلی یوسف آگاسی گفت رساله ی منطقی – فلسفی بوی کافه می دهد ” ( صفحه ی ۹۹ )

از نگاه کتاب ثروت به طور مستقیم هم عرض آزادی قرار می گیرد و بر همین اساس روح اندیشه ی ویتگنشتاین آزادگی شمرده می شود و عمق فکر پوپر عقده و حقارت :
” دو مردی که در اتاق شماره ی ۳ رویاروی هم قرار گرفتند فاجعه ی نازیسم و جنگ و تهدید فرهنگ و بر باد رفتن خانواده هایشان را به چشم خود دیده بودند منتها یکی از آن دو به ثروت و نفوذ دسترسی داشت و همین به او آزادی عمل می داد تا شخصا و در زمینه ی فلسفه هر کجا میلش می کشید برود و دیگری در تلاش برای دست و پا کردن نام و نشانی برای خود در فلسفه و گذران زندگی تکیه گاهی جز خویشتن نداشت ”  ( صفحه ی ۱۵۳ )
از نگاه نویسندگان کتاب عقده ی محرومیت و سرخوردگی های روحی و روانی پوپر است که در ده دقیق جدل میان او و ویتگنشتاین بروز و نمود پیدا می کند :
” محیط رو به وخامت موجب تصمیمی شد که زندگی او را به مسیر جدیدی انداخت و گونه ای از حس محرومیت از خدمت ثابت دانشگاهی را در او به وجود آورد که جزء پایدار دیدگاهش شد و همین نا رضایتی ناشی از احساس برکنار ماندگی بود که آن شب در نشست ۲۵ اکتبر ۱۹۴۶ انجمن علوم اخلاقی بیرون تراوید . ” ( صفحه ۱۲۱ )
هویت یهودی نیز یکی از عواملی ست که به طور مفصل توسط نویسندگان مورد توجه قرار می گیرد و در فصلی نظیر ( یهودی یهودی ست ) به آن پرداخته می شود و در فصل های ( به عجب جهودی )  و ( لوکی کوچولو ) ادامه می یابد . البته آنچه که در این میان مورد توجه است عقاید و اندیشه های یهودی نیست بلکه شرایط و مشکلاتی ست که یهودیان اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ در دوران تسلط نازیسم از پشت سر می گذرانند .
مسائل جنسی و مقوله ی سکس هم از عواملی ست که در متن اصلی کتاب به آن پرداخته شده است اما در ترجمه به خاطر محدودیت های فرهنگی تا حد بسیار زیادی حذف گردیده و البته متاسفانه  نه تنها اشاره ای به حذف این موارد نشده است بلکه به گونه ای نشان داده شده است که گویا نویسندگان کتاب نیز چنین نگاهی نداشته اند :
” از آنجا که رویکرد جنسی ویتگنشتاین و پوپر در داستان ما محلی از اعراب ندارد این قضیه را همینجا ختم می کنیم ! ” ( صفحه ی ۲۲۹ )
اما با این وجود اشارات بسیار کوتاهی به همجنس گرایی ویتگنشتاین شده است که البته آثار تیغ سانسور باز هم در آنجا نمایان است  . به هرحال نویسندگان باز هم در این زمینه قائل به تقابل و تفاوت میان ویتگنشتاین و پوپر هستند و عقده و سرخوردگی پوپر را به این مقوله هم می کشانند :
” خردسالی او ظاهرا عاری از گرمی محبت جسمانی بود و همین باعث الگوی بزرگسالی اش شد . به دوستی گفت که مادرش هیچ گاه او را نبوسید – و او هرگز لبان همسرش را نبوسیده است . آن دو در تخت های جدا می خوابیدند ” ( صفحه ۲۰۵ )
”  گوش هایش بسیار دراز بود … و از این بابت نوعی عقده ی حقارت داشت … بعضی می گویند که همسرش ، هنی علاقه ی چندانی به او نشان نمی داد و این هم در نابسندگی او بی تاثیر نبود ” ( صفحه ی ۳۷ و ۳۸ )

خش چهارم : فلسفه : فیلو سوفیا ، عشقی آتشین

یکی از زیبایی ها ی اثر دیوید ادموندز و جان آیدینو عیان کردن فلسفه به مثابه ی یک عشق ژرف است ، عشقی واگیردار که خواننده را هم تحت تاثیر قرار می دهد و به او نیز از شور و شوق و عشق فراوان فیلسوفان بزرگ بهره می رساند ، کتاب از احساسات و عواطف فیلسوفان می گوید و تعصب وافر آن ها به دانستن و اندیشیدن را نمایان می سازد و تلاش بی وقفه ی آنان برای رسیدن به پاسخ پرسش هایشان را نشان می دهد ، واینلات در باره ی ویتگنشتاین می گوید :
” ویتگنشتاین به وضوح با افکارش کلنجار می رفت ، سرش را بین دو دست گرفته بود ، گاه گاه مقطع تک مضراب می پراند ، گوییا زجر هر واژه مانند چیدن بته ای خار است ، زیر لب می گفت خدایا امروز چه احمق شده ام . یا فریاد می زد لعنت بر نفس اماره ی من … یکی به داد من برسد ! ” ( صفحه ی ۲۴ )
کتاب از غرق شدن ویتگنشتاین در فلسفه می گوید به گونه ای که انگار که او در عالم نیست :
” یکبار پس از پایان یکی از جلسات انجمن با مایکل وولف به خانه می رفت ، دو کامیون نظامی آمریکایی چنان به سرعت از کنار آن ها رد شدند که دامن ردای دانشگاهی وولف بلند شد و او به شکایت گفت : این ها زیادی تند یم روند . ویتگنشتاین که اصلا متوجه نزدیکی خطر نشده بود خیال کرد وولف هنوز راجع به سخنرانی انجمن صحبت می مند پاسخ داد : نمی فهمم کجا تند رفتند …. ” ( صفحه ی ۴۵ )
فلسفه هنگامی که با عشق گره خورد از یک رشته ی دانشگاهی فراتر می رود ، تبدیل به یک زندگی می شود ، زندگی آمیخته با پریشانی و آشفتگی و عطش ناکی ، عظش به دانستن و فهمیدن ، و این عشق تنه به تنه ی جنون می زند و تا مرز خودکشی حتی پیش می رود :
” راسل تکیه گاه عاطفی ویتگنشتاین بود و وی اغلب به اتاق او می رفت و خاموش بالا و پایین قدم می زد . راسل یکبار از او پرسید : ( به منطق فکر می کنی یا به گناهانت ؟ ) جواب داد : ( هر دو ) گاهی ویتگنشتاین چنان پریشان حال بود که راسل می ترسید تمام اثاثیه ی اتاق را بشکند . دلواپسی او که ممکن بود ویتگنشتاین دچار اختلال روانی بشود – یا خود را بکشد – بی سبب نبود : ویتگنشتاین نزد دوستش دیوید پینزنت دانشجوی ریاضی در کالج ترینیتی اعتراف کرد که به خودکشی گرایش دارد . درسال ۱۹۱۳ پس از بازگشت به کیمبریج از سفری در نروژ ، ویتگنشتاین به راسل گفت در نخستین فرصتی که بتواند یکراست به آبدره های نروژ می رود و تا پاسخ تمام مشکلات منطق را نیابد در آنجا تنها می ماند . راسل برای منصرف ساختن او از این فکر منطق به کار برد : یادا آور شد که آنجا تاریک است . ویتگنشتاین جوابش را داشت : گفت از روشنی روز بدش می آید : به او گفتم ( راوی راسل است ) آنجا تک و تنها خواهد بود ، گفت صحبت با افراد هوشمند ذهنش را به ابتذال می کشاند . گفتم دیوانه شده است ، گفت خدا او را از سلامت عقل بر حذر دارد – که بر حذر داشت ! – به دلم افتاده که در ماه فوریه خود کشی می کند ” ( صفحه ی ۵۵ و ۵۶ )
نه ویتگنشتاین که حتی خود راسل هم که راوی سطور فوق بود از این جنون و پریشانی ناشی از شوق دانستن در امان نیست :
” … ریشه ی رهیافت تحلیلی راسل را باید در اعداد جست ، ریاضیات عشق نخست او بود . در زندگی نامه ی خود نوشتش ایام ناگوار نوجوانی اش را به یاد می آورد و کوره راهی را که در کرانه ی جنوبی انگلستان در آن پرسه می زد :  تنها به آنجا رفتم ، به غروب آفتاب می نگریستم و به خودکشی می اندیشیدم . اما خود کشی نکردم چون می خواستم درباره ی ریاضیات بیشتر بدانم ”  ( صفحه ی ۲۴۲ )
و البته خود کشی پایان کار نیست ! مرد فلسفه دوست دارد پاسخ پرسش هایش را ولو در جهان پس از مرگ بیابد :
” یوئینگ به شدت مذهبی و بسیار جدی بود . درباره ی اعتقادش به حیاتپس از ممات ، ا . ج . ایر گاه او را دست می انداخت ، روزی پرسید در دنیای بعدی بیش از هر چیز چه آرزویی دارد . یوئینگ بی درنگ پاسخ داد : خداوند به من بگوید که آیا گزاره های ترکیبی پیشین وجود دارند یا نه ؟ ” ( صفحه ی ۷۷ )

خش پنجم : خط بطلان بر خیال های خام

شاید برای بسیاری از علاقه مندان و دانشجویان فلسفه نیز این گونه باشد که هنگامی که نام بزرگان جهان فلسفه را می شنوند از آن ها تصویر انسان های مرفه و بی درد و بی دغدغه ای در ذهن می سازند که عالم و آدم دست به دست هم داده اند تا آن ها در برج عاج فلسفه بی هیچ فکر و خیال و دغدغه ای بنشینند و فقط و فقط مطالعه بکنند بی آن که دغدغه ای از جنس مردم معمولی داشته باشند و یا در زندگی با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم کنند ، از این نگاه همه چیز برای فیلسوف شدن باید فراهم باشد ، تغذیه ی مالی ، حمایت های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ، آرامش و رفاه ، همکاری و یا بهتر بگوییم تسلیم و کرنش خانواده و چشم پوشی از بسیاری مسائل ریز و درشت در زندگی ، کتاب سیخ بخاری ویتگنشتاین اما خط بطلانی ست بر این خیال بافی های خام و عافیت طلبی های رویایی و پز های فلسفی به خود گرفتن ، یکی از نکات زیبا و آموزنده که خواننده بارها در این اثر با آن موجه می شود روبرو شدن با واقعیت زندگی ستاره های آسمان فلسفه ی جهان از زوایای کمتر ناگفته و ناشنیده است . آشنایی با فراز و نشیب ها و سختی ها و طاقت فرسایی ها که آنان در طول زندگی از سر گذراندند و تجربه های ریز و درشت و تلخ و شیرینی که اندوختند و مشکلات فراوانی که با آن دست و پنجه نرم کردند و حوادث ناگوار فراوانی که با تاریخشان هم صفحه شدند و محرومیت های فراوانی که به کامشان چشانده شد اما با وجود همه ی این ها فیسوف شدند بی بهانه گرفتن ، بی پز دادن ، بی عافیت طلبی …. وقتی که می بینی ویتگنشتاین با همه ی ثروتی که از آن سخن گفته شد در داروخانه ای دستیاری می کند ( صفحه ۸۱ ) و یا وقتی که ماجرای اسارت ویتگنشتاین را می خوانی ( صفحه ی ۸۷ ) و یا تدریس  داوطلبانه ی او را به مدت ۶ سال  در دروافتاده ترین روستاها می شنوی ، وقتی که همراه با پوپر و ویتگنشتاین ناملایمات اجتماعی دسیاسی دوران آن ها را حس می کنی ، در جنگ جهانی اول و دوم حضور می یابی ، به حکومت رسیدن نازی ها و هیتلر را می بینی ، با مسئله ی تعمید یافتگی و دیگر مسائل بغرنج یهودیان اروپا در آن دوران روبرو می شوی و باز منی بینی که از دل همین حوادث ستاره های بزرگی که اتفاقا در متن حادثه بودند بر پیشانی آسمان فلسفه نشسته اند می توان امید آن را داشت که نگاه بهانه جویت برای خواندن فلسفه کمی اصلاح شود ، فلسفه را حقیقتی ببینی در متن زندگی نه تفننی در حاشیه ، نه وسیله ای برای تبختر بیشتر یا جلب توجه و اموری از این دست ، تصویری که کتاب از زندگی فیلسوفان بزرگ ارائه می دهد حتی گاه مایه ی شرمندگی دانشجویانی می شود که در شرایط حاضر و آماده باز هم هنری جز نق زدن به همه چیز و همه کس ندارند و کاری جز متهم کردن سیستم و دانشگاه و استاد و دولت ندارند ، مقایسه ی دانشجویان فلسفه ی الان با دانشجویان دوران پوپر و ویتگنشتاین خالی از لطف نیست :
” از نشاط و زندگی در بین دانشجویان خبری نبود . زندگی روزانه ی آن ها دستخوش کمبودها بود و مرتب غر می زدند که از زمان جنگ هم بدتر شده است . حتی نان هم حالا جیره بندی بود ( که در زمان جنگ از ترس شورش مردم جیره بندی نبود ) و سوخت هم بسیار کمیاب بود . کالج ترینیتی که مالک املاکی پهناور است مرتب خرگوش آب پز و گوشت گوزن به خورد دانشجویان می داد . کالج های فقیر تر استخوان ها را بار می گذاشتند و آب گوشت مستمندان تقدیم شاگردان می کردند ، استادان هم با خوراک کبوتر دلی از عزا در می آوردند . دانشجویان دائم گرسنه سحر از خواب بر می خاتستند و برای تکه های نان و کیک که از لندن می آمد و در میدان بازار شهر به فروش می رفت صف می کشیدند … ” ( صفحه ی ۲۷۹ )
تصویر زمانه ی زیستن پوپر ویتگنشتاین که همسایه ی خانه به خانه ی زمانه ی ماست و از آن به عصر خود ویرانی تعبیر می شود و فراز و نشیب های جاری در ان و مشکلات فراوان فردی خانوادگی اجتماعی و سیاسی آنان نیز گواه دیگری بر این واقعیت است :
” مثل پوپر که یکی از خواهرانش خودکشی کرد ویتگنشتاین نیز از خانواده ای می آمد که پیشینه ی نا آرامی داشت … سه تن از برادران ویتگنشتاین خودکشی کردند ف دو تا از آنها ، هانس و رودلف در جوانی زیر فشار و لجاجت پدر که موسیقی را کنار بگذارند و مثل خود او به صنعت بپیوندند . سومی کورت ، در پایان جنگ جهانی اول خود را کشت ، چون نفراتش همراه او وارد صحنه ی نبرد نشدند و خود را تسلیم دشمن کردند و او نمی توانست این امر را برتابد … در هرصورت نباید فراموش کرد که این عصر خود ویرانی بود . به گفته ی مقاله ای در مجله ی کانتمپوراری ریوییو – بررسی روز – ((در اواخر قرن ۱۹ مردمان همه جا بیشتر و بیشتر از بار زندگی خسته می شوند )) و روزنامه نگاران دیگر مدعی بودند که در هیچ زمانی خودکشی اینقدر شیوع نداشته است ، تا آنجا که نوعی بیماری همه گیر شده بود . فروپاشی اجتماعی ، آزادی فردی ، فقر ، و نفوذ پاره ای فیلسوفان – مثلا شوپنهاور و کیر کگور – از جمله عوامل مخرب شمرده می شد ” ( صفحه ی ۲۱۶ )

خش ششم : کلاس درس فلسفه : متفاوت ، شیرین و جذاب

یکی از آن مؤلفه هایی که کتاب سیخ بخاری ویتگنشتاین را تبدیل به کتابی در خور تحسین و ستایش می کند آن است که کتاب در مقام  یک کلاس درس فلسفه ی جذاب و شیرین و پر مطلب بر می آید که خواننده را با اکثر مسائل و پرسش های فلسفی قرن بیستم میلادی آشنا می سازد . آشنایی که در بستر یک ماجرای طنز آمیز و غلو شده موجب جذابیت و لطافتی دوچندان می گردد خصوصا برای خوانندگانی که در آغازین گام های فلسفه خوانی و فلسفه ورزی قرار دارند . باور نکردنی ست که نویسندگان با هنرمندی و ظرافت تمام در کتابی که اصلا داعیه دار چنین چیزی نیست و بیشتر سبقه ی ماجراجویی تاریخی به خود گرفته است توانسته باشند این حجم از مسائل فلسفی را به گونه ای شایسته طرح و بررسی نمایند .
کتاب در صفحه ی ۴۴ به طرح مسئله ی ” باطل نمای مور ” می پردازد و با توضیح و تبیین ساده ی آن پاسخ ویتگنشتاین را بیان می کند . از صفحات ۴۹ تا ۵۳ زندگی نامه ی مختصر و مفید و آموزنده ای از راسل را برای خواننده روایت می کند و در صفحه ی ۷۰ به معرفی کتاب ” مبادی اخلاقی مور ” می پردازد و به طرح پرسش ( چیستی خوبی ) از نگاه مور اقدام می کند و توضیحی پیرامون سفسطه ی طبیعت گرایانه در اخلاق ، شهود و کشف اخلاقی و پیامدهای نسبیت انگارانه ی آن ارائه می دهد و از همین نقطه به نظر دیوید هیوم پل می زند و خطای ” پا نهادن از هست به باید و از واقع به ارزش ” که توسط هیوم مطرح شده را بیان می کند .
از صفحه ی ۱۶۸ تا ۱۷۰ به بحث پیرامون پوزیتویسم منطقی ، معنای گزاره ها ، تحقیق پذیری ، مسئله ی تحقیق پذیری در گزاره های تاریخی ، تعریف پوزیتویسم منطقی و نقش ویتگنشتاین در وند شکل گیری آن ، تقسیم بندی ویتگنشتاین از گزاره ها به نوع اول ( علمی ) و دوم ( اخلاقی ) و … می پردازد .
در صفحه ی ۱۷۶ پارادوکس باطل نمای همپل طرح می گردد و در صفحه ی ۱۷۵ معادله ی گودل که به بیان کتاب فاتحه ی هرگونه تلاش برای بنا نهادن نوعی بنیاد منطقی در ریاضیات را خواند و اثبات ناپذیری برخی موارد در ریاضیات را نمایان ساخت مطرح می گردد و در همین صفحه به اندیشه ی ” نویرات ” و توضیح ” سفینه ی نویرات ” بر ضد بنیاد گرایی در ریاضیات پرداخته می شود .
در صفحه ی ۲۶۹ مسئله ی ” نامتناهی ” مطرح می گردد . چگونگی معنا دادن به اندیشه های نامتناهی ، معماهای پیچیده و مبتکرانه ی زنون الئائی درباره ی اندیشه های نامتناهی و این نظر زنون که دریافت ما از جرکت و زمان خیالی ست و حرکت یا اصلا ممکن نیست یا نیازمند بی نهایت زمان است ، معماهای زنون نظیر دونده ای که هیچ وقت نمی تواند دور میدان بدود و مسابقه ی میان آشیل و لاک پشت از دیگر مباحث طرح شده در این صفحه و صفحات بعدی ست .
در ادامه ی بحث از مسئله ی ” نامتناهی ” تمایز ارسطوییان میان نامتناهی بالفعل و بالقوه مطرح می شود و سپس نظر ریاضیدان مشهور آلمانی نیمه ی دوم قرن ۱۹ – گئورگ کانتر – درباره ی وجود بالفعل نامتناهی درج می شود و در ادامه نقدهای راسل به دنبال می آید . ( صفحات ۲۷۰ و ۲۷۱ )
موضوع ” علم و شبه علم ” از دیدگاه پوپر ، نقد پوپر به مارکسیسم و روان کاوی فرویدی ، نظریه ی نسبیت آنیشتاین ، نقد فلسفه ی سیاسی افلاطون و نقد دیدگاه هگل درباره ی تاریخ از نگاه پوپر مطالبی ست که در صفحات ۲۵۸ و ۲۵۹ به آن ها پرداخته می شود .
در صفحه ی ۲۶۴ نقد لاکتوس به پوپر مبنی بر اینکه یک فرضیه را نباید بر پایه شماره و تهور پیش بینی هایش داوری کرد درج می شود و در صفحه ی ۲۶۶ آشنایی ها درباره ی مکانیک کوانتوم به خواننده داده می شود .
مقوله ی ” احتمال ” نظر جان مینارد کینز درباره ی احتمال و معرفی ” رساله ای در باب احتمال ” او ، ” تفسیر تواتر احتمال ” ” اصل ابهام هایزنبرگ ” تفسیر کپنهاک از مکانیک کوانتوم و نقد پوپر و آنیشتاین به آن از موضوعات مطرح شده در صفحات ۲۶۶ تا ۲۶۸ است .
در صفحه ی ۲۷۴ نظر ” لاک ” درباره ی هویت شخصی و تداوم ذهن و حافظه و تمایز میان کیفیات اولیه و ثانویه مطرح می شود و به نظر راسل درباره ی وجود نداشتن معرفت ذاتی و اینکه دانش ما همه ناشی از تجربه است اشاره می شود .
مسئله ی بغرنج رابطه ی جهان و زبان ، اتمیسم منطقی و نقد آن ، نظریه ی آلکسیوس ماینونگ – منطق دان اتریشی – درباره ی تفاوت عالم منطق و عالم واقع ، نظریه ی شروح راسل که از نگاه خود او مهمترین خدمتش به فلسفه است از مطالب خواندنی صفحات ۲۴۳ و ۲۴۴ و ۲۴۵ هستند .
در صفحات ۲۴۹ تا ۲۵۱ ویتگنشتاین متقدم و متاخر مورد بحث قرار می گیرند و در همین جا نظریه ی ” شباهت خانوادگی ” او طرح و بیان می شود .
در صفحه ی ۷۸ آزمون جان ویزدم از کاربرد زبان با طرح این پرسش که : چگونه می توان فهمید شخصی عصبانی ست !؟ شکل می گیرد و پس از آن به نوبت دغدغه ی ویتگنشتاین یعنی ” اصالت نفس ” می رسد
در صفحه ی ۷۴ مسئله ی علیت و نگاه فیلسوفانی کمبریجی چون بریث ویث ، براد و راسل و در صفحه ی ۱۸۹و ۱۹۰ استدلال استقرایی و نقد دیوید هیوم بر آن طرح و مورد بحث قرار می گیرد .
این حجم بالا از مطالب فلسفی خواندنی در کنار اطلاعات تاریخی فرهنگی فراوانی که خواننده از خواندن این کتاب بدست می آورد باعث می شود که خواننده در پایان خواندن این کتاب این احساس را داشته باشد :
”  سیخ بخاری ویتگنشتاین با همه ی خش خشی هایش دوست داشتنی ست “

همین

1 دیدگاه در “خشی بر سیخ بخاری ویتگنشتاین

  1. علی

    معرفی خوبی بود. کتاب را در نمایشگاه کتاب دیدم. خواستم بخرم اما شک کردم که شاید مثل یکی دیگر از کتاب های مسخره باشد. با خواندن این پست، احتمالا می خرمش. ویتگنشتاین و فلسفه اش برایم جالب است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *