زرد سیاه

استاندارد

نقدی بر رمان آلوت نوشته‌ی امیر خداوردی

تقدیم به علی‌محمد مؤدب

«آلوت» مبتذل است؛ به معنای هنری کلمه. کثیف است؛ به معنای اخلاقی کلمه و عقب‌افتاده است به معنای علمی کلمه. همه‌ی آنچه ازاین‌پس خواهد آمد گزارشی است از «آلوت» به‌قصد اثبات ادعاهای فوق. همین.

«آلوت» در غیاب «دیگری» شکل می‌گیرد. «دیگری» در داستان، رهبر مذهبی یک گروه جهادی سلفی است. با نام «فخرالدین». این نکته، خیال نویسنده- امیر خداوردی – را راحت می‌کند؛ کیست که بخواهد از یک رهبر سلفی دفاع کند؟ بی‌دفاعی «دیگری» و غیبت او، خداوردی را حاکم مطلق کتابش قرار می‌دهد و زمینه‌ای مهیا می‌کند تا نویسنده هرچه دل تنگش می‌خواهد بگوید و سوژه‌‌‌ی منجمدش را در هر وضعیتی که می‌پسندد وصف کند و او را در هر موقعیتی که دل تنگش می‌خواهد قرار دهد و هر خصلتی را که دل تنگش می‌خواهد به او نسبت دهد. خداوردی _نویسنده_ سوژه‌اش را به لجن کشیده، تحقیرشده و تهی از هر خصلت انسانی و درنتیجه فاقد شأن و منزلت اخلاقی و انسانی می‌پسندد و همه‌ی «آلوت» تلاش برای رسیدن به این پسند نویسنده است.

نویسنده تلاشش را از صحنه‌ی تولد فخرالدین آغاز می‌کند. کودکی در خانه‌ای و میان خانواده‌ای به دنیا می‌آید. خداوردی سرنوشت او را از نگاه خود، از همان آغازین سطر کتاب معلوم می‌کند: «روزی که به دنیا آمد، سرک کشیده بودم توی خانه‌اشان. تا اندام نزار، کبود و غرق خون و کثافتش را دیدم./ صفحه‌ی ۷» تا پایان کتاب از فخرالدین، رهبر دینی گروه‌های جهادی چیزی جز این تصویر نخواهیم دید: غرق خون و کثافت و هم‌نشین با هر آنچه با کثافت ربط و نسبت دارد.

فخرالدین زخمی بر پیشانی دارد. باور مردم این است که زخم پیشانی فخرالدین اثر جهاد فی سبیل الله است. خداوردی اما برای زخم پیشانی فخرالدین قصه‌ی دیگری می‌پسندد: «عبدالوهاب، پدر فخرالدین یک قمقمه‌ی جنگی داشت پر از آب. قمقمه را از توی خورجین قاطر بیرون کشید و رفت پشت تپه تا قضای حاجت کند./ صفحه‌ی ۱۳» فخرالدین در این صحنه پسربچه‌ای است چهارپنج‌ساله و لنگ و عصا کش. خداوردی او را می‌برد سر صحنه‌ی تخلی پدرش که هم‌زمان با مدفوع کردن در حال برانداز سنگ‌هایی است که برای طهارت خودش برگزیده است: «فخرالدین آن‌وقت‌ها با عصای چوبی زیر بغل، خود را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشید. با تقلای زیادی دنبال پدر رفت. پدر نشسته بود و داشت چند سنگ را ورانداز می‌کرد که با آن‌ها خودش را تمیز کند. به‌خوبی می‌دانست که موقع تخلی نباید شکم و سینه و زانوهایش روبه‌قبله یا پشت به قبله باشد، درعین‌حال نباید کسی عورتش را می‌دید، مخرج بولش را با چند قطره از آب قمقمه تطهیر کرد و بعدازآن بود که به وراندازی سنگ‌ها برای تطهیر مخرج غائطش مشغول شد. سه سنگ مناسب خوش‌دست انتخاب کرد. آنجا که نشسته بود آن‌قدر سنگ بود که اگر با این سه سنگ هم غائطش پاک نمی‌شد، می‌توانست از سنگ چهارم و پنجم و ششم استفاده کند. در همین اثناء ناگهان دید فخرالدین آمده بالای سرش و می‌پرسد: بابا!…/ صفحه‌ی ۱۳»

این یادداشت می‌تواند همین‌جا، به حرمت اخلاق و انسانیت تمام شود اما به حرمت نقد و حقیقت چنین نمی‌شود. تا آخر کتاب آلوده به کثافتی که نویسنده به نام ادبیات و در پوشش اختلافات مذهبی به خورد خواننده می‌‌دهد پیش خواهیم رفت. پدر مشغول تخلی است. کودک خردسال با دست نویسنده بالای سر او حاضر می‌شود. به چه قصدی؟ به‌قصد پرسیدن سؤالی کودکانه: «یعنی می‌خواست بپرسد بابا! آن جدّت که اسمش فخرالدین بوده، کتابی که نوشته درباره‌ی چه بوده؟ که پدر با یکی از همان سنگ‌های خوش‌دست زد توی سر بچه و پیشانی بچه شکست./ صفحه‌ی ۱۴» پیشانی فخرالدین با سنگی می‌شکند که پدر برای تطهیر مخرج غائطش انتخاب کرده است و زخمی همیشگی یادآور این موقعیت کثیف بر سر او باقی می‌گذارد: «بعدها شایع شد زخم پیشانی فخرالدین اثر جهاد است. او هم مخالفتی نکرد چون به‌هرحال درراه کسب علم این اتفاق برایش افتاده بود./ صفحه‌ی ۱۴»

خداوردی این‌گونه نام و یاد جهاد را با تخلی همسایه می‌کند و این روند را تا پایان کتاب ادامه می‌دهد. جز در صفحه‌ی صد و سی کتاب، هیچ‌کجا نام و یادی از قرآن نیست که همسایه‌ی مبال و مستراح و شقوقاتش نباشد: «آیات آخر سوره‌ی آل‌عمران را می‌خواند. تمام تلاشش را کرد تاکمی فکر کند. از ابن عساکر نقل است که رسول خدا گفته است وای بر کسی که این آیات را بخواند و در آن تفکر نکند. این بود که مثل هر شب دست‌و‌پا می‌زد در خلقت آسمان و زمین تفکر کند. نه، هیچ‌وقت نمی‌توانست این‌طوری افکارش را جمع‌وجور کند. باید می‌رفت مبال/ صفحه‌ی ۸» و « از شاشیدن به خودش، از مدفوع کردن پشت در اتاق یا هر چیزی شبیه این‌ها خسته شده بود. از نه نه گفتن و تکرار مداوم یک واژه‌ی تکراری خسته شده بود و تصمیم گرفت، تأکید می‌کنم تصمیم گرفت اوضاع را تغییر دهد. اما تا بیست‌سالگی دیگر هیچ رفتار جدی و مستمری نداشت که این خصلت تنوع‌طلبی‌اش را نشان دهد. دنیا برایش پر از اتفاق‌های رنگارنگ بود. قرآن حفظ می‌کرد. صرف و نحو و فقه و اصول یاد می‌گرفت و هرازگاهی با طلبه‌ای جدید آشنا می‌شد…/ صفحه‌ی ۲۴» و نمونه‌های دیگر که خواهد آمد.

قرار است رهبر مذهبی سلفی‌های جهادی از انسانیت تهی شود. خداوردی از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کند. فخرالدین در غم‌انگیزترین شرایط در کودکی‌اش تحقیر می‌شود و نویسنده از خلق این صحنه‌ها باکی ندارد. تحقیرشدگی فخرالدین خواست اوست. خداوردی در نگاهی عقب‌افتاده، از هجو وضعیت جسمی فخرالدین به‌عنوان ابزار تحقیر استفاده می‌کند: فخرالدین لنگ است. فکش کج است. شاشو است. پیشانی‌اش هم زخمی است. این‌ها اما خداوردی را ارضاء نمی‌کند. به خواست او فخرالدین در خانواده‌ای پر از حماقت و خشونت و توحش و جهل قد می‌کشد تا نویسنده به غرضش برسد: «فخرالدین غیر از زخم پیشانی و لنگ‌لنگان راه رفتن، فکش هم کمی به سمت چپ کج بود… پدرش قایم زده بود در گوشش و صورت بچه به سمت راست کج شد./ صفحه‌ی ۱۸»

 این پایان ماجرا نیست. فخرالدین خانواده‌ای بی‌رحم‌تر و نفهم‌تر ازآنچه می‌شود تصور کرد، دارد. قصه‌ی کجی فک، قصه‌ی یک سیلی معمولی از پدری معمولی نیست: «یک‌شب درآمد و به پدرش گفت: «نجمه!» آن‌هم جلوی دو سه نفر از دوستان کاملاً متشخص پدر. همه از خنده ریسه رفتند و پدر عصبانی فخرالدین قایم زد در گوش بچه و چانه‌ی بچه کج شد. وقتی متوجه کجی چانه شد، سیلی دیگری زد سمت راست تا چانه‌ی بچه به‌جای خودش برگردد ولی این چک دوم زیادی محکم بود. بعد دوباره سمت چپش را زد ولی تغییر نکرد. بازهم زد و می‌خواست چند بار دیگر هم امتحان کند که رفقایش به داد بچه رسیدند…/ صفحه‌ی ۱۹»

فخرالدین _به‌ سلیقه‌ی نویسنده_ در خانواده‌ای پر از توحش و حماقت آمیخته به تعصب مذهبی رشد می‌کند. پدرش به پهلوی مادرش لگد می‌زند که چرا در خانه‌‌ی خودش و هنگام شیر دادن به نوزاد خودش گوشه‌ای از سینه‌اش پیداست.«صفحه‌ی ۱۷» و مادر در مستراح به‌صورت فخرالدین سیلی می‌زند: «مادر که خوب می‌دانست منظورش چیست با هول و ولا که یک‌وقت بچه خودش را و خانه را به گه نکشد می‌بردش توی مستراح، می‌نشاندش کنار چاه گود و تاریکی که برای فخرالدین خیلی بزرگ بود. لازم نبود مثل آدم‌بزرگ‌ها سر چاه بنشیند. همان کنار کارش را می‌کرد و مادر با آفتابه‌ی مسی می‌شستش. ولی فخرالدین تا چشمش به گوی و سیاهی چاه می‌افتاد دستشویی‌اش را فراموش می‌کرد. به گودی و سیاهی چاه خیره می‌شد و مادر می‌زد در گوشش…/ صفحه‌ی ۲۱»

فخرالدین تا اینجا بوی ادرار و گه گرفته است و نویسنده دست از تحقیر برنمی‌دارد و وقیحانه حتی به شأن و حرمت ‌مادری رحم نمی‌کند. مادر فخرالدین بوی مدفوع و ادرار فخرالدین را دوست دارد: «تنها حسنش این بود که مدفوع و ادرارش بویی خوب و مطبوع داشت، بویی بین نعنا و اکالیپتوس ولی ملایم و جذاب، حداقل برای مادرش…/ صفحه‌ی ۲۱» این صحنه مقدمه‌چینی نویسنده است برای برقراری زمینه‌ی رابطه‌ی جنسی میان فخرالدین و مادرش: « فخرالدین موقعی که شیرخواره بود پستان‌های مادرش را باذوق گاز می‌گرفت. بعدازآن هم هر وقت می‌خواست رضایتش را از مادر نشان دهد گاز می‌گرفت… مادر از این کار پسر کیف می‌کرد و خیلی سعی می‌کرد این کیف کردنش را مخفی کند/ صفحه‌ی ۲۲» این کاشت خداوردی در صفحه‌ی ۵۷ برداشت می‌شود، در توصیف جنازه‌ی مادر: «چطور کسی نفهمید کجای بدن مادر فخرالدین تیر خورده است؟! بالاخره جای ورود تیر به بدن از روی برقع و لباس پیدا می‌شد! اما برقع مادر فخرالدین گشاد بود و پرچین لابد اگر خوب دنبال محل ورود تیر می‌گشتند معلوم بود از بالای برقع یک جایی سوراخ شده… و فخرالدین اصلاً دوست نداشت فکر کند تیر به یکی از پستان‌های مادرش خورده باشد.» و در این میان نویسنده با بازی با معانی مختلف کلمه‌ی «سیخ» کارهایی می‌کند که حرمت و شأن مادری اجازه‌ی بازگو کردن آن را نمی‌دهد. نویسنده آن‌قدر عقب‌مانده است که نمی‌داند برقرار کردن رابطه‌ی جنسی میان پسربچه و مادر الزاماً اثر را دارای جنبه‌های روانکاوانه و شایسته‌ی خوانش‌های فرویدی نمی‌کند همان‌گونه که آوردن حدیث «هام بن هیم» اثر را شیعی نمی‌کند. بگذریم.

خداوردی در توهم رؤیای خلق اثری با زمینه‌ی ادیپی حد نگه نمی‌دارد. همان بویی که مادر از آن خوشش می‌آید پدر را آشفته می‌کند: «پدر فخرالدین چنین نظری نداشت. هر وقت همچو بویی می‌شنید داد و هوارش بلند می‌شد. می‌رفت مطبخی و سیخی روی اجاق داغ می‌کرد و می‌آمد سر چاه مبال و در همان حین که مادر رخت و لباس فخرالدین را درآورده بود و گند و کثافتش را با آفتابه می‌شست، سیخ داغ را روی پوست بچه می‌چسباند و فخرالدین بالا و پایین می‌پرید…/صفحه‌ی ۲۲»

نویسنده باز هم ارضاء نمی‌شود. فخرالدین _رهبر دینی گروه‌های جهادی سلفی_ در کودکی «مثل منگل‌هاست. شاشوست. یک کلمه هم بلد نیست حرف بزند. فقط نه نه می‌کند. مثل گوسفند بع بع…/ صفحه‌ی ۲۲» سه‌نقطه‌ی پایانی از من نیست. از خداوردی است. خداوردی فعل را نمی‌آورد و با همه‌ی مقدماتی که چیده است به خواسته‌اش می‌رسد: فخرالدین گوسفند می‌شود اما خداوردی ارضاء نمی‌شود. فخرالدین گرگ می‌شود: «مادر فخرالدین… به این فکر می‌کرد که خدا را شکر عمو عزیز هیچ خبر از گاز گرفتن‌های فخرالدین ندارد وگرنه نمی‌توانست به‌راحتی به او بگوید گوسفند./ صفحه‌ی ۲۲»

بعد از هجو جسم، زخم، خانواده و کودکی، حالا خداوردی باید زیبایی‌شناسی فخرالدین را از او بگیرد: «جوی آب مخلوط با فاضلاب شهری فخرالدین را یاد بهشت می‌انداخت، بهشتی که آب از زیر درخت‌هایش در جریان است. /صفحه‌ی ۲۵» و بعد باید ارزش‌های اخلاقی او را سلب کند. چه دستاویزی بهتر از بی‌اخلاقی با زنان و شهوت‌پرست نشان دادن فخر‌الدین باسابقه‌ای که گذشت؟ فخرالدین در یک مجلس چهار دختر را عقد می‌کند و فاجعه‌بارتر از آن در شب زفاف هر چهار تن را یکجا و یک مجلس می‌طلبد. «صفحه‌ی ۵۱» و کاش برای خداوردی برای زن و زنانگی حرمتی قائل بود: «زن مفلوک چادرنمازی روی سرش کشیده و بچه‌ها را گوشه‌ی اتاق، پشت خودش قایم کرده بود…بدنش سست شد، قبل از آن سنگینی خاصی روی شانه‌هایش حس‌ می‌کرد ولی در آن لحظه حس کرد سنگینی شانه‌ها به زیر شکمش به کلیه‌هایش منتقل شده است و هرچه سعی کرد خودش را نگه دارد نشد که نشد؛ خودش را خیس کرد. خیلی هم خیس کرد، طوری که بوی شاشش فضا را پر کرد از همه بیشتر بینی فخرالدین را/صفحه‌ی ۴۹»

خداوردی با هیچ‌کدام از این‌ها آرام نمی‌گیرد. او به ضربه‌ی پایانی برای ساقط کردن فخرالدین از انسانیت نیاز دارد. چه بهانه‌ای بهتر از این می‌تواند پیدا شود که فخرالدین ریشه‌ای یهودی دارد؟ زنده‌باد فاشیسم و زنده‌باد نازیسم: «شنیده بود خودش هم _یعنی اجدادش_ از بنی‌اسرائیل بوده‌اند./ صفحه‌ی ۱۰» این را خاله جان هم که پیرزنی یهودی است تأیید می‌کند: «فکر می‌کنم ما فامیلیم.صفحه‌ی ۱۰۵» و بعد ادامه می‌دهد: «ما مسلمان نشدیم لابد اگر آمده بودیم اینجا مسلمان می‌شدیم. ما رفتیم غرب. شما خوب مسلمان‌هایی شدید./ صفحه‌ی ۱۰۶»

خداوردی خلاقانه عمل نمی‌کند. سازوکاری که در سرتاسر کتاب از آن بهره می‌گیرد همان شیوه‌ای است که قشریون شیعه در مجالس مشهور به «عمر کشان» از آن بهره می‌گیرند. فخرالدین در آلوت، خلیفه‌ی دوم است در مجالس عمر کشان. چنان‌که دانم و دانید آلوده به همه‌ی رذالت‌های جسمی و اخلاقی و خانوادگی و دینی و بدتر از همه دارای ریشه و پیشینه‌ای یهودی. آلوت، مکتوب عمرکشان‌های قم و کاشان و اصفهان و مشهد است. پر از رفتارهای وقیح، توصیفات شنیع، پر از باد معده و توصیف محتویات روده و نسبت‎ها و طعن‌های غیراخلاقی ریزودرشت درباره‌ی فخرالدین و یاران مجاهدش که یکی سرتاسر کتاب، مدام دست در خشتک دارد و دیگری دست در چیز دیگر؛ هجویه‌ای تهی از کوچک‌ترین از ارزش زیبایی‌شناختی.

فخرالدین با تلاش‌های خداوردی از انسانیت ساقط می‌شود. گوسفند می‌شود و گرگ. حالا وقت دهان‌بند زدن به پوزه‌ی اوست. درست وقتی‌که فخرالدین در چنگ صلیبیون(آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها) زندانی است در زندانی که به تعبیر نویسنده بیش از هر چیز به مستراح شبیه است. جای دل‌ سوزاندن برای فخرالدین نیست. او با مستراح مشهور و مأنوس است: «فخرالدین معمولاً زیر لحاف فکر نمی‌کرد. بیشتر توی مبال فکر می‌کرد و از اینکه در چنین جایی به مسائل دینی فکر می‌کرد خوشحال نبود… توی مستراح خیلی راحت می‌توانست فکرش را روی هر مسئله‌ای که می‌خواست متمرکز کند. بی‌آنکه از سوراخ گود و تاریک سنگ مبال واهمه‌ای داشته باشد… انگار همیشه فرشته‌ای سر فخرالدین را پایین می‌آورد تا به سوراخ سیاه مبال خیره شود… بیشتر مباحث درسی را همان‌جا پیش خودش مرور می‌کرد./صفحه‌ی ۶۷»

ماجرای پوزبند زدن و دهان‌بند زدن به فخرالدین در این صحنه رخ می‌دهد. زندان‌بان گوریل است و فخرالدین میمونی نیم‌خیز. «صفحه‌ی ۱۳۴» میمون مقابل چشم گوریل روباه می‌شود. آنهم نه هر روباهی. روباهی که ازقضا مقصر است: «گوریل ایستاده بود بالای سرش و نگاهش به سنگینی ضربه‌ی بیل روی سر روباهی بود که دزدکی وارد مزرعه شده است./ صفحه‌ی ۱۳۵» فخرالدین به گوریل حمله می‌کند و ته‌مانده‌ی انسانیتش از نگاه نویسنده همین‌جا از دست می‌رود: «زندانی شبیه هر موجودی بود غیر از یک انسان زندانی. گرگ شده بود یا کوسه‌ای درنده که بعد از مدت‌ها گرسنگی شکار خوبی پیدا کرده بود./ صفحه‌ی ۱۳۵» ازاینجا به بعد برای ما راز برخوردهای دهشت‌بار آمریکایی‌ها در گوانتانامو و ابوغریب با زندانیان مسلمان سلفی آشکار می‌شود. حقشان است: «هنوز صدای افتادنش روی لاله‌های گوش در نوسان بود که متوجه درد شدیدی در ناحیه‌ی ساق پا شد. استخوان ساقش لای دندان‌های زندانی گیر کرده بود و خرد می‌شد. فریاد کشید و از دوستانش کمک خواست. به زبان انگلیسی… استخوان پای راستش زیر آرواره‌های زندانی ترک برمی‌داشت.. سه چهار گوریل دیگر سررسیدند و بی‌تأمل و با تمام نیرو به هرکجای زندانی که می‌خورد زدند. ضربات پوتین، باتوم و شوکر برقی بالأخره بیهوشش کرد./ صفحه‌ی ۱۳۶» قصه‌ی آن پوزبندی که ما پیش‌ازاین بر صورت مسلمانان در گوانتانامو و ابوغریب دیده‌ایم و زنجیری که به دست‌وپایشان دیده‌ایم حاصل چنین توحشی از امثال فخرالدین است: «چند روز بعد، توی اتاقی یک‌تخته در بیمارستان چشمانش باز و بسته شد. عضلاتش بی‌حس بود و ملتفت زنجیری که به دست‌وپا داشت نشد اما یک دهانبند عجیب‌وغریب را روی چانه حس کرد./ صفحه‌ی ۱۳۶» در این بازی آنکه رفتار وحشیانه داشت و شایسته‌ی رفتارهای خشونت‌بار بود، فخرالدین بود: «چندنفری دور و برش بودند و باتوم‌ها و شوکر برقی آماده بود تا با کوچک‌ترین رفتار وحشیانه، عکس‌العملی مناسب نشان دهند.» شما جلوی مناسب علامت تعجب بگذارید.

حالا فخرالدین نه گوسفند است، نه گرگ است، نه میمون است، نه کوسه. حالا «به‌اندازه‌ی یک سگ ولگرد که پوزه‌بند به دهان دارد ذلیل شده است./ صفحه‌ی ۱۴۱» و این مقدمه‌ی رسیدن به یکی از کثیف‌ترین و مشمئزکننده‌ترین صفحات کتاب است.

فخرالدین در زندان قرآن می‌خواند. حزین. قرآن خواندنش زندانی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. مثل بسیاری از قصه‌هایی که همه‌ی ما شنیده‌ایم. زندان‌بان تحت تأثیر تلاوت قرآن فخرالدین با او هم‌سخن می‌شود. زندان‌بان به فخرالدین می‌گوید: «من از زندان شما بویی می‌شنوم./ صفحه‌ی ۱۴۲» فخرالدین پاسخ می‌دهد «بوی بدی که نیست؟ شاید بوی تنم باشد. خدا می‌داند چند وقت است که حمام نرفته‌ام/ صفحه‌ی ۱۴۲» میانه‌ی این گفتگو خداوردی وارد می‌شود: «فخرالدین قبل از این، همیشه معتقد بود بوی مدفوعش و بوی باد شکمش مثل بوی آدم‌های دیگر نیست، مطبوع است. تا آن روز احتمال می‌داد که شاید ازنظر خودش این‌طور باشد مخصوصاً از بویی که موقع احتلام پیدا می‌کرد خوشش می‌آمد و انگار زندان‌بان می‌خواست همچو چیزی را تصدیق کند./ صفحه‌ی ۱۴۲» بویی که زندان‌بان به‌واسطه‌ی تلاوت قرآن از سلول فخرالدین می‌شنود به همین سادگی توسط نویسنده با بوی احتلام و مدفوع و ادرار جایگزین می‌شود. اما هنوز پرده‌ای کثیف‌تر در پیش است. فخرالدین باید بیشتر از این‌ها تحقیر شود و خداوردی ابزاری جز ایجاد برانگیختگی جنسی در موقعیت ناتوانی او نمی‌شناسد. زندان‌بان همسری دارد عقیم. با دیدن سجده‌ها و شنیدن صوت حزین قرآن فخرالدین احساس احترامی عجیب به او پیدا می‌کند.«صفحه‌ی ۱۴۳» نویسنده این قطعیت را برنمی‌تابد و حالت زندان‌بان را به استیصالی نسبت می‌دهد که آدم را به هر چیزی! حتی زندانی آدمخواری که به‌ نظر متدین می‌رسد امیدوار می‌کند.«صفحه‌ی ۱۴۳» زندان‌بان همسرش را برای تبرک به سلول فخرالدین می‌آورد. «در که باز شد فخرالدین فقط یک نظر به قامت و چهره‌ی زن نگاه کرد. تپش قلب گرفت. ایستاد. سرش را برگرداند و به دیوار زندان خیره ماند. گرمای نفسش را روی دهانبند دید. دستش را کمی دراز کرد، به‌اندازه‌ای که زن بیاید و زیر آن قرار بگیرد و برود. زنجیر نمی‌گذاشت دستش را خیلی بالا ببرد… بوی زن توی سلول پخش شد. فخرالدین چشمانش را بست. دستش به شال زن خورد و شال از سر زن افتاد. یک آن موهای زن را لمس کرد. استغفار کرد و گفت بروید… صدایش از پشت دهانبند وحشتناک‌تر از همیشه شنیده می‌شد./صفحه‌ی ۱۴۴» این برانگیختگی با فخرالدین تا بعد از آزادی می‌ماند. بتول را به یاد همین زن لمس می‌کند و در همین مباشرت و معاشرت از او بچه‌ای سیاه و افلیج به دنیا می‌آید.«صفحه‌ی ۱۶۱» خداوردی اینجا برای تحقیر از سیاه بودن و فلج بودن بهره می‌گیرد.

هنوز اما صفحاتی کثیف‌تر به انتظار خواننده نشسته‌اند. نقطه‌ی اوج این رذالت در توصیف تن دخترکی است مسیحی که توسط سلفی‌ها مجروح شده است. فخرالدین و یارانش از مرز گذشته‌اند. عادت میرزا در همه‌ی کتاب آن است که دست در نیفه (خشتک) دارد و خودش را می‌مالد. «نزدیک تنها روستای حاشیه‌ی کویر، روستایی کوچک به نام مزداک، میرزا پیشنهاد کرد برای قضای حاجت صبر کنند. تمام مسیر بیشتر از هر وقت دیگری دست به نیفه‌اش می‌مالید. فخرالدین بین ذکرهایی که می‌گفت نگاهی به دست نیفه‌ی میرزا می‌انداخت و فقط کمی ذکرش را بلندتر ادا می‌کرد./ صفحه‌ی ۲۰۴» اینجا نویسنده با ذکر همان می‌کند که پیش‌ازاین با سیخ کرده بود. میرزا برای قضای حاجت می‌رود و کمی بعد صدایش بلند می‌شود به شیخنا شیخنا گفتن. جسد دختربچه‌ای را پیدا کرده است. نگاه لاابالی نویسنده زوتر از هر چیز دیگری پاهای دخترک را دید می‌زند: «میرزا به دختربچه‌ای اشاره کرد که گوشه‌ی دیوار سرش با لرزشی آرام خبر از جاندار بودنش می‌داد. شلواری به پا نداشت و دامنش پاره شده بود و لای پای سفید و زخمی‌اش پیدا بود./ صفحه‌ی ۲۰۵» زبان نویسنده اما از نگاهش لاابالی‌تر است. خون دخترک به ادرار میرزا تشبیه می‌شود: «خونی غلیظ زیر پایش جمع شده بود، مثل ادرار میرزا جمال که کمی آن‌طرف‌تر چاله‌ای برای خود ساخته بود… مگس‌ها بین ادرار و خون نمی‌دانستند کدام را انتخاب کنند./ صفحه‌ی ۲۰۵»

جوهر تکفیر و حقیقت خشونت نهفته در آن، نفی منزلت اخلاقی و شأن انسانی «دیگری» است. و این نفی منحصر در عقاید و باورهای مذهبی نیست. خداوردی در نوشتن آلوت به آزادی خود در نوشتن رمانش غره شده است و هر خشونت و تحقیری که خواسته است نسبت به «دیگری»اش روا داشته است. او در این میان فقط یک حقیقت را فراموش کرده است: «تنها ما داستان‌ها را نمی‌گوییم، بلکه داستان‌ها نیز ما را می‌گویند.» این بود حکایت کتابی که در دو جایزه‌ی پر های و هوی ادبی کشور در سال ۱۳۹۷ نامزد شد و این بود حکایت کتابی که جریان حامی‌اش مدعی مقابله با تک‌صدایی و قطعیت گرایی در ادبیات‌ هستند. این نقد جز نامی که در اول ذکر شد می‌‌توانست به نام‌های دیگری تقدیم شود. همین.

عیار نقد

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند ….

نقدی بر ” علوم انسانی قمی “
نوشته ی محسن حسام مظاهری در این جا

اول :

” علوم انسانی قمی ” متن خوبی نیست، مار ماهی هم متن خوبی نبود، دغدغه ی خوبی دارد، بصیرت هایی هم در آن هست اما خوبی هایش میان بدی هایش گم می شوند .  ” علوم انسانی قمی ” عصبانی ست، مضطرب است، سرخورده است، شلوغ می کند، بیانیه می دهد، بدتر از همه این که همانند مارماهی غیر اخلاقی و غیر انسانی ست .

دوم :

“علوم انسانی قمی” بی اخلاق است چون تواضع ندارد، تواضع شرط اول اخلاق نقد و اخلاق پژوهش است، محسن حسام مظاهری اما در نوشته هایش متواضع نیست، او عقل کل است، همه چیز گویا آنگونه است که او می نویسد، به خاطر همین است که هرچقدر واژه های شلوغ کنی مانند گسترده، بسیار، هزاران، تا دلتان بخواهد، رایج، پُر، جورواجور، رنگ وارنگ، خیل عظیم، یک دنیا، فراوان، شدید، عجیب، اساسا، عریض و طویل، انواع، این همه، ساعت ها و واژه هایی از این دست در نوشته ی او وجود دارند از شاید خبری نیست، از ممکن است این گونه باشد، از احتمال می رود، از برخی بر این باورند، از قضاوت درباره ی این موضوع بسیار سخت است، از این دست واژه ها در متن خبری نیست.

سوم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری بی اخلاق است چون متلک پرانی می کند، عنوان متن متلک است، اگر می خواست مؤدبانه و باوقار باشد شاید می شد ” نگاهی به وضعیت علوم انسانی در قم ” یا چیزی شبیه به این، اگر متلک پرانی در کارنبود به جای استفاده کردن از جمله ای مانند ” پشت سرش جماعتی از اعوان و انصار و مریدان و هم فکران به این عرصه قدم نهادند” در وصف حلقه ی کیان به یک واژه ی هم فکران یا چیزی شبیه به آن کفایت می کرد، اگر متلک پرانی در کار نبود از عبارت “…که هر کدام در تیول یک آیت الله، یک حضرت استاد و …. اند ” استفاده نمی شد آن وقت شاید به جای آن می نوشت بسیاری از این مؤسسه های علمی پژوهشی منتسب به شخصیت های برجسته ی حوزوی هستند، دلش نمی خواست از واژه ی برجسته استفاده کند می گفت مشهوریا هرچیز دیگری غیر از متلکی مانند حضرت استاد . اگر متلک پرانی در کارنبود از عبارت “فلان مدرس علوم انسانی قمی ” استفاده نمی شد، اگر متلک پرانی در کار نبود نمی نوشت: ” هر امام جمعه و امام جماعت و طلبه ی تازه از راه رسیده و درس نخوانده ای به خود اجازه می دهد در باب آفات علوم انسانی غربی و لزوم نقد و بومی سازی آن ساعت ها خطابه و قلم فرسایی کند. ”  استفاده از واژه ی ” هر ” در آغاز این جمله بیش از اندازه غیر منصفانه است .

چهارم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری بی اخلاق است چرا که اخلاق نقد اقتضا می کند احیانا اگر نقاط قوتی – ولو ناچیز – در موضوع مورد نقد وجود دارد به آن اشاره شود، نمی خواهد اشاره کند لا اقل به همین نخواستن اشاره کند، جمله ای مانند ” البته این مؤسسات و دانشگاه ها خدمات و دستاوردهایی هم برای رشد علوم انسانی در کشور داشته اند که نمی توان آن ها را نادیده گرفت ” مرز بین اخلاقی بودن و غیر اخلاقی بودن یک متن منتقدانه است .

پنجم :

غیر اخلاقی بودن اما تنها ضعف نوشته ی دوست من نیست، نوشته های او غیر انسانی هم هستند، لا اقل من از خواندن آن ها چنین احساسی پیدا می کنم ، من واژه ی انسانی را در مفهوم مدرن آن استفاده می کنم و معتقدم نه مارماهی نه علوم انسانی قمی به این انسانیت احترام نمی گذارد، من احساس می کنم در متن های او من یک طلبه دانش جو ام که در صنفم و عناوینم خلاصه می شوم و همین به محسن حسام اجازه می دهد که برای من باید و نباید تعیین کند و خط و مرز بکشد و به تخطئه ام بگیرد که چرا پا به وادی علوم انسانی گذاشته ام . من اگر انسان بودم آزادی ام محترم شمرده می شد ، حیرانی و سرگردانی ام حتی انسانی انگاشته می شد . حکایت تلخ روزگار ما شاید این باشد که ما – مایی که لباس منبر و محراب بر تن داشتیم – به برکت علوم انسانی قمی جسارت منبر رفتن و نسخه پیچیدن برای دیگران و باید و نباید کردن و خط و مرز کشیدن را از دست دادیم اما دیگران به راحتی با ما بر خلاف آن عمل کردند .

ششم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری غیر مستند است . غیر مستند بودن هم متن را غیر اخلاقی می کند ، هم از ارزش آن می کاهد ، دوست من اگر می خواهد علوم انسانی در قم را به سطحی نگری و ساده انگاری متهم کند باید نمونه ی مستند بیاورد، انتخاب نمونه اش هم باید متناسب با حجم ادعایش باشد . این درست نیست که از بالا تا پایین اساتید و پژوهشگران علوم انسانی در قم را به فهم نادرست و غیر دقیق علوم انسانی و مفاهیم و اصطلاحاتش متهم کنیم و بعد شاهد مثالمان مرحوم دشتی باشد . این درست نیست که حوزویان مشغول به تحصیل و پژوهش در علوم انسانی را به داشتن ادعاهای گزاف متهم کنیم اما شاهد مثالمان یک فرض باشد ! دوست من می نویسد : ” … همان حکایت غوره نشده مویز شدن است و شاگردی نکرده داعیه ی استاد شدن که سبب می شود فلان مدرس علوم انسانی قمی که هنوز بیش از چهار دهه از عمرش نگذشته ، جسورانه و با اعتماد به نفسی عجیب فرضا یک نظریه ی فلسفی یا کلامی را با نگارش جزوه ای صد صفحه ای به خیال خود رد کند ” . اگر واقعا نویسنده ای در حد و موقعیتی که بتوان آن را نماینده ی تام و تمام علوم انسانی در قم دانست چنین کرده به آن اثر باید اشاره کرد، گذشته از این اما فکر می کنم دوران این ادبیات که دهه های عمر آدم ها را بشمارند یا صفحات جزوه های آن ها را در فضاهای اصیل علمی گذشته باشد .

هفتم :

محسن حسام مظاهری در متن هایی از این دست گاهی اوقات غیر دقیق حرف می زند ، ظرافت ها و تفکیک ها را نادیده می گیرد و چند ادعا را به هم می آمیزد . مشکل من با مارماهی اش همین بود . نمی فهمیدم او مخالف مدرک گرایی در حوزه است یا اساسا مخالف مطالعات حوزویان در علوم انسانی ست . در علوم انسانی قمی نیز این ظرافت ها و تفکیک ها مورد غفلت واقع می شوند ، به عنوان نمونه او میان واکنش های درون دینی شخصیت های حوزوی به مطالعات علوم انسانی با حوزویانی که از روش های برون دینی استفاده می کنند تفاوت نمی گذارد . از یک سو واکنش گروه اول مستلزم آشنایی با پیچ و خم و بن بست ها و تنگناهای نظری علوم انسانی نیست و از دیگر سو شیوه و رفتار آن ها قابل به تعمیم به دیگران نیست .

هشتم :

محسن حسام مظاهری اگرچه در سرتا سر متنش در قامت یک مدافع علوم انسانی اصیل بر آمده است اما ظاهرا خود درک صحیح و دقیقی از علوم انسانی ندارد ، برخی از مواردی که او قمی ها را به آن نقد کرده از مباحث رایج و چالش بر انگیز خود علوم انسانی اند نه ادعایی در عرض آن . بی موضع بودن یا موضع داشتن در علوم انسانی همواره یکی از مباحث بنیادین به شمار رفته است و در باب امکان و مطلوبیت آن بحث های زیادی صورت گرفته است . موضع داشتن در مواجهه ی با علوم انسانی چیز عجیب و غریبی نیست که قمی ها ( اصطلاحی با ابهام و کلی گویی بسیار ) به خاطر آن تخطئه شوند و یا به راحتی حکم به سطحی نگری و ساده انگاری آنان گردد . لا اقل حدس من به عنوان یک طلبه دانشجو ( مارماهی ) قمی آن است که تصورات ایده آل گرایانه از امکان بی موضعی و بی طرفی در علوم انسانی امروزه از قوت قدیم برخوردار نیستند چه رسد به این که از ارزش آن که به گواهی مباحث رایج در علوم انسانی آن نیز محل پرسش است سخن گفته شود و مرزی میان قمی ها و غیر قمی ها کشیده شود .

نهم :

محسن حسام مظاهری در متنش از جانب دیگران حرف می زند، این هم غیر اخلاقی ست هم غیر علمی ، اخلاق نقد اقتضا می کند اگر در جایی قرار است سخنی به کسی یا گروهی نسبت داده شود این عمل در کمال صحت و امانت داری انجام گردد . فضیلت اخلاقی نیز حکم می کند که پیش از نقد وجوه قوت آن سخن بیان شود، اگر قابلیت تفسیر ها و برداشت های متعدد دارد آن تفاسیر و برداشت ها بیان شوند و روشن گردد که نقد مذکور به کدام تفسیر وارد است و به کدام تفسیر نا وارد . مصداق این غیر اخلاقی و غیر علمی بودن در نوشته ی محسن حسام مظاهری این جمله با اندکی تغییر است : ” علوم انسانی قمی … این علوم را به جهت خاستگاه غربی شان اباحه گرا، الحادی و معارض با دین می داند . “

دهم :

تعداد دانشگاه های علوم انسانی در قم مشخص است ، از این میان چهار دانشگاه مهم وجود دارد : دانشگاه امام خمینی ، دانشگاه باقرالعلوم ، دانشگاه مفید و دانشگاه ادیان و مذاهب . البته نام دانشگاه قم و دانشگاه تربیت مدرس و احیانا یکی دو دانشگاه و پژوهشگاه دیگر را نیز می توان در کنار آن ها قرار داد . هر کدام از این دانشگاه ها خاستگاه ، تاریخچه ، سیاست ها ، اهداف ، پشتوانه ها و رویکردهای مختص به خود را دارند، تعداد دانشجویان سطوح عالی شان معلوم است، تعادا نشریه های علمی پژوهشی شان هم . اگر دوست من می خواست دقیق سخن بگوید عبارتی مانند علوم انسانی قمی جعل نمی کرد و به واسطه ی آن همه را با یک چوب نمی راند . در هنگام سخن گفتن از تعداد دانشجویان سطوح عالی از چند هزار استفاده نمی کرد و آماری دقیق ارائه می کرد .

یازدهم :

بعضی حرف ها بد است، غیر منصفانه است، نامردی ست، حتی اگر درباره ی کسانی باشد که ما با آن ها اختلاف از هر نوع مهم یا غیر مهمش داریم. نمونه اش این عبارت : ” علوم انسانی قمی‌ در سطح می‌ماند و نمی‌تواند به عمق و ژرف علوم انسانی راه یابد. این‌جا چون هدف فهمِ دقیق‌تر نیست، دانش‌جو و استاد قمی‌، چندان خود را اسیر پیچیدگی‌ها و راه‌های کور و بن‌بست‌های نظری ـ که علی‌القاعده برای یک دانشجو و استاد دیگر جذاب و مهم است ـ نمی‌کنند. آن‌ها در پی کوتاه‌ترین راه و سریع‌ترین پاسخ اند. تا سریع‌تر به هدف اصلی خود نایل شوند. همین اقتضا می‌کند که متون آن علم را خوب و دقیق نخوانند، کم‌تر سراغ متون اصلی و اصیل بروند، پراکنده‌خوانی و بسیارخوانی نکنند و به‌محض آن‌که گمان کنند به آنچه دنبالش بود‌ه‌اند، رسید‌ه‌اند، جست‌وجوی بیش‌تر را کاری گزاف بدانند. درست مانند تفاوت یک پژوهش‌گر واقعی با آن‌که فقط برای کنکور درس می‌خواند. اصولاً خوانش علوم انسانی قمی‌ از علوم انسانی، خوانش کنکوری و تستی است. مثل کتاب‌های قلم‌چی و گاج. خوانشی که فقط برای نکات تستی و آن‌ها که در امتحان می‌آید ارزش مطالعه و یادگیری قایل است. و این میان، طبیعتاً هزاران نکته‌ی دقیق و ظریف که در پاورقی و پایین عکس‌ها و جدول‌ها و ضمایم و فصول محذوف در امتحان است، مغفول می‌مانند. همین است که استاد و دانشجوی قمی‌ خیلی زود در امر یادگیری علوم انسانی به اشباع و احساس استغنا می‌رسند. ” درباره ی دیگران این قدر راحت حکم و قضاوت نکنیم، سخت کوشی آن ها را نادیده نگیریم، دست کم من این عبارت را حتی در مورد اساتیدی که با آن ها اختلاف نظر و سلیقه دارم قبول ندارم، نمونه اش شاگردان آقای مصباح یزدی، انکار سخت کوشی و مطالعات جدی و شبانه روزی آنان که من از نزدیک بخشی از آن را درک کرده ام غیر منصفانه و ظالمانه است.

دوازدهم :

این عبارت هم بد است : ” حالا این‌که این‌همه حجت‌الاسلامِ کارشناس ارشد و دکتر کجا رفته‌اند و چه می‌کنند و این‌همه نشریه‌ی علمی‌ ـ پژوهشی چه گلی به سر علوم انسانی ـ ولو در همان تعریف قمی‌اش ـ زد‌ه‌اند و این تشکیلات معظم که تنها یکی از چندین نمونه‌ی قمی‌ است چه‌قدر در همان هدف نقد و اصلاح علوم انسانی مثمر ثمر و کارآمد بوده، و سوآلاتی از این قبیل بماند. مهم اندیشه‌ی توسعه‌گرای آقایان است؛ مصداق «آفتابه لگن هفت‌دست/ شام و ناهار هیچی». ” جایی نرفته ایم آقا . همینجاییم !

سیزدهم :

من اگر به جای محسن حسام مظاهری بودم در نوشته ام به ادبیات مسئله اشاره می کردم، به دانشگاه های دینی در سایر کشورها و سایر ادیان می پرداختم و البته در این میان هیچ گاه قاطعانه مدعی نمی شدم علوم انسانی غربی حساب دیگر ادیان ابراهیمی را رسیده است . در چالش میان علم و دین استفاده از این گونه عبارات عجولانه و احساساتی به نظر می رسد ، بازی به پایان نرسیده است که حساب کشی آغاز شده باشد .

چهاردهم :

گاهی اوقات حکم کردن و قضاوت کردن نیازمند اتخاذ مبناست، دست کم برای من تا محسن حسام مظاهری نسبت به بعضی از مبانی اتخاذ موضع نکند نقد هایش بی معنا خواهد بود، بعضی از حرف ها مبنای سکولار می خواهد، نمونه اش شماره ی یک از متن علوم انسانی قمی . ترکیب اسم حیوانات با هم همیشه به مارماهی ختم نمی شود ، شتر مرغ هم برای خود حکایتی دارد .

آخر :

بعضی چیزها اگر نخود و لوبیایش به قم می رسد گوشتش نصیب تهران می شود . فرقی نمی کند قربانی در بیابان های اطرف قم بچرد یا  دشت های اطراف تهران . همین

هنر طلا و مس

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

اشاره : آنچه که می خوانید حاشیه هایی ست که بر فیلم طلا و مس نوشته ام که البته پیش از این در سایت فیروزه و نشریه ی فیلم نگار منتشر شده است

سزاوار دیدن است و شایسته ی تحسین و رقم زننده ی نقطه ی عطفی ماندگار در سینما و ادبیاتی که از درد بی سوژه ای یا بهتر بگویم از درد بی بکارتی سوژه ها مدام متمایل است تا آخرین خاکریز سوژه های دست نخورده و بکر را هم فتح کند . بکر ماندن سوژه هایی از این دست اما نه از سر غفلت و بی خبری یا بی انگیزگی به پرداختن به آن ها ست که این حصارهای بلند و حریم های ممنوعه  ای هستند که محتسب وار بکر بودن چنین سوژه هایی را هم رقم می زنند .
حصارهای بلند بی خبری به بار می آورند و حریم های ممنوعه مهر خاموشی بر لب می زنند ، بی خبری و خاموشی فیلم را ناچار به کلیشه می کشد و کلیشه شاید تکه ای یا متلکی به سوژه باشد اما بکارت او را نمی گیرد ! بگذرد که شما باید موقعیتی را تصور کنید که حصارهای بلند و حریم های ممنوعه هم فیلم را محاصره کرده است و هم تماشاگر را ! کلیشه علیه کلیشه واقعیت سینمای روحانیت این سال های ماست .
کلیشه علیه کلیشه یعنی توی فیلم ساز برای تماشاگری که سوژه ی تو را بی مصرف و مصرف کننده ی صرف ( در نسخه ی صریح کلمه مفت خور ! ) می داند و می نامد تو سوژه ات را در فیلمی گچ کار کنی و در دیگری به پشت دار قالی اش بنشانی و یا در خیابان به مسافر کشی اش واداری ! علیه مخاطبی که سوژه ی تو را در برج عاج می بیند و هاله ای از تشریفات را همواره بر گرد او حس می کند و ابر و باد و مه و خورشید و فلک را در خدمت سوژه می بیند تو بیایی و سوژه ات را عبا به دوش و عمامه به سر پشت وانت بنشانی و آواره ی خیابان های پایتختش کنی !

کلیشه علیه کلیشه یعنی برای شکستن تابوهای فکری سوژه ات ( روحانیت ) ، برای دگرگون ساختن او ، برای شوک دادن به او که در پندار تو ی فیلمساز و تماشاگرت همیشه دچار قضاوت و  ترازوست در فیلمی جملاتی اخلاقی و عرفانی را در دهان دختری خیابانی بیندازی و در فیلمی  آیات قرآن رابلافاصله پس از پخش ترانه ای غربی در دهان دختر معلول ذهنی بگذاری و در فیلمی دیگر سوژه ات را به آسایگشاه بیماران روانی روانه کنی . طلا و مس تا آنجا که دچار این کلیشه در کلیشه و کلیشه علیه کلیشه است اگرچه شاید زیبا و بی هزینه و کم حاشیه باشد اما کلیشه چه بخواهیم و چه نخواهیم هم خانه ی شعار و هم سایه ی غلو است و از همین رو ذکر این نکته ضروری ست که تحسین اولین خط این نوشتار چنین جنبه هایی از طلا و مس را که اتفاقا کم هم نیستند در بر نمی گیرد !

هنر طلا و مس در معبری ست که میان میدان مین سوژه می زند و از دل سوژه ای که به حکم فرهنگ وسنت و حاکمیت محکوم به کلیشه شدن در سینما و ادبیات است سوژه ای دیگر در می آورد که نه تنها می توان نگاهی واقعی و بی پیرایه به آن داشت بلکه می توان آن را آینه ای قرار داد که سوژه ی اصلی را هم واقعی تر دید و فهمید . طلا و مس هوشمندانه و خلاقانه و ظریف چنین معبری در سینمای روحانیت  می زند  و پای خانواده و زندگی سوژه  را به میان می کشد ( پای زن و بچه ی آدم را به میان می آورد ! )


خانواده ی روحانیت بهترین آینه برای نشان دادن معمولی بودن این ژانر هستند و پنهان نمی کنم که جمع معمولی بودن و روحانی بودن در سنت بس دشوار و حتی ناگوار است و از همین روست که روحانیت در صحنه ی جامعه جز در منبر و محراب پنهانند یعنی درست آن جاهایی که مردم معمولی و عادی و عرفی زندگی می کنند ، در پارک ، در سینما ، در رستوران ، در بازار خرید . چرا که روحانیت باید پنهان و غیر معمولی بماند تا قدسیت و روحانیتش خدشه دار نشود . طلا و مس اما به خوبی این کار را می کند و به بیننده اذن دخول به خانه ی یک طلبه را می دهد . خانه ای که در آن همسر طلبه برای کودکانش ” نانای نای ” می کند و برای عشق همسرش عطر می زند ، خانه ای که تلویزیونش مدام روشن است ، خانه ای که طلبه را می شود در حال عوض کردن لباس بچه اش دید ! خانه ای که می شود طلبه را در آن معمولی دید .
معمولی بودن و معمولی دیده شدن  بزرگترین چالش زندگی روحانوین در جامعه است و به نظر من یکی از عمیق ترین و دقیق ترین پرسش مطرح شده در طلا و مس که پرسش بسیاری از مخاطبان فیلم هم هست آن جایی ست که پرستار از سید رضا می پرسد آیا تا به حال همسرش را بوسیده است یا نه !؟

جمع بوسه و عشق و روحانیت و تقدس در ذهن تماشاگری که به این سنت تعلق دارد کار بزرگی ست که طلا و مس از عهده ی آن خوب بر آمده است . حیف که در ادبیات همه ی این سال های ما عرفان را نمی شود جز در جامه ی روستایی نمایش داد و عشق را نمی توان جز در بحران و حادثه پیدا کرد . انگار نه انگار که از چند قرن پیش صائب تبریزی تغییر زمانه را فریاد برداشته است که : “ عشق شهری ست درین عهد بیابانی نیست ” اگر روزی بشود عشق و عرفان و اخلاق را به شهر وزندگی  آرام و معمولی برگرداند آنوقت دیگر مجبور نیستیم برای نمایش عشق و عرفان و اخلاق سید رضا ، همسرش را به مرضی  فلج کننده دچارکنیم  و اشک و آه تماشگر را در آوریم  ! همین

پ . ن ۱) پس از خروج از سینما و دیدن طلا و مس پیامکی که برای دوستانم فرستادم این بود : اشتباه نکنید ! روحانی طلا و مس من نیستم !!!
پ . ن ۲) برای خواندن نوشته هایی دیگر در همین باب سری بزنید به آرشیو سایت فیروزه