حجره در دانشگاه ، فرشته در بنگاه

استاندارد

بسم الله

اول :

مرداد ماه  سال گذشته ، تازه اسباب کشیده بودیم به قم اما به خاطر تعهدات کاری – بیشتر فاطمه – مجبور بودیم ماه رمضان را در تهران بگذرانیم ، حرف یکی دو روز نبود و صحبت از یک ماه بود و به خاطر همین دور خانه ی همه را خط کشیدیم ، خدا دوستمان داشت و به لطف دکتر جبل عاملی – ریاست دانشگاه علم و صنعت – و آقای دکتر میر محمد صادقی ، ماه رمضان را عازم خوابگاه های متاهلی علم و صنعت شدیم .

دوم :

جز نگهبان های دم در که می دانستند میهمان رییس دانشگاه هستیم ، دیگر نه کسی ما را می شناخت و نه ما کسی را ، تنهای تنها بودیم آن روزها را ، دو تا پتوی نو برایمان آوردند و دو تا بالش نو و نرم خارجی ، از آن هایی که روی کاورهایش عکس یک دختر بچه ی کوچولوی ناز خوابیده دارد و آدم را به یاد بچگی هایش می اندازد ، رویمان نشد بگوییم پتویمان کم است ! یکی را کف اتاق پهن کردیم هم به عنوان فرش و هم به عنوان زیر انداز و یکی را هم گذاشته بودیم برای خواب ، کولر اتاق ما با اتاق یکی دیگر از خانواده های دانشجویی مشترک بود و همیشه ی این سی روز – صبح و ظهر و شب – روی درجه ی زیاد بود ، بار اول که از سرما به خود پیچیده بودیم و سر و کله مان منگ شده بود به خود جرأت دادیم و کمش کردیم ، چند دقیقه ی بعد کولر را دوباره زیاد یافتیم و هوا را سرد و این پایان ماجرا نبود ! کمی بعد که از اتاق خارج شدیم کنار دکمه ی کولر بیانیه ی شدیداللحنی دیدیم با ماژیک سیاه و سرخ با این مضمون که دوست گرامی لطفا اگر سردتان است دریچه ی کولر خود را ببندید ! نه اینکه کولر را کم کنید ! حرف منطقی بود و بدبخت و غیر منطقی ما که دریچه ی کولر اتاقمان خراب بود و درست بشو نبود !

سوم :

با فاطمه سادات یک ماه تجربه ی حجره نشینی آن هم در دانشگاه را تجربه کردیم ، اتاقمان خالی خالی بود ، یک دستشویی و حمام مشترک با سوسک فراوان یک گوشه ی اتاق بود و یک سینک به اضافه ی یک جا ظرفی رویش گوشه ی دیگر اتاق و دیگر هیچ . ما هم از دار دنیا یک مشت کتاب برده بودیم و یک پلوپز و یک قهوه جوش و کمی لباس . همین . افطار و سحرها را بیشتر روزها غذای آماده ی هانی می گرفتیم و داخل پلوپز گرم می کردیم ، من عاشق فسنجان های هانی بودم و فاطمه سادات خوراک ماهیچه اش را بیشتر می پسندید ، با قهوه جوش هم آب ، جوش می آوردیم و چایی دم می گردیم و نسکافه می خوردیم ! و البته یک شب میهمان هم داشتیم ! تزیین اتاق چند جلد کتاب بود و یک دسته گل مریم و یک تابلوی قرآنی که از نمایشگاه خریده بودیم ، سحرها را با رادیوی موبایل می گذراندیم و از سر و صدای تلویزیون و سرگرمی های کامپیوتر و … به کلی آسوده و فارغ بودیم ، کل زندگی مان داخل صندوق عقب یک ماشین جا می شد . باور نمی کنید !؟ این هم سندش :

چهارم :

دوستش داشتیم ، آن روزهای سادگی و سبکی را ….  خیلی …

پنجم :

نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه که حس غربت سراغتان آمده باشد و غم غریبی در دلتان خیمه زده باشد اما دوست داشته باشید این غم غریبی و غربت را و نخواهید به راحتی از دستتش بدهید !؟ آن شب حس ما چنین حسی بود ، عصر های خوابگاه  واقعا دلگیر بود و آن روز غم غربت بد جور در خانه ی دلمان را کوفته بود ، اما دوستش داشتیم ! در آستانه ی گریه بودیم اما حاضر نبودیم از دستش بدهیم ، مثل هر روز این یک ماه تلفن هایمان مدام زنگ می خورد و دعوت پشت دعوت بود که می رسید برای افطاری و سحری ، برای هر عزیزی دعوت دیگری را بهانه می کردیم و همه ی دعوت ها را هوا کردیم و غریبانه نشستیم ور دل خودمان تا اذان بدهند و افطار بشود ، نماز را در مسجد کنار دانشگاه خواندیم و بی هدف و بی مقصد و دهان به افطار باز نشده قدم زنان و نرم نرم راه افتادیم در خیابان های ساکت و خاموش شهر ، از کنار یک نانوایی سنگک که رد می شدیم دلمان نان سنگگ داغ و پر از کنجد خواست ، هیچ مشتری نداشت و مشتری اش شدیم ، نان را گرفتیم و خواستیم پولش را بدهیم که شاطر گفت : یا علی ! مهمان مولا …. نان را گرفتیم و سرخوش از اینکه افطار را میهمان مولا شده ایم تکه های داغ و کوچک نان را در دهانمان می گذاشتیم و به قدم زدن هایمان ادامه می دادیم تا رسیدیم به دیگ های حلیم وسط خیابان ! اهالی محل صف کشیده بودند برایش و مشخص بود با اینکه وسط خیابانی ست اما شهرت و سابقه ی خوبی دارد که تا پس از افطار هم هنوز صف دارد ! این نکته را به فاطمه سادات گفتم و ایستادیم در صف ، کاسه های حلیممان را دستمان گرفتیم و رفتیم نشستیم لب پله ی یکی از مغازه هایی که کرکره اش را پایین کشیده بود و رفته بود ، نان سنگگ را گذاشتیم روی پاهایمان و خواستیم لقمه ای بگیریم و در دهانمان بگذاریم که ناگهان مرد چهل پنجاه ساله ای سیگار به لب را تا کمر خم شده مقابلمان یافتیم که متواضعانه و ملتمسانه می گفت : ( آقا ! خواهر ! تمنا می کنم ! التماستان می کنم امشب را میهمان ما باشید … ) و بعد بی آنکه منتظر پاسخ ما باشد کاسه های حلیممان را برداشت و راهی شد و ما هم به دنبالش راهی ! چند قدمی رفت و ایستاد لب در یکی از این بنگاه های معاملاتی املاک بزرگ و شیک که کلی کارکن دارند و کلی رایانه و دم و دستک ! ایستاد و رو کرد به فاطمه و گفت : خواهرم ! شما را امشب خدا از آسمان برای ما فرستاده است ! منت می گذارید !افتخار می دهید ! لطف می کنید ! … ) سیگارش را خاموش کرد و با لبخندی شیرین گفت ببخشید ! افطاری ماهاست دیگه ! رفتیم داخل بنگاه ، انگار که خدا به کارکنان این املاکی – بگویم چه !؟ – هدیه کرده باشد مثل پروانه ی دور شمع شروع کردند به پذیرایی از ما ! یکی خرما می آورد ، یکی آب جوش و چایی ، یکی شیر ، خانم منشی از زولبا بامیه هایی که در کیفش گذاشته بود و برای افطارش آورده بود مقابلمان می گذاشت ، آن یکی سریع دوید و از یخچال هندوانه ای در آورد و سریع چاقویش زد و قاچ شده گذاشت مقابلمان ، شله زرد ، نان و پنیر و گوچه و ما هم نان سنگک مولا و حلیم داغ و پر شکرمان …..

ششم :

امسال می خواهیم یک شب بیاییم تهران ! نه برای دعوت هایی مکرری که دوستان و اقوام عزیزمان می کنند ، برای آن حس غربت ! برای نان سنگک مولا ! برای ان حلیم داغ و خوشمزه ای که در عمرمان به ان خوشمزگی نخورده بودیم ، برای آن که باز هم فرشته ی دم افطار آن بنگاه معاملاتی شویم که حتی یادمان نیست در کدام خیابان و کدام کوچه ی آن محله ها بود . همین

10 دیدگاه در “حجره در دانشگاه ، فرشته در بنگاه

  1. داش علی

    یانی تو نباس بگی آن مهمان عزیز بسیار عزیز که بود؟
    یانی نباس به میزبانی چنان میهمان فرخنده پی ی نیکو صفتی بر خویشتن ببالی و کوی و برزن را از الحان خوش اش پر کنی ؟
    یانی من می خوام بدونم فقط ؟
    یانی نباس بگی اون شب قدریه رو که نیشستی با آن میهمان تایر! ملکوتی ات روبروی مچد دانشگاه پیپ کشیدی و سیکار زست بعد اون یارو نگهبانه خیره شد بود بهتون؟
    یانی نباس بگی پاکت زست جا موند اونجا؟
    بعد هندزفری موبایل سونی اریکسونه که در پشتیش به عرش سفلی رفته بود خراب بود؟
    بعد من خوابم می اومد( منظورم همون میهمان عظما بود)
    بعد از اون تانکره آب فیشنه می کرد می ریخ رو سرمون؟
    نه می خوام بدونم
    یانی نباس بگی ؟

    گذاشته بودم این ها را خود میهمان معظم افاضه بفرمایند
    از این ها گذشته اما یه سری چیز ها را واقعا نباس گف !
    یکی اش اینکه اون گشی نو نواری که خریده بودی و اون شب حاضر نشدی به من هدیه کنی را حالا به کی هدیه کردی و اون داره با کی با اون گوشی اس ام اس عاشقانه رد و بدل می کنه ! همین

  2. بي دل

    سلام
    نا لوتی حالا کارت به جایی رسیده کامنت های ما را حذف می کنی !!!!!!
    البته می دونم حرف حق مثل …. (مودبانه اش ته)خیاره !!!
    ماه عشق و انس را دریاب مشتی . ول کن این اداهای روشنفکرانه را !!!!
    عقلانیت و سکولاریسم پیش کش نسناس های مخنثی که دنبال آب و نونش اند . تلاش بیهوده می کنی در این مزرعه حیوانات در جدال گرگ ها و گوزن های قلابی به جای آش و لاش شدن در میانه دعواهای زرگری در پی ان باش تا مس وجود را طلا کنی . ای سر تا به پا طلا.
    هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن .
    یا علی مدد .
    التماس دعا .

    سلام و عرض ارادت از همان نوع قدیمی اش
    ما غلط زیادی کرده باشیم و شکر خورده باشیم که پیام بیدل را تایید نکنیم
    دستت درست !
    و اما به قول مولانا بیدل :
    کو طاعتی که ما را تا کوی او رساند
    تسبیح تا زبان است ، زناّر تا به گردن
    کو سیلی ضروری یا تیغ امتحانی
    خلقی نشسته اینجا بیکار تا به گردن
    خلقی ست زین جنون زار عریان بی تمیزی
    دستار تا به زانو ، شلوار تا به گردن
    سودایی هوس را کم نیست موی سر هم
    بیدل مپیچ از این بیش دستار تا به گردن
    یا
    همان اداهای روشنفکرانه که گفته ای !
    همین

  3. چه قشنگ گفتین! به خصوص که من »حلی را که توصیف کرده اید می شناسم. خوابگاه و کولر مشترک و مسجد روبروی خوابگاه دختران علم و صنعت!

    خیلی وقت ها به خاطر دلبستگی به دنیا معنی زهد را نمی فهمم ولی جرقه هایی مثل این ماه رمضان شما باعث می شود آدم بفهمد لذت آن چیزها را!

  4. محمدی

    غم غربت در دیار غریب داستانی دارد
    اما غم غربت در دیار آشنا و میان همرهان چه؟!!
    آنهم داستانی دارد البته. . .!

    ولی خدائیش تحملش دشوار است
    به حدی که گاهی حرفی نداری روی خودت کلیک راست کنی و گزینه دیلیت را فشار دهی، تا شاید دمی بیاسایی

  5. حرف مهمانی شد.
    یادم می آید چند سال قبل که رفته بودیم مشهد، یک شب بعد از اذان صبح بود، یک از خدام در یکی از صحن های مجاور گنبد، ایستاده بود و میگفت بفرمایید روضه…
    سالنی بزرگ با آرامشی خاص، همگان دور تادور نشسته بودند و تکیه زده بودند و هر کس لب به مدح آقا امام رضا می گشود…
    پذیراییش از این نان های نیمه حجیم بود و چایی و پنیر و خرما و کره و ….
    بیشتر از همه ی اینها تنهاییش برایم لذت بخش بود.

  6. مقداد

    یاد حجره و حجره نشینی و هم حجره ای و دوستان حجره…
    حس خیلی زیبایی بود کاش برای یکبار دیگه هم که شده چند روزی خدا قسمت کنه….
    شاید اون روزای حجره نشینی فکر اینجا را نمی کردیم…
    یاد باد، آن روزگاران یاد باد…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *