پاکت

استاندارد

از منبر که پایین آمدم به نسبت شب های قبل گام هایم را تند تر برداشتم. این برنامه ی همیشه ی شب های آخر منبرهایم بود. بی آن که معطل بکنم از مجلس بیرون می زدم . این شکلی صاحب مجلس می فهمید که اصلا و ابدا حرف پاکت و این جور مسائل در میان نیست. صاحب مجلس  پیش روی خودش آخوندی را می دید که شب آخر  بی آنکه منتظر پاکت باشد یا حتی اشاره و کنایه ای به آن داشته باشد می رود که می رود . آن وقت قسمت دوم برنامه اجرا می شد. صاحب مجلس دوان دوان دنبالم می دوید و صدایم می کرد و پاکت را تقدیم می کرد. آن شب هم همین اتفاق افتاد . صاحب مجلس دوید، معذرت خواهی کرد، تشکر کرد، تعریف و تمجید کرد، ابراز امیدواری کرد سال های آینده هم از محضرم استفاده کند، بعد با یک دست دو تا ظرف یکبار مصرف پر از غذا به دستم داد و با دست دیگرش از جیب شلوارش پاکت سفید رنگ را در آورد ، با چشم هایش اطراف را دید زد تا هنگام تقدیم کردن پاکت کسی ما را نبیند . تماشای یک روحانی در هنگام گرفتن پاکت لابد زشت و چندش انگیز می نمود که اینقدر با وسواس اطراف را می پایید . پاکت را گرفتم و با بهانه کردن سردی هوا و این که صاحب خانه عرق دارد و با یک پیراهن خالی بیرون آمده است و ممکن است به خاطر همین سرما بخورد سر و ته گفت و گو را هم آوردم . خدا حافظی کردم و تند تند به سمت ماشین راه افتادم .

ظرف ها را گذاشتم توی صندوق ، عمامه ام را از سرم برداشتم و روی صندلی کناری ام گذاشتم ، عبایم را تا کردم و توی عمامه گذاشتم  ، پاکت هنوز توی جیب لبّاده ام بود . مثل همیشه اشتیاق دانستن این که چقدر می تواند توی پاکت باشد در درونم بیداد می کرد . پاسخ به این اشتیاق جایی دنج و خلوت می طلبید که از مجلس روضه هم دور باشد . این یعنی چند دقیقه ای را باید دندان بر جگر می گذاشتم . عاقبت توی یک خیابان فرعی زیر سایه ی یک درخت بلند که روشنای چراغ برق بالا سرش را آنقدر کم کرده بود که رهگذران نتوانند داخل ماشین را دید بزنند و بفهمند راننده ی ماشین آخوندی ست که کنار زده تا پول های پاکت منبرش را بشمارد .

پاکت را از جیب لباده در آوردم، روی پایم گذاشتمش که کسی جز خودم آن را نبیند ، چراغ کوچک بالای سرم را روشن کردم ، در پاکت را با تف چسبانده بودند . لجم گرفت . مجبور شدم طول پاکت را با دست پاره کنم . این هم احتمال پاره شدن پول ها را به دنبال داشت و هم حساسیت بر انگیز بود . قبل از پاره کردن پاکت را چند بار تکان دادم تا پول ها به قسمت پایین بیایند. پاکت که پاره شد نفس راحتی کشیدم . لایش را باز کردم . بی آن که نگاه کنم اول با دست محتوای پاکت را لمس کردم . مثل همیشه دلم می خواست تعداد ورق های داخل پاکت کم باشد . اگر کم بود نشان می داد محتوای داخل پاکت تراول چک است . لمس کردم سه تا بیشتر نبود . حس خوبی داشت . سه تا ترول چک حداقل صد و پنجاه تومانی می شد . صد و پنجاه تومان برای پنج شب منبر آن هم توی اصفهان که همیشه کمترین پاکت ها را می دادند عدد قابل قبولی بود . به قولی پول بنزین حاج آقا در می آمد . انگشتم را داخل پاکت کردم و تراول ها را بیرون آوردم . نگاهشان که کردم خوشحالی ام دوچندان شد . افزون شدن خوشحالی به تنوع رنگ آن ها بر می گشت ، به جای آن که سه تا قرمز باشند دو تا سبز بودند و یک دانه قرمز . تا نخورده و خشک . بوی نویی شان از بوی چلو قیمه هایی که توی صندوق گذاشته بودم سبقت می گرفت. در خارج از اصفهان بیشتر از این هم پاکت گرفته بودم اما توی اصفهان دویست و پنجاه تومان برای پنج شب  واقعا یک ناپرهیزی به شمار می رفت .  با خودم گفتم شاید در سال هایی که ما از اصفهان دور بوده ایم چیز هایی عوض شده باشد پول ها را داخل پاکت برگرداندم. پاکت را توی جیب لباده گذاشتم و خوش حال سمت خانه ی پدرزن راه افتادم .

آخر شب برگشتیم قم . خانه که رسیدیم مثل همیشه پول های داخل پاکت را گذاشتم لب دیوار کوب توی پذیرایی . جای پول پاکت ها و شهریه ها همیشه آن جا بود. این شکلی این پول ها با بقیه ی پول ها قاطی نمی شدند . باور و تجربه ی همیشه ی ما این بود که این پول ها برکت دارند و به خاطر همین سعی می کردیم آن ها را در جاهای خاصی مثل خرید های خوراکی خرج کنیم . این بار اما شرایط اجازه نمی داد . شارژ های ساختمان چند ماهی عقب افتاده بود و روز آخر هر چقدر سعی کردم جوری وارد ساختمان شوم که نگهبان نبیندم و سراغ شارژ ها را نگیرد و تذکر ندهد که پنج ماه شارژ عقب افتاده نشد که نشد . دست پیش را گرفتم که عقب نیفتم و گفتم اگر مثل بقیه ی مجتمع ها برای پرداخت شارژ دستگاه کارت خوان بگذارید شارژ های ما هم عقب نمی افتد و بعد ادامه دادم که پول توی خانه هست و شب که می خواهم بیرون بروم پرداخت می کنم .

شب قبل از بیرون رفتن از خانه به فاطمه گفتم یک صد تومانی و یک پنجاه تومانی از پول های لب دیوار کوب بردارد و تا من دارم ماشین را از پارک در می آورم به نگهبانی بدهد . تأکید کردم که رسید یادش نرود . فاطمه گفت حواسش هست . ماشین را که از پارک در آوردم فاطمه لب در مجتمع ایستاده بود . جلوی پایش ترمز کردم ، سوار شد ، کمی سکوت کرد بعد مثل بمب ترکید که حالا ده هزار تومانی را جای صد هزار تومانی می دهی دست من آبروی من را ببری !؟ شوکه شده بودم . گفتم چی !؟ ده هزار تومانی !؟ با عصبانیت گفت بله ! ده هزار تومانی و اسکناس سبز خشک تا نخورده را دستم داد . شنیده بودم اسکناس ده هزار تومانی توی بازار آمده است اما باورم نمی شد آن که توی دست های من بود و لنگه اش هم توی خانه بود به جای تروال صد هزار تومانی اسکناس ده هزار تومانی باشد . صفر هایش را شمردم ، پنج تا بیشتر نبود . کارد می زدند خونم در نمی آمد . نمی دانستم از این که فرق ده هزار تومانی و صد هزار تومانی را نفهمیده ام عصبانی ام یا از این که پاکت را کم داده بودند . چند دقیقه ای که گذشت بمب خنده توی ماشین ترکید. تمام شب خودمان را مسخره کردیم ، فاطمه پرسید کجا می روم ؟ جواب دادم پیتزا فروشی . گفتم اصلا تحمل ندارم این اسکناس سبز جلوی چشمم باشد . موقع حساب کردن پیتزا ناخود آگاه منتظر بقیه ی صد هزار تومان بودم . همین

پی نوشت :

۱-      یکی دو سالی ست دلم می خواهد مطلبی جدی در باره ی پاکت بنویسم . از پاکت های چند میلیونی تا پاکت های خالی .

۲-      امسال ان شاء الله پنج شب افتخار دارم خدمت دوستان عزیزم در نایین باشم . امیدوارم دوستان عزیز نایینی ام وجه مطایبه و طنز این نوشته را فراموش نکنند .

۳-      تو وقف خراباتی ، خرجت می و دخلت می

۴-      دوستان در هوای صحبت یار / زر فشانند و ما …..

۵-      زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت ….

۶-      همین