دانشگاه

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه ، هفتم تیرماه آخرین امتحان دوران دانشجویی من بود در مقطع کارشناسی ارشد بود . لطفا این نوشته را به همین مناسبت بخوانید . همین .

اول : رشته ای که خواندم

رشته ای که من در دو سال گذشته با آن سرگرم بودم ” دین شناسی ” بود که البته نام دقیق تر و فنی ترش گویا ” دین پژوهی ” ست که معادل عبارت “ Study Of Religion” است . دین پژوهی در حقیقت ترکیبی از شاخه های گوناگون علوم انسانی ست که به گونه ای به بحث از پدیده ی دین می پردازند . شاخه هایی نظیر جامعه شناسی دین ، فلسفه ی دین ، روانشناسی دین ، مردم شناسی دین ، تاریخ ادیان و الهیات . دین پژوهی دقیقا به خاطر همین تنوع و خصوصیت میان رشته ای و ترکیبی بودنش باب روحیات و علایق من بود . سپری کردن واحدهایی نظیر فلسفه ی اسلامی ، فلسفه ی غرب ، فلسفه ی دین ، جامعه شناسی دین ، روانشناسی دین ، انسان شناسی تطبیقی ، دین و اخلاق ، مسیحیت ، یهود ، ادیان شرق ، معرفت شناسی ، هرمنوتیک ، فرق و مذاهب ، برداشت های کلامی از آیات و روایات عرفان نظری و …. در طول یک دوره ی کارشناسی ارشد برای دانشجویی مانند من می تواند منبع سرشار انرژی و نشاط علمی باشد که در بیشتر موارد نیز انصافا اینگونه بود .

دوم : دانشگاهی که در آن درس خواندم

دانشگاهی که من در آن درس خواندم نامش هست ( دانشگاه ادیان و مذاهب ) ، درباره ی چیستی و کارکرد این دانشگاه و حاشیه هایش ان شاء الله روزی به طور مفصل مطلبی خواهم نوشت و البته قبل از آن مطلب مفصل در نوشته ای دیگر که به بررسی تاثیرات جمهوری اسلامی بر سکولاریزاسیون در جامعه ی ایرانی پرداخته ام و منتظر زمان مناسبی برای انتشار آن هستم اشاره کرده ام و از همین رو اینجا به اینگونه مباحث اشاره نخواهم کرد . دانشگاه ادیان و مذاهب بالاترین امتیازش تخصصی بودن آن است . دست کم من فکر می کنم دوران اوج دانشگاه هایی که در آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد تدریس می شوند گذشته است و این نکته به خصوص در مقایسه ی حجم فعالیت های پژوهشی میان این دو سنخ دانشگاه رخ می نمایاند . دانشگاه ادیان و مذاهب همانطور که از نامش پیداست به صورت تخصصی در قالب دانشکده های ادیان ، فرق و مذاهب ، شیعه شناسی و دانشکده ی عرفان و تصوف به مباحث مربوط به ادیان و مذاهب اشتغال دارند . دقیقا مطابق با همین تقسیم بندی بخش پژوهشی دانشگاه نیز فعالیت انصافا چشم گیری دارد که البته باید بخش هایی نظیر حقوق بشر و یا تقریبرا نیز به آن ها اضافه نمود . دانشگاه ادیان و مذاهب به علت سر و کار داشتن با ادیان نوعی وجهه ی بین المللی هم به خود گرفته است و در بسیاری از اوقات محل آمد و شد هیئت های علمی ، سیاسی و فرهنگی از کشورهای دیگر بوده و هست که البته در این روند روحیات ریاست دانشگاه نیز بی تاثیر نبوده است . توضیحات بیشتر درباره ی این دانشگاه بماند برای مطلبی که وعده اش داده شد .

سوم : اساتیدی که از آنان بهره بردم

اساتید ما در دوره ای که پشت سر گذاشتیم چند امتیاز ویژه و قابل توجه داشتند : نخست جوان بودن آنان که با خود انبوهی از انرژی و شور و نشاط و انگیزه به ارمغان می آورد ، شاید چیزی شبیه به آنچه که در ورزش از آن ” به جویای نام ” و ” تعبیر می کنند ، امتیاز دیگر تسلط قابل توجه آن ها به مباحث علوم حوزوی بود که به صورت خاص در مباحث تطبیقی بسیار حائز اهمیت است ، دنیا دیدگی ، انصاف و تواضع علمی ، رویکرد علمی تخصصی و پرهیز از شعار زدگی و آرمان گرایی های خام و همچنین سیاست زدگی حکومتی از دیگر امتیازاتی بود که باید به آن ها اشاره داشت . از یاد نبرید که این خصیصه ربطی به خط و ربط و رنگ سیاسی اساتید نداشته و ندارد . به عنوان نمونه هر چند واحد معرفت شناسی ما با استاد حسن معلمی بود و انسان شناسی تطبیقی مان با استاد دکتر حسینی – که هر دوی این بزرگواران از اساتید و هیئت علمی مؤسسه ی امام خمینی و از شاگردان آقای مصباح یزدی هستند – اما با این وجودکلاس درس این دو عزیز از گرم ترین و قابل استفاده ترین کلاس هایی بود که می شد تجربه کرد . دکتر سید حسن اسلامی ، دکتر نقدعلی ، دکتر رضانیا ، دکتر مفتاح ، دکتر صادق نیا ، دکتر قلی زاده ، دکتر فرمانیان ، دکتر مهریزی ، دکتر بیات ، دکتر کرمی پور ، دکتر الهی نژاد ، دکتر انصاری پور اساتید من در این دوره بودند که برای همگی آن ها آرزوی موفقیت و سربلندی دارم .

چهارم : دوران دانشجویی من

ترم اول رؤیایی شروع شد ! گرم و داغ از شور و نشاط علمی دانشجویان و اساتید ، مباحث همگی دقیق و فنی و اساتید و دانشجویان همه صریح و پر انرژی . کلاس ها پر بود از مباحثات و مناظرات میان استاد و دانشجو و یا دانشجویان با یکدیگر ، در دانشگاه جلسات مختلف از نقد کتاب گرفته تا مناظره برگزار می شد و همه ی این ها به علت تراکم انرژی به جای مانده از انتخابات و حوادث اولیه ی بعد از آن در فضای جامعه بود . ترم دوم اما عملا گند خورد به همه چیز ! حوادث روز عاشورای ۸۸ و پس از آن ۹ دی انفاق افتاده بود و دوران تسویه حساب ها فرا رسیده بود ، از یک طرف سرخوردگی و یأس هم در میان دانشجویان و هم در میان اساتید بیداد می کرد ، حاکم شدن فضای امنیتی بر جامعه جسارت را از بسیاری از اساتید گرفته بود ، رییس دانشگاه ما – آقای ابوالحسن نواب – متهم به ارتباط با مهندس موسوی ، متهم به کمک مالی به او در ایام انتخابات ، متهم به تبدیل کردن دانشگاه به لانه ی امن فتنه گران و مواردی از این دست بود ، حضور تنی چند از اساتید دانشگاه آن هم با لباس روحانیت در صحنه ی تظاهرات شنبه ی پس از خطبه های معروف رهبری در تهران بهترین بهانه را به دست گروه های فشار داده بود ، یکی از اساتید و پژوهشگران دانشگاه در حوزه مباحث یهودیت به جرم جاسوسی برای رژیم صهیونیستی از سوی دستگاه های اطلاعاتی بازداشت شد و فرمان حمله صادر شد . دستگاه های امنیتی و اطلاعاتی سایه ی سنگین خود را بر سر دانشگاه به رخ می کشیدند . بیانیه پشت بیانیه بود که از سوی گروه های فشار در تهدید دانشگاه صادر می شد ، خبر پشت خبر و شایعه پشت شایعه ، مجموعه این عوامل دست به دست هم دادند تا ترم دوم دانشجویی ام  به یکی از افتضاح ترین دوره های تحصیلی من تبدیل شود . دانشگاهی مرده و ساکت و خاموش ، از آن روز به بعد تا پای هیچ چهره ی علمی به دانشگاه باز نشد ، هیچ موضوعی از موضوعات مربوط به رشته های ما به بحث گذاشته نشد ، اساتید جز یکی دو نفر عملا مهر بر دهان زدند .   استاد مصطفی ملکیان که از چهره های تاثیر گذار در  فضای دین پژوهی ایران و دانشگاه به شما می رفت به دانشگاه ادیان ممنوع الورود شد ، مباحث رایج در رشته ی ما در بسیاری از اوقات با سلیقه ی رسمی حاکمیت منافات داشت و به همین خاطر اساتید یا عملا از توضیح و شرح آن ها پرهیز می کردند و یا قبل از اشاره به آن ها یک ساعت شهادتین می گفتند و تمام مقدسات را به سوگند می گرفتند که این حرف ها را قبول ندارند و این ها حرف آن غربی های بی پدر فلان فلان شده است . تجربه ی بازجویی از اساتید بازداشت شده به آن ها آموخته بود که تمام صحبت هایشان در کلاس ها و حتی گعده های دوستانه از سوی نیروهای امنیتی ضبط و شنود می گردد ، اساتید به دانشجویان بی اعتماد بودند و دانشجویان از دست اساتید خسته ! آن روزها بود که با دکتر رضانیا سر کلاس فلسفه ی دین ۲ که به مبحث علم و دین اختصاص داشت ناجور دعوایم شد . حتی جسارت پرداختن به مباحث مربوط به نزاع علم و دین را از اساتید گرفته بودند . آنقدر کار افتضاح شده بود که دکتر نقدعلی به علت معرفی کتاب معنای متن نصر حامد ابوزید به عنوان یکی از منابع آزمون هرمنوتیک مورد بازخواست قرار گرفته بود .

ترم سوم ، عادت کرده بودیم ! به رکود و سکون حاکم بر فضای جامعه ، افسردگی مان را باور کرده بودیم و از آن هیچ احساس ناخوشایندی نداشتیم . در کلاس ها  به عنوان یک شرّ اجباری شرکت می کردیم ، بارها در این مقطع تصمیم به ترک دانشگاه گرفتم اما فاطمه نگذاشت ! به تجربه ی بعضی کلاس های بی حاصل حوزه رو آوردم ! در کلاس های دانشگاه ردیف آخر می نشسستم و کتاب های خودم را می خواندم و این مفید ترین استفاده ی از وقت برایم تلقی می شد . دانشگاه برایمن و دوستانم  که در ترم اول و دوم بیشتر وقتمان را در آن می گذراندیم دیگر غیر قابل تحمل شده بود . حتی فاصله ی کوتاه میان کلاس های صبح و بعد از ظهر را نمی توانستیم در دانشگاه تحمل کنیم و با وجود فاصله ی نسبتا طولانی میان خانه و دانشگاه همین دو سه ساعت را به خانه پناه می بردیم . از آن شور و نشاط اولیه دیگر خبری نبود .

ترم چهارم اما باز همان حس و حال ترم اول را داشت ، به یمن تمام شدن تاریخ مصرف دولتمردان و اختلافات در حاکمیت !! فضای سیاسی کمی باز شده بود و شور و نشاط به فضای اجتماعی باز گشته بود ! صراحت و هیجان هم به اساتید و هم به دانشجویان بازگشته بود . در ترم چهارم جامعه شناسی دین را با دکتر صادق نیا داشتیم و روانشناسی دین را دکتر قلی زاده و فلسفه ی دین ۴ که به مباحث دین و اخلاق می پرداخت و همچنین نقد سکولاریزم را با دکتر اسلامی و برداشت های کلامی از آیات و روایات را با دکتر مهریزی . این آخری را هم در ترم دوم و هم در ترم سوم قرار بود داشته باشیم اما به دلیل حاشیه های سیاسی دکتر مهریزی هربار به تعویق افتاده بود . همه ی این درس ها نیاز به حدی از آزادی و صراحت در طرح مباحث داشت که خدا را شکر این فضا کمی تا قسمتی فراهم شده بود . دوباره با دانشگاه و اساتید آشتی کرده بودیم . مایی که در دو ترم گذشته به سه جلسه ی مجاز غیبت به عنوان حق مرخصی نگاه می کردیم و حتما حتما از آن استفاده می کردیم ، ترم آخر سعی می کردیم هیچ کدام از جلسات را از دست ندهیم . در این ترم آرام آرام باز هم درهای دانشگاه به روی اساتید و چهره های علمی خارج از دانشگاه باز شد و تک و توک جلسات علمی شکل گرفت .

پنجم : همکلاسی های من

یکی از خاطره انگیز ترین ، مفیدترین و عزیز ترین تجربه های دوران دانشجویی من ، همکلاسی هایم در این دوران بوده و هستند . انچه که دوره ی ما را هم برای خودمان و هم برای اساتید منحصر به فرد کرده بود تنوع دیدگاه ها و جریانات و تخصص ها در میان بچه ها بود . از یک سوی برادر و استاد عزیزم حجت الاسلام شاه آبادی قرار داشت که از شاگردان برجسته ی استاد محمدرضا حکیمی و اعضاء مکتب تفکیک به شمار می رفت و همچنین  تسلط خوبی بر حوزه های فقه ، عرفان و روایات داشت ، در سوی دیگر برادر قربان زاده بود که از شاگردان استاد میرباقری و نماینده ی صریح و حامی پر جنب و جوش و قاطع جریان فرهنگستان علوم اسلامی در دانشگاه شناخته می شد . حجت الاسلام  آوایی که از یک سو سال های طولانی تجربه ی زندگی در انگلستان را یدک می کشید و از سوی دیگر به یمن فعالیت در قسمت امور بین الملل نهادهای مختلف اطلاعات و تجربیات فراوانی را در اختیار دوستان می گذاشت . برادر فردوسی که تعلق خاطر فراوانی به جریان روشنفکری دینی ، سینما و ادبیات داشت و در این حوزه استخوان خرد کرده بود به ضمیمه تخصصی که در حوزه ی ویرایش داشت و حرف زدن غیر دقیق را برای همگان دشوار می نمود ، برادر طالب که کارشناسی ارشد زبان شناسی نیز داشت و به عنوان یک  مترجم برجسته و حرفه ای شناخته می شد . برادر نقیب پور که در حوزه ی فقه و اصول حقیقتا کار کرده بود ، برادر موسوی از دوستان افغانی تبارم که به نظرم همیشه همت و اراده ی خود را به رخ ایرانیان می کشند و به طور همزمان مشغول به تحصیل در دو کارشناسی ارشد بود و من به شخصه از تحقیقات مفصل او در زمینه ی فیمینسم اسلامی در کشورهای اسلامی بهره ها برده ام و سرکار خانم حسینی که هم آشنایی مطلوبی با فلسفه ی هایدگر داشت و هم موضوع مورد علاقه ی تحقیقش سنت گرایانی نظیر دکتر نصر و استاد بینا مطلق بودند ، سرکار خانم فرحزادی که به صورت تخصصی در جامعه شناسی دین مشغول به کار بودند و برادر روزی طلب که در مباحث مربوط به حوزه ی نازیسم اطلاعات و تحقیقات فراوان و قابل استفاده ای داشت . برادر خوانساری که عشق غزالی بود و سرانجام هم پایان نامه ی خود را به مبحثی از مباحث روانسناسی دین از دیدگاه غزالی اختصاص داد .

این تنوع تخصص ها و گرایش ها دوره ی ما را تبدیل به یک دوره ی رؤیایی کرده بود به گونه ای که ارزش چند مدرک کارشناسی ارشد را دست کم برای من به همراه داشت . آنچه که در این میان بیش از هر چیز دیگری قبال توجه بود نرمش ، انعطاف و تواضع دوستان در عین نقطه نظرات گاه به شدت متضاد و مخالف هم بود . بر این باورم که اگر خشونت و نفرت از حاکمان و سیاستمداران بالدستی جامعه به بدنه ی اجتماع تزریق نشود ، خود جریانات فکری و سیاسی مختلف توانایی تعامل ، گفتگو و نقد  سالم یکدیگر را دارند و بر این باور همین تجربه ی دوران دانشجویی و همچنین تجربه دوران طلبگی ام را گواه می آورم .

ششم : پایان نامه

پایان نامه برای افراد چموشی  مثل ما داستان غم انگیزی دارد . همینقدر بگویم که موضوعات گوناگونی که من تا به حال پیشنهاد کرده ام با چند دسته پاسخ مواجه بوده اند : این موضوع در قالب یک پایان نامه ی دانشگاهی قابل بررسی نیست ! این موضوع ، موضوع دشواری ست که از عهده ی شما خارج است ، کارشناسی ارشد ارزش این موضوع را ندارد ان شاء الله بماند برای دکتری ، موضوع خوبی ست اما مجبور به خودسانسوری در نوشتن می شوید ، این موضوع تکراری ست ! موضوع خوبی ست اما به نظر من روی این موضوع کار کنید بهتر است یا رویکردتان را عوض کنید بهتر است ! همینقدر بگویم که دیگر از خلاقیت و نو آوری در پایان نامه ناامید و پشیمان شده ام و همین روزها یکی از موضوعات تکراری و بی خاصیتی که مورد علاقه ی آموزش عالی ماست را انتخاب می کنم و به یاری خدا سر و تهش را هم می آورم . به قولی سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند .

هفتم : پس از دانشگاه

از تمام شدن دوران دانشجویی ام در این مقطع احساس خیلی خوبی دارم ! احساس آزادی ! احساس کسی که از فضای محبوس یک خانه بیرون می زند و زیر آسمان آبی خدا نفسی تازه می کند . به علت مدرک گرایی افراطی جامعه مان ، گویا مجبور و محکوم به گرفتن دکترا هستیم اما در این فاصله ای که نمی دانم در این میان چقدر و چگونه خواهد بود احساس خوبی دارم ، بر می گردم به حوزه ! به قرآن ! نهج البلاغه ! صحیفه ! به کافی ! به المیزان ! بر می گردم به فقه و فلسفه و عرفان  بی آنکه محبوس بند و زنجیرهای دانشگاهی باشم ! بر می گردم  به هنر : به شعر و داستان و سینما ! به دغدغه ها ی خودم ، به طرح ها و ایده ها و فکرهای خودم ! بر می گردم به شادی و شوخی  ! بر می گردم به خطر ! بر می گردم به سیاست حتی !!! بر می گردم به بیدل ! عین القضات ! حافظ ! مولانا ! بر می گردم به نیما ، سهراب ، کدکنی ! بر می گرم به درس های دانشگاه حتی و آنجور که می خواهم می خوانمشان ! بر می گرم به تلاش های بیهوده ! بر می گردم به آینده ! ان شاء الله . همین

بی کاری

استاندارد

اول :

بهار نود که آمد من هم عملا از کار بی کار شدم ، بی کاری یکی از سخت ترین تجربه هایی ست که یک نفر می تواند تجربه کند . بخشی از سختی آن بی شک به مباحث معیشتی بر می گردد ، بی کاری هم خانه ی بدهکاری ست . من تا کنون دو بار تجربه ی بی کاری را از سر گذرانده ام : یکی چهار ماه پس از ازدواج و دیگری همین سه ماهه ی بهار نود و در هر دو مقطع تا حدودی خود را بدهکار ساخته ام . بی کاری در جا زدن نیست ، عقب رفتن است ! چرا که زندگی در جا نمی زند خرج های روزمرّه ی زندگی از اجاره خانه گرفته تا هزینه های خوراک و پوشاک و بهداشت و دیگر موارد سر جهازی زندگی اند چه بخواهیم و چه نخواهیم . در روزهای بیکاری می توان بسیاری از هزینه ها را کاهش داد اما نمی توان آن ها را به صفر رساند و از آن جایی که تو مجبور به ادامه ی زندگی هستی مجبور به قرض کردن و بدهکار شدن هم هستی ، بدهکاری هایی که معلوم نیست کی و کجا و چگونه می توان از عهده ی آن ها بر آمد و تسویه شان کرد .

دوم :

سختی بی کاری فقط در دشواری های اقتصادی و معیشتی خلاصه نمی شود ، طاقت فرسایی روحی به مراتب از تنگدستی اقتصادی آزار دهنده تر است ، بی کاری یعنی خانه نشینی ، خانه نشینی یعنی بی حالی و افسردگی ، افسردگی یعنی نا امیدی و نا امیدی آغاز سقوط است . شاید بدترین حالتی که در این وضعیت می توان تجربه کرد از دست دادن اعتماد به نفس باشد . برای آدم بی کار ، کار به جایی می رسد که در تمام توانمندی های خود شک می کند و آرام آرام به انزوا می گراید . خانه نشینی روابط خانوادگی را تحت تاثیر خود قرار می دهد ، روح خسته و فرسوده و نا امید مرد را به جان روح زخم خورده ی زن می اندازد و به آتش دعوا و اختلاف دامن می زند .

سوم :

غم انگیز تر از این هم می تواند باشد ! آن هم وقتی که زن کار داشته باشد و مرد بی کار باشد ! تجربه ی بیکاری من از این دست است ! در خانه ظرف می شورم ، غذا می پزم و نظافت می کنم تا کمی احساس مفید بودن داشته باشم . بی کار بی کار هم که نمی توانم بنشینم .

چهارم :

نوشتن ، دست به نقد ترین کاری ست که همچون منی می تواند در این ایام به آن چنگ بزند . این درست ! اما نوشتن هم مشکلات خاص خودش را دارد . مهمترین آفت و آسیب آن همان خانه نشینی ست که پیش از این در غم انگیزی آن سخن گفتم . مشکل دیگر نوشتن رام نبودن قلم افرادی همچون من است که نمی توانند برای نوشتنشان نظم و قاعده و قانون و ساعت تعریف کنند و یا بنگاه معاملاتی بزنند و از یک سو سفارش موضوع بگیرند و از سوی دیگر تولید متن داشته باشند . ایام بی کاری خود آنقدر انواع و اقسام قبض و بسط ها و ملالت های روحی را برای افراد به ارمغان می آورد که نتوانند همچون ماشین های مکانیکی نوشته تولید کنند ، بر فرض هم که چنین بکنند آن متن آنقدر زار می زند که هیچ کس حاضر نیست به آن حتی نیم نگاهی بیندازد . این آفت نوشته های تصنعی ست ، نوشته های اصیل هم اما مشکلات خودشان را دارند . مهمترین آن ها تایید نشدن و رد شدن است . به هرحال نشریاتی که پول دارند ملاحظات و محافظه کاری های خودشان را دارند و چند نوشته ی من تا کنون لطمه ی همین ملاحظات و محتفظه کاری ها را خورده است . همین قدر بگویم که در سه ماهی که گذشت من فقط صد و هفتاد هزار تومان از نوشتن کسب در آمد داشته ام . هشتاد هزار تومان حق التحریر نقد فیلم جدایی نادر از سیمین در سایت فیروزه و نود هزار تومان حق التحریر مطلب علف های هرز از همشهری آیه .

پنجم :

فقط وقتی که بی کار بی کار بی کار باشید ارزش یارانه های نقدی را خواهید فهمید . همین

ششم :

مشاوره یکی از تخصص های من است که هم من به آن علاقه دارم و هم بسیاری از مؤسسات ، افراد و مجموعه ها و گروه ها از آن بهره می برند. مشاوره ها و طرح ها و نظرهایی که عمدتا گره گشا و راه گشا هستند اما جالب است که بدانید مشاوره برای افرادی در حد و قواره ی ما نهایت چیزی که در پی خواهد داشت یک ماشین است که آدم را می برد و می آورد و یک ناهار یا پذیرایی مختصر یا مفصلی که ارزانی ات می کنند و با آن داستان خر برفت و خر برفت و خر برفت مولانا را تکرار می کنند . ایده و فکر و کانال های ارتباطی ات را می دزدند و بی آنکه در ازای آن خود را متعهد بدانند دیگر سراغی هم از تو نمی گیرند . بی کار باشی اما از لحاظ روحی مجبوری که باز هم در همین جلسات شرکت کنی و حرف بزنی و ایده بدهی و آدم معرفی کنی و …. تا به بهانه ای از خانه بیرون رفته باشی و چند تا آدم دیده باشی و برای همسرت کلاس بگذاری که ماشین دم در است و با فلان کسک جلسه دارم و کمی از این طریق انرژی بگیری و جبران مافات کنی و الّا آفتابه لگن هفتاد دست است و شام و ناهار هیچی .

هفتم :

بی عدالتی و فساد و رانت خواری و رابطه گرایی و گروه و حزب بازی در توزیع فرصت های شغلی غم انگیز ترین بخش این ماجراست که از همه ی آن چه گذشت بیشتر دل آدم را خون می کند . من آدم هایی را در میان دوستان خودم می شناسم که مدیر مسئول و سردبیر ده ها نشریه اند ، فله ای از ارگان ها و نهادها و سازمان ها نشریه می گیرند و چند نفری با مطالبی سخیف و کم ارزش آن ها را سیاه می کنند و برای خود اندوخته ای حاصل می کنند و برای مدیران آن نهادها رزومه و گزارش کار پر می کنند در حالی که خودشان هم می دانند که نشریه شان را حتی یک نفر هم نمی خواند و حاصلی جز هدر دادن سرمایه های بیت المال ندارد . من آدم هایی را می شناسم که به عنوان مدیر و کارشناس در چندین مجموعه و مرکز و نهاد مشغولند و مانند مردهای چند همسره به هیچ کدام هم آن جور که باید و شاید کام نمی دهند . شرمنده که تواضع و شکسته نفسی را کنار می گذارم من دوستانی دارم که فقط و فقط به خاطر این که با فلان دسته و گروه و حزب و فلان مدیر کلان هم پیاله و هم پاله اند در عالی ترین منصب ها با بهترین در آمد ها و بهره مند از متنوع ترین حمایت های رفاهی و خدماتی اند بی آن که تخصص و شایستگی میزهایی که امروز پشت آن ها تکیه زده اند را داشته باشند . راستی چه غم انگیز که این جماعت خود با شعار عدالت خواهی بر سر کار آمدند .

هشتم :

بی کاری کنار این همه سختی و غمی که از آن ها سخن گفته شد شیرینی های خاص خودش را دارد . شاید شیرین ترین آن ها احساس گرمی دست خداست که هیچ گاه تو را رها نمی کند . روزهایی که کار داری و حقوق و در آمد امیدت به همان حقوق و کار و درآمد است . در روزهای بی کاری اما فقط تو می مانی و خدای خودت . در روزهای بیکاری لحظه هایی می رسد که با تمام وجود احساس می کنی خدا تو را در آغوش گرفته است و فشارت می دهد . در روزهای بیکاری لحظه هایی می رسد که تو معنای برکت را در شفاف ترین و واضح ترین شکل آن درک می کنی هنگامی که خدا به رزق اندک ولی حلالت چنان وسعتی می دهد که همه ی معادلات و حساب کتاب های قبلی ات به هم می ریزد . بی کار که باشی معنی روزی از راه بی گمان و رزق من حیث لا یحتسب را بهتر درک می کنی . عادت نداشته ام و بدم می آمد و می آید در فضای مجازی از جزییات زندگی مان بگویم که چه کرده ایم و کجا رفته ایم و چه می کنیم . برای اولین بار نقض عهد می کنم و می گویم در همین بهار بی کاری خدا آنچنان باران برکتش را بر ما جاری کرده است که نگو نپرس . در همین ایام بی کاری ما بارها به مسافرت رفتیم . در همین ایام بی کاری باز هم اجاق خانه مان گرم و پر خاکستر بود و سفره مان به روی میهمان پهن و درب خانه به رویشان باز . در همین روزهای بی کاری ما بخش عمده ای از بدهی های سابقمان را تسویه کردیم . در همین ایام بی کاری ما با پنجاه هزار تومان پول شهریه ی طلبگی اولین چراغ خرید یک خانه ی بزرگ را روشن کردیم . در همین ایام بی کاری ما بارها شاد شاد شاد فریاد زدیم : خدایا شکرت چقدر خوب و مهربانی خدا ….

نهم :

خدا بزرگ است . همین

نفاق انقلابی

استاندارد

اشاره : این نوشته نزدیک به دوسال پیش در تابستان خاکستری آن روزها ، در خون و دلقک منتشر شده بود ،باز خوانی آن را در این روزها خالی از لطف ندیدم . همین

بسم الله الرحمن الرحیم

این مطلب اگرچه طولانی ست اما خواندنی ست

و اما بعد !

اینقدر هست که آن که صریح و بی پروا سخن می گوید و اندیشه ها ، اعتقادات ، انتقادات و مواضع خود را بی ملاحظه بیان می کند ! با آنکه حریف و خصم و رقیب خود را بر سیطره ی قدرت می بیند و تفنگ و چماق را در دستانش مشاهده می کند و می داند که این پافشاری بر مواضع نتیجه ای جز کشته شدن و کتک خوردن و زندانی شدن و حرمت شکسته شدن و تهمت خوردن و …. ندارد اما با وجود همه ی این ها حرفش را می زند ، هرچه باشد ! حتی اگر کافر هم باشد منافق نیست !
منافق ! دم دستی ترین انگی که این روزهای حواله ی این و آن می شود و ساده ترین ننگی که بر چهره ی آدمیان می نشانند !
اما ! من این روزها کتابی در دست دارم که برای من پرده از جریان نفاقی که در بستر انقلاب شکل می گیرد و با ظاهر و مواضع انقلابی خودش را به مردم تحمیل می کند و مقدسات را به انحصار خود در می آورد و مخالفان و منتقدانش را از صحنه به در می کند ، کنار می زند ، کتابی که اتفاقا خالقش مدعی ست که می خواهد با قرآن مجید جریان نفاق را به مردم بشناساند و آن ها را آگاه سازد ! کتابی که بخش از آن مربوط به قبل از ریاست جمهوری خالقش و بخشی از آن مربوط به بعد از پیروزی آن مرد انقلابی !!! در انتخابات است ! مرد انقلابی که این روزها صدا و سیمای به اصطلاح ملی خیلی علاقه به نشان دادن چهره اش دارد : آقای ابوالحسن بنی صدر !
درباره ی کتاب نفاق در قرآن کافی می دانم بخش هایی از مقدمه ی آقای موسوی گرمارودی را که آنوقت سرپرستی سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی ( علمی فرهنگی فعلی ) را به عهده داشته اند ، وقتی که می نویسد :

” این سخنرانی ها نشان دهنده ی فرهنگی ست که آبشخور آن فرهنگ انقلاب است ! پس دستمایه ی سزیده و گزیده ای است برای محققی که می خواهد ظرفیت و چگونگی فرهنگی جامعه ی پس از انقلاب ایران را مطالعه کند ، زیرا انتخاب بنی صدر به ریاست جمهوری ، انتخاب فرهنگ و بینش ویژه ی اوست ! در همان حال نشان دهنده ی این واقعیت است که جامعه او را تبلور فرهنگ و بینش خویش می بیند که بر می گزیند ! معهذا برای پژوهشگر ، این زمینه ی روشن را دارد که دریابد چرا بعضی از روشنفکران ورشکسته ی به تقصیر ، که بیش از پنجاه سال دلالان بی مزد و منت فرهنگ صادراتی شرق و غرب بوده اند ، هیچ گاه نتوانستند شاهد استقبال توده باشند ، اما پای برخی از سخنرانی هایی که در همین کتاب حاضر چاپ شده است ، گاهی هزارها نفر تا آنسوی نیمه شب می نشستند و بر سر و کول هم می جوشیدند و سخنان او را می نیوشیدند ! بنی صدر سند زنده ی این حقیقت است که انقلاب اسلامی ما ، انقلاب فرهنگی و فرهنگ ما فرهنگ اسلامی ست و به تعبیر خود وی نه به فرهنگ اقلیت های مسکبر و راز استقبال مردم در همین نهفته است …. !!!! ” ( علی موسوی گرمارودی ، مقدمه ی نفاق در قرآن ، نوشته ی ابوالحسن بنی صدر )

بگذریم ! تکه به تکه مواضع و صحبت های آقای بنی صدر را از همین کتاب اینجا آورده ام تا کمی نمایان تر شود سیمای جریانی که من آنرا نفاق انقلابی می نامم با امید به اینکه هر گونه تشابه در سبک و منش و اندیشه و مواضع بنی صدر با بعضی حضرات کاملا اتفاقی باشد ! از صمیم دل ….

به خواندن ادامه دهید

دعوت به یک هم نویسی

استاندارد

بانوی عقل و زندگی ، سرکار خانم دکتر داورپناه ، لطف کرده اند و دوستان را به یک هم نویسی در ادامه ی  دو نوشته ی قبلی من با عنوان ” آیا زندگی علی دایی می تواند بی معنا باشد ” دعوت کرده اند . این دعوت را غنیمت می شمارم و من نیز همه ی دوستان را دعوت می کنم به این هم نویسی . همین

پس از دعوت نگاه کنید به :

۱- در غیاب مدعوین / بخش اول : اینجا



آیا زندگی علی دایی می تواند بی معنا باشد (۲)

استاندارد

حافظ گفتنی غالبا این قدرم عقل و کفایت هست که بدانم نوشته ای با این حجم و وسعت درخور یک صفحه ی ایتنرنتی نیست اما چه کنم که بعضی از دوستان مدام بر انتشار ادامه ی آن اصرار می ورزیدند . همین

به خواندن ادامه دهید

آیا زندگی علی دایی می تواند بی معنا باشد !؟

استاندارد

اشاره :

در ترم گذشته ، واحد فلسفه ی دین ( ۳ ) را با جناب دکتر بیات و با موضوع معنای زندگی گذراندیم . دکتر بیات از معدود کسانی ست در ایران که به صورت تخصصی در باب مسئله ی معنای زندگی کار کرده است . کتاب ایشان در این موضوع که تکمیل شده ی پایان نامه دکتری ایشان در این زمینه است در دست انتشار است . هر یک از دانشجویان موظف بودند برای کسب ۸ نمره از نمره ی پایان ترم مقاله ای را با هماهنگی استاد بنویسند . عنوان اولیه ی مقاله ای که من با ایشان هماهنگ کرده بودم این بود که ” آیا بی معنایی زندگی می توان قرینه ای علیه وجود خداوند باشد !؟ ” در نهایت اما مقاله من عنوانی پیدا کرد که پیش روی شماست . خود مقاله بیش از بیست صفحه شد که از ظرفیت ” وه “ خارج است . گوشه هایی از مقدمه ی آن را اینجا می گذارم صرفا برای اینکه ” وه ” را به روز کرده باشم . همین

به خواندن ادامه دهید

تلاش های بیهوده (۷)

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

دفاع غیر اصیل از مرجعیت



به بهانه ی نوشته ی فرید مدرسی در اینجا و همچنین نوشته هایی از علی اشرف فتحی در google reader

دفاع غیر اصیل ، دغدغه ورزی غیر اصیل و انذارها و فریادها و تاختن ها و آسمان ریسمان بستن های ی غیر اصیل ! آشکارا نوشته های دوستانی که در آغاز نامشان رفت را به نداشتن اصالت متهم می کنم !

داستان دفاع از آقای وحید و تاختن به یک نوشته ای که انصافا از گستاخی و بی حرمتی و هتاکی خالی و عاری ست چیست !؟ آیا حقیقتا دل ها برای نهاد مرجعیت می تپد !؟ من موافق پاسخ ” آری ” برای این سؤال نیستم . ماجرا ، ماجرای دیگری ست ! موازنه ی قدرت ! تعدیل قدرت و اگر صریح تر و شفاف تر بخواهم بگویم حمایت و پشتیبانی که از یک چهره ای که ظرفیت اقتدار شکنی از نهاد حاکمیت ، آموزه ی ولایت فقیه و شخص ولی فقیه را دارد . آنچه که نه منتقدان این روزهای آقای وحید صلاح می دانند  به آن اشاره می کنند و نه حامیان ایشان در وجه حمایتشان صریح می گویند همین است . همین !

اما بر خلاف آنچه که فرید مدرسی نوشته نقد مرجعیت و بازخواست و توبیخ آن گفتمانی جدید  نیست ! گفتمانی حاشیه ای نیست ! گفتمانی مرده و میرا نیست ! و گفتمانی بی منطق و دفاع هم نیست .

ریشه های تغییر نگاه به جایگاه مرجعیت را می توان در تغییر جایگاه نهاد دین جستجو کرد . آنجا که مسئله ی کهن و بنیادین انتظار دین از بشر رنگ می بازد و جای خود را به مساله ی انتظار بشر از دین می دهد . پاسخ به مساله ی انتظار بشر از دین هرچه که می خواهد باشد گریبان متولیان دین را خواهد گرفت و متدینین و دین داران خود را محق می یابند که با همین ملاک و معیار متولیان دین را به نقد و بازخواست بکشانند ، این مسیر در مغرب زمین تا کتاب مقدس و مسیح و حتی آموزه های بنیادین ادیان پیش می رود و صعب و دشوار کاری ست برای دوستان که بخواهند آن چه حتی مسیح در این روزگار از دست داده است را برای مرجعی در این حد و مقام فراهم ببینند !

تاثیرات مغرب زمین در منطقه ی ما خود را در جریان های بیداری اسلامی نشان داد ! یکی از پاسخ هایی که به مساله ی انتظار بشر از دین داده می شد : عزت بخشی ، هویت بخشی ، احیاء تمدنی ، استقلال ، آزادی و … بو د در ایران این جنبش با تفکرات چپ آمیخت و دکتر علی شریعتی اولین کسی ست که از چنین منظری و با چنین دغدغه هایی صدر تا ذیل علمای شیعه را به صلّابه ی نقد و توبیخ و تحقیر و استهزاء می کشاند . روحانیون را علوی و صفوی می کند و بزرگانی همچون علامه ی مجلسی ، میرداماد و … را با چوب صفوی بودن می راند و تازیانه بر گرده شان می نشاند . به پته ی قبای دوستان برنخورد اما آن روزی که شریعتی با بیان انقلابی و آتشین و جوان پسندانه ی خود علامه ی مجلسی را از صدر به ذیل کشانید و علنا در پیش چشم همگان محاکمه اش کرد دیگر جایگاهی بر مصونیت مراجع از هجمه ی انتقادها و تاختن ها از وحید گرفته تا غیر وحید باقی نگذاشت .

با وجود همه ی بازخوردها و برخوردهایی که این مواضع شریعتی در فضای آن روزهای جامعه به دنبال داشت و با همه ی  ناراحتی ها و تکفیر و تهدیدها و تفسیق ها ، این ادبیات و نگاه شریعتی ماند و مقبول افتاد و بعدها به صورت کمال یافته تر و پخته تر و از جایگاهی قابل دفاع تر در کلام مرحوم امام بروز و ظهور پیدا کرد . منشور روحانیت امام در آن روزها منشور شناخت مرجع حقیقی از غیر حقیقی شد ، منشور بازخواست مراجع غیر انقلابی ، بهانه ی قبض ها و بسط ها ، معیار به حاشیه راندن ها و به میدان در آوردن ها ، با ادبیاتی تند ، عتاب آلود ، سرشار از بیم و انذار و تهدید و با توصیه ها و نتایجی کمر شکن که جز شکوت و حاشیه نشینی برای جریاناتی که با مسیر امام و انقلاب سر موافقت نداشتند راهی باقی نمی گذاشت

چند سالی پس از رحلت امام ، از رهگذر مسیری که جریان روشنفکری دینی به میدان داری دکتر عبدالکریم سروش برای نقد نظریه ی ولایت فقیه پیش گرفته بود طیف جدیدی از انتقادها پشت حجره ی فقها چشم انتظار پاسخگویی ماند و آن ها را با چالش هایی جدید مواجه ساخت ، چالش هایی که ترجیح داده شد با پاسخ هایی سیاسی بدرقه شوند تا پاسخ هایی اصیل و واقعی ! اما به هرحال در حد خودش تابویی از فقاهت را با مباحثی چون فربه شدن فقه یا ترجیح عرفان بر فقه و عارف بر فیقه ، اجتهاد پویا ، قبض و بسط تئوریک شریعت و … شکسته بود . دیگر انتظار مواجهه ی جوان و دانشجویی که با این مباحث دست و پنجه نرم کرده بود با نهاد مرجعیت بر طبق الگوی سنتی و قدیمی باب میل حضرات که این راه را یک طرفه می خواستند شدنی نبود .

در فضای باز دوران اصلاحات هر آنچه که به نفع جامعه ی مدنی و مباحث مرتبط با روشنفکری دینی و سکولاریسم و …. ترجمه ، تالیف یا تدریس می شد بیش از پیش آن جایگاه قدسی یک طرفه را متزلزل می ساخت ، انتظار و نقد و بازخواست و توصیه ی  مرجعیت که جای خودش را داشت ، با همان الگوی مسیحی – روشنگری غرب کار به استهزاء و تمسخر نمادهای دینی و از آن میان روحانیت و مرجعیت کشیده شد .

در واپسین نفس های دولت اصلاحات و در طلیعه ی گفتمان عدالت خواهی در جامعه باز هم مراجع در امان نماندند ! دست جنبش های عدالت خواه به راحتی به گریبان مراجع می رسید ! داستان مافیای شکر نمادی بود برای متهم ساختن  نهاد مرجعیت در مفاسد اقتصادی که اتفاقا خوش نشست و پاسخی در خور هم پیدا نکرد .

در ماه های  پایانی دولت نهم این محمد نوری زاد بود که با قلم آتشین ، بی باک و سر شار از هیجان و احساسات خود و با آن جسارت مختص به خود آشکارا و دردمندانه بر تمام مراجع و روحانیون تیغ ملامت کشید و بارها وبارها آن ها را توبیخ و تحقیر نمود و به آن ها آن گفت که کسان نگفته بودند . انتقادات و انتظاراتی که حتی پس از انتخابات بحث براگیز گذشته و ماجراهای پس از آن پایانی نداشت .

این نشانه های اجمالی و گذرا برای این بود که نشان دهم گفتمان انتظار و نقد و بازخواست از مرجعیت در طی نیم قرن گذشته نه تنها روند نزولی نداشته است و بر خلاف آنچه فرید مدرسی ادعا کرده مراسم ارتحالش برگزار نشده است بلکه هر روز به رنگی و شکلی با مرجعیت مواجه و معارض بوده است . این نهاد مرجعیت است که در این سال ها  روز به روز ضعیف تر از گذشته شده است و دگیر داغی تنور قرن های پیش را ندارد . سردی که تقصیر و قصور خود مرجعیت در آن کم نیست !

اینکه مرجعیتی که در در طی سه دهه ی اخیر به دلایل گوناگون عملا به حاشیه رانده شده بود بخواهد با استفاده از پتانسیل ها و ظرفیت های جنبش سبز خودش را احیاء کند امری طبیعی ست در حد یک معامله ی پایاپای سیاسی موقت بر مبنای یک وحدت تاکتیکی بر حول منافع مشترک ، یکی به دیگری از محبوبیت متمرکز و قدرت رسانه ای غیر رسمی خود عطا می کند و دیگری نقش اقتدارشکنانه ی خود را پر رنگ تر می کند و بر پایه ی همین وحدت است که نقدی ساده و سبک به مرجعی همچون جناب آقای وحید فریاد کسانی را در می آورد که فریاد آن ها برای حفظ حرمت مرجعیت شاخ بر سر های ما می نشاند اگر ندانیم که پشت این فریادها چه غرض های سیاسی نهفته است !

در این میان استفاده ی از ادبیات کهنه و قدیمی دفاع از نقد ناپذیری مرجعیت از سوی دوستان وجه طنز آلود ماجراست . طنزی که در آن جایگاه علمی یک مرجع را دلیل بر نقد ناپذیری او و ضرورت سکوت در برابر او به حساب می آورند و سعی می کنند با استفاده از ادبیات کلیشه ای و منحط رایج در ادبیات صنفی  برخی حوزویان مخالفان خود را از عرصه به در کنند . ادبیاتی که در بیرون از حوزه حنایش رنگ چندانی ندارد . متهم کردن با واژه هایی نظیر بی سواد ، عقده ای ، افرادی دچار اسهال قلم که اساسا یادشان می رود در چه جایگاهی نشسته اند و یا با عبارت هایی نظیر فلان طلبه ، طلبه ی متوسط الحال ، کسانی که گوشه ای از احکام اسلامی را از زبان احکام گویان و ریش سفیدان محله ی خود شنیده اند و امروز احساس می کنند همچون عالمان دینی می توانند مسائل دینی را بفهمند و اظهار نظر کنند و ….  در دنیای امروز حتی برای منتقدان مسیح و محمد – صل الله علیه و اله – هم کارآیی و پذیرش ندارد چه برسد به وحید و غیر وحید

بر خلاف آنچه که دوستان تصور می کنند و رواج می دهند راه نقد مرجعیت فقط و فقط از مسیر فقاهت و علوم حوزوی نمی گذرد که با چنین ادبیاتی بشود دهان منتقدان را گل گرفت ! امروزه با غلبه ی گفتمان اخلاقی در جهان می توان با مبانی و اصول اخلاقی مرجعیت را به نقد و چالش کشید ، با توجه به اقتضائات دین داری در دنیای امروز می توان مرجعیت را به چالش کشید ، با توجه به اصول عقلایی می توان به نقد مراجع برخاست .  راه نقد برای نشان دادن تناقض در مواضع و سیره و رفتار مراجع برای افراد غیر متخصص در زمینه فقاهت بسته نیست و این همان کاری ست که حتی جوانان دانشجو هم به راحتی انجام می دهند و یک مرجع را با مواضع خودش و مبانی خودش به نقد می کشند . انتظار موضع داشتن از مراجع در باره ی حوادث پس از انتخابات  از سوی هر کدام از طرفین ماجرا چه حاکمیت و چه سبز ، انتظاری اخلاقی ست ! خواه تعبیر به سکوت در برابر ظلم و استبداد دینی شود ، خواه تعبیر به سکوت در برابر فتنه و نفاق . مردم  از هر دسته و جناحی که باشند کاملا مجازند که مرجع سکوت کرده در برابر حوادثی به این عظمت و با این همه حاشیه را به نقد بکشند و سکوت او را بر نتابند .

سنجیدن میزان حساسیت ها نیز امری اخلاقی ست و مردم کاملا مجازند که  شهودهای فطری اخلاقی خویش را معیار و میزان سنجش رویکرد اخلاقی و انسانی یک مرجع قرار دهند و بر اساس آن به انتقاد برخیزند و زبان به مطالبه و انتظار باز کنند . سکوت در برابر بسیاری از فجایع بشری و پس از آن بر آشفتن در برابر واقعه ای خرد نقصی بر مرجع است نه عیبی بر منتقد .

برای نقد به مواضع آقای وحید در باب مساله ی شیعه و سنی و یا نقد به موضع و رویکرد ایشان نسبت به عرفا و یا نقد اخلاقی ادبیات ایشان نسبت به کسانی که نظر آن ها را نمی پسندد و یا نسبت به رویکرد ایشان درباره ی شعائر و …. و حتی اظهار نظر ایشان درباب نسبت قضایای اخیر و ماجرای اذان کردستان  الزاما فقاهت و مرجعیت لازم نیست . کمی عقلانیت و اخلاق پشتوانگی بسیاری از نقد ها را کفایت می کند .

ختم الکلام :

دعوا خواه سر نعل اسب قنبر علی خان باشد ، خواه سر لحاف ملّا ، این وسط گوشت قربانی عباس است !  عباس حقیقتی ست که در پای دروغ قربانی می شود . عباس شفافیت و صراحت است که لگد مال اقتضائات مصالح مردان و رندان سیاست – از هر رنگ و ننگ – می شود . عباس انسانیت است که در گرگ و میش دعواهای زرگری به مسلخ  می رود .  عباس دست های کمک و یاری ست که بریده می شوند تا دست نیازمندی گرفته نشود . عباس آن ادب فخیمی ست که که ما در عطش آن دست و پا می زنیم  ، عباس آن سواری ست که قرار است برای  کام تشنه ی مردمان این سر زمین جرعه ای از چشمه ی خنکای حقیقت و اخلاص بیاورد و بر روی همه ی افق های سراب زده خط بطلان بکشد … هرچه باشد دعوا سر عباس نیست ،جان عالم به فدایش . همین

سه روایت از یک شب در کافه ی تلخ

استاندارد

روایت دوم از علیرضا

کرگدن بودن

بسم الله

اول:

کسی چه می داند!

فرشته یا نام کسی ست که آمده توی فنجان قهوه ام یا کسی که آمده توی فنجان ،یک فرشته است.فرشته ،اگر نام کسی نیاشد،پیرمردی ست با موهای پریشان و ریش های بلند و قدی خمیده ، با عصایی که دسته اش بیش از حد معمول قوس دارد.اگر بخواهم عصایش را خوب توصیف کنم باید بگویم  از این عصا هاست که جادوگر ها همیشه در دست دارند ولی خب چون نمی شود با آن عصا ها آمد توی خیابان ،لاجرم فرشته عصایی معمولی تر دست می گیرد.فرشته عاشق بارسلونا ست و با تمام وجود از مورینیو نفرت دارد.این درست است که او نمی تواند از توی فنجان با من حرف بزند یا حتی با اشاره های صورت چیزی به من بفهماند ولی مگر نه اینست که توی فنجان من پیدایش شده؟مگر نه اینست که او هم ریش و موی بلند دارد ؟ یعنی همین نشانه ها کافی نیست؟او می توانست امشب به کافه ای در سن پطرزبوگ برود و در فنجان قهوه ی الکساندر ظاهر شود یا در پراگ باشد ،میان بناهای بیزانسی.نمی توانست؟ او حتی می توانست به جای اینکه یک پیرمرد باشد با ریش های قهوه ای بلند ،نام دختربچه ای باشد که با پدر و مادرش آمده کتاب فروشی آن طرف خیابان ، “چارلی و کارخانه ی شکلات سازی “بخرد .اما او هیچ کدام نیست.او پیرمردی ست که در فنجان من ظاهر شده و این یعنی عاشق بارسلونا ست و از مورینیو نفرت دارد.ممکن است خصوصیت های دیگری هم داشته باشد. مثلا جوراب هایش بو بدهد یا امروز موبایلش را گم کرده باشد ،ولی ما چیزی از آنها نمی دانیم ،خودتان که می فهمید ،او توی فنجان قهوه است،نمی تواند حرف بزند ،حتی با اشاره های صورت هم.

به خواندن ادامه دهید

جوک دینی !

استاندارد

در حین مطالعه ی مدخل جوک دینی “Joke Religious از دائرهالمعارف دین بریل ” the birill dictionary of religion ” در بخش سنت یهودی آمریکایی به لطیفه ای برخوردم که برای من – من متعلق به سنت اسلامی شیعی ایرانی – بسیار آشنا و ملموس و تجربه شده بود ! اصل و ترجمه ی این جوک را بخوانید و شما هم از تجربه هایتان ، احساس قلبی و تحلیلتان برایم بنویسید :

The son of a wealthy, observant couple gets a Jaguar sports car for his birthday.The father says, “Before you drive around in that, you’d better have the Rabbi say a broche over it (pronounce a blessing on it). The young man goes to the Orthodox rabbi and says, “Rabbi, please say abroche over my Jaguar.” “I can say a broche for you, but what’s a Jaguar?” So the young man goes to a Reform rabbi. “Rabbi, please say a broche over my Jaguar.” “Your Jaguar is interesting. But what’s a broche? (Meyerowitz, p. 93).

پدر و مادر متدین ثروتمندی به بهانه ی تولد پسرشان برای او یک ماشین جاگوار اسپورت خریدند ، پدر به پسرش گفت : قبل از اینکه با ماشینت جایی بروی بهتر است از یک ربّی بخواهی با دعای ” بروچ ” ماشینت را متبرک کند ، پسر سراغ یک ربّی ارتدوکس رفت و گفت :
–    ربّی ! لطفا برای جاگوار من بروچ بخوانید !
ربّی پاسخ داد : من حرفی ندارم برای شما ” بروچ ” بخوانم اما می شود بفرمایید جاگوار چیست !!؟؟
این بار پسر سراغ یک ربّی رفرمی ( چیزی شبیه نواندیش دینی خودمان ! ) رفت و گفت :
–    ربّی ! لطفا برای جاگوار من بروچ بخوانید !
ربّی رفرمی گفت : جاگوار شما خیلی جالب است اما می شود بفرمایید ” بروچ “چیست  !!؟؟

پ . ن : به این فکر می کردم که اگر فارغ از دعواها و نزاع ها و جدل های تاریخی و الهیاتی و … علمای ادیان مختلف ، فقط و فقط به لحاظ اشتراک صنفی شان و به این حکم تجربه شده که ” آخوند آخوند است !!! ” دور هم جمع می شدند و به انتقال تجربه ها یشان می پرداختند چقدر حرف ها و دغدغه ها و لطیفه ها و پرسش های آشنا می شد گفت و شنید ! چقدر راه های رفته را می شد نرفت و چقدر راه های نرفته را می شود با استفاده از تجربه ی دیگران طی کرد . در این رابطه بیشتر خواهم نوشت . ان شاء الله . همین

بسم الله

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

اول :

وه را خیلی دوست دارم ! این ” های ” آخرش جگرم را خنک می کند ! چیزی شبیه به باز کردن نوشابه ی قوطی تگری در هرم گرمای تابستان : وه ه ه ه ! این های آخر را باید آنقدر کش و قوس داد تا تمام وجود آدم خنک شود : وه ه ه ه !!! داغم ! وه  خنکم می کند . دوستش دارم ، هم خودش را و هم شعرش را : وه چه بی رنگ و بی نشان که منم ….

دوم :

” وه ” پیشنهاد احمد رضا بود ، زحمت طراحی لوگو را هم خودش کشید ، به خاطر هر دوی این ها دمش گرم و سرش خوش ! باقی زحمت ها ماند بر دوش محمد عزیز و برای من چیزی باقی نماند جز شرمندگی و شکر ، مثل همیشه در مقابل لطف دوستان جانی

سوم :

خون و دلقک ” را خودم گفته بودم که دیگر نمی نویسم اما حضرات باز هم کوتاه نیامدند و گردنش را زیر تیغ فیلتر بردند ، فیلتر شدن خون و دلقک برایم بسیار ناراحت کننده بود چرا که بیش از چهارسال نوشته هایم را که از اغلب آن ها نسخه ای ندارم به آن سپرده بودم ، مدتی برای باز پس گیری آن ها دست و پایی زدم اما سرانجام بی خیال شدم ، علت را کسی نمی دانست و فقط به دستور دادستانی استناد می کردند ، هرچقدر لیست جرایم رایانه ای را بالا و پایین می کردم نمی دانستم مصداق کدام عمل مجرمانه را باید در خود بیابم ، برای باز پس گیری مطالب خود باید تعهد نامه ای را امضا می کردم که دیگر از این غلط ها نکنم ! امضا کردن تعهد نامه به منزله ی پذیرش جرم بود و به همین علت عطای آن را به لقایش بخشیدم و کار را با خدا انداختم و خوش نشستم . بحمدالله آرشیو یک سال و نیم گذشته را دارم و سر صبر در ” وه ” دسته بندی شان خواهم کرد .

چهارم :

برای ” وه ” امیدها و ایده ها ی تازه ای دارم ، خون و دلقک تاب و توان نوشته های علمی را نداشت و جز چند نوشته ی آخر بیشتر به وادی احساسات کشیده شده بود ، قصد ندارم احساس و درد و دغدغه را از ” وه ” بگیرم اما برای نوشته های جدی تر هم جایی باز کرده ام اینجا ، دسته بندی مطالب بر اساس فرم و قالب نوشته از ویژگی های خانه ی جدید است ، پرده ی نام مستعار ” عین القضات ” را کنار گذاشته ام  و با امضای خودم می نویسم ، یکی از آرزوهایم برای ” وه ” انجام گفت و گوهای صریح ، بی پرده و ماندگار با چهره های مختلف است ، دوست دارم از عکس بیشتر استفاده کنم ، گزارش کتاب و نقد های گاه به گاه هم از برنامه هایم برای اینجاست ، به یاری خدا سخنرانی هایم را هم در دسته ای جداگانه قرار خواهم داد و خلاصه می خواهم کمی منظم باشم ! حسی شبیه به حس روزهای اول مدرسه است به گمانم !

پنجم :

امضای من در ” وه ” همان ” همین ” است . پس عجالتا سبز باشید و برقرار ! موفق باشید و سربلند . همین