تلاش های بیهوده ۵

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم
تلاش های بیهوده ( ۵ )
در میان طیف ها و جریاناتی که در بخش های پیشین این سلسله نوشته ها به آن ها اشاره شد اما جماعتی هم هستند که در مبانی با دین مداران سر و سرّی ندارند و با آن ها دست دوستی نمی دهند اما اینان همینگونه که دست خود را در دست  دین مداران قرار نمی دهند دست خود را به سوی افرادی همچون جناب میرحسین موسوی هم دراز نمی کنند و اگر هم روزی روزگاری بنابر اعتراف خود چنین خبطی انجام داده اند امورز از آن تبری می جویند و پرده از پندار غلط و اشتباه خود کنار می زنند نمونه اش پرده ی پندار نوشته ی دوست عزیزم محسن حسام مظاهری در اینجا ! و البته کسان دیگری در جاهای دیگری ! اما آیا این جماعت آیا واقعا بی طرفند !؟ من می گویم نه ! این گونه نوشته ها اگرچه باز بر طبل بی طرفی می کوبند و تازیانه ی نقد بر گرده ی دو طرف می زنند و از درد چوب دو سر نجس بودن می نالند اما از صراحت خالی اند ! بی صراحتی نوعی پنهان کاری ست و مغلطه ای که شاید عوام سیاست زده ی دوطرف را که با اسم ها سر و کار دارند نه با رسم ها شادمان سازد و یا برآشوبد اما دم خروس را نمی تواند پنهان سازد اگرچه میخ و نعل فراوان با خود داشته باشد و در میانه ی بحث منبری تهیه سازد و از خلوت و اخلاق و خدا ونذر و نیاز و روزه بگوید و در پایان مجلس روضه ی آقا را بهانه کند ! مدام دست های خالی خود را در هوا به حرکت در آورد که هین ! نگاه کنید که من دست نه در دست این گذاشتم و نه در دست آن ! بی آنکه نمایان سازد مغلطه ای که این میان در حال رخ دادن است !
من دست های خالی را می شناسم و بر خالی بودن این دست ها شهادت می دهم ! من شهادت می دهم که افرادی همچون محسن حسام عزیز عقبه ی هیچ کدام از دو جریان موجود را پشت سر خود ندارند و همین باعث می شود که در منفعت ها و تقسیم غنیمت ها همیشه چوب دوسر نجس باقی بمانند و از هر دو سوی زخم بخورند و طعن شوند و بیگانه محسوب گردند و در هنگامه ی سختی ها هیاهویی برایشان بر پا نگردد اما نمی توانم مغلطه ای که این میان رخ می دهد را نبینم و یا پنهان سازم !
مغلطه ی دست های خالی
نه دست در دست اینان است و نه دست در دست آنان ! قبول ! اما ظریف آنکه دستی که در دست اینان نیست همان دستی نیست که در دست آنان نیست و دستی که در دست آنان نیست همان دستی نیست که در دست اینان نیست !!! به تعبیر علی معلم عزیز : چه حالتی ست سخن پیچ پیچ می گویم / هزار گفتنی ام هست و هیچ می گویم … قصد بازی با واژگان را ندارم فقط خواستم خشی زده باشم بر پوسته ی بی صراحتی . همین .
دستی که هست ! دستی که نیست !
دستی که در دست دین مداران قرار نمی گیرد دست مبانی و غایات است و دستی که دست سبزها قرار نمی گیرد دست شیوه ها و رویکردها و عملکردها ! فافهم که ما همگی هزار دستانیم !
حق با تند روهاست !
تندروها بی ادبانه و جسورانه در حاشیه بر پرده ی پندار به دوست من می تازند که ما از آغاز گفتیم …. و من هم با آنان هم سخنم که آنان از آغاز گفتند ! تندروها بر دوست من می تازند که مقصد و غرض جناب موسوی از همان اول بر خواص آشکار بود و من هم با آنان هم عقیده ام که آری ! از آغاز عریان بود ! تندروها بر دوست من خرده می گیرند که فاصله و شکاف بین خط کسی همچون جناب موسوی با خط رهبری آنقدر زیاد بود که بعید است نخبه و فرهیخته ای همچون محسن حسام عزیز آن ها را ندیده باشد و من هم با آنان هم عقیده ام ! دوست عزیز من به خوبی به یاد دارد که در حلقه ی دوستانه ی ما این سخنان که ورود جناب موسوی به صحنه ی انتخابات آغازگر تنش ها و خشونت هاست ! آغاز گر موج زندان ها و دادگاه ها و محاکمه هاست ! آغاز دوباتره ی ماجرای کفن پوشی ها ست ! تکرار دوباره ی جنایت کوی دانشگاه هاست ! ترس آفرین از دوبارگی قتل هاست و …. سخنان قریبی بودند و غریب نبودند ! حق با تندروهاست ! اگرچه تلخ و گزنده !
دولتی که ارزش نداشت
براستی آیا همه ی این دعواها و هزینه ها و تنش ها و خشونت ها به خاطر دولت است و ریاست جمهوری ! براستی جناب موسوی عقده ی مقامی همچون ریاست جمهوری داشت که بکارت بیست ساله ی سکوت و پرده نشینی را پاره کند و این چنین پای به میدان بگذارد و یا جریان مقابل  ترس از دست دادن دولت را که حاضر باشد برای نگاه داشتن فردی همچون جناب احمدی نژاد بر اریکه ی قدرت و تخت دولت این همه هزینه بپردازد !؟ اگر ما ندانیم بزرگان هر دو طرف می دانند که دولت در ساختار حکومتی ایران بی ارزش تر از آنست که بخواهند برای آن این چنین به آب و آتش بزنند  و من نمی پذیرم که این نکته از چشمان ما و دوستانمان مغفول مانده باشد و به حسابش نیاورده باشیم ! ما از همان سال ۷۶ که سخنان بزرگی از سران نظام در محفلی خصوصی  را شنیدیم که: دولت را از ما گرفته اند ! اتفاق خاصی نیفتاده است ! قوه ی قضاییه در دست ماست ! شورای نگهبان در دست ماست ! نیروهای مسلح در دست ماست ! صدا و سیما در دست ماست و …. فهمیدیم که دولت در ایران ارزشی ندارد . ما از آن روزی که جناب خاتمی ، رییس جمهور در ایران را یک تدارکاتچی نامید فهمیدیم که ماجرا چیست و حرف ، حرف دیگری ست غیر از دولت ! سخن در ریشه ای ترین مبانی و بنیان ها بود و هست و اتفاقا اصل سخن بر همان اصلی که شما شیرازه اش نامیده ای یعنی اصل ولایت مطلقه ی فقیه و حکومت دینی …
سبز پر رنگ / سبز کم رنگ / سبز بی رنگ
آن بالا ! کنار سبز پر رنگ و سبز کم رنگ ، سبزی بود که دیده نشد ! یعنی نمی خواست که دیده شود ! اما سبز است ! و من آن را از طیف رنگی سبز انتخاب کردم اما سبز بی رنگ ! سبز ، سبز است ! شدت و ضعفش متفاوت است و به قول ما طلبه ها امری ست تشکیکی ، یکی پر رنگ تر است یکی کم رنگ تر ! سبز پر رنگ می آید و همه جا را سبز می کند ، خودش را به رخ می کشاند ، قطره ای از آن بر صفحه ای بچکد فریاد سبزی صفحه بلند می شود و اگر حتی کوچکترین کلمه ای با سبز پر رنگ نوشته شود همه ی چشم ها متوجهش می شوند . کسی که از رنگ سبز بدش می آید حضور سبز پر رنگ را بلافاصله متوجه می شود و برای تراشیدن ان تیغ بدست می گیرد و می خراشد و یا کاغذ سبز شده را مچاله می کند و به سطل اشغال می اندازد و حتی آتشش می زند اما سبز کم رنگ و بالاتر از آن سبز بی رنگ چه !؟ به این راحتی ها حضورش فهمیده می شود !؟ به این راحتی ها سطوری که ته مایه ی سبز دارند به چشم می آیند و مخالفان خود را تحریک می کنند و مچاله می شوند !؟ آن سبز بی رنگی که من از آن استفاده کردم رند است ! به موقعش خودش را در دل سفید ها جا می زند ! مچاله هم نمی شود ! آتش هم نمی گیرد ! تیغ هم نمی خورد ! صفحات زیادی را هم از خود پر می کند ! در یک روند آرام و صبورانه هر بار بر رنگ آمیزی قبلی به گونه ای که سبز ستیزان نفهمند از همین سبز بی رنگ اضافه می کند . سبز بی رنگ همان موشی ست که دانه دانه از انبار دهخدا گندم خارج می کند اما می کند ! بی آنکه به تله بیفتد ! بی آنکه دمش بریده شود و چماق بر سرش کوبیده شود ….
موسوی بد است !
این را وقتی که دین مداران می گویند همه ی ما می فهمیم که چرا !؟ چرا جناب موسوی خائن است !؟ چرا جناب موسوی باید به محاکمه کشیده شود ! چرا مرگ بر موسوی و …. اما وقتی که غیر دین مداران به جناب موسوی خرده می گیرند چه معنایی دارد !؟ آیا آن ها با مبانی جناب موسوی مشکل دارند !؟ آیا آنان طرفدار ولایت مطلقه ی فقیه اند !؟ آیا آنان از وجود نهادهایی همچون شورای نگهبان حمایت می کنند !؟ آیا آن ها از قدسی بودن حاکمیت دفاع می کنند ! آیا آن ها نگران عکس امامند !؟ آیا آن ها نگران جایگزینی شعاری همچون جمهوری ایرانی به جای جمهوری اسلامی هستند !؟ آیا آن ها طرفدار استخراج قوانین جاری در کشور از فقه سنتی هستند !؟ آیا آن ها به خاطرر آرمان فلسطین از شعار نه غزه نه لبنان آشفته شده اند و ده ها آیای دیگری که رندان پاسخ همه ی این آیا ها را می دانند !
از نظر اینان موسوی بد است نه به خاطر آنچه که کفته شد بلکه به خاطر آنکه از میان این همه سبزی سطل سبز پر رنگ را برداشت و مخالفان سبزها را تمام قد به میدان کشاند ! به خاطر آنکه سبز شدن جامعه را در بوق و کرنا کرد ! به خاطر آنکه کاغذهای سبز پر رنگی توجه مخالفان سبز را به خود جلب کردند و مچاله شدند و گاه حتی آتش گرفتند ! موسوی از این نگاه بد است چون نگذاشت جامعه بی آنکه کشته ای بدهد و بی آنکه از روند پیشرفت معمولی و حتی کند خود باز بماند و بی آنکه طیف وسیعی به زندان بیفتند و به حبس های طویل و دراز بروند و بی آنکه هر روز اغتشاش تازه ای برپاشود اما با همه ی این اوصاف روز به روز سبز شود . سبز بی رنگی که آرام آرام پر رنگ می شد ! موسوی بد است چون بر سبز پر رنگ دست گذاشت و خاتمی نجیب است چون سبز کم رنگ  را برداشت  و دوره ی احمدی نژاد بهترین هنگام برای آکنده شدن جامعه از سبز بی رنگ بود !
زخمه
دوستان دین مدار من ( به طورخاص طلاب / بچه های بسیج دانشجویی / جامعه ی اسلامی و همگنانشان ) به راستی در پس این هیاهوهای سیاسی آیا به این نکته واقفند که دست هایی که از دست جناب موسوی کشیده می شود الزاما در دست آنان قرار نمی گیرد و روزی همین دست هایی که بریده شدند و بی رنگ شدند کاری را که حتی جناب موسوی نتوانست انجام بدهد را انجام می دهند !؟ بی آنکه چند میلیون  نفر را به صحنه بیاورند و بیانیه بدهند و نام و نشانی داشته باشند که بشود برایشان شعار ساخت !؟ بی آنکه تمثال مبارکی از امام پاره شود و شعار جمهوری ایرانی شوک بر پیکره ی جامعه وارد کند ،  بی آنکه تظاهراتی برپا شود و بی آنکه یگان های ضد شورش شورشی را رصد کنند و سرکوب کنند و بی آنکه بشود برنامه های جریان مقابل را با حضور منسجم خنثی کرد و به حاشیه برد …. !؟ نیش دار و گزنده با شما سخن می گویم ! راستش را بخواهید در پس بسیاری از این عربده کشی ها و نعره ها می بینم که دست های بسیاری از شما در سطل های سبز کم رنگ تا آرنج فرو رفته است . می بینم که بسیاری از شما با قلم موهای سبز بی رنگ مدام رنگ می خورید و ککتان هم نمی گزد . من حتی در تجمع چند روز پیش فیضیه بر بسیاری از عمامه ها لکه های کم رنگ و پر رنگی از سبزی را می دیدم که در آن هیاهو کسی به آن ها توجهی نداشت . من روزی را می بینم که ایران نه بدست جناب موسوی و اطرافیانش که بدست شما و با حضور شما سبز ( شما بخوانید سکولار  ) می شود !!!!! برای من مهم نیست که این سبزی ( سکولاریزاسیون ) عرض کدام جوهری می شود . بسیار محتمل است که آنروز به جای آنکه لباس نیم تنه ی زنی سبز باشد چادر تمام قدش سبز باشد اما فرقی نمی کند سبز ، سبز است . همین
پ . ن :
علاقه مندم قسمت بعدی این نوشتار را به بحث پیرامون همین موضوع یعنی سبز بی رنگ ( جریان استحاله ) اختصاص دهم . ان شاء الله

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *