گرگ ها و گوزن ها

استاندارد

این روزها بزرگ شدیم و بزرگ تر
از بره های گله ی ما کیست گرگ تر !؟

بس کن ! بس است ما! چقدر ما و چند ما !؟
چوپان گرگ خورده ی قلاده بند ما

هی هی زنان به گله ی بی سگ درون دشت
چوپان کجاست !؟ گله ام از دشت بر نگشت

چوپان دروغگوست که گرگان گرسنه اند
باور نمی کنیم بزرگان گرسنه اند

چوپان ز گرگ، گرگ ز چوپان بزرگ تر
روبه ز گرگ، شیر ز روباه گرگ تر

بر سنگ خورد سنگ ترازو و وزن ها
پایان گرفت قصه ی گرگ و گوزن ها

پایان تلخ قصه به خون خفت مزرعه
وقتی گوزن مرد، برآشفت مزرعه

شبهای شوم شهوت نسناس می شکفت
خشم و خروش مزرعه با داس می شکفت

چشم گوزن لقمه ی دندان گرگ بود
چوپان پیر نوکر خان بزرگ بود

خون می چکد ز چنگ که دندان رها کند
چوپان بهانه است بگو خان رها کند

خان صاحب مزارع زرین گندم است
این راست نیست، باور بیمار مردم است

مردم نشسته اند در آوار کوخ ها
در کاخ خان نشسته و شیخ الشیوخ ها

مانده ست در شکوه شب کاخ هایشان
از گله ی گوزن فقط شاخ هایشان

گندم نما بزرگ بزرگان جو فروش
نامیده ایم گرگ بزرگان جو فروش

هین ! جو فروش نان جوین می خورد مگر !؟
ناقوس زهد غصه ی دین می خورد مگر !؟

از غصه نیم جانم و بغضم غزل شده است
این شوکران تلخ به کامم عسل شده است

” همسایه چشم بد نرسد صاحب زر است
چون صاحب زر است یقینا اباذر است ”

آنک اباذر است و بیابانی از طلا
در کاخ سرخ شوکت عثمان دیگر است

واعظ سزاست تیغ کشد از نیام خویش
جای خطابه ای که گرفتار منبر است

گیریم خر شدیم به کذبی که شاخ داشت
حتی به هفت شاخ ! مراد شما خر است

فردا که مو زماست کشد روز حشر حق
قاضی شریح و طلحه و خالد برابر است

حالا دلم به حال کسی می تپد که او
یک یوسف است و گرد سرش صد برادر است

“ترسم برادران غیورش قبا کنند ”
پیراهنی که لاله به لاله معطر است

پیراهنی زلاله به تن کن بهار را
صیقل بزن هلال خم ذوالفقار را

با ما به نام هرچه که داری قیام کن !
چون چشمه صاف، ساکت و جاری قیام کن !

از شهر غم گرفته ی اینجا دلم گرفت
با مردهای کوه و صحاری قیام کن !

” قل انما اعظ …” به شب مردگان مخوان
مردند شیخ و مفتی و قاری! قیام کن !

حتی برای باور آن پیرزن که گفت
تقدیر ماست گریه و زاری، قیام کن !

این مزرعه به پنجه ی خون شخم خورده است
باید گل و ستاره بکاری ، قیام کن !

سبزینه پوش سرخ لوای سیاه چشم !
آیا سر قیام نداری !؟ قیام کن !

در سجده نیز مثل تو باید قیام کرد
گیسو به خون خضاب نمود و سلام کرد

” یا من قتل لشده عدله” هزار بار
فزت و رب کعبه بخوان ! روح بی قرار!

باران گرفته است غم بو ترابی ات
خون موج می زند ز دو زلف شرابی ات

سر را به تیغ و نیزه و خنجر حوالت است
محراب و تیغ در پی مرد عدالت است

محراب ابروی تو، کمان دار تیغ هاست
جز مرگ سرخ پیش تو، جای دریغ هاست

پ . ن ۱ ) همسایه چشم بد نرسد …. محمد کاظم کاظمی
پ .ن ۲
) : گرگ ها و گوزن ها مال چند سال پیش است ، سال های طلاب خیابانی ، وحید جلیلی در سوره هم سانسور شده اش را کار کرد ، چند روز پیش به عنوان پیام بر نوشته ای از آن یادی کردم و هنوز تازه و داغش دیدم . همین

3 دیدگاه در “گرگ ها و گوزن ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *