هنر طلا و مس

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

اشاره : آنچه که می خوانید حاشیه هایی ست که بر فیلم طلا و مس نوشته ام که البته پیش از این در سایت فیروزه و نشریه ی فیلم نگار منتشر شده است

سزاوار دیدن است و شایسته ی تحسین و رقم زننده ی نقطه ی عطفی ماندگار در سینما و ادبیاتی که از درد بی سوژه ای یا بهتر بگویم از درد بی بکارتی سوژه ها مدام متمایل است تا آخرین خاکریز سوژه های دست نخورده و بکر را هم فتح کند . بکر ماندن سوژه هایی از این دست اما نه از سر غفلت و بی خبری یا بی انگیزگی به پرداختن به آن ها ست که این حصارهای بلند و حریم های ممنوعه  ای هستند که محتسب وار بکر بودن چنین سوژه هایی را هم رقم می زنند .
حصارهای بلند بی خبری به بار می آورند و حریم های ممنوعه مهر خاموشی بر لب می زنند ، بی خبری و خاموشی فیلم را ناچار به کلیشه می کشد و کلیشه شاید تکه ای یا متلکی به سوژه باشد اما بکارت او را نمی گیرد ! بگذرد که شما باید موقعیتی را تصور کنید که حصارهای بلند و حریم های ممنوعه هم فیلم را محاصره کرده است و هم تماشاگر را ! کلیشه علیه کلیشه واقعیت سینمای روحانیت این سال های ماست .
کلیشه علیه کلیشه یعنی توی فیلم ساز برای تماشاگری که سوژه ی تو را بی مصرف و مصرف کننده ی صرف ( در نسخه ی صریح کلمه مفت خور ! ) می داند و می نامد تو سوژه ات را در فیلمی گچ کار کنی و در دیگری به پشت دار قالی اش بنشانی و یا در خیابان به مسافر کشی اش واداری ! علیه مخاطبی که سوژه ی تو را در برج عاج می بیند و هاله ای از تشریفات را همواره بر گرد او حس می کند و ابر و باد و مه و خورشید و فلک را در خدمت سوژه می بیند تو بیایی و سوژه ات را عبا به دوش و عمامه به سر پشت وانت بنشانی و آواره ی خیابان های پایتختش کنی !

کلیشه علیه کلیشه یعنی برای شکستن تابوهای فکری سوژه ات ( روحانیت ) ، برای دگرگون ساختن او ، برای شوک دادن به او که در پندار تو ی فیلمساز و تماشاگرت همیشه دچار قضاوت و  ترازوست در فیلمی جملاتی اخلاقی و عرفانی را در دهان دختری خیابانی بیندازی و در فیلمی  آیات قرآن رابلافاصله پس از پخش ترانه ای غربی در دهان دختر معلول ذهنی بگذاری و در فیلمی دیگر سوژه ات را به آسایگشاه بیماران روانی روانه کنی . طلا و مس تا آنجا که دچار این کلیشه در کلیشه و کلیشه علیه کلیشه است اگرچه شاید زیبا و بی هزینه و کم حاشیه باشد اما کلیشه چه بخواهیم و چه نخواهیم هم خانه ی شعار و هم سایه ی غلو است و از همین رو ذکر این نکته ضروری ست که تحسین اولین خط این نوشتار چنین جنبه هایی از طلا و مس را که اتفاقا کم هم نیستند در بر نمی گیرد !

هنر طلا و مس در معبری ست که میان میدان مین سوژه می زند و از دل سوژه ای که به حکم فرهنگ وسنت و حاکمیت محکوم به کلیشه شدن در سینما و ادبیات است سوژه ای دیگر در می آورد که نه تنها می توان نگاهی واقعی و بی پیرایه به آن داشت بلکه می توان آن را آینه ای قرار داد که سوژه ی اصلی را هم واقعی تر دید و فهمید . طلا و مس هوشمندانه و خلاقانه و ظریف چنین معبری در سینمای روحانیت  می زند  و پای خانواده و زندگی سوژه  را به میان می کشد ( پای زن و بچه ی آدم را به میان می آورد ! )


خانواده ی روحانیت بهترین آینه برای نشان دادن معمولی بودن این ژانر هستند و پنهان نمی کنم که جمع معمولی بودن و روحانی بودن در سنت بس دشوار و حتی ناگوار است و از همین روست که روحانیت در صحنه ی جامعه جز در منبر و محراب پنهانند یعنی درست آن جاهایی که مردم معمولی و عادی و عرفی زندگی می کنند ، در پارک ، در سینما ، در رستوران ، در بازار خرید . چرا که روحانیت باید پنهان و غیر معمولی بماند تا قدسیت و روحانیتش خدشه دار نشود . طلا و مس اما به خوبی این کار را می کند و به بیننده اذن دخول به خانه ی یک طلبه را می دهد . خانه ای که در آن همسر طلبه برای کودکانش ” نانای نای ” می کند و برای عشق همسرش عطر می زند ، خانه ای که تلویزیونش مدام روشن است ، خانه ای که طلبه را می شود در حال عوض کردن لباس بچه اش دید ! خانه ای که می شود طلبه را در آن معمولی دید .
معمولی بودن و معمولی دیده شدن  بزرگترین چالش زندگی روحانوین در جامعه است و به نظر من یکی از عمیق ترین و دقیق ترین پرسش مطرح شده در طلا و مس که پرسش بسیاری از مخاطبان فیلم هم هست آن جایی ست که پرستار از سید رضا می پرسد آیا تا به حال همسرش را بوسیده است یا نه !؟

جمع بوسه و عشق و روحانیت و تقدس در ذهن تماشاگری که به این سنت تعلق دارد کار بزرگی ست که طلا و مس از عهده ی آن خوب بر آمده است . حیف که در ادبیات همه ی این سال های ما عرفان را نمی شود جز در جامه ی روستایی نمایش داد و عشق را نمی توان جز در بحران و حادثه پیدا کرد . انگار نه انگار که از چند قرن پیش صائب تبریزی تغییر زمانه را فریاد برداشته است که : “ عشق شهری ست درین عهد بیابانی نیست ” اگر روزی بشود عشق و عرفان و اخلاق را به شهر وزندگی  آرام و معمولی برگرداند آنوقت دیگر مجبور نیستیم برای نمایش عشق و عرفان و اخلاق سید رضا ، همسرش را به مرضی  فلج کننده دچارکنیم  و اشک و آه تماشگر را در آوریم  ! همین

پ . ن ۱) پس از خروج از سینما و دیدن طلا و مس پیامکی که برای دوستانم فرستادم این بود : اشتباه نکنید ! روحانی طلا و مس من نیستم !!!
پ . ن ۲) برای خواندن نوشته هایی دیگر در همین باب سری بزنید به آرشیو سایت فیروزه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *