آش و لاش

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم
قبل التحریر : این ، آخرین نوشته ی من در خون و دلقک است ، پس اگر احیانا کمی طولانی خواهد شد به حکم آخرین و واپسین بودنش مرا ببخشید . همین

ایران ، رو به افغانستان پیش می رود و افغانستان جای دوری نیست ! افغانستان جغرافیایی همینجا بیخ گوش ماست در شمال شرقی ایرانمان و افغانستان سرنوشتی آفتاب فردای ما که از مشرق آینده مان طلوع خواهد کرد ! افغانستان سرنوشت جامعه ای است که در آن تلاش های وحدت آفرین به مهر محتوم بیهودگی داغ شوند ، سرنوشت ملتی ست که فریادهای مسالمت جویانه و آشتی طلبانه در گلو خفه شوند ، افغانستان آینده ی کشوری ست که در آن همه ی راه ها به اعمال خشونت علیه همدیگر ختم شود ، افغانستان جایی ست که فتواهای دینی بر ارتداد و طرد و لعن دیگری رقم خورد ، افغانستان جایی ست که سرنوشت ها در کف خیابان ها تعیین می شود ، افغانستان جایی ست که همه بر حقند ! افغانستان جایی ست که طرف مقابل تو باید کشته شود ، باید به زندان برود ، باید اعدام شود ، باید خرخره اش جویده شود ، باید آتش بگیرد ، باید …..
افغانستان جای دوری نیست ! نه افغانستان جغرافیایی و نه افغانستان سرنوشتی ! افغانستان جایی ست که برادر دیگر برادر نیست ! افغانستان جایی ست که همگان به خون هم تشنه اند ، افغانستان جایی ست که چشم ها بارقه ی انتقام دارند ، افغانستان جایی ست که عالمان دینی و مبلغان مذهبی طلایه داران جنگ و اعمال خشونت باشند ، افغانستان جایی ست که هر کسی می تواند برای دیگری حکم قتل و ترور صادر بکند ، افغانستان جایی ست که گروه های مخفی و علنی اش  شهاب ثاقب انتحار را در آسمان امنیت و آرامش جامعه منفجر کنند ، افغانستان جایی ست که کسی دیگر امید به آن نداشته باشد که اهداف و آرمان ها و آرزوهایش از روند های قاونی و تدریجی و آرام محقق شود .
افغانستان جایی ست که ارزش جان آدمی رنگ می بازد ، افغانستان جایی ست که آرامش و امنیت و آزادی در زیر پای جریانات درگیر له می شوند ، افغانستان جایی ست که هر کسی به هر نحوی که بتواند احساسات طرف مقابل را جریحه دار کند و مقدسات او را به بازی بگیرد ، افغانستان جایی ست که هر که تندرو تر ، هر که خشن تر ، هر که بی پرواتر ، هر که گستاخ تر ، هرکه هتاک تر ، هر که عربده کش تر ، هر که بی ادب تر ، هر که وقیح تر ، هر که مقدس تر ، هر که آزادی خواه تر ، هر که جسور تر و هر که رهاتر باشد مقبول تر است ، معروف تر است ، مشهور تر است ، محبوب تر است ، مؤثّر تر است ، پیش رو تر است .
افغانستان سرنوشت ملتی ست که در هیئت های مذهبی اش مداح و سخنرانش حکم قتل صادر کنند و از بی باکی خود برای کشتن و دریدن طرف مقابل بگویند و در دانشگاهش فریاد می کشم می کشم دانشجویانش طنین انداز شود ، افغانستان سرنوشت ملتی ست که در هیاهوی جریانات درگیر ، خانه اش ، اتوبوسش ، بانکش ، دانشگاهش ، مغازه اش و دفتر کارش در آتش کینه می سوزد و خاکستر می شود و هر کدام از دو طرف دیگری را متهم به این جنایت می کند و انگشت اتهام را بر صورت دیگری می کشد و فردا روز دوباره روز از نو روزی مردم خاکستر نشین از نو .
افغانستان سرنوشت ملتی ست که کارخانه ی حق و باطل سازی دارند ! سرنوشت ملتی که مدام عینک هایی تولید می کنند که هر کس بر چشم بزند خود را حسین می بیند و طرف مقابل را یزید ، عینک هایی که البته رنگ دسته هایش با هم متفاوت است ! افغانستان سرنوشتی جای دوری نیست و این راه که می رود اگر به افغانستان نرسد ما را به پاکستان می رساند و شاید آش را حتی آنقدر شور کند که حوصله ی نظامیان را هم سر ببرد و سرانجام ما را به کودتای خود مشرف ! سازند ….
افغانستان جایی ست که انرژِی حاکمیت مرکزی آنقدر در نزاع های فرسایشی تلف شود که اقتدار فراگیر او بر همه ی کشور از میان برود ، افغانستان دیروز ، فردای ایرانی ست که از سیستانش گرفته تا خوزستانش و از کردش گرفته تا ترکش اوضاع را آنقدر مهیا ببینند که بار دیگر فریادهای قومیتی و جدایی طلبانه سر بدهند و مرکز را با این بحران مواجه کنند که به اندرونی اش  بپردازد یا به بیرونی اش !؟ افغانستان امروز آینده ی ملتی ست که فرسایش و نزاع و ستیز داخلی هایش لبخند بر لبان خارجی هایش می نشاند ، بیگانگی که آنقدر حوصله دارند که صبر پیشه کنند تا آنروزی که این جریانات به جان هم افتاده آنقدر یکیدیگر را تضعیف کنند ، آنقدر یکدیگر را تکفیر کنند ، آنقدر یکدیگر را تهدید کنند ، آنقدر یکدیگر را بکشند که دیگر رمق در پیکرشان نماند ، افغانستان سرنوشت ملتی ست که اگر روزی روزگاری ابرقدرتی را به زانو در آورده اند فرداروزش اما در مقابل ابر قدرتی دیگر به زانو بیفتند و سر به خاک به تسخیر و تسلیم بسایند .
افغانستان جایی ست که صاحبان تریبونش ، چهره های شناخته شده اش ، آدم های اسم و رسم دارش ، شخصیت های صاحب وجهه اش ، عالمان دینی اش ، نمایندگان و منتخبان مردمش ، سیاستمدارانش ، دانشگاهیانش و …. همه و همه ، فقط و فقط اوج هنرشان سرازیر کردن خشونت و تنش به متن جامعه باشد ، افغانستان جایی ست که سیاستمداران بی هنر و بی عرضه ای که توان حل اختلافات و پایان دادن به چالش ها را در بین خود ندارند مدام مجبور باشند مردم را به عرصه بکشند و هوادارن خود را به خیابان ها بکشند و پز جمعیت خود را به طرف مقابل بدهند و تند بودن شعارها و رفتارهای آنان را به رخ حریف بکشند تا او را بترسانند و حساب کار را به دستش بدهند .
افغانستان جایی ست که کسی به فکر پیشرفت نیست و مهم نیست که در پس این هیاهو ها و دعواها و درگیری ها و بگیر و ببندها و زد و خوردها و حیدری ها و نعمتی ها و آشوب ها و اغتشاش ها و تکفیرها و بزغاله ها و گوساله ها و می کشم ها و کشتند ها و هتک حرمت ها و پاره کردن ها و مرگ بر ها و افشاگری ها بر اقتصاد مردم چه می گذرد ، بر صنعت کشور چه می گذرد ، بر فرهنگ و آموزش جامعه چه می گذرد ، بر توسعه و پیشرفت کشور چه بلایی می آید و مهم نیست که کشور در مقایسه با دیگر کشورها چه وضعیتی پیدا می کند .
افغانستان جایی ست که صورت مسئله ها پاک می شوند و مهم ” حق ” می شود ! حقی که هر کسی با خود و در خود و از خود می بیند و به همین خاطر مجاز می شود که به بهانه ی این حق طلبی و حق جویی و حق گویی هر بلایی که می خواهد و نمی خواهد نه بر سر خودش که بر سر جامعه روا داشته شود ، افغانستان جایی ست که زمامدارانش در توجیه اعمال خود اصل توسعه را انکار می کنند و در مذمت پیشرفت سخن می گویند و به واژه سازی روی می آورند و خود را تافته ی جدا بافته می کنند و از بیخ منکر همه چیز می شوند .
افغانستان جایی ست که همه در نطفه ی هم شک می کنند ! افغانستان جایی ست که همه در لقمه ی هم شک می کنند ، افغانستان جایی ست که همه در علقه و علاقه ی هم شک می کنند! افغانستان جایی ست که همه متهمند ، افغانستان جایی ست که دعوت به آرامش و وحدت انگ بی خاصیتی و ترس و انفعال به همراه دارد ، افغانستان جایی ست که باید کشت و درید و شعار داد و فحش داد و ناسزا گفت و بیانیه نوشت و نامه های تند سرگشاده نوشت .
افغانستان سر نوشت ملتی ست که ناشکری می کنند و زیاده خواهی پیشه می کنند ! ناشکری از خدایی که برای آنها همه ی نعمت های ارضی و سماوی را مهیا ساخته است و آنقدر این سفره را پهناور و رنگارنگ گسترانیده بود که حتی می توانستند دیگر ملت ها را هم بر سر سفره ی آن بنشانند اما هر کسی این سفره را فقط و فقط در تصرف خود می خواست و حضور دیگران را بر سر این سفره بر نمی تابید .
افغانستان جغرافیایی همین نزدیکی هاست و افغانستان سر نوشتی دارد برای پذیرایی از ما آب و جارو می کند .
در افغانستان سرنوشتی همه چیز به مذبح خواهد رفت ، اول آرامش ، اول امنیت ، اول اخلاق ، اول سلامتی ، اول پیشرفت ، اول استقلال ، اول غرور ملی ، اول آزادی ، اول هویت ، اول خانواده ، اول علم و دانش ، اول فرهنگ ، اول هنر ، اول قدرت ملی ، اول عزت ملی ، اول همزیستی مسالمت آمیز ، اول انسانیت و اول تر از همه ی این ها دین و دین داری ! چرا که آنروزی که افغانی های سرنوشتی و نسل بعد از آن ها بنشینند و به خود بیایند و بر مصائب خود مویه کنند و حیرت زده به دنبال ریشه ی مشکلات باشند اولین انگشت اتهام را به سمت دیانت و دین داری نشانه خواهند رفت و دست به دست هم می دهند تا ریشه های این درخت را از سر زمین خود به در آرند و بیرون بیندازند و البته در افغانستان سر نوشتی ریشه های درخت دین آنقدر فرسوده و سست خواهند بود که این کار زحمت زیادی نطلبد ، در افغانستان سرنوشتی از آنجا که بیشتر مناقشه ها رنگ و بوی دین به خود گرفته است و حتی نزاع های منفعت جویانه و سلایق شخصی و بی تدبیری ها و بی بصیرتی های صنفی و تسویه حساب های اهل قدرت همه و همه در پوشش دین انجام شده است لاجرم نتیجه ی همه ی این ها هم به پای دین نوشته خواهد شد و نسل های بعدی افغانستان سرنوشتی راه را فقط و فقط در خشکاندن این چشمه می بینند .
در رقم زدن افغانستان سرنوشتی همه کم و بیش مقصرند و گاه حتی آنکه محق تر ، مقصر تر هم بوده است ، چرا که ارزش ها متعالی تری را بر احقاق حق خود و طایفه ی همراهش مقدم نکرده است .
افغانستان سرنوشتی مولود ساختار و ادبیات حاکمیتی ست که رخنه های عظیمی در ساختارها ی خود دارد ، افغانستان سرنوشتی همانقدر معلول تفکر ی ست که دین را به مثابه ی یک ایدئولوژِی در می آورد که تفکری که سکولاریسم را به مثابه ی یک ایدئولوژِی لحاظ و ترویج می کند و سرانجام نبرد و ستیز قهری ایدئولوژِی ها را در کشور رقم می زند  ، افغانستان سرنوشتی ، سرنوشت افغانی هاست . همین
بیهوده سخن می گوییم ! بیهوده ! بیهوده فریاد می زنیم ! بیهوده ! بیهوده گریه می کنیم ! بیهوده ! برای کسان آنچه که ما را برآشفته می سازد حکم بازی رایانه ای را دارد که مجوز ورود به مرحله ی بالاترش صادر نمی شود جز با ضرب و جرح و کشتن بیشتر و عاشورای امسال حضرات را به مرحله ی جدید تری رهنمون شد .
آخرین بودن این نوشته جایی برای بی صراحتی نمی گذارد ، من بر خلاف همه ی آنچه که رسانه های رسمی و منتسب به حاکمیت می گویند حوادث تلخ روز عاشورا مستقیما مربوط به بیگانگان نمی دانم ، اگر منظور از ربط به بیگانگان وجود عوامل نفوذی ست که این عوامل محتملا در متن حوزه های علمیه هم وجود دارند ، محتملا در بسیج و شبیه آن هم رخنه می کنند ، حتی در ساختارهای اطلاعاتی و امنیتی هم ، کشف چنین نیروهای نفوذی و سرنخ هایی از این دست حاکی از نفوذ است نه چیز دیگر . اگر سوت و کف زدن در روز عاشورا ما را چنین بر آشفته است و هتک حرمت این روز داغ بر دلمان گذاشته است باید بدانیم که این نه حاصل بغض و کینه ی جوانان حاضر در آن صحنه که حاصل عرفی شدن و دنیوی شدن  دین در جامعه ی ماست  که هر دم از این باغ بری می رسد و تازه تر از تازه تری می رسد ، در روند عرفی شدن حساسیت های دینی رنگ می بازند و دین ابزاری می شود  تابع عرف ، هتک حرمت هایی از این دست امر تازه ای نبوده و نیست ، ده سال پیش در همان بیت عتیقی که حسین – علیه السلام – به حرمت او حج را به عمره بدل کرد پا از آن بیرون گذاشت تا خونی در آن ریخته نشود و حرمت بیت الحرام نشکند ، صدای سوت و کف ایرانیان به نشانه ی تحویل سال خورشیدی همه ی مسجدالحرام را در بهتی عجیب فرو برد و دیگر مسلمین را با واقیعت تلخ شکسته شدن حرمت خانه ی خدا با رفتاری شبیه رفتار مشرکان مواجه کرد که ” و ما کان صلاتهم عند البیت الا مکاء و تصدیه فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون ” ( انفال – ۳۵ ) کف و سوت حاجیان ایرانی حرمت خانه ی خدا را شکست و دل های حاجیان را داغدار کرد اما کسی در داخل بر نیاشفت و کسی محاکمه و مؤاخذه نشد و کسی بیانیه صادر نکرد و درسی تعطیل نشد و زبانی به فحش و ناسزابلند نشد … چرا !؟ چون اگرچه به زبان نمی آمد اما عرفی شدن دینداری در ایران واقعیتی انکارناپذیر و برای بسیاری اجتناب ناپذیر می نمود ، حساسیت های دینی در ایران یکی یکی رنگ می بازند و مادام که رنگ و بوی سیاسی نداشته باشند کک کسی نمی گزد ، حرمت حرم رضوی هنگام تحویل سال در تمام این سال ها با تمام تمهیداتی که اندیشیده می شود با صدای سوت و کف زائران شکسته می شود اما کسی بر نمی آشوبد ! چرا !؟ چون پذیرفته اند این کم رنگ شدن حساسیت ها را ، تا سال ها پیش عبور زنی کم حجاب از چندمتری مراسمی دینی و یا انقلابی هتک حرمت آن مراسم به شما می رفت و برخوردهای شدیدی را به همراه داشت و امروز حضور زنان کم حجاب در جمع انقلابیون سند افتخار آنان به شمار می رود که دوربین های رسانه ی ملی را به دنبال خود می کشند و مصاحبه گر ها را به هم کلامی با خود مفتخر می کنند ، دین دارانی که روزی روزگاری با بدبینی تمام موسیقی را حتی در شادترین روزها و عید ترین لحظه هایشان کنار می گذاشتند امروز در لوای پرچم سیاه عزاداری هایشان انواع و اقسام موسیقی های غربی را تجربه می کنند و این یعنی کم شدن حساسیت های دینی در جامعه ی ایران ، روزی روزگاری قریب به دوازده سال پیش جماعت حزب اللهی را دست زدن جماعت پای اصلاح طلبان برآشفته بود که چرا دست زدن جایگزین تکبیر گفتن شده است و دوازده سال بعد دیوارهای مصلای تهران از سوت و کف همین جماعت حزب اللهی پای دکتر احمدی نژاد به رقص می آید و کسی ککش نمی گزد ، من بر این باورم که اگر همین عاشورا جناب دکتر احمدی نژاد در میان مردمی در یکی از شهر ها و یا شهرستان های کشور حضور پیدا می کرد و قصد سخنرانی می نمود در همان جماعت هم در ظهر عاشورا صدای سوت و کف شنیده می شد و این یعنی این که در این سوت و کف ها غرض و مرضی در کار نیست . یک روند اجتماعی ست که یقینا عالمان دینی آن را بر نمی تابند اما خب ! آنقدر گرفتاری و مشکلات سیاسی و صنفی و حکومتی دارند که فرصتی برای اصلاح و پرداختن به این امور ندارند .
مبنایم بر صراحت است و از همین رو می نویسم جوانانی که در ظهر عاشورا و در درگیری با ماموران انتظامی و امنیتی و لباس شخصی  آن حوادث تلخ را رقم زدند فرصت های بی دیل این انقلاب و نظام بودند که امروز به تهدید هایی از این دست تبدیل شده اند و کسانی که نمی خواهند سهم کم کاری ها و ندانم کاری های خود در این واقعیت را بپذیرند اصل این فرصت را انکار می کنند و دهان به فحش و ناسزا باز می کنند و خواستار احکام گسترده ی اعدام می شوند ، نویسنده آنقدر فهم و شعور دارد که نقش رسانه ها و دولت های بیگانه را در اتفاقاتی از این دست انکار نکند اما به جد معتقد است که بعضی از چیز ها را ماهیتا نمی شود از رسانه های بیگانه گرفت . این جماعتی که از فردا ی انتخابات تا عاشورا بر خلاف میل نظام به صحنه آمده اند چه بخواهیم چه نخواهیم حظّی از شجاعت داشته اند ، بهره ای از مبارزه داشته اند ، رگه هایی از صبر و ایستادگی داشته اند ، نشانه های از نترسی در برابر مرگ داشته اند و من گمان می کنم بروز و ظهور نشانه هایی از این دست در میان این جماعت پیش از آنکه حاصل تبلیغات رسانه های غربی باشد حاصل تحکم روحیه ی حماسی ناشی از ادبیات گفتمان انقلاب و دفاع مقدس شهیدان و رزمندگان سلحشور ما در جامعه است !!! منتها این بار در ظاهر و قالبی که ما انتظارش را نداشته ایم و و در وجود جوانانی که ما هیچ گاه شجاعت و جسارت و حق طلبی و پرسشگری آنان را به رسمیت نشناخته ایم و همچنان اصرار داریم که آنان را با واژه هایی تحقیر آمیز وصف کنیم و صدا بزنیم ! خب ! همیشه همه چیز که بر طبق انتظار و خواست ما پیش نمی رود !؟ می رود !؟  که :
اعلّمه کل یوم الرّمی    فلمّا اشتت ساعده الرمانی
هر روز تیراندازی را خود به او آموختم تا آنگاه که بازوانش قوت گرفتند خودم را نشانه رفتند
شاید سیاستگذاران رسانه ی به اصطلاح ملی امروز به این نتیجه رسیده باشند که پخش گسترده ی مستندات مربوط به ایام مبارزات و پیروزی انقلاب اسلامی در سال های اخیر کار درستی نبوده است ، شاید سیاستگذاران اجتماعی و رسانه ای به این نتیجه رسیده باشند که از موزه ی عبرت ، عبرت هایی هم بر خلاف خواست و میل آنان بر ذهن جوانان می نشیند و …. اما بعید می دانم در میانه ی این هیاهو ها کسی گریبان کسانی که در تمامی این سال ها رسالت تربیت و هدایت را به عهده داشته اند بگیرد و آنان را به مؤاخذه بکشد و کم کاری شان را به رخشان آورد ، راحت ترین کار این است که همان جماعت مسئول فریاد بردارند که  اینان جماعتی منافق ، گوساله و بزغاله هایی هستند  که به حکم اولئک کالانعام بودنشان ، بل هم اضل ، دیگر  قابل هدایت نیستند و الا آنانکه وظیفه ی هدایت و تربیت را به عهده داشته اند لابد که نه ! قطعا ! پیامبر گونه و حسین وار وظیفه ی خود را به اتمام رسانده اند . بماند که ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود / تسبیح شیخ و خرقه ی رند شراب خوار ….
بماند ! بگذریم !
و اما بعد ! حکاییت نوشتن و مهر ختم داغ کردن بر این صفحه حکایت افسردگی ست و افسردگی فراجناحی ترین و عام ترین واقعیت پیش روی فردای ماست که پیش قراولانش از دوردست خود را هویدا ساخته اند ، افسردگی خماری بعد از مستی و رخوت بعد از جنابتی ست که همه ی ما با هر رنگی به ننگ آن غلتیده ایم و امروز ضرورت است که این خماری و رخوت را به جان بخریم .
از پس آنچه می گذرد تا سال ها همه افسرده خواهیم بود ، همه که می گئویم دقیقا همه را مد نظر می گیریم و می گویم : همه ! همه یعنی نخبگان و فرهیختگان و دانشگاهیانمان ، همه یعنی فضلا و طلاب و روحانیونمان ، همه یعنی مسئولین و مقامات و سیاستمدارانمان با هر رنگ و ننگی که به آن آویخته اند ، همه یعنی همه ی مردممان . همه یعنی همه ! همین .
موج مهاجرت نخبگان از کشور دوباره ارتفاع می گیرد ، آنانکه می روند با چشم هایی گریان و دل هایی مضطرب و سینه هایی نگران کوله ی غربت به دوش می گیرند و آنانکه می مانند افسرده و حسرت بار به حال رفتگان غبطه می خورند و به زنجیر های بر پای خود تف و لعنت می فرستند که هوس سفر دارند اما چه کنند که بسته پایشان ، افسردگی افق تلخ پیش روی دانشگاهیانی ست که احساس می کنند حرفشان شنیده نمی شود ، حضورشان آزار دهنده است ، تخصصشان ناکارآمد است و سلایقشان مضر ! افسردگی افق پیش روی نخبگان و فرهیختگانی ست که کوتاه قدی مدیریت ها و مسئولیت ها خون به دلشان می کند در شرایطی که بلند قدی متخصصان به سخره و استهزا گرفته می شود .
افسردگی حتی دامان دانشگاهیان و فعالان فرهنگی هنری متعهد به دولت و حاکمیت را خواهد گرفت ، آنانکه حرکتشان را ، جوش و خروششان را ، انگیزه شان را ، وصریح بگویم حتی دریافت بودجه و کمک و حمایت از حاکمیت را همیشه ی خدا مرهون و مدیون فعالیت و حرکت رقبایشان در دانشگاه ها و فضاهای فرهنگی هنری جامعه بوده و هستند ، آنان نیز افسرده خواهند شد ! و البته این افسردگی هم سوخت و سوز دارد و هم دیر و زود ! اگرچه زودش زود تر از دیرش می رسد !
افسردگی پاسخ جوانانی ست که اولین حضور جدی اجتماعی سیاسی خود را این قدر تلخ و گزنده و بیمار تجربه کردند ، آنکه زد افسرده خواهد شد ، آنکه خورد افسرده خواهد شد ، آنکه دروغ گفت افسرده خواهد شد ، آنکه دروغ شنید افسرده خواهد شد و همه یعنی همین . همین .
افسردگی دستاورد مردمی ست که گوشت همیشه قربانی حوادث و فتنه ها هستند ، مردمی که پیروز حقیقی انتخابات شناخته می شوند اما زخم درد و دریغ آنرا تا عمق استخوان خود احساس می کنند ، مردمی که خسته می شوند از اخبار ، از دعوا ، از تجمع ! از منبر ! از بیانیه ! از ضد انقلاب ! از انقلاب ! از چپ ! از راست ! از ” یت ” از ” یون ” از اصول ! از اصلاحات ! از سبز اموی ! از سبز علوی !!! از مجمع ! از مجلس ! از قوه ! از انتخابات ! از ….
مردمی که نامشان همیشه هست ، مردمی که نان خوری از نامشان همیشه ی خدا رونق دارد و بازارش گرم است اگرچه اجاق خود این مردم سرد باشد ، مردمی که با بی ادعایی تمام در تمام این سال ها انصاف را رعایت کرده اند و همه ی مدعیان و عربده کشان عرصه ی سیاسی این روزها را به نوبت و یا حتی در کنار هم بر سفره ی قدرت و مقام نشانده اند و بر همه ی کمی ها و کاستی هایشان چشم بسته اند و به اندک قانع بوده اند و از مسئولین خود یک خواسته داشته اند : به زیاد خود قانع باشید !!!
مردمی که سنگینی بار گران تورم را بر شانه های خود احساس می کنند ، مردمی که هشتشان گرو نهشان است ، مردمی که با سیلی صورت خود را سرخ نگاه داشته اند ، مردمی که بیکاری جوانان خود را گریه می کنند ، مردمی که قامتشان در زیر بار هزینه های سرسام آور زندگی شکسته است ، مردمی که هر روز در صف می ایستند ، مردمی که برای کوچکترین خواسته ی خود باید نامه و عریضه بنویسند ، مردمی که غروب ستاره های جوانی فرزندانشان را رصد می کنند و کاری از دستشان بر نمی آید ، مردمی که دختران خانه نشنینشان ، مردمی که پسران پیر شده شان ، مردمی که آلودگی هوا ، مردمی که ترافیک ، مردمی که رشوه ، مردمی که حذف یارانه ، مردمی که قسط های عقب افتاده ، مردمی که ناتوانی از پرداخت اجاره خانه ، مردمی که گرانی گوشت و مرغ و برنج و میوه و دارو و نان ، مردمی که ناتوان از تهیه ی جهیزیه ، مردمی که آمار سرسام آور طلاق ، مردمی که شاهد رواج فساد و فحشا ، مردمی که …
افسردگی یعنی :
باور مردم دل خسته ی اینجا اینست
در رکب خوردن از موج گرفتاری ها
کاری از دست ضعیف احدی ساخته نیست
دست عمامه به سرها ، کت و شلواری ها
مردمی که …
من نیز به افق پیش روی افسردگی خود اعتراف می کنم اما ترجیح می دهم پیش از آنکه افسردگی مرا انتخاب کند من افسردگی را انتخاب کنم که افسردگی مرگ شادی هاو امیدواری هاست و مگر نه اینکه گفته اند موتوا قبل ان تموتوا !!!!
هنگامی که نگارش سلسله مطالب تلاش های بیهوده را آغاز می کردم باورم نمی شد اولین  قربانی آن خودم باشم و بس !از آنروزی که خودم را یافتم که در میانه ی گفت و گوهایم با دوستانم به جای گفت و گو گریه می کنیم و فریاد می زنیم و فحش می دهیم دریافتم شیوع سرطان بیهودگی را در تمام اعماق وجودم ! نوشتن در چنین حالتی مانند بیمار سرطانی رو به مرگی ست که هر روز حرکت ناگزیر خود به سمت مرگ را رصد می کند و نگاه آگاهی خود را به این روند می دوزد و آنرا بر دفترچه ی خاطرات خود ثبت می کند و من تاب و طاقت چنین چیزی ندارم . حداقل دیگر ندارم ….
از همه ی خوانندگان خون و دلقک در تمام این چند سالی که گذشت به خاطر مهربانی هایشان ممنونم و شرمنده ، از همه ی آن هایی که بی چشم داشت پیوندی یک طرفه با این صفحه برقرار کردند و گنده دماغی صاحب صفحه را هیچ گاه به رخش نکشیدند ، ، از صاحب اصلی امضای ” همین ” ،  ااز همسرم که چشم هایش در شنیدن این عزم به باران نشستند ، از صاحب ” او ” از همه ی شما معذرت می خواهم و طلب حلالیت دارم به خصوص اگر در سیاهه ای از این نوشته ها از مسیر انصاف به دره ی ظلم غلتیده ام . حلال کنید . همین .
پ .ن ۱ ) غیر فعال کردن پیام ها چیزی ست شبیه خراب کردن پل های پشت سر . همین
پ . ن ۲ ) در میانه ی این همه هیاهو شکلات HISS 350 تومان ! به یاد اینجا و اینجا
پ .ن ۳ ) در انتخاباتی که گذشت ما پیروزی بزرگی هم به دست آوردیم که ماجرایش را می توانید اینجا بخوانید .

حر ف آخر :
ما همه لاشیم با چندین تلاش
هم بگو تو ، هم تو بشنو ، هم تو باش
زیاده عرضی نیست
یا علی مدد
محرم / زمستان ۸۸
عین القضات
قم

1 دیدگاه در “آش و لاش

  1. محی الدین

    سلام
    آقا مسعود
    این مطلب را در خون و دلقک دیده بودم
    فقط برام سوال بود اگر حرف حساب و مستدله ، چرا نظرات را بستی؟
    همین
    موفق و موید و منصور باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *