عیار نقد

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند ….

نقدی بر ” علوم انسانی قمی “
نوشته ی محسن حسام مظاهری در این جا

اول :

” علوم انسانی قمی ” متن خوبی نیست، مار ماهی هم متن خوبی نبود، دغدغه ی خوبی دارد، بصیرت هایی هم در آن هست اما خوبی هایش میان بدی هایش گم می شوند .  ” علوم انسانی قمی ” عصبانی ست، مضطرب است، سرخورده است، شلوغ می کند، بیانیه می دهد، بدتر از همه این که همانند مارماهی غیر اخلاقی و غیر انسانی ست .

دوم :

“علوم انسانی قمی” بی اخلاق است چون تواضع ندارد، تواضع شرط اول اخلاق نقد و اخلاق پژوهش است، محسن حسام مظاهری اما در نوشته هایش متواضع نیست، او عقل کل است، همه چیز گویا آنگونه است که او می نویسد، به خاطر همین است که هرچقدر واژه های شلوغ کنی مانند گسترده، بسیار، هزاران، تا دلتان بخواهد، رایج، پُر، جورواجور، رنگ وارنگ، خیل عظیم، یک دنیا، فراوان، شدید، عجیب، اساسا، عریض و طویل، انواع، این همه، ساعت ها و واژه هایی از این دست در نوشته ی او وجود دارند از شاید خبری نیست، از ممکن است این گونه باشد، از احتمال می رود، از برخی بر این باورند، از قضاوت درباره ی این موضوع بسیار سخت است، از این دست واژه ها در متن خبری نیست.

سوم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری بی اخلاق است چون متلک پرانی می کند، عنوان متن متلک است، اگر می خواست مؤدبانه و باوقار باشد شاید می شد ” نگاهی به وضعیت علوم انسانی در قم ” یا چیزی شبیه به این، اگر متلک پرانی در کارنبود به جای استفاده کردن از جمله ای مانند ” پشت سرش جماعتی از اعوان و انصار و مریدان و هم فکران به این عرصه قدم نهادند” در وصف حلقه ی کیان به یک واژه ی هم فکران یا چیزی شبیه به آن کفایت می کرد، اگر متلک پرانی در کار نبود از عبارت “…که هر کدام در تیول یک آیت الله، یک حضرت استاد و …. اند ” استفاده نمی شد آن وقت شاید به جای آن می نوشت بسیاری از این مؤسسه های علمی پژوهشی منتسب به شخصیت های برجسته ی حوزوی هستند، دلش نمی خواست از واژه ی برجسته استفاده کند می گفت مشهوریا هرچیز دیگری غیر از متلکی مانند حضرت استاد . اگر متلک پرانی در کارنبود از عبارت “فلان مدرس علوم انسانی قمی ” استفاده نمی شد، اگر متلک پرانی در کار نبود نمی نوشت: ” هر امام جمعه و امام جماعت و طلبه ی تازه از راه رسیده و درس نخوانده ای به خود اجازه می دهد در باب آفات علوم انسانی غربی و لزوم نقد و بومی سازی آن ساعت ها خطابه و قلم فرسایی کند. ”  استفاده از واژه ی ” هر ” در آغاز این جمله بیش از اندازه غیر منصفانه است .

چهارم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری بی اخلاق است چرا که اخلاق نقد اقتضا می کند احیانا اگر نقاط قوتی – ولو ناچیز – در موضوع مورد نقد وجود دارد به آن اشاره شود، نمی خواهد اشاره کند لا اقل به همین نخواستن اشاره کند، جمله ای مانند ” البته این مؤسسات و دانشگاه ها خدمات و دستاوردهایی هم برای رشد علوم انسانی در کشور داشته اند که نمی توان آن ها را نادیده گرفت ” مرز بین اخلاقی بودن و غیر اخلاقی بودن یک متن منتقدانه است .

پنجم :

غیر اخلاقی بودن اما تنها ضعف نوشته ی دوست من نیست، نوشته های او غیر انسانی هم هستند، لا اقل من از خواندن آن ها چنین احساسی پیدا می کنم ، من واژه ی انسانی را در مفهوم مدرن آن استفاده می کنم و معتقدم نه مارماهی نه علوم انسانی قمی به این انسانیت احترام نمی گذارد، من احساس می کنم در متن های او من یک طلبه دانش جو ام که در صنفم و عناوینم خلاصه می شوم و همین به محسن حسام اجازه می دهد که برای من باید و نباید تعیین کند و خط و مرز بکشد و به تخطئه ام بگیرد که چرا پا به وادی علوم انسانی گذاشته ام . من اگر انسان بودم آزادی ام محترم شمرده می شد ، حیرانی و سرگردانی ام حتی انسانی انگاشته می شد . حکایت تلخ روزگار ما شاید این باشد که ما – مایی که لباس منبر و محراب بر تن داشتیم – به برکت علوم انسانی قمی جسارت منبر رفتن و نسخه پیچیدن برای دیگران و باید و نباید کردن و خط و مرز کشیدن را از دست دادیم اما دیگران به راحتی با ما بر خلاف آن عمل کردند .

ششم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری غیر مستند است . غیر مستند بودن هم متن را غیر اخلاقی می کند ، هم از ارزش آن می کاهد ، دوست من اگر می خواهد علوم انسانی در قم را به سطحی نگری و ساده انگاری متهم کند باید نمونه ی مستند بیاورد، انتخاب نمونه اش هم باید متناسب با حجم ادعایش باشد . این درست نیست که از بالا تا پایین اساتید و پژوهشگران علوم انسانی در قم را به فهم نادرست و غیر دقیق علوم انسانی و مفاهیم و اصطلاحاتش متهم کنیم و بعد شاهد مثالمان مرحوم دشتی باشد . این درست نیست که حوزویان مشغول به تحصیل و پژوهش در علوم انسانی را به داشتن ادعاهای گزاف متهم کنیم اما شاهد مثالمان یک فرض باشد ! دوست من می نویسد : ” … همان حکایت غوره نشده مویز شدن است و شاگردی نکرده داعیه ی استاد شدن که سبب می شود فلان مدرس علوم انسانی قمی که هنوز بیش از چهار دهه از عمرش نگذشته ، جسورانه و با اعتماد به نفسی عجیب فرضا یک نظریه ی فلسفی یا کلامی را با نگارش جزوه ای صد صفحه ای به خیال خود رد کند ” . اگر واقعا نویسنده ای در حد و موقعیتی که بتوان آن را نماینده ی تام و تمام علوم انسانی در قم دانست چنین کرده به آن اثر باید اشاره کرد، گذشته از این اما فکر می کنم دوران این ادبیات که دهه های عمر آدم ها را بشمارند یا صفحات جزوه های آن ها را در فضاهای اصیل علمی گذشته باشد .

هفتم :

محسن حسام مظاهری در متن هایی از این دست گاهی اوقات غیر دقیق حرف می زند ، ظرافت ها و تفکیک ها را نادیده می گیرد و چند ادعا را به هم می آمیزد . مشکل من با مارماهی اش همین بود . نمی فهمیدم او مخالف مدرک گرایی در حوزه است یا اساسا مخالف مطالعات حوزویان در علوم انسانی ست . در علوم انسانی قمی نیز این ظرافت ها و تفکیک ها مورد غفلت واقع می شوند ، به عنوان نمونه او میان واکنش های درون دینی شخصیت های حوزوی به مطالعات علوم انسانی با حوزویانی که از روش های برون دینی استفاده می کنند تفاوت نمی گذارد . از یک سو واکنش گروه اول مستلزم آشنایی با پیچ و خم و بن بست ها و تنگناهای نظری علوم انسانی نیست و از دیگر سو شیوه و رفتار آن ها قابل به تعمیم به دیگران نیست .

هشتم :

محسن حسام مظاهری اگرچه در سرتا سر متنش در قامت یک مدافع علوم انسانی اصیل بر آمده است اما ظاهرا خود درک صحیح و دقیقی از علوم انسانی ندارد ، برخی از مواردی که او قمی ها را به آن نقد کرده از مباحث رایج و چالش بر انگیز خود علوم انسانی اند نه ادعایی در عرض آن . بی موضع بودن یا موضع داشتن در علوم انسانی همواره یکی از مباحث بنیادین به شمار رفته است و در باب امکان و مطلوبیت آن بحث های زیادی صورت گرفته است . موضع داشتن در مواجهه ی با علوم انسانی چیز عجیب و غریبی نیست که قمی ها ( اصطلاحی با ابهام و کلی گویی بسیار ) به خاطر آن تخطئه شوند و یا به راحتی حکم به سطحی نگری و ساده انگاری آنان گردد . لا اقل حدس من به عنوان یک طلبه دانشجو ( مارماهی ) قمی آن است که تصورات ایده آل گرایانه از امکان بی موضعی و بی طرفی در علوم انسانی امروزه از قوت قدیم برخوردار نیستند چه رسد به این که از ارزش آن که به گواهی مباحث رایج در علوم انسانی آن نیز محل پرسش است سخن گفته شود و مرزی میان قمی ها و غیر قمی ها کشیده شود .

نهم :

محسن حسام مظاهری در متنش از جانب دیگران حرف می زند، این هم غیر اخلاقی ست هم غیر علمی ، اخلاق نقد اقتضا می کند اگر در جایی قرار است سخنی به کسی یا گروهی نسبت داده شود این عمل در کمال صحت و امانت داری انجام گردد . فضیلت اخلاقی نیز حکم می کند که پیش از نقد وجوه قوت آن سخن بیان شود، اگر قابلیت تفسیر ها و برداشت های متعدد دارد آن تفاسیر و برداشت ها بیان شوند و روشن گردد که نقد مذکور به کدام تفسیر وارد است و به کدام تفسیر نا وارد . مصداق این غیر اخلاقی و غیر علمی بودن در نوشته ی محسن حسام مظاهری این جمله با اندکی تغییر است : ” علوم انسانی قمی … این علوم را به جهت خاستگاه غربی شان اباحه گرا، الحادی و معارض با دین می داند . “

دهم :

تعداد دانشگاه های علوم انسانی در قم مشخص است ، از این میان چهار دانشگاه مهم وجود دارد : دانشگاه امام خمینی ، دانشگاه باقرالعلوم ، دانشگاه مفید و دانشگاه ادیان و مذاهب . البته نام دانشگاه قم و دانشگاه تربیت مدرس و احیانا یکی دو دانشگاه و پژوهشگاه دیگر را نیز می توان در کنار آن ها قرار داد . هر کدام از این دانشگاه ها خاستگاه ، تاریخچه ، سیاست ها ، اهداف ، پشتوانه ها و رویکردهای مختص به خود را دارند، تعداد دانشجویان سطوح عالی شان معلوم است، تعادا نشریه های علمی پژوهشی شان هم . اگر دوست من می خواست دقیق سخن بگوید عبارتی مانند علوم انسانی قمی جعل نمی کرد و به واسطه ی آن همه را با یک چوب نمی راند . در هنگام سخن گفتن از تعداد دانشجویان سطوح عالی از چند هزار استفاده نمی کرد و آماری دقیق ارائه می کرد .

یازدهم :

بعضی حرف ها بد است، غیر منصفانه است، نامردی ست، حتی اگر درباره ی کسانی باشد که ما با آن ها اختلاف از هر نوع مهم یا غیر مهمش داریم. نمونه اش این عبارت : ” علوم انسانی قمی‌ در سطح می‌ماند و نمی‌تواند به عمق و ژرف علوم انسانی راه یابد. این‌جا چون هدف فهمِ دقیق‌تر نیست، دانش‌جو و استاد قمی‌، چندان خود را اسیر پیچیدگی‌ها و راه‌های کور و بن‌بست‌های نظری ـ که علی‌القاعده برای یک دانشجو و استاد دیگر جذاب و مهم است ـ نمی‌کنند. آن‌ها در پی کوتاه‌ترین راه و سریع‌ترین پاسخ اند. تا سریع‌تر به هدف اصلی خود نایل شوند. همین اقتضا می‌کند که متون آن علم را خوب و دقیق نخوانند، کم‌تر سراغ متون اصلی و اصیل بروند، پراکنده‌خوانی و بسیارخوانی نکنند و به‌محض آن‌که گمان کنند به آنچه دنبالش بود‌ه‌اند، رسید‌ه‌اند، جست‌وجوی بیش‌تر را کاری گزاف بدانند. درست مانند تفاوت یک پژوهش‌گر واقعی با آن‌که فقط برای کنکور درس می‌خواند. اصولاً خوانش علوم انسانی قمی‌ از علوم انسانی، خوانش کنکوری و تستی است. مثل کتاب‌های قلم‌چی و گاج. خوانشی که فقط برای نکات تستی و آن‌ها که در امتحان می‌آید ارزش مطالعه و یادگیری قایل است. و این میان، طبیعتاً هزاران نکته‌ی دقیق و ظریف که در پاورقی و پایین عکس‌ها و جدول‌ها و ضمایم و فصول محذوف در امتحان است، مغفول می‌مانند. همین است که استاد و دانشجوی قمی‌ خیلی زود در امر یادگیری علوم انسانی به اشباع و احساس استغنا می‌رسند. ” درباره ی دیگران این قدر راحت حکم و قضاوت نکنیم، سخت کوشی آن ها را نادیده نگیریم، دست کم من این عبارت را حتی در مورد اساتیدی که با آن ها اختلاف نظر و سلیقه دارم قبول ندارم، نمونه اش شاگردان آقای مصباح یزدی، انکار سخت کوشی و مطالعات جدی و شبانه روزی آنان که من از نزدیک بخشی از آن را درک کرده ام غیر منصفانه و ظالمانه است.

دوازدهم :

این عبارت هم بد است : ” حالا این‌که این‌همه حجت‌الاسلامِ کارشناس ارشد و دکتر کجا رفته‌اند و چه می‌کنند و این‌همه نشریه‌ی علمی‌ ـ پژوهشی چه گلی به سر علوم انسانی ـ ولو در همان تعریف قمی‌اش ـ زد‌ه‌اند و این تشکیلات معظم که تنها یکی از چندین نمونه‌ی قمی‌ است چه‌قدر در همان هدف نقد و اصلاح علوم انسانی مثمر ثمر و کارآمد بوده، و سوآلاتی از این قبیل بماند. مهم اندیشه‌ی توسعه‌گرای آقایان است؛ مصداق «آفتابه لگن هفت‌دست/ شام و ناهار هیچی». ” جایی نرفته ایم آقا . همینجاییم !

سیزدهم :

من اگر به جای محسن حسام مظاهری بودم در نوشته ام به ادبیات مسئله اشاره می کردم، به دانشگاه های دینی در سایر کشورها و سایر ادیان می پرداختم و البته در این میان هیچ گاه قاطعانه مدعی نمی شدم علوم انسانی غربی حساب دیگر ادیان ابراهیمی را رسیده است . در چالش میان علم و دین استفاده از این گونه عبارات عجولانه و احساساتی به نظر می رسد ، بازی به پایان نرسیده است که حساب کشی آغاز شده باشد .

چهاردهم :

گاهی اوقات حکم کردن و قضاوت کردن نیازمند اتخاذ مبناست، دست کم برای من تا محسن حسام مظاهری نسبت به بعضی از مبانی اتخاذ موضع نکند نقد هایش بی معنا خواهد بود، بعضی از حرف ها مبنای سکولار می خواهد، نمونه اش شماره ی یک از متن علوم انسانی قمی . ترکیب اسم حیوانات با هم همیشه به مارماهی ختم نمی شود ، شتر مرغ هم برای خود حکایتی دارد .

آخر :

بعضی چیزها اگر نخود و لوبیایش به قم می رسد گوشتش نصیب تهران می شود . فرقی نمی کند قربانی در بیابان های اطرف قم بچرد یا  دشت های اطراف تهران . همین

هنر طلا و مس

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

اشاره : آنچه که می خوانید حاشیه هایی ست که بر فیلم طلا و مس نوشته ام که البته پیش از این در سایت فیروزه و نشریه ی فیلم نگار منتشر شده است

سزاوار دیدن است و شایسته ی تحسین و رقم زننده ی نقطه ی عطفی ماندگار در سینما و ادبیاتی که از درد بی سوژه ای یا بهتر بگویم از درد بی بکارتی سوژه ها مدام متمایل است تا آخرین خاکریز سوژه های دست نخورده و بکر را هم فتح کند . بکر ماندن سوژه هایی از این دست اما نه از سر غفلت و بی خبری یا بی انگیزگی به پرداختن به آن ها ست که این حصارهای بلند و حریم های ممنوعه  ای هستند که محتسب وار بکر بودن چنین سوژه هایی را هم رقم می زنند .
حصارهای بلند بی خبری به بار می آورند و حریم های ممنوعه مهر خاموشی بر لب می زنند ، بی خبری و خاموشی فیلم را ناچار به کلیشه می کشد و کلیشه شاید تکه ای یا متلکی به سوژه باشد اما بکارت او را نمی گیرد ! بگذرد که شما باید موقعیتی را تصور کنید که حصارهای بلند و حریم های ممنوعه هم فیلم را محاصره کرده است و هم تماشاگر را ! کلیشه علیه کلیشه واقعیت سینمای روحانیت این سال های ماست .
کلیشه علیه کلیشه یعنی توی فیلم ساز برای تماشاگری که سوژه ی تو را بی مصرف و مصرف کننده ی صرف ( در نسخه ی صریح کلمه مفت خور ! ) می داند و می نامد تو سوژه ات را در فیلمی گچ کار کنی و در دیگری به پشت دار قالی اش بنشانی و یا در خیابان به مسافر کشی اش واداری ! علیه مخاطبی که سوژه ی تو را در برج عاج می بیند و هاله ای از تشریفات را همواره بر گرد او حس می کند و ابر و باد و مه و خورشید و فلک را در خدمت سوژه می بیند تو بیایی و سوژه ات را عبا به دوش و عمامه به سر پشت وانت بنشانی و آواره ی خیابان های پایتختش کنی !

کلیشه علیه کلیشه یعنی برای شکستن تابوهای فکری سوژه ات ( روحانیت ) ، برای دگرگون ساختن او ، برای شوک دادن به او که در پندار تو ی فیلمساز و تماشاگرت همیشه دچار قضاوت و  ترازوست در فیلمی جملاتی اخلاقی و عرفانی را در دهان دختری خیابانی بیندازی و در فیلمی  آیات قرآن رابلافاصله پس از پخش ترانه ای غربی در دهان دختر معلول ذهنی بگذاری و در فیلمی دیگر سوژه ات را به آسایگشاه بیماران روانی روانه کنی . طلا و مس تا آنجا که دچار این کلیشه در کلیشه و کلیشه علیه کلیشه است اگرچه شاید زیبا و بی هزینه و کم حاشیه باشد اما کلیشه چه بخواهیم و چه نخواهیم هم خانه ی شعار و هم سایه ی غلو است و از همین رو ذکر این نکته ضروری ست که تحسین اولین خط این نوشتار چنین جنبه هایی از طلا و مس را که اتفاقا کم هم نیستند در بر نمی گیرد !

هنر طلا و مس در معبری ست که میان میدان مین سوژه می زند و از دل سوژه ای که به حکم فرهنگ وسنت و حاکمیت محکوم به کلیشه شدن در سینما و ادبیات است سوژه ای دیگر در می آورد که نه تنها می توان نگاهی واقعی و بی پیرایه به آن داشت بلکه می توان آن را آینه ای قرار داد که سوژه ی اصلی را هم واقعی تر دید و فهمید . طلا و مس هوشمندانه و خلاقانه و ظریف چنین معبری در سینمای روحانیت  می زند  و پای خانواده و زندگی سوژه  را به میان می کشد ( پای زن و بچه ی آدم را به میان می آورد ! )


خانواده ی روحانیت بهترین آینه برای نشان دادن معمولی بودن این ژانر هستند و پنهان نمی کنم که جمع معمولی بودن و روحانی بودن در سنت بس دشوار و حتی ناگوار است و از همین روست که روحانیت در صحنه ی جامعه جز در منبر و محراب پنهانند یعنی درست آن جاهایی که مردم معمولی و عادی و عرفی زندگی می کنند ، در پارک ، در سینما ، در رستوران ، در بازار خرید . چرا که روحانیت باید پنهان و غیر معمولی بماند تا قدسیت و روحانیتش خدشه دار نشود . طلا و مس اما به خوبی این کار را می کند و به بیننده اذن دخول به خانه ی یک طلبه را می دهد . خانه ای که در آن همسر طلبه برای کودکانش ” نانای نای ” می کند و برای عشق همسرش عطر می زند ، خانه ای که تلویزیونش مدام روشن است ، خانه ای که طلبه را می شود در حال عوض کردن لباس بچه اش دید ! خانه ای که می شود طلبه را در آن معمولی دید .
معمولی بودن و معمولی دیده شدن  بزرگترین چالش زندگی روحانوین در جامعه است و به نظر من یکی از عمیق ترین و دقیق ترین پرسش مطرح شده در طلا و مس که پرسش بسیاری از مخاطبان فیلم هم هست آن جایی ست که پرستار از سید رضا می پرسد آیا تا به حال همسرش را بوسیده است یا نه !؟

جمع بوسه و عشق و روحانیت و تقدس در ذهن تماشاگری که به این سنت تعلق دارد کار بزرگی ست که طلا و مس از عهده ی آن خوب بر آمده است . حیف که در ادبیات همه ی این سال های ما عرفان را نمی شود جز در جامه ی روستایی نمایش داد و عشق را نمی توان جز در بحران و حادثه پیدا کرد . انگار نه انگار که از چند قرن پیش صائب تبریزی تغییر زمانه را فریاد برداشته است که : “ عشق شهری ست درین عهد بیابانی نیست ” اگر روزی بشود عشق و عرفان و اخلاق را به شهر وزندگی  آرام و معمولی برگرداند آنوقت دیگر مجبور نیستیم برای نمایش عشق و عرفان و اخلاق سید رضا ، همسرش را به مرضی  فلج کننده دچارکنیم  و اشک و آه تماشگر را در آوریم  ! همین

پ . ن ۱) پس از خروج از سینما و دیدن طلا و مس پیامکی که برای دوستانم فرستادم این بود : اشتباه نکنید ! روحانی طلا و مس من نیستم !!!
پ . ن ۲) برای خواندن نوشته هایی دیگر در همین باب سری بزنید به آرشیو سایت فیروزه