سرخِ زرد

استاندارد

نقدی بر رمان رهش، نوشته‌ی رضا امیرخانی

رهش رمانی استعماری است. از یک سو دفاعی کلاسیک و سنتی از استعمار دارد و از سوی دیگر نویسنده در خلق موقعیت های استعماری موفق است. جمع دفاع خودآگاه و ناخودآگاه از استعمار در یک اثر نتیجه می‌دهد  «ذهینت استعماری نویسنده» را.

توجیه کلاسیک و سنتی از استعمار -دقیق‌تر بگویم؛ تن دادن به استعمار- گزاره‌ی ساده‌ای است. همان است که امیرخانی در رهش آورده و پیش از امیرخانی در سفرنامه‌های قاجاریان آمده است: « تنها جای سبز نقشه، جوری که بزرگ باشد و دیدنی همین‌جاست. راستی من دنبال چه هستم؟… تنها جای سبز نقشه را بردارم و از دست اجنبی بگیرم و بدهمش دست آشنا که توش برج بسازد!؟» راوی باغ قلهک را می‌گوید. «مثل این است که گوشت را بدهیم دست گربه.» راوی هم گربه‌ای‌هایش را می‌گوید. بخوانید هم‌وطن‌هایش.

هم‌وطن راوی، همسر راوی، به او اعتراض می‌کند: «تو می‌گویی باغ قلهک دست انگلیس خبیث باقی بماند؟» راوی آرامش می‌کند. با این توضیح که «برای من خانه مهم‌تر است از شهر و شهر مهم‌تر است از کشور. » استدلال راوی کوبنده است. کوبنده‌ی باوری که گمان می‌کرد از خارجی هزار به یک جو نمی‌خرند. می‌خرند. اگر ذهنیت استعماری داشته باشی.

استعمارگری ذهن استعماری با خلق دیگریِ فرودست آغاز می‌شود و رهش بر همین مبنا شکل می‌گیرد. فرادست، راوی است. بخوانید لیا. می‌خوانم امیرخانی. و فرودست دیگریِ لیا. بخوانید علا و هرکه غیر از لیا و ایلیا و ارمیا. می‌خوانم «ما» همه‌ی ما. ایدئولوژی رهش بر تفاوت طبقات اجتماعی شکل‌گرفته است. اتفاق تازه‌ای نیست برای ادبیاتی که بودن به شیوه‌ی کنونی‌اش متأثر از حزب توده است. نوآوری امیرخانی جابه‌جایی خودی و دیگری‌هایی است که پیش از او دیگران ساخته‌اند. سال‌ها در ادبیات این سرزمین دیگری طبقه‌ی بورژوا بود و «خود» در دوره‌هایی طبقات مستضعف محروم رنج‌کشیده و در دوره‌هایی بعدتر طبقه‌ی متوسط. امیرخانی بی‌زحمت و بی سختی و با استفاده از فضای میانجی که پیش از او برای خلق دیگریِ فرودست میسر شده است، فقط و فقط طبقات را جابه‌جا می‌کند.

بیایید کمی مثل نویسنده بازی کنیم. باشخصیت‌های تیپیکمان. پیشنهاد اول من لیاست. من پیشنهاد می‌دهم لیا را با حفظ همه‌ی ویژگی‌هایش از طبقه خرده‌بورژوای سنتی بیاوریم به طبقه‌ی متوسط شهری. نمی‌شناسیمش؟ لیا در این موقعیت برای من یادآور مهین مشرقی است در فیلم شام آخر فریدون جیرانی که استاد دانشکده‌ی معماری بود و از قضا شوهری داشت عین علا که پست و مقام دولتی داشت. از شما انتظار ندارم مثل من میان مانی معترف و ارمیا تناظر برقرار کنید. اصلاً شام آخر را رها کنید. من یاد فرشته‌ی نام‌آور می‌افتم در فیلم دو زنِ تهمینه میلانی و یاد سارا می‌افتم در سارای داریوش مهرجویی و یاد لیلایش و یاد بسیاری فیلم و رمان دیگر که علا در همه حضور دارد. لیا هم در همه حضور دارد. فرازنده هم. در سینمای پس از انقلاب هر جا که محمدرضا شریفی‌نیا هست و آتیلا پسیانی هست و فرهاد اصلانی هست، علا و فرازنده هم هستند. مذهبی های ظاهرساز ریاکار قدرت طلب مدعی تشرع در باطن خراب خائن بی مهر و عاطفه. مگر اینکه خلافش ثابت شود.

امیرخانی برای باورپذیر ساختن این شخصیت‌های تیپیک مشکلی ندارد. این شخصیت‌ها را دیگران چند دهه برای او ساخته‌اند. امیرخانی فقط باید طبقات و جای خودی و غیرخودی را به نفع ایدئولوژی اثرش عوض کند. به هیچ‌چیز دیگر نباید دست بزند که نمی‌زند. نه طبقه‌ی علا و نه سبک دین‌داری علا.  فقط طبقه‌ی لیا باید عوض بشود . و یک فقط دیگر اینکه یک سرمایه‌دار خودی روایت باشد و هرچه جز او دیگری‌های فرودست. این جوهره‌ی ذهن استعمارگر نویسنده است.

منتقدان پسااستعماری ویژگی‌های روایت‌های استعماری را برای ما آشکار کرده‌اند. رهش کدام ویژگی را ندارد؟ سوژه‌هایش به حوزه‌ی غیاب رانده‌شده. با زبان حال ساده‌ی روایت ،منجمد شده. راوی در موقعیت استیلا بر سوژه. سوژه خارج از مرکز دیالوگ و حاضر در نگاه خیره‌ی راوی . تحقیرشده به انحاء گوناگون و به‌زانو درآمده در بازی سلطه از طریق بازنمایی‌های غلو شده و جهت‌دار با تأکید بر طبقه و اصالت. این جوهره‌ی ذهن استعماری است. همه‌ی تلاش و درد و فریاد مهاجران و اقلیت‌ها و رنگین‌پوستان به استعمار کشیده شده  در غرب برای مقابله باهمان ایده‌ی راوی است. بخوانید لیا، می‌خوانم امیرخانی که حق از آن‌کسی است که مادربزرگش در آن سرزمین خانه داشته باشد. ارکان ایدئولوژی رهش کامل است. حق باکسی است که این سه ویژگی را باهم داشته باشد: از طبقه‌ی فرادستان باشد. زمین داشته باشد. و درعین‌حال تازه به دوران رسیده و گدای معتبر شده نباشد . به تعبیر کتاب دهاتی به برکت انقلاب به نان و نوا رسیده نباشد. طبقه و زمین را باید از تباری اصیل به ارث برد. از دهات نمی‌شود به کاشانک رسید. راه رسیدن به کاشانک فقط و فقط از خانی‌آباد است.

رهش توضیح این حقیقت است که رفاقت، شاید در جان گودی و غیر گودی برندارد اما در مال (بخوانید طبقه و زمین) حتماً گودی و غیر گودی برمی‌دارد. فراگودی می‌تواند جان خودش را فدای گودی کند و چه صحنه‌ی باشکوهی است فدا شدن یک دارا برای ندار. درود بر تو ای قهرمان. اما در این بازی طبقه و زمین فدا شدنی‌نیست. چه اینکه دوگانه‌ی گودی و غیرگودی از اساس بر همین دارایی و ناداری بناشده است. آدم محله‌ی خودش دزدی نمی‌رود و اولین نشانه‌های تعارض منافع و احیاناً پیش روی دیگری و بدتر از آن فراموشی سابقه و تاریخ فرودستی که آشکار شد باید او را از زمین و سرزمین اخراج کرد « خانه‌ی تو؟ خانه‌ی تو؟ خانه‌ی پدر و مادر من شد خانه‌ی تو ؟» بر مبنای همین ایدئولوژی مقدس است که میان طبقات حتی پیوند خونی حقیقی برقرار نمی‌شود. مرد از دهات آمده‌ای که حالا به برکت انقلاب از طبقه‌ی متوسط است ، در زناشویی منجر به زایمان با زنی که به طبقه‌ی اصیل بالا تعلق دارد، «چیزی» جز حامل نطفه نیست. «حق باکسی است که این کودک با اوست.» و کودک در پایان کار با چه کسی است؟ بگویید لیا. می‌خوانم ارمیا.

رهش خشونت‌ورزی نویسنده‌ی فرادست است در متن و فرامتن نسبت به فرودست. فرودستی که در متن همه‌ی دیگری‌های لیا و ایلیا و ارمیا هستند و در فرامتن خواننده است. برویم به صفحه ۱۴۳ کتاب. ایلیا و لیا کنار جوی آب اصلی کاشانک نشسته‌اند. مادر و پسر به آب که‌برگ‌های خشک را می‌غلتاند و می‌آورد نگاه می‌کنند. آب یکهو قطع می‌شود. دوباره راه می‌افتد. این بار چیزی را می‌غلتاند و جلو می‌آورد. پوشک بچه‌گانه است. به تعبیر نویسنده «مال شماره دوی نی‌نی‌ها». راوی – بخوانید لیا، می‌خوانم امیرخانی- سر ایلیا را در آغوش می‌گیرد و نمی‌گذارد ببیند. این همان لیا، همان امیرخانی است که مای خواننده را راه‌وبیراه به تماشای ادرار کردن فرزندش بر فراز شهر و مردم شهر می‌برد و درنهایت خیس و بوی ناک از بارانی که نبارید برمی‌گرداند.

ادرار مقدمه‌ی کشتار است و رهش بوی ادرار نمی‌دهد. بوی خون می‌دهد. نویسنده خودش تکلیف «آخ اگه بارون بزنه» را مشخص کرده است. قبل از بعثت ارمیا و طریقه‌ی خضروی، زرد است و بوی تند می‌دهد. اما «صبر داشته باشید.» ارمیا می‌گوید. امیرخانی می‌گوید: «صبر داشته باشید. سرسلسله‌ی ما کوه‌نشین‌ها البته خود حضرت خاتم است. برانگیخته اگر بشویم و پایین بیاییم، خرقه‌ی مصطفوی می‌پوشیم. به مدد حضرت حق. این بالا البته مال قبل از بعثت است…. کوه‌نشین‌ها یکی دو تا نیستند. خیلی‌ها هستند که از این شهر دل کنده‌اند. روزی سوی شهر برانگیخته می‌شوند.» آن‌وقت باران می‌بارد. آن‌وقت هم تو مثل نویسنده در صفحه ۷۴ کتاب می‌فهمی «  آخ اگه بارون بزنه هم بوی خون می‌دهد. »

در رهش، ذهن استعماری راوی به ترس هابزی دچار است. «قرار است اتفاقی بیفتد.اسب‌ها از دو روز قبلش سم می‌کوبانند. سگ‌ها دندان به هم می‌سایند. گربه‌ها خرناس می‌کشند. کبوترها بی‌قراری می‌کنند. قزل‌آلاها عوض اینکه بالا بیایند خودشان را رها می‌کنند در مسیر پایین‌دست رود. ماهی‌های آکواریوم  اما همان جور مثل ابله‌ها با لب‌هایشان بی‌صدا می‌گویند «یو» و از دهانشان حباب بیرون می‌دهند.» قرار است اتفاقی بیفتد اما نمی‌دانند چه اتفاقی. چند زن توی دل نویسنده رخت می‌شورند. ترس هابزی شکل می‌گیرد. ترس از دیگری. ترس از پیش‌دستی دیگری. ترس از سبقت گرفتن دیگری. قرار است اتفاقی بیفتد که دیر یا زود می‌افتد. نکند فرودستان پیشی بگیرند؟ نکند برخلاف تحلیل نویسنده از انقلاب پنجاه‌وهفت و انقلاب شوروی در نفحات نفت، این بار اتفاق را سرمایه‌داران رقم نزنند؟ نکند خانه‌ی حیات دار لیا در کاشانک به خطر بیفتد؟ آقای نویسنده/ خانم روای دست بجنبان. خانه‌ات، زمینت، تاریخت و طبقه‌ات درخطر است. قزل‌آلاها این بار اگر بالا بیایند از مرحوم صدر حتماً و قطعاً عبور می‌کنند و به کاشانک می‌رسند.

ترس هابزی راوی/ نویسنده را به پیش‌دستی وا‌می‌دارد. زلزله‌ای که در اولین صفحه‌ی رمان بدشگون خوانده می‌شود در پنجاه و نهمین صفحه پر از امید می‌شود. پر از آرزو. به‌تر می‌شود همه‌چیز. روشن‌تر می‌شود. مثل «حول حالنا» ی سر سفره‌ی هفت‌سین. تفسیر این میل به تخریب و شعف ناکی از زلزله‌ی موعود به قرآن محمد نیازی ندارد. «فلما جاء امرنا جعلنا عالیها سافلها» متعلق به کتاب محمد است نه کتاب رضا. چه آن‌کس که با قرآن محمد انس داشته باشد می‌داند که زلزله چه در تهران باشد چه در بم و کرمانشاه و رودبار از جنس ابتلاست نه کیفر و آزمون است نه عذاب و خود محمد به خدای محمد کافر می‌شد اگر زلزله را عذاب و کیفر مردم معمولی قرار می‌داد.

فهم چرایی شعف ناکی راوی/ نویسنده از خرابی موعود، محتاج بصیرت‌هایی ست که در کلام حضرت مارکس – رضی‌الله‌عنه- و اصحاب و تابعین بزرگوار آن حضرت همچون سومبارت و  دیوید هاروی نهفته است؛ حکمت مارکسوی: تخریب، ریتم درونی و روح سرمایه‌داری است. و سرمایه‌دار هرگاه در بن‌بست قرار گیرد محتاج به آشوب عمران و تخریب است. خانه‌ی حیات دار کاشانک در بن‌بست است. شهر را خراب کنید.

زلزله‌ی موعود گواه تعین تاریخ است و تعین تاریخ، رکن ذهنیت و روایت نویسندگان استعمارگر؛ چنان‌که تبدیل سوژه به شیء  و تنزل از او از انسان بودن به پستیِ موجود بهره‌کشی شده پروژه‌ی استعمار  است. مسئله‌ی رهش هجو قدرت نیست. ارباب قدرت به‌اندازه‌ی کافی هم تفنگ به دست دارند هم قلم به دست. مسئله‌ی رهش تشبیه عمامه‌ی سادات روحانیون به چرخ موتور وسپا نیست. روحانیون اگر صادق باشند، عمامه‌ی رسول‌الله بر سردارند و اگر صادق نباشند قدرت تزویر را با خود دارند. مسئله‌ی رهش هجو انسان است . هجو دخترک دستمال فروش شهر است که در پست‌ترین موقعیت ممکن غیرانسانی «دختربچه‌ی چرک و چروک » خوانده می‌شود. ادرار مقدمه‌ی کشتار است و تحقیر مقدمه‌ی تجاوز. من «چرک و چروک» خواندن یک دختربچه  را پیش از رهش امیرخانی  بر دیوارهای کارخانه‌ی باتری‌سازی سربرنیتسا دیده بودم. جایی که دختران بوشنیاک بعد از نسل‌کشی مردانشان به عدد ۸۳۷۲ نفر در چنگ صرب‌ها ماندند و در دیوارنوشته‌های صرب‌ها به چیزی شبیه چرک و چروک تشبیه شدند. « فقط یک چتنیک صرب می‌تواند دختربچه‌ای فقیر را چرک و چروک بخواند. پایان قصه را هم دراکلویچ در «انگار آنجا نیستم» تعریف کرده است.

ادرار مقدمه‌ی کشتار است و تحقیر مقدمه‌ی تجاوز. چرک و چروک صفت کهنه است و زبان عامل سلطه. امیرخانی این‌ها را می‌داند که از وارونه نوشتن نامش در یک نقد آشفته می‌شود. وارونه نوشتن نام امیرخانی وارونه کردن خود امیرخانی است. بیرون از زبان چیزی وجود ندارد و زبان قدرت است. چرک و چروک خواندن یک دختربچه‌ی فقیر او را از مقام انسانیت به مقام کهنگی و دستمالی می‌کشاند. لیا/ امیرخانی بیهوده گمان می‌کند که «ایلیا جعبه‌ها را با پشت دست می‌ریزد روی میز … شهر فرومی‌ریزد.» لیا/ امیرخانی فراموش کرده است که لشکری یازده‌میلیونی از برادران و خواهران دخترک دستمال فروش در حاشیه و بر دروازه‌ی ورودی شهرها خیمه زده‌اند و دلمه‌های زخم‌های پشت دستشان را می‌خراشند.

رهش زاده‌ی پیوند فاشیسم ادبی و سرمایه‌داری لیبرال است. این زایش در قامت رهش را به امیرخانی و دوستان نظریه پردازش تبریک می‌گویم. همین.

مسئله‌ی توهین به مقدسات و چند دغدغه

استاندارد

متن کامل سلسله یادداشت های من در روزنامه ی صبح نو درباره‌ی مسئله‌ی توهین به مقدسات که با کمی حذفیات و تقطیع منتشر شد. 

اول:

اهانت خانم شادی صدر به مقدسات شیعیان بار دیگر به یاد ما آورد که ما – همه ی ما – با مسئله ی توهین به مقدسات و حواشی آن درگیریم. هر سمتی که ایستاده باشیم و هر بلندگویی که در دست گرفته باشیم و دل در گرو هر عقیده و آرمانی که داشته باشیم. مسئله ی توهین به مقدسات گریبان همه را گرفته است؛ توده ی مردم، حاکمان و سیاست‌ورزان، فعالان اجتماعی و اهالی رسانه، دین باوران، هنرمندان، حقوق‌دانان، روشنفکران و دگر‌اندیشان. اصل مسئله تازه نیست. قدمت تاریخ بشر را با خود دارد. تاریخ توهین به مقدسات، تاریخ مقدسات است. با این همه زمانه ی نو، مسائل را پیچیده و هزارتو کرده است. توهین به مقدسات هم یکی از مسائل دشوار و معما گونه و چالش برانگیز زمانه ی ماست.
ما سال‌ هاست که با مسئله ی توهین به مقدسات دست و پنجه نرم می کنیم. در ذهن نسل ما توهین به مقدسات با نام کتاب آیات شیطانی، سلمان رشدی و واکنش شدید امام خمینی(ره) گره خورده است. نسل ما قصه های زیادی از این نام در دل دارد؛ انتشار کاریکاتورهای دانمارکی از پیامبرمان، آتش زدن قرآن مان به دست های تری جونز که کشیشی مسیحی بود، فیلم هایی همچون تسلیم و بی گناهی مسلمانان، ترانه ی توهین آمیز شادی نجفی و ده ها قصه ی دیگر که از دل هر کدام صدها قصه و غصه برآمد و بر دل نشست.
این همه ی قصه نیست. در این سال ها انگشت اتهام به سمت ما نیز نشانه رفته است. جمعی از شیعیان به صورت آیینی به مقدسات اهل سنت توهین می کنند. پاره ای از ادعیه و متون دینی ما به علت تأکید بر آموزه ی لعن متهم به توهین به مقدسات دیگران است. سیاست های ما در برخورد با آنچه سیاست‌ورزان، نهادهای امنیتی و گاه عالمان دینی ما بدعت، خرافه و انحراف می نامند نیز انتقاداتی با همین مضمون به دنبال داشته است.
با این همه مسئله ی توهین به مقدسات جایی در مباحث پژوهشی جامعه ی ما ندارد. هنگامی که من موضوع رساله ی کارشناسی ارشدم را به مسئله ی توهین به مقدسات اختصاص دادم به این خیال خام دلخوش بودم که با انبوهی از ادبیات مسئله و پیشینه ی تحقیق روبرو خواهم بود. مگر می شد جامعه ای که سال ها با این مسئله دست و پنجه نرم کرده بود، هزینه داده بود، زخم خورده بود و متلاطم شده بود کم کتاب و مقاله و نظریه در این موضوع داشته باشد؟ آری. شده بود. ناباورانه. امروز که به مناسبت نوشتن این متن منابع پایان نامه ام را مرور کردم دیدم تقریبا هیچ. می گویم تقریبا هیچ و این سخن برایم نه عجیب است و نه غریب. کدام مسئله از مسائل ضروری جامعه ی ما مورد توجه دانشگاه و حوزه بوده که توهین به مقدسات دومی اش باشد. دانشگاه و حوزه در این سال ها دغدغه های مهمتری داشته اند. همین است که ما هر بار که با این مسئله مواجه می شویم در می مانیم و نمی دانیم چه کنیم. هر کسی به سمتی می کشد و از ظن خود نسخه ای می پیچد. یکی می گوید به سکوت برگزار کنیم. یکی می گوید به نهادهای بین المللی شکایت کنیم. یکی می گوید بکشیم. و یکی هم هیچ نمی گوید.
مسئله‌ی توهین به مقدسات از آن جنس مسئله هایی است که آسان می نماید اول ولی مشکل افتادن ها به دنبال دارد. مسئله با یک محکوم کردن اخلاقی و یک فتوای فقهی حل نمی شود. بی پژوهش و بی نظریه در این مسیر حرف زدن راه به جایی نمی برد. ما نیازمند آنیم که مسئله را از ابعاد مختلف واکاوی کنیم. ما هیچ وقت به مسئله نگاه روانشناختی نداشته ایم. پژوهشگران ما باید از این منظر مسئله را واکاوی کنند. تحلیل روانی توهین کنندگان به مقدسات دیگران، اشاعه دهندگان و مدافعان آن و نیز آثار روانی این عمل بر جامعه ای که مقدسشان مورد حمله و هجوم قرار گرفته است، ضرورت دارد. رویکرد جامعه‌شناختی به مسئله نیز همین ضرورت را با خود دارد. توهین به مقدسات دیگران و واکنش های رخ داده در برابر آن پدیده ای اجتماعی است و نیاز به تحلیلی از منظر اجتماعی دارد. مسئله نیازمند پژوهش های تاریخی، تطبیقی، حقوقی، اخلاقی، مردم شناختی و رسانه ای است. تقریبا هیچ یعنی جز اندک ادبیات مسئله ی موجود در فقه و حقوق و اخلاق در سایر حوزه ها تقریبا هیچ.

دوم:

یکی از فقرهای پژوهشی ما، فقر در تعیین مفهوم و دامنه ی مسئله ی توهین به مقدسات است. نظر شخصی من آن است که اصل این عنوان ره زن و گمراه کننده است؛ توهین به مقدسات عنوانی است که گویا فرهنگ نویسان آن را مقابل دو مفهوم بلسفمی ( Blasphemy) و سکریلج (Sacrilege ) قرار داده اند. این مفاهیم بار معنایی شدیدا مسیحی دارند و کفرگویی و سرقت از کلیسا و استفاده نمودن از وسایل روحانی در مقاصد غیر روحانی را نیز شامل می شوند. در پیشینه ی فقه اسلامی نیز توهین به مقدسات ذیل مسئله ی ارتداد مطرح می شود. عدم توجه به این ظرافت ها باعث شده است که قضاوت های تاریخی اشتباهی خصوصا در ترجمه ها رخ دهد. این روزها اظهار نظرهای فراوانی خواندم مبنی بر این که بسیاری از شخصیت های مشهور و بزرگان تاریخ متهم به توهین به مقدسات بوده اند. منتشر کنندگان این مطالب چنین نتیجه گرفته اند که توهین به مقدسات چماقی برای سرکوب بزرگان تاریخ بوده است و به طور ضمنی نتیجه گرفته اند که خانم شادی صدر و آقای شاهین نجفی و افرادی از این دست از بزرگان تاریخ اند. لابد. این ادعاهای گزاف حاصل اشتباه در ترجمه و فرهنگ نویسی است. در بسیاری موارد اتهام این شخصیت کفرگویی است نه توهین به مقدسات دیگران.
مسئله‌ی توهین به مقدسات دیگران در نگاه اخلاقی از آن رو حساسیت برانگیز است که مصداق بارز سخنان نفرت پراکنانه به شمار می رود. مباحث فلسفی و دینی و تاریخی که به قصد زیر سؤال بردن قدسیت یک پدیده انجام می شود در این موضوع بی ربط است.
مفهوم مقدس از منظر الهیاتی، حقوقی و دین پژوهی معنا، تحلیل و نظریه های خود را دارد. اما در مسئله ی توهین به مقدسات به مثابه یکی از مصادیق سخنان نفرت پراکنانه و از منظری اجتماعی مقدس هر آن چیزی است که مردم یا بخشی از مردم یک جامعه آن را مقدس می انگارند. . این گونه پرچم یک کشور مقدس است و آتش زدن آن غیر اخلاقی است. در جامعه ای که برخی از حیوانات مقدس قلمداد می شوند باید حریم آن حیوانات نگاه داشته شود. شخصیت هایی که مردم یک جامعه آنان را تقدیس می کنند، مکان ها، زمان ها، نوشته ها و مکتوبات و هر آنچه که مردم یک جامعه مقدسش می انگارند مقدس است. جای مباحث سیاسی، نقدهای تاریخی و معرفتی در رد قدسیت یک امر هر جا که باشد اینجا نیست.

سوم:

سخن در باب مفهوم و دامنه ی توهین اما یکی از چالش برانگیز ترین نقاط این مسئله است. در توهین انگاری یک رفتار یا گفتار با تفاوت های فرهنگی و زبانی چه باید کرد؟ نقد را ولو در تیزترین و تند ترین قالب هایش توهین حساب کنیم؟ لعن کردن و نفرین کردن را توهین بدانیم؟ نمایش چهره ی شخصیت های دینی در فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی توهین به مقدسات خواهد بود؟کشیدن کاریکاتور از چهره های دینی را توهین بدانیم؟ با فرض تفاوت میان تمسخر و طنز و شوخی، شخصیت های دینی و مذهبی می توانند دست مایه ی شوخی و طنز قرار گیرند؟ با عنصر انگیزه چه کنیم؟ در مسئله‌ی اخیر یکی از دو شخصیت مؤثر آگاهانه عمل از عمل توهین آمیز خود دفاع می کند و دیگری انگیزه اش را توهین به مقدسات مردم نمی داند و مخاطب را به بحث خلاقیت در هنر حواله می دهد. با هر دو یک معامله داشته باشیم؟ به این پرسش ها ده ها مسئله ی دیگر نیز می توان اضافه کرد تا نشان دهیم یکی از سخت ترین ابعاد مسئله پاسخ به این پرسش است که از توهین که حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟
یافته های من در روزهای تدوین پایان نامه ام نشان می داد که ما در برابر این پرسش ها موضعی منسجم و یک دست نداشته ایم. جامعه ی ایرانی در بسیاری موارد شوخی با پیامبران را توهین به مقدسات قلمداد نکرده است؛ چنان که کاریکاتورهای متعددی از پیامبران در جامعه ی ایرانی تولید و یا منتشر شده است بی آنکه واکنش و حساسیتی به دنبال داشته باشد. در زبان فارسی خداوند دست مایه جوک ها و لطیفه های متعددی بوه است. در مسئله‌ی نمایش چهره ی شخصیت های مقدس رویکرد دوگانه ی ما آشکار است. توجه دادن به این نکات به معنای پاک کردن اصل مسئله و روا انگاری هر عمل توهین آمیزی به بهانه‌ی ‌ عدم وضوح و انسجام در تعیین مفهوم و دامنه ی نیست. سخن در نقد ساده انگاری ها و کلان روایت هایی ست که معیار قضاوت و حکم می شوند.
پیشنهاد من در تعیین مفهوم و دامنه ی توهین اتخاذ رویکردی حداقلی با توجه به عنصر انگیزه و نیز فرم و قالب سخن و اثر است. از نگاه من در تحقق توهین انگیزه و آگاهی شرط اصلی است. از این منظر رفتارهایی همچون دشنام دادن، آتش زدن، شوخی های جنسی، نسبت های ناروای اخلاقی، آلوده کردن، تخریب کردن، لگدکوب کردن و یا در معرض این امور قرار دادن از مصادیق توهین در مسئله ی توهین به مقدسات هستند. بر همین مبنا من نیز همچون بسیاری دیگر از مردم جامعه ام رفتار خانم شادی صدر را توهین آشکار به مقدساتم می دانم.

چهارم:

من زمانی در قامت یک طلبه‌ی شیعه به خاطر رفتار اهانت آمیز جمع اندکی از شیعیان نسبت به مقدسات اهل سنت در یک مراسم خاص از اهل سنت عذرخواسته ام. این به آن معناست که من نیز از کسانی هستم که توهین به مقدسات دیگران را همیشه، همه جا و در هر موقعیتی غیر اخلاقی می دانم و البته از کسانی هم هستم که نقد و اظهار نظر تاریخی درباره ی شخصیت های مقدس را توهین نمی دانم. ما حتی در زمان جنگ نظامی نیز اخلاقا مجاز به توهین به مقدسات طرف مقابلمان نیستیم. رعایت حریم مقدسات یکی از اصول اخلاقی جنگ است. به باور من حتی در مواردی که کشتن طرف مقابل در جنگ نظامی غیر اخلاقی محسوب نمی شود توهین به مقدسات حکمی شبیه مثله کردن و یا بی احترامی به کشته شدگان طرف مقابل و یا بدرفتاری با اسیران نظامی را دارد. ما می توانیم با هم مخالف باشیم، دعوا بکنیم، علیه هم مبارزه بکنیم و سر هم داد و فریاد و هوار بکشیم اما اجازه ی توهین به مقدسات همدیگر را نداریم. توهین به مقدسات دیگران اعمال خشونت غلیظ و شدید علیه آنهاست. توهین به مقدسات، دل‌ها را چنگ می زند، قلب ها را آزرده می کند و کینه های عمیق را بر می انگیزاند و به خشونت های گسترده دامن می زند. من از هر منظر که به توهین به مقدسات دیگران نگاه می کنم آن را غیر اخلاقی می یابم. بر مبنای قاعده ی زرین به مقدسات دیگران توهین نمی کنم چون توهین به مقدسات خودم را تاب نمی آورم. با رویکرد پیامدگرایانه، پیامدها و نتایج توهین به مقدسات دیگران را وحشتناک می بینم و از منظر منزلت اخلاقی توهین به مقدسات دیگران را هم با شأن و منزلت اهانت کننده ناسازگار می دانم و هم با کرامت و منزلت انسانی و اخلاقی باورمندان و متعهدان به امر مقدس.
با این همه اتفاقا موضوع رساله‌ی ارشد من توجیهات اخلاقی است که توهین کنندگان به مقدسات دیگران و مدافعان آنها برای اخلاقی دانستن عمل خود ارئه کرده اند. توهین به مقدسات هم در جبهه ی دین باوران مدافعان جدی دارد و هم در اردوگاه دین ناباوران. با این حال هر دو از دلایل و توجیهات یکسانی در این موضوع بهره می برند. این توجیهات عمدتا بر پایه ی نفی منزلت اخلاقی امر مقدس، نفی منزلت اخلاقی معتقدان به قدسیت امر مقدس، و وجود ارزش های اخلاقی بالاتری همچون خرافه ستیزی، ارزش آزادی بیان ( نه حق آزادی بیان) و ارزش مصلحت بنا شده اند. توجه به این نکته ضروری است که اتفاقا عمده ی این دلایل و توجیهات همان هایی هستند که مجوز رفتارهای خشونت آمیزی همچون قتل، شکنجه و آزار دیگران بوده اند و یا توجیهاتی هستند که رفتارهایی همچون تهمت زدن و مسخره کردن را پوشش می دهد و یا توجیهات و دفاعیاتی هستند که بر آزادی پورنوگرافی و برهنه نمایی و هرزه نگاری و نمایش خشونت اقامه شده اند. مطالعات من در آن روزها نشان می داد که غالب افرادی که از این توجیهات برای دفاع از توهین به مقدسات دیگران استفاده می کنند از لوازم مبنای نظری خود آگاهی ندارند و از تفکر اخلاقی منسجم بی بهره اند. مبنای نظرات اخلاقی همچون دم خروس از زیر لفاظی ها بیرون می زند و پنهان کردنی نیست. آدم ها باید حواسشان باشد نظراتشان در یک مسئله چه لوازمی به دنبال دارد و آنها را با چه کسانی پیوند می دهد.

پنجم:

دوست دارم صحبت هایم در این مسأله را با بیان چند دغدغه به پایان ببرم. اول آنکه تقریبا در همه ی موارد توهین به مقدسات اسلامی اصل مسئله به حاشیه تبدیل شده و آنچه مسئله شده واکنش های خشونت باری است که علیه آن صورت گرفته. بر مبنای گزارش ها در جریان اعتراض به کاریکاتورهای دانمارکی در سال های ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ بیش از صد تن کشته شده اند و بسیاری از کشورهای اسلامی آشوب های گسترده ای را از سر گذرانده اند و جالب آنکه اکثریت این کشته شدگان مسلمانانی هستند که توهین غربی ها به مقدساتشان را تاب نیاورده اند. من نمی دانم چه باید بکنیم اما دغدغه ی این را دارم که مسلمانان توسط قدرت های غربی از طریق پیش بینی واکنش هایشان مدیریت شوند. دغدغه ی این را دارم که هر جا نیاز بود مسلمانان خشونت طلب نمایش داده شوند توهینی صورت گیرد و رسانه ها آتش بیار معرکه شوند. بیایید در فاصله ای که تا توهین بعدی به مقدساتمان در اختیار داریم -که احتمالا دور هم نخواهد بود- برای این مسئله ها فکری کنیم. توهین کنندگان منتظر محکوم کردن های همیشگی ما نمی مانند. محکوم کردن های ما هم جلوی وقوع توهین بعدی را نمی گیرد. متأسفانه فتواهای شدید عالمان دینی دیگر در این زمینه کار نمی کند و به دلایل مختلف قدرت بازدارندگی خود را از دست داده اند. امروز توهین به مقدسات اسلامی و ارتداد بهترین بهانه برای پناهندگی به کشورهای غربی است و در بسیاری موارد اتفاقا انگیزه ی اصلی توهین کنندگان همین بوده است. به این اضافه کنید شهرت های یک شبه و حمایت هایی که افراد از راه توهین به مقدسات دینی به دست می آورند. به نظرم می رسد در بسیاری موارد واکنش های ما دقیقا مطابق برنامه و خواسته های توهین کنندگان است. و البته هنوز نمی دانم چه باید بکنیم. دغدغه ی دیگرم به توسعه ی دامنه ی مفهوم مقدس و مفهوم توهین بر می گردد. این توسعه هم از حرمت مقدس می کاهد و هم از قبح توهین. توهین به مقدسات زمانی به عنوان یک عمل شنیع غیر اخلاقی محکوم خواهد شد که گلمیش آنقدر دراز نباشد که پای هرکسی با هر حرکتی از آن تجاوز کند. نه آزادی بیان می تواند بهانه ی توهین به مقدسات دیگران باشد نه توهین به مقدسات می تواند بهانه ی برخورد با کسانی که با ما اختلاف نظر و دیدگاه دارند. اگر قرار باشد با روشنفکران و دگراندیشانی که با عقاید رسمی دینی سر ناسازگاری دارند همان معامله ای را انجام دهیم که با توهین کنندگان به مقدسات انجام می دهیم آنچه روز به روز از دست خواهد رفت حرمت مقدسات است. همین

قصه وبلاگ نویسی من

استاندارد

قبل از خواندن: میثم و ساما مرا به چالش قصه ی وبلاگ نویسی دعوت کرده اند. دعوتشان را اجابت می کنم چون دوستشان دارم. همین.

عاشق شدم. سال هشتاد و سه بود. آخرین روزهای شهریور بود. من طلبه بودم. مهر که می رسید پایه چهارم حوزه را شروع می کردم. این یعنی میان آخرین روزهای شهریور و اولین روزهای ماه مهر یک عمر گذشت. عمری که طولش از دو حرف تجاوز نمی کرد. نون و ها.

معشوقه ام دختری تهرانی بود. از خانواده ای سرشناس. پدرش اهل هنر و فرهنگ و سیاست و رسانه و همه ی چیزهایی بود که آن روزها دوستش داشتم. خودش را هم دوست داشتم. این ها بهانه شدند  و پایم را در کسوت خواهان به حریم خانه اش کشید و آن موقع بود که فهمیدم دخترش را بیش از همه ی این ها دوست دارم.

عاشقی یعنی زمین خوردگی. یعنی احساس ضعف و درماندگی، یعنی بیچارگی، پسر پادشاه که نه، خود پادشاه هم که باشی و عاشق دختر یکی از رعیت های دهاتی ات شوی در می مانی، خرد می شوی و در آینه خودت را کم و کم و کم تر می بینی. حالا حسابش را بکن یک بچه شهرستانی یک لا قبا عاشق یک دختر تهرانی قبا در قبا در قبا شده بود. آن روزها او همه ی همه ی  خوبی های دنیا را داشت و من فقط کوچه باغ های دماوند را داشتم و شاعری را و خیال را و خدا را .

اولین دیدارمان در یک کافه بود. میدان پونک، اسمش بوستان بود. این قدر یادم هست که او آب پرتقال خورد و من قهوه. این را هم یادم هست که چهل هزار تومان از حسین احمدی قرض کرده بودم تا در کافه های تهران کم نیاورم. شهریه ام آن روزها حوالی بیست هزار تومان بود و تا آن روز حتی یک ریال هم از  هیچ کار نکرده ای در نیاورده بودم. شعر را داشتم و شعار را و خیال را و خدا را. برایش شعر خواندم و منتظر ماندم دیوانه شود و یک دو روز بعد که مبعث می شد عقد بخوانیم. شب شهادت امام موسی کاظم بود. رجب بود. یادم هست شب رفتم خانه آسید علی گلپایگانی. روضه بود. یک دل سیر گریه کردم.

برایش عرفان سوخته را خواندم. از سر رسیدی ورق ورق شده با جلدی آبی و زشت. تازه سروده بودمش و دوستش داشتم؛ خون می خوریم، خون، خون، خون ریخته/ نان می خوریم، نان، نان، نان سوخته/ از قیل و قال مدرسه ها حاصلی نشد/ زانو زدیم محضر عرفان سوخته. برگ های برنده اما همیشه در دست معشوق هاست. تک خال ها. او برگ برنده ای داشت که باز هم نشان می داد ما کجا و آستان دختران تهران. او «وبلاگ» داشت در روزگاری که من حتی «ایمیل» هم نداشتم.

نمی دانستم دنیا عوض شده. در کوچه باغ های دماوند و حجره های مدرسه اش که گوشه ای از بهشت بود مانده بودم و نمی دانستم تهرانی ها تا کجاها پیش رفته اند. آن دو حرفی سخت و تلخ را که شنیدم برایش  شعر گفتم و نامه نوشتم؛ آخرین روزهای شهریور، من و تو، بوستان پر از آدم، آخرین روزهای شهریور یک نه ی تلخ، بی قراری، غم… ایمیل که نداشتم. گذاشتم توی یک پاکت بزرگ و بردم دفتر پدرش. نامه ی دوم را بردم اداره پست. نامه ی سوم را هم پست کردم.

اداره ی پست دماوند در سینه کش خیابانی بود که از میدان هفده شهریور رو به دالان بهشت می رفت. آن روزها تنها کافی نت دماوند توی میدان هفده شهریور بود. پله های بلند و نفس گیرش یادم هست. حتی یادم هست که پشت کدام سیستم، رو به کدام دیوار نشستم. و یادم هست اولین روزهای پاییز چقدر ناگهان سرد شد و من یخ زدم وقتی آدرس را حرف به حرف با وسواس نوشتم و حتی دات کام را هم دانه دانه تایپ کردم. ناگهان صفحه آمیزه ای از بنفش و سفید و یاسی و صورتی شد و من با وبلاگ آشنا شدم.

او وبلاگ داشت. وبلاگش طراحی دخترانه و دلنشین داشت. توی وبلاگش کلی حرف زده بود. از سفرهایی که رفته بود و من نرفته بودم. از کارهایی که کرده بود و من نکرده بودم. او حتی یک جایی نوشته بود دندان پزشکی رفته و من به او حسادت می کردم که دندان پزشکی رفته. او حتی جایی نوشته بود جمکران رفته و من فکر می کردم در تمام عمرم جمکران نرفته ام. او حتی روزی رفته بود کنار زاینده رود و فال زده بود و من فکر می کردم هیچ وقت کنار زاینده رود نرفته ام. از همه ی این ها مهم تر، از همه ی این ها بدتر، از همه ی این ها سنگین تر و تلخ تر، او کلی دوست و رفیق داشت در دنیایی به نام وبلاگستان که او برای آنها پیام می گذاشت و آنها برای او. آنقدر که گاه از هشتاد هم پیام ها بالاتر می رفت. و نزار بود که می خواند: همه ی آنهایی که تو را می شناسند، لعنت به همه ی آنهایی که تو را می شناسند.

این شد که من هم وبلاگ ساختم. وبلاگ ساختن ایمیل می خواست و حالا یادم نمی آید چرا نتوانستم خودم ایمیل بسازم برای خودم. چرا آن شب تلفنی از احمد ذوعلم خواستم برای آن ایمیل مسخره و هزار حرفی را بسازد و رمزش را بگذارد یک دو سه یک دو سه . رمزی که تا ده سال بعد هیچ تغییری نکرد و من مهم ترین ایمیل هایم را با همان رمز فرستادم و بعدها فیس بوکم را با همان رمز فعال کردم. یعنی این قدر ناتوان و نادان بودم؟! این قدرش یادم نمی آید.

قصه ی من این بود. من وبلاگ زدم که با او حرف بزنم. طلاب خیابانی را که با امین و یوحنا و فرهاد نوشتیم و خون و دلقک را. وبلاگ نوشتم که او مرا ببیند، شعرهایم را بخواند، قد کشیدنم را لمس کند. بفهمد که چقدر دوستش دارم. شعرهایم را داغ داغ مزه کند و شاید، شاید، شاید، وقتی چیزی برایم بنویسد.  کسی چه می داند تنها پیامش را چند هزار بار خواندم و نشانه شناسی کردم و خواندم و از نو نوشتم . پای دیگران را هم که به وبلاگ کشیدم تا بخوانندم برای آن بود که ببیند دیگران برایم دست می زنند و من هم می توانم برای خودم کسی باشم.

سال ها گذشت. یک دهه از آن روز سرد پاییزی. از آن پله های بلند و نفس گیر.  از آن شورها و هیاهوها. وبلاگستان برای من به شهری متروک و خالی شبیه شده. خون و دلقک فیلتر شد. خاکستر شد و فراموش شد. آخرین پست وبلاگ او هم سال هاست که خاک می خورد. هیچ کس سراغ آنجا را نمی گیرد. اما  من هنوز و هر روز طبق یک عادت قدیمی می خوانمش. انگار چیزی جا گذاشته باشم.  همه فراموشش کرده اند. از هیچ کدام از آن لعنتی ها خبری نیست. آخرین پستش دوازده پیام دارد و هر دوازده تا را من گذاشته ام: بنویسید. همین.

دین و سبک زندگی

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

از سبک زندگی دینی که سخن به میان می‌آوریم، کاملاً محتمل است به همه‌ی دعواها ، مباحث و نزاع‌هایی که دهه‌ها، بلکه قرن‌ها پیرامون دین و نسبت آن با زندگی بشری صورت گرفته است اشاره داشته باشیم؛ مباحثی جذاب، دامنه دار، بحث برانگیز، پر افت و خیز و گاه حتی شورانگیز. بعید است از کیک قطور تاریخ تمدن بشری بتوان قاچی برداشت که در آن نسبت دین و زندگی انسانی از مواد اصلی آن تکه از کیک نباشد. در میان این تکه‌ها و قاچ‌های تمدنی و فرهنگی هر گاه که زندگی انسانی اهمیت و اصالت بیشتری یافته باشد پرسش از این نسبت نیز حساس‌تر و پر رنگ‌تر شده است. این قدر هست که در افق زندگی، نه دین باوران و نه دین ناباوران، هیچ گاه نتوانسته‌اند دین و نقش‌ها و کارکردهایش در زندگی انسانی را نادیده بگیرند. حضور دین در صحنه‌ی زندگی ریشه‌دارتر و مستحکم‌تر از این حرف‌هاست.

بی شک از منظر دین باوران نقش و کارکرد اصلی دین در این زمینه در ارائه‌ی سبک یا سبک‌های زندگی خلاصه نمی‌شود. دین ارمغانی فراتر از این برای زندگی‌های انسانی در کوله بار خود دارد. معنا بخشی به زندگی برگ برنده ایست که دین باوران در مواجهه با جریانات رقیب به آن دل‌خوش هستند. در این نگاه دین و تمسک به آموزه های آن و مدد جستن از وحی الهی تنها نسخه‌ی نجات بخش بشر برای برون رفت از ورطه‌ی اضطراب و افسردگی و بار یافتن به ساحل امن و امید و آرامش محسوب می‌شود. آن هم در زمانه ای که غبار یأس و نا امیدی و احساس بی معنایی بر آینه‌ی فکرت آدمیان نشسته و اضطراب و دل نگرانی آمیخته با حس زجرآور ترس و تردید و پوچ انگاری در همه جا سایه گسترانیده است.

این به آن معنا نیست که در این عرصه دین رقیبی پیش روی خود نمی‌بیند. در جبهه‌ی روبرو نیز مدعیانی وجود دارند. از علم گرایی گرفته تا معنویت‌های غیر دینی. در سمت و سوی بی دینان نیز تلاش‌های فراوانی برای معنا بخشی به زندگی در جریان است. این نزاع چه بسا اهمیت و جایگاه تعیین کننده‌ی” زندگی” را حکایت کند.

به نظر می‌رسد عاقلانه‌ترین کار برای تماشاگری که از منظری بیرونی و به قصد انتخاب میان دین و بی دینی به این نزاع و رقابت می‌نگرد، فارغ از ارزیابی مدعیات هستی شناختی دو طرف، ارزیابی زندگی‌هایی باشد که بر اساس این الگوها شکل گرفته و یا خواهند گرفت. انتخاب در گرو پاسخی است که به این پرسش ارائه خواهد شد: کدام الگو و کدام تفکر، زندگی معنادار، با هویت، آرام و سعادتمندی را برای من تضمین می‌کند؟

ارائه‌ی چنین معیاری برای انتخاب میان دین و بی دینی می‌تواند نقدها و تردیدهایی جدی به همراه داشته باشد. منتقدان می‌توانند به حق این پرسش را مطرح کنند که: به چه مجوزی در این معادله زندگی اصل و ثابت پنداشته می‌شود و دین متغیری از آن قلمداد می‌گردد که اگر و فقط اگر معنا و کیفیت زندگی را تضمین کند مقبول می‌افتد؟ چرا معادله برعکس نباشد؟ چرا حقانیت و مقبولیت دین اصل نباشد و زندگی تابعی از آن قرار نگیرد. بی گمان تلقی سنتی از دین به چنین معادله ای بیشتر علاقه‌مند است. این تلقی همچنین می‌تواند ما را به این نکته توجه دهد که مفاهیمی مانند معنا داری، سعادت و خوشبختی و آرامش در هر نظام فکری تعاریف و مصادیق مخصوص به خود را دارد و ناظر بیرونی بی آنکه تعهدی به یکی از این نظام‌ها داده باشد نمی‌تواند از میان آن‌ها یکی را انتخاب کند. این نگرش می‌تواند به درستی تفاوت میان چیستی مفاهیمی همچون سعادت و آرامش در نگاه دینی و غیر دینی را به ما گوشزد کند.

شاید در پاره ای از این موارد حق با منتقدان باشد. با این حال چه بخواهیم و چه نخواهیم انسان جهان امروز دغدغه‌ی زندگی‌اش را دارد. دغدغه‌ی معناداری زندگی‌اش، آرامش زندگی‌اش، خوشبختی و سعادت زندگی‌اش، رضایت‌مندی از زندگی‌اش و بیشتر از همه طراوت و شادابی و تازگی و سرزندگی زندگی‌اش. انسان جهان امروز همه چیز را با خط کش زندگی اندازه می‌گیرد. او در جستجوی نگاه های تازه، افق‌های نو و معناهای بکری است که زندگی‌اش را زیر و رو کنند، از روزمرگی رهایی‌اش دهند، گرد و غبار اضطراب و یأس و پوچی را از شانه‌اش بتکانند و به او شور و انرژی و آرامش هدیه دهند. حتی راز استقبال از بنیادگراترین جریانات تروریستی در جهان را باید در نسخه ای که آنان برای زندگی می‌پیچند و معنایی که در آن و برای آن کشف می‌کنند واکاوی کرد.

انسان جهان امروز کمتر مباحث فلسفی و هستی شناختی را معیاری برای انتخاب شیوه و سبک زندگی خود قرار می‌دهد. او از انبوه انباشته شده‌ی این مباحث به حیرت و سرگردانی مضاعف دچار می‌شود و از آرامش که گم شده‌ی اصلی او در زندگی است دور و دور و دورتر می‌شود. در عین حال دین فلسفه هم نیست که معیار ارزیابی‌اش در کتاب‌های فلسفی و بر اساس قوت و ضعف استدلال‌ها باشد. دین در کنار گزاره های هستی شناسانه ایی که ارائه می‌کند ادعایی است بزرگ که باید در عمل محک بخورد و در صحنه‌ی عینی زندگی سنجیده شود. لاجرم هرچقدر که مدعایات یک دین بزرگ‌تر و سنگین‌تر باشد آزمون سنجش آن دین نیز سنگین‌تر و سخت‌تر خواهد بود. میان دینی که ادعایش زندگی فردی انسان‌هاست با دینی که مدعیاتی همه جانبه نسبت به حوزه های فردی و اجتماعی دارد تفاوت‌های فراوانی خواهد بود.

دین یک دعوت است. دعوتی که خود را به مردم عرضه می‌کند و آنان را در معرض انتخاب قرار می‌دهد. نسبت میان انسان‌ها و دین همواره نسبت انتخاب است و این انتخاب آن به آن و لحظه به لحظه رخ می‌دهد. در این میان لحظه های تردید و شک و دودلی کم نیستند و نتایج انتخاب‌ها هم در بسیاری موارد علنی نمی‌شود. در موقعیت‌هایی از این دست این پرسش همواره در ذهن دین باوران زنگ خواهد زد که دین با زندگی من و برای زندگی من چه کرده است؟ همان‌گونه که همین پرسش می‌تواند در ذهن دیگران نیز زنگ بزند که دین برای زندگی من و با زندگی من چه می‌تواند بکند؟

از دین که سخن می‌گوییم از چه سخن می‌گوییم؟ کی و کجا می‌توان سبک یک زندگی را چه در حوزه‌ی فردی و چه در حوزه‌ی اجتماعی دینی دانست تا بر اساس آن توانایی دین در خلق یک زندگی دوست داشتنی و یک جامعه‌ی سالم را ارزیابی کرد؟ ساده‌انگارانه‌ترین پاسخ‌ها به این سؤال شناسنامه‌ها را نشانه می‌روند. تصور عامیانه آن است که سبک زندگی‌ها عمدتاً مطابق چیزی است که  مقابل عنوان دین و مذهب در شناسنامه‌ها نوشته می‌شوند.

در نگاهی دیگر دین عبارت است از متن‌ها و گزاره های دینی نظیر متن مقدس، رساله های احکام عملیه و متون اعتقادی و اخلاقی عمومی و همچنین تاریخ دین. سبک زندگی دینی در این تلقی را می‌توان «سبک زندگی استنادی» نامید. هر رفتار و کرداری از فرد باید مستند به این متون باشد و یا دست کم مغایر با آن نباشد. دین در این تلقی همچون گنجینه ای دانسته می‌شود که گنج‌هایی در خود پنهان دارد، دین در این نگاه پاسخ همه‌ی پرسش‌ها و راه حل همه‌ی معضلات را در خود دارد اما این پاسخ‌ها و راه حل‌ها از جنس متون اند. از این منظر متون دینی مورد غفلت واقع شده‌اند. بسیاری از نکات دقیق و عمیق و حکمت‌های ظریف و لطیف آن مورد توجه و فهم قرار نگرفته است و در بسیاری از موارد حتی اشتباه تفسیر و فهم شده‌اند. ضرورت بازخوانی دوباره‌ی متون دینی در برهه های مختلف از همین زاویه مطرح می‌شود.

اگرچه «سبک زندگی دینی استنادی» احتمالا دستاوردهای فراوانی به همراه خواهد داشت، چه اینکه یقیناً در متون و منابع دینی گنج‌هایی از حکمت و معرفت نهفته است، اما با این وجود نمی‌توان چند چالش عمده‌ی این شیوه را نادیده گرفت؛ دین داری به شیوه‌ی استنادی دین داری جاری در تمام زندگی نیست. برای درک این معنا آدم‌هایی را به یاد بیاورید که اصلی ترین منبع معرفتی شان اینترنت است. اینان هر پرسشی که داشته باشند را به اینترنت عرضه می‌کنند و پاسخش را دریافت می‌کنند. تفاوت میان این گونه آدم‌ها با دانشمندان حقیقی هرچه باشد شبیه به تفاوت دین دارای استنادی و دین داری اصیل است.

 در دین داری استنادی دین یک حل‌المسائل جامع قلمداد می‌شود و با گوشت و پوست و خون دین دار نمی‌آمیزد در حالی که در دین داری اصیل دین همچون هوای تنفس با تمام وجود دین دار آمیخته می‌شود. در این نگاه دین متنی در کنار متن‌ها قلمداد نمی‌شود بلکه جهانی مختص به خود می‌آفریند.

دین داری اصیل صرفا در ظواهر و عوارض زندگی دخالت نمی‌کند. دین داری اصیل ماهیت زندگی را دست‌خوش تغییر قرار می‌دهد. مادام که این تغییر ماهوی در زندگی دین دار اتفاق نیفتد تغییرات ظاهری معنای حقیقی خود را افاده نمی‌کنند و این بزرگ‌ترین چالش زندگی دینی استنادی است؛ درک نکردن حکمت‌ها و لذت‌های اصیل دینی، تجربه نکردن افق‌های نوین، خستگی و فرسودگی از ظواهر دینی آنقدر که حتی گاه زدگی پیش بیاورد و آدم را به ترک دین  تحریک نماید.

بر این باورم که آنچه نیاز حقیقی جامعه‌ی است که حال زندگی‌اش خوب نیست سبک دینی استنادی نیست. مشکل اصلی ما در فقدان معرفت و شناخت دینی نیست. نه به این معنی که شناخت و معرفت دینی مان در حد مناسب و کافی است. به این معنی که آنچه هستیم با آنچه می‌دانیم هیچ نسبتی ندارند. دین باید از کتاب‌های دینی مدارس، از منبرهای مساجد و از برنامه های مذهبی سیما و شبکه های معارف صدا پا فراتر بگذارد. دین باید در درون آدم‌ها نیز جایی برای خود باز کند، در دل آدم‌ها چراغی روشن کند و بر قله‌ی قلب آن‌ها پرچم خود را افراشته کند؛ قلبی که زندگی از آن می‌جوشد. مادام که این اتفاق نیفتد نمی‌توان یک سبک زندگی را دینی دانست. همین

پ.ن : این متن را به خواست دوستان عزیزم برای نشریه ی دعبل نوشتم که اسفند ماه سال گذشته در آن نشریه به چاپ رسید. 

مرد

استاندارد

به سند متصل به شیخ جلیل احمد بن ابیطالب الطبرسی (قدس سره) از کتاب احتجاج به سند متصل به امام عسکری (علیه السلام) روایت می کنم از ابی الحسن الرضا (علیه السلام) که علی بن الحسین (علیهما السلام) فرمود:

چون مردی را دیدید که هیئت و رفتار نیکو دارد، و آرام آرام سخن می‌گوید و در حرکات خود فروتنی نشان می‌دهد، مواظب باشید که فریب نخورید. چه بسیار کس که به سبب سستی و ناتوانی و بزدلی، از دست یافتن به دنیا و مرتکب شدن محرمات آن عاجز است، پس دین را همچون دامی برای دست یافتن به دنیا قرار می‌دهد، و پیوسته مردمان را با ظاهر خود می‌فریبد، و چون به حرامی دست یابد از آن پروایی ندارد.

و چون دیدید آن مرد از حرام نیز چشم می پوشد باز خود را نگهدارید و فریب مخورید، زیرا شهوات مردمان متفاوت از هم است؛ چه بسیار کسانی که از مال حرام دوری می کنند اگر چه بسیار زیاد باشد اما نفس خود را بر زنا ن زشت و کریه المنظر حمل می کنند و از آنان به حرام می افتند.

و چون دیدید که از این نیز چشم پوشی می کند باز صبر پیشه کنید و فریب مخورید تا عقل او را بسنجید. چه بسیار کسان که همه ی محرمات و شهوات را ترک کرده اند اما به عقل متین رجوع نمی کنند و فساد ناشی از جهلشان بیشتر از اصلاح ناشی از عقلشان است.

و باز اگر عقل مرد را متین یافتید درنگ کنید و فریب مخورید تا مشاهده کنید هوای نفس او بر عقلش چیره و مسلط است یاعقلش بر هوای نفس او غلبه دارد و دریابید چقدر رسیدن به مقامات و ریاست های باطل و بیهوده را دوست دارد و چقدر از این مقام ها و ریاست ها دوری می کند. چه اینکه در میان مردم کسانی هستند که زیان دیدگان دنیا و آخرتند به این دلیل که دنیا را برای به دست آوردن دنیا ترک کرده اند و در نگاهشان لذت رسیدن به مقام و ریاست باطل از همه ی لذت ثروت ها و نعمت های حلال الهی بیشتر است، اینان به هدف رسیدن به پست و ریاست و مقام همه ی نعمت های حلال خدا را را ترک می کنند. چنانکه اگر به چنین کسی گفته شود از خدای بترس چنین نمی کندو ریاست و عزت از راه گناه را بر می گزیند، به راستی که چنین کسی را فقط دوزخ کفایت می کند و به راستی که جهنم چه جایگاه بدی است.

پس او هچون کوران رفتار می کند و با نخستین گام در راه باطل به دورترین مقصدهای خسارت و گمراهی رهنمود می شود، تمنا ها و آرزوهایش اراده اش را به سوی سرکشی ها و طغیان هایی می کشاند که از ناکامیهای او زاییده شده است؛ پس حرام خدای تعالی را حلال می پندارد و حلال خدا را حرام می داند و از آنچه از دینش از دست می رود هراسی ندارد. و چون به ریاستی که به خاطر رسیدن به آن به چنین شقاوتی رسیده است برسد از زمره ی جماعتی می شودکه خدای تعالی بر آنها غضب کرد و آنان را لعن و نفرین فرمود و عذاب سخت خود برای ایشان آماده کرد.

و اما مرد! مرد حقیقی! او آن کس است که هوای نفس خود را مطیع امر خدای تعالی قرار دهد و قوایش را در راه رضای خدا صرف نماید و ذلتی که در آن رضایت حق باشد را از عزتی که از راه باطل به دست آید به عزت ابدی و حقیقی نزدیکتر بداند و ضررهایی که در این مسیر تحمل می کند را در برابر خسارت هایی که به نعمت های آخرت که نعمت هایی ابدی و بی نهایتند ناچیز بداند

و آگاه باشد که چه بسیار شادی ها و مسرت ها یی که چون با پیروی از هوای نفس به آنها برسد عذابی در پی خواهند داشت که انقطاع و زوالی برای آن نیست. پس مرد حقیقی چنین کس است و به راستی که چه نیک مردی است. به او تمسک کنید و به شیوه و منش او اقتداء کنید و به وسیله ی او به پروردگار توسل جوئید. به راستی که دعای او هیچ گاه رد نمی شود و در تقاضای او ناامیدی نیست.

به نقل از اربعین الهاشمیه، اثر بانو امین، حدیث بیست و دوم.

بحران قدرت

استاندارد

بسم الله الرحمن الرحیم 

تعدد و کثرت دل به هم زن نامزدهای تصدی پست ریاست جمهوری، بیش از آنکه یک آفت سیاسی باشد یا همانند آنچه این روزها در افواه عموم می‌گذرد طنزی تمسخر آمیز به نظر برسد، پیش قراولی است که از یک بحران بزرگ در کشور خبر می‌دهد؛ بحران نزاع قدرت.

مسأله ی ریاست جمهوری، به خودی خود مسأله ی چندان مهمی نیست. همه چیز با یک تشر و اخم رهبری خاتمه می‌یابد. آنانکه باید بمانند می‌مانند و آنانکه باید بروند می‌روند. تفنگ هیچ کدام از آن‌هایی هم که فکر می‌کنند برای به کرسی نشاندن حرف خود چیزی در دست دارند تیر ندارد. تفنگ سر پر دست کس دیگری است که به موقعش حضرات را سر جای خود خواهد نشاند، چه دیر و زود داشته باشد و چه سوخت و سوز. دعوای اصلی بر سر به دست گرفتن همین تفنگ سر پر شکل خواهد گرفت. دعواهای فعلی، بازی‌های دور مقدماتی هستند.

دعوا بر سر تقسیم قدرت و منفعت است. اگرچه ریاست جمهوری تبدیل به عروس هزار دامادی شده است که افراد برای رسیدن به کابینه‌اش حاضر به پراخت هر کابینی هستند، اما این همه‌ی ماجرا نیست. کشوری که اینقدر داعیه دار و خواهان قدرت جایگاه و مقامی در حد ریاست جمهوری دارد، کم داعیه دار و خواهان مقام و جایگاه رهبری ندارد؛ راستی قدرت و نفوذ و اختیارات رهبری کجا و قدرت و نفوذ و اختیارات ریاست جمهوری کجا؟

دل خوش داشتن به ساز و کاری که در قانون برای انتخاب رهبری پیش بینی شده است و یک بار نیز تجربه‌ی خود را به خوبی پس داده است نهایت ساده انگاری است. نه تجربه‌ی نخست به این سادگی‌هایی که شاید امروز تصور می‌شود بوده است و نه آن تجربه دیگر تکرار شدنی است. واقعا گمان می‌کنید روزگاری که قضای الهی چنین موقعیتی را ایجاب کند همه‌ی این حضراتی که انبوه اختلافات و کثرت‌ها و نزاع‌ها و دعواهایشان آسمان زندگی این مردم را غبار آلود و تیره و تار کرده است، در کمال صلح و سلامت و آشتی کنار هم می‌نشینند و بی توجه به منفعت طلبی‌ها و قدرت جویی‌های همیشگی‌شان اصلحی را بر می گزیینند و یا به اصطلاح اهل فن کشف می‌کنند و همگی دست بیعت در دست او می‌گذارند و سر اطاعت در کف او می‌نهند؟

روزگاری که قضای الهی چنین امری را برای این مردم بخواهد، اگر همان قضا معجزه وار چهره ای بکر و فرشته گون بر مردم نازل نکند آنگونه که همه‌ی دهان‌ها و دست‌ها و گام‌ها بسته شود، کاری که اراده‌ی الهی در حق هیچ امتی در طول تاریخ نکرد، و اگر قضای الهی امر را به خود مردم واگذاشت؛ چنانکه سنت او تا کنون بوده است، اهل سیاست کدام تپه‌ی گل کاری نشده ای را برای آن روز مبادا باقی گذاشته‌اند که آوردن نامش به عنوان گزینه ای برای تصدی این جایگاه، انبوهی از پرونده‌ها و تهمت‌ها و ناسزاها و انگ‌ها و وصله‌ها را به همراه نداشته باشد؟

معدود نام‌ها و چهره‌هایی که ممکن است به ذهن خطور کنند، برای رهبری که هیچ، اگر امروز برای جایگاه به مراتب نازل‌تر و کم ارزش‌تری همچون ریاست جمهوری مطرح شوند، موج‌هایی از همه سو در مخالفت با خود خواهند دید که از دریای متلاطم و طوفانی قدرت و سیاست برای آنان همه جور خس و خاشاکی از فسق و فجور و انحراف و فتنه زدگی و بی لیاقتی و بی عرضگی و تند روی و کند روی به ارمغان خواهد آورد. رهبرشدنشان بماند.

رهبر بعدی را خبرگان قوم انتخاب می‌کنند؟ راستی حرف این خبرگان قوم امروز چقدر خریدار دارد؟ انتخاب و کشف رهبری پیشکش! اگر این خبرگان قوم امروز کسی را به عنوان اصلح ریاست جمهوری پیشنهاد دهند چه واکنش‌هایی در انتظارشان خواهد بود؟ راستی از خبرگان قوم کسی هم مانده است که حضرات پنبه‌اش را نزده باشند و پنبه‌ی زده‌اش را به باد نداده باشند؟ از خبرگان قوم کسی هم مانده است که خط و ربط و گرایش و میلش هویدا نشده باشد و اهل فن ندانند با که می می‌خورد و با که سر گران دارد؟

باید باشیم تا صبح دولتمان بدمد. این حجم از اختلافات و دعواها هنوز از نتایج سحر است. بر این باورم روزهای سختی در پیش خواهیم داشت. خدا به خیر کند. همین

دعوت به یک هم اندیشی

استاندارد

دعوت به یک هم اندیشی :
به نظر شما آیا در شرایط تورمی نظیر آنچه در سال های اخیر در ایران گذشته است، قرض دادن با دلار و سکه و احیانا مشابه آن ها، اخلاقی است یا غیر اخلاقی ؟
همین.

شب قدر ترسوها

استاندارد

قبل از خواندن: آنچه می خوانید متن سخنرانی من است در شب بیست و سوم ماه رمضان چهارسال پیش در حسینیه ۱۵ خرداد اصفهان. 

خواب را بر چشمانمان حرام کرده‌ایم! زحمت بیداری در نیمهٔ شب را به زور هزار و یک حیله بر خودمان هموار کرده‌ایم! شلوغی جمعیت! ساعت‌ها نشستن روی پا‌ها و درد مفاصل! خواندن دعا‌ها و کتاب‌هایی که سال تا ماه حوصله‌مان نمی‌کشد و موقع خواندنشان هی انگشتمان را لای وجودصفحهٔ اخر می‌گذاریم تا شمارش معکوش صفحات را داشته باشیم که کی تمام می‌شود پس!؟ اما با همهٔ این اوصاف آمده‌ایم! نه خودمان که حتی که کودکانمان را هم از بستر جدا کرده‌ایم، به زور بیدارشان نگاه داشته‌ایم و به بهانه‌های شیرین و ترانه‌های رنگین به مسجدشان کشانده‌ایم! چه اتفاقی افتاده آخر!؟ عارف شده‌ایم!؟ عاشق شده‌ایم!؟ عابد شده‌ایم!؟ زاهد شده‌ایم!؟ هان! چه شده که این همه سختی را بر جان خریده‌ایم!؟ هان!

راستش را بخواهید خواب شیرین شبانه را‌‌ رها کرده‌ایم چون خوابمان نمی‌برد! خوابمان نمی‌برد چون می‌ترسیم! آری! می‌ترسیم! ترس! ترس! می‌ترسیم!

می‌ترسیم که بخوابیم و ما را خواب ببرد و دنیا را آب! می‌ترسیم که بخوابیم و فردا صبح که بیدار می‌شویم بشنویم که «هر کی خوابه قسطش آبه!» و ما بی‌نصیب مانده باشیم! می‌ترسیم که امشب که شب قدر و تقدیر است، برای ما کم بنویسند! برای ما بد بنویسند! سهم ما را کم بدهند! صدای ما را نشنوند! نیاز‌های ما را نبینند! می‌ترسیم که ما را فراموش کنند! می‌ترسیم که خوب‌های نعمت‌ها را به شب بیدارهای مسجدی بدهند و ته مانده‌هایش را برای ما بگذارند! حتی می‌ترسیم که لج کنند از خواب راحت ما و نیامدنمان و زبانم لال برایمان گرفتاری و مشکلات و بیماری و مصیبت بنویسند در این شب تقدیر امور…..

آری! می‌ترسیم! و اینگونه شب قدر ما می‌شود شب قدر ترسو‌ها! همین….

ترسو‌ها اگر چه شاخ و دم ندارند! و این شکلی نیست که موهای سیخ شده بر تنشان از ترس تابلو باشد! اما آنقدر‌ها هم بی‌نام و نشان نیستند! ترسو‌ها را می‌شود شناخت! می‌شود دید! می‌شود لمس کرد! و می‌شود شب قدر ترسو‌ها را درک کرد…..

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو برای خودش خیلی نقش قائل است! ترسو برای خودش مدام نوشابه باز می‌کند و واقعا برای دعا و عبادت ناچیزش ارزش قائل است! ترسو فکر می‌کند دعای اوست که باران نعمت را بر زمین نازل می‌کند و اگر خدای ناکرده شبی دست به دعا بر ندارد و دعایی نکند زمین از تشنگی می‌میرد! ترسو گمانش این است که اگر دعای او نباشد سیل بلا‌ها و مصیبت هاست که خانمان‌ها را ویران می‌کند و زندگی‌ها را خاکس‌تر می‌کند! ترسو می‌ترسد که دعا نکند! که دعا نکند که ندهد – نعمت‌ها یش را – و می‌ترسد که دعا نکند که بدهد – بلا‌هایش را – ترسو می‌ترسد. خیلی….

ترسو اما فراموش کرده است که خدایش را همین یکی دو ماه پیش، در دعا‌های روزانهٔ ماه رجب، اینگونه می‌خوانده است: یا من یعطی من لم یسئله و لم یعرفه تحننا منه و رحمه…. خدایش را اینگونه می‌ستوده که به آنهایی که حتی دست نیاز به سوی او دراز نکرده‌اند و از او هیچ نخواسته‌اند! بلکه به آن‌ها که حتی وجودش را نادیده گرفته‌اند میان این همه شناخته او را به غربت ناشناخته‌ها سپرده‌اند عطای فراوان دارد و نعمت‌های بی‌پایان! بی‌خواستن و بی‌شناختن حتی! و حتی‌تر! به آن‌ها که تیغ بر رخسارش کشیده‌اند و نمک از دست نمکینش گرفته‌اند و نمکدان شکسته‌اند! ترسو فراموش کرده است که هر شب جمعه خدایش را به این کریمی می‌خوانده است که: عادتک الاحسان الی المسیئین، عادت توست که نه فقط به نیکانت که گناهکاران و بدخواهانت را حتی در آغوش احسان و مهربانیت سخت بفشاری و بهره ماندشان سازی! ترسو همانقدر که خیلی خودش را تحویل می‌گیرد خیلی هم فراموشکار است….

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو فراموشکار است! خیلی زود همه چیز را از یاد می‌برد! ش‌تر دیدی! ندیدی! حالا نه اینکه چیز‌های پیش پا افتاده را فراموش کند! نه اینکه یک قرار گم در بین هفته‌های پیچ در پیچ را فراموش کند! نه! ترسو خدا را فراموش می‌کند! لا تکونوا کالذین نسو الله فاساهم انفسهم! ترسوا خدا را فراموش می‌کند! نه اینکه اصلا یادش نباشد‌ها! نه! کافی ست نیازی در زندگیش باشد تا خدا خدایش گوش عرشیان را کر کند! کافی ست حاجتی داشته باشد تا عرش را به فرش بدوزد، کافی ست گرفتاری داشته باشد تا صدای ضجه‌هایش آسمان را بلرزاند و از زاهد‌ترین زاهد‌ها و عابد‌ترین عابد‌ها زاهد‌تر و عابد‌تر و شب زنده دار‌تر شود! در رنج‌ها و بد بختی‌ها و گرفتاری‌ها و نیاز‌ها و مصیبت‌ها ست که به یاد خدا می‌افتد!

اما هنگامی که خدا نیازش را پاسخ اجابت بدهد یاد من تو را فراموش! من کی‌ام! تو کی هستی! خواب دیدی خیر باشه! ترسو این شکلی ست: و اذا مسّ الانسان ضرّ دعا ربّه منیبا الیه ثمّ اذا خوّله نعمه منه نسی ما کان یدعو الیه من قبل…. (زمر – ۸) «و بیچاره انسان را هرگاه فقر و مصیبت و رنجی پیش آید در آن حال به دعا و توبه و انابه به درگاه خدا رود و چون نعمت و ثروت به او عطا کند خدایی را که پیش از آن می‌خواند به کلی فراموش سازد…» ترسو فراموشکار است!

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو بی‌ظرفیت است! دیدی فقط وقتی که گرفتار بود به یاد خدا می‌افتاد! ظرفیت خوشی ندارد! ظرفیت نعمت ندارد! ظرفیت ثروت و قدرت و مکنت ندارد! یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود…. گر معتبر شود ز خدا بی‌خبر شود…. ترسو‌‌ همان گدایی ست که با اندک نعمتی از خدا بی‌خبر می‌شود! همیشه باید زور بالای سرش باشد! همیشه باید تو سری خور بار بیاید! نه اینکه خدا بخیل است یا زبانم لال عقده‌ای ست! ترسو بی‌ظرفیت است! چه کارش می‌شود کرد!

تازه به دوران رسیده‌ها را دیده‌ای!؟ نعمتش بدهند، حاجتش را بدهند همانجوری می‌شود، خودش را گم می‌کند، به خاطر همین بی‌ظرفیتی‌اش باید همیشه گرفتار بماند و الا می‌شود طاغوت! طغیان می‌کند! سرکشی می‌کند! ظلم و ستم و چپاول و غارت می‌کند،‌‌ همان موش آب کشیده می‌شود شیر درنده و گرگ باران دیده… مثل خیلی از ارباب قدرت! تا پایین بودند و دستشان به دهانشان نمی‌رسید آدم بودند! خوب بودند! آزارشان به کسی نمی‌رسید، اما با رسیدن به قدرت و ثروت و مکنت چه بلاهایی که بر سر بشریت نیاوردند، ترسو هم همینگونه است، خدا به خیر کند آنروزی که ترسو حاجتش را بگیرد و به آنچه می‌خواهد برسد، «و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض….» (شوری – ۲۷) اگر رزق وسیع باشد نتیجه‌اش می‌شود بغی و طغیان و سرکشی…. ترسو بی‌ظرفیت است….

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو رفیق نیمه راه است! نامرد است! نا‌لوطی ست! بی‌مرام است! ترسو نمک می‌خورد و نمک‌دان می‌شکند و حرمت دست و نمک و نمکدان نگاه نمی‌دارد! اگر ندیده بود حرفی نبود! اگر دست خدا را ندیده بود بعینه، اگر با تمام وجود لمس نکرده بود خدا را، اگر نیست شدن همه چیز غیر از خدا را ندیده بود هنگامی که او نیاز داشت به یک منجی که نجاتش بدهد، در صحنه صحنهٔ نمایش زندگی حرفی نبود! اما ترسو دید! ترسو در آن هنگامی که داشت هلاک می‌شد! آن هنگامی که داشت در توفان حوادث غرق می‌شد! آن هنگامی که داشت بی‌آبرو می‌شد!

آن هنگامی که به نقطهٔ پایان رسیده بود و در همهٔ این لحظات دست نیاز به سوی هرکه دراز کرده بود خالی برگشته بود، در لحظهٔ سیاه نا‌امیدی‌ها…. نقطهٔ روشن یک امید پر فروغ، خدا! آبرویش را خرید، شب نا‌امیدیش را به سحر امید رساند، نگذاشت چینی آبرویش ترک بخورد و بشکند، دستش را گرفت! با دست خودش! در پناه خودش! در آغوش گرم خودش! و ترسو این را فهمید! اماا نامرد نالوطی بی‌مرام، همینکه نجات پیدا کرد، همینکه نفسش جا آمد، تشکر که نه! پشت کرد و پشت پا زد و رفت…. «و اذا مسّکم الضّرّ فی البحر ضلّ من تدعون الا ایاه فلمّا نجّاکم الی البرّ اعرضتم و کان الانسان کفورا» (اسراء – ۶۷)

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو می‌ترسد! هم از کفر! هم از ایمان! نه جسارت و شجاعت کافر شدن دارد! نه توان و تاب و طاقت ایمانی شدن! ترسو به حکم ترسش احتیاط می‌کند! خدا را با احتیاط می‌پرستد! خدا را در حاشیه می‌پرستد – حاشیه‌ای به اندازهٔ یک شب قدر بر متن یک سال کتاب زندگی! – رندانه خدا را می‌پرستد! به کارکرد خدا نگاه می‌کند! به بهره وری خدا نگاه می‌کند! روزهایی که بهره وری خدا بالا بود می‌رود سمت ایمان! روزهایی که بهره وری خدا پایین بود یا منفی بود می‌رود طرف کفر! این شرط احتیاط و رندی ترسوهاست… «و من الناس من یعبد الله علی حرف، فان اصابه خیرٌ اطمأنّ به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه، خسر الدنیا و الآخره، ذلک هواللخسران المبین» (حج – ۱۱) «و از مردم کسانی هستند که خدا را به زبان و ظاهر می‌پرستند، هرگاه به خیر و نعمتی رسند به خدا اطمینان خاطر پیدا می‌کنند و اگر به آفتی برخورند از خدا روی گردان می‌شوند… خسر الدنیا و الآخره… و این خسران مبین و آشکار است…»

شب قدر ترسو‌ها!

دعای ترسو، دعای وارونه است! ترسو دعا نمی‌کند که خودش را تغییر دهد! ترسو دعا می‌کند که خدا را تغییر دهد!!! نیایش ترسو، ستایش و حمد نیست! متلک است! تکه پرانی ست! گوشه کنایه است! ترسو وقتی خدا را به «کریم» صدا می‌زند دارد متلک می‌اندازد که پس کرمت کو!؟ وفتی می‌گوید رزاق، یعنی هی! تو که خودت را رزاق می‌دانی پس رزق فراوانت کو! وقتی می‌گوید شافی یعنی شفایت کو!؟ وقتی می‌خواند مجیب یعنی اجابتت کو!؟ ترسو می‌خواهد با دعایش خدا را کریم کند! رزاق کند! مجیب کند! شافی کند! از وضعیت موجود خدا خسته است! به نظرش خدا آنجور که باید و شاید برای او کار نکرده است، می‌خواهد خدا را در منگنه قرار دهد! اما هیچ‌گاه به این فکر نمی‌کند که شاید این دعاهای سرشار از زیبایی برای تغییر خود اوست نه تغییر در خدا! اوست که باید رابطه‌اش را با صاحب اسماء الحسنی و دنیایی مخلوق این یگانهٔ بی‌همتاست تغییر دهد! ترسو می‌خواهد از زمین به اسمان ببارد نه از آسمان به زمین….

شب قدر ترسو‌ها!

دعای ترسو دعای شکایت است، نه شکر! در تمام طول زندگیش یکبار نشد بیاید در احیاء شب قدر و شکر کند! از ته دل! بگوید دستت درد نکند خدا! لطف کردی خدا! ممنون! تشکر! همیشهٔ دنیا شاکی ست! همیشه طلب کار است! نگاه نمی‌کند این همه لطف را! این همه نعمت را! این همه برکت را! این همه مهربانی را! این همه محافظت را! این همه گذشت را! ترسو شاید هزار بار جوشن کبیر را بخواند اما یکبار هم جوشن صغیر را نمی‌خواند، تا یکی یکی ببیند و لمس کند تیر‌های بلایی را که می‌توانستند قلب او را نشانه روند و از پایش بیندازند و این خدا بوده که از لطف و مهربانی‌اش برای او سپری ساخته است که هیچ تیری بر او کارساز نشود….

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو رنج کش و زحمت کش است! از همه چیز فقط سختی‌اش نصیب او می‌شود، مشقت و گرفتاری‌اش! نه اینکه فقط حکایت شب قدرش باشد‌ها! نه! نماز بخواند همین طور است! فقط زحمت نشست و برخاست و دلّا و راست شدنش به او می‌رسد! روزه بگیرد فقط گرسنگی و تشنگی و بی‌حالی‌اش نصیبش می‌شود! از شب قدر هم فقط زحمت بیدار ماندن به زور و نشستن در شلوغی و دعا خواندن‌های پی در پی و گریه کردن‌های به زور… کم من صائم لیس له من صیامه الا الجوع و الظمأ و کم من قائم لیس له من قیامه الا السّهر و العناء… حبذا نوم الاکیاس و افطارهم…. ترسو نه اینکه می‌ترسد از بیدار نماندن و دعا نخواندن و ذکر نگفتن، فرصتی برای اندیشیدن ندارد! فرصتی برای کیس شدن ندارد! می‌ترسد خب! می‌لرزد خب! جای این حرف‌ها نیست برای ترسو….

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو ظاهر بین و ظاهر خواه است! همه چیزش همین حکم را دارد! روزه‌اش! نمازش! شب قدرش! قرآن به سر گرفتنش! ترسو‌‌ همان قرآنی را به سر می‌برد که کوفیان به نیزه‌اش کردند! ترسو‌‌ همان قرآنی را به سر می‌برد که خوارج در مقابلش پایشان لرزید و ترسیدند! ترسو هم از‌‌ همان قرآن می‌ترسد! ترسو از خدا در این شب‌ها و روز‌ها مدام می‌خواهد حاجی شود…. ان تکتبنی من حجاج بیتک الحرام…. اما حجی که می‌خواهد هم حج ظاهری ست، گشتن دور یک تکه سنگ! مثل حمار طاحون! الاغ آسیاب‌ها که با چشم بسته می‌گردد! یک چیزی شبیه‌‌ همان خر عیسی گرش به مکه برند… چونکه آید هنوز خر باشد…. چونکه ترسو معرفت ندارد، المتعبد بغیر معرفه یدور و لا یبرح و لا یدری ما هو فاعل…

شب قدر ترسو‌ها!

حکایت ترسو، حکایت طنز آمیزی ست! ترسو شب تولد مقتول خودش را به جشن می‌نشیند! همهٔ برکات شب قدر! درک ناشدنی بودنش! بهتر از هزار ماه بودنش! سلام بودنش! شب تقدیر بودنش و…. همه و همه به خاطر قرآن است! شب قدر شب تولد قرآن برای ماست، اما ترسو با قرآنچه کرده است! جز اینکه زیر پایش گذاشته و له‌اش کرده!؟ جز اینکه مهر سکوت بر لبان قرآن زده؟! جز اینکه گرد غربت و مهجوری بر لباسش نشانده!؟ تا انجا که پیامبر شکایت ترسو‌ها را به خدا برده: «و قال الرسول یا ربّ ان قومی اتّخذوا هذالقرءان مهجورا» (فرقان – ۳۰) حضور در مراسم شب قدر یعنی عزیز داشتن قرآن! یعنی تکریم قرآن! یعنی حرمت گذاشتن به قرآن! بین خودمان بماند! جامعه‌ای که قرآن اینقدر در او عزیز و با حریم باشد وضعیتش این است!؟
.
.
.

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر….

بیایید امشب برای یک بار هم که شده ترسمان را کنار بگذاریم! کمی از حاجت‌ها و نیاز‌ها و خواسته‌هایی که هیچ‌گاه ر‌هایمان نکرده‌اند‌‌ رها شویم! مثل لحظه‌هایی که باران می‌زند جوانی کنیم و سرخوش بپریم زیر باران! نترسیم! از خیس شدن! از باران! چ‌تر‌ها را باید بست… زیر باران باید رفت! شب قدر شب عاشقی ست! شب گدایی نیست!

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود هنر بنده پروری داند

شب قدر، شب عشق است، شب وصال است

شب وصل است و طی شد نامهٔ هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر

شب قدر، شب شادی ست، شب خوشی و سرمستی ست، شب مبارک باد است، انا انزلناه فی لیله مبارکه…

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

شب قدر شب باران است! باران مهربانی خدا! باران مغفرت! باران فرشته‌های الهی! شب قدر را قدر نامیده‌اند به معنای تنگی جا! آنقدر در این شب از آسمان فرشته می‌بارد که اگر سوزنی‌‌ رها شود بر زمین نخواهد رسید! از بس که زمین فرشته زار شده! نترس! چ‌تر‌ها را باید بست…. زیر باران باید رفت….. همین!

عذاب وجدان

استاندارد

به وحید یامین پور

به بهانه ی نطق حاشیه ساز این روزهایش

” اسراییلی”

بهانه است

دور نیست روزی که شما

–          شما یعنی تو، دوستانت و مخالفانت –

سرهای هم را نشانه بروید

خرخره های هم را بجوید

به جنازه های هم تف بیندازید

و حتی به ناموس هم نیز رحم نکنید

بی هیچ نگرانی و

عذاب وجدانی .

اصفهانی ها ضرب المثلی دارند که می گوید

گز دور است

گز که نزدیک است

اولی به فتح گاف و دومی به کسر گاف

تو به نام دین و انقلاب

برادرانت به نام آزادی و مردم

تل آویو دور است

تهران که نزدیک است

در خیابان های تهران با لاشه های هم عکس یادگاری می گیرید

و آن روز

عذاب وجدان از کشک هم ارزان تر است.

چه چیزی از هم پنهان داریم

با هم بزرگ شده ایم

در یک مدرسه درس خوانده ایم

پشت یک نیمکت نشسته ایم

زنگ اول :دینی

زنگ دوم: فلسفه

جزوه ای که تو داری من نیز دارم

و جزوه هایی که برادرانمان دارند را

صفحه ی اول جزوه

صغرای قضیّه است:

اسراییلی ها را می توان یا حتی باید بی عذاب وجدان کشت

صفحه ی دوم

کبرای قضیه:

برادران منافقم از اسرییلی ها بدتر و پست تر و خطرناک ترند

اسلام آمریکایی بدتر از صهیونیزم

با تاییدی از قرآن :

نفاق بدتر از کفر

صفحه ی سوم: صغری ، کبری، نتیجه

درست مثل صفحه ی سوم جزوه ی زنگ بعد .

این شور و اشتیاق و هیجانی که ” شما” دارید

بعید می دانم تا بیت المقدس دوام بیاورد

تهران نزدیک تر است

و عذاب وجدانی در کار نخواهد بود

نگران نباش

هیچ عذاب وجدانی

مانع به راه افتادن جوی های خون نخواهد شد

همین.

ترانه ی اعزام

استاندارد

سلام. ترانه ی اعزام را چند سال پیش سرودم. بعد از حواشی نامه ی منتشر نشده ی امام درباره ی جنگ توسط آقای هاشمی. ترانه اعزام بدل غزلی بود که این گونه آغاز می شد :

نامه ی امام رو شده ولی، نامه ی تو رو نمی شود پدر
متن نامه های نانوشته رو، درد آبرو نمی شود پدر

و این گونه به پایان می رسید :

بازهم حکایت همیشگی، سنگ سرد قبر تو مقابلم
من صدا و تو سکوت و من صدا، این که گفت و گو نمی شود پدر

و در این میان مابقی غزل به مذبح رفته بود و جایش را به ترانه ی اعزام داده بود. به بهانه ی  این روزها بخوانیدش. همین

شال و کلا می کنی بری تنهام بذاری
کفشاتو پا می کنی بری تنهام بذاری

برق چشات داد می زنه این دم رفتن
اخماتو وا می کنی بری تنهام بذاری

من جیک و جیک می کنم برات شاید بمونی
تو ما و ما می کنی بری تنهام بذاری

وقتی می گم که بعد تو بی کس و تنهام
همه رو صدا می کنی بری تنهام بذاری

هول و ولا می کنم بری تنها بمونم
عشق و صفا می کنی بری تنهام بذاری

تو بغض و هق هقام می گم برو به جهنم
جدی نیگا می کنی بری تنهام بذاری

از صد تا نفرین رو دلم بیشتر می مونه
منو که دعا می کنی بری تنهام بذاری

اگه نمی خواد خب نمی رم پیشش می مونم !
همه را سیا می کنی بری تنهام بذاری

به پام میفتی که بذار از تو جداشم
شا را گدا می کنی بری تنهام بذاری

دارم می فهمم زیر لب داری چی می گی !
خدا خدا می کنی بری تنهام بذاری

تا حرف رفتن می زدی همش می گفتم :
چه غلطا می کنی بری تنهام بذاری !

خیال نکن با عشوه هات بز بز قندی
تخم طلا می کنی بری تنهام بذاری

امید می دادم به خودم درسته تخسی
شرم و حیا می کنی بری تنهام بذاری

میای بغل می کنی منو گریه م می گیره
خودتا جدا می کنی بری تنهام بذاری

ساکتو می ذاری رو زمین ، سرتا رو زانوت
اینجوریا می کنی بری تنهام بذاری

بهت می گم اگه بری کی بر می گردی !؟
حالا حالا می کنی بری تنهام بذاری

هدیه می دی به گونه هام لبهای سرخت
عهدتو وفا می کنی بری تنهام بذاری

یه تیکه کاغذت می دم : به جون هرکی …
نخونده تا می کنی بری تنهام بذاری

گریه ت می گیره و منو این دم آخر
انگش نما می کنی بری تنهام بذاری

لبم می لرزه ، تو چشام اشک و گدازه س
آتیش به پا می کنی بری ….  تنهام بذاری ….

قبرستان

استاندارد

سلام. این متن را برای فرهنگ سرای بهشت زهرا نوشته بودم. با نام مستعار سر از همشهری آیه درآورد. همین

از فلسفه رفتن سر مزارها و قبرهای مرده ها  ، بیشتر برایمان عبرت گرفتنش را گفته اند ، گفته اند می رویم که پند بگیریم ، به خودمان بیاییم ، تلنگری بخوریم و از خواب بیدار شویم ، منظورشان خواب غفلت است . همان خوابی که مدام خمیازه اش در دهان ما می نشیند از بس که جاده ی زندگی اغلب یکنواخت و روزمره و کسل کننده می شود ، خوابمان می گیرد ، خمیازه می کشیم و چرت می زنیم . خواب غفلت ، خمیازه ی غفلت و چرت غفلت . قبرستان رفتن مثل یک دست انداز ، مثل یک پیچ تند ، مثل رسیدن به یک شهر و آبادی پس از ساعت ها راندن در بیابان و کویر ، مثل یک کف دست آب خنکی که به صورت می خورد  ، مثل نسیمی که با پایین دادن شیشه ی ماشین دم کرده صورت آدم را نوازش می دهد ، مثل یک چایی قند پهلو خواب را از سر آدم می پراند – خواب غفلت را – این را درست می گویند .

شاید در قبرستان پایمان به لبه ی سنگ قبری گیر کند و ناخواسته چشممان به عکسی بیفتد که عکس خود ماست ، دستمان روی خاک های سنگ قبری بلغزد که نام خودمان بر رویش حک شده باشد ، شاید برای مرده ای فاتحه بخوانیم که خود ماییم با فاصله ای که زمان میان ما انداخته است . ما همان آدم توی قبریم با فاصله ای زمانی مبهم و رمز آلود که دست بالایش را به سختی بتوان بیشتر از هفتاد یا هشتاد سال حدس زد و دست پایینش را روی صدم ثانیه اش هم نمی توان حساب کرد . شرایط سختی ست . ترکیبی از انتظار و اضطراب . هر آن ممکن است صدایمان کنند ، در قبرستان آدم می تواند زمان را – فاصله را – از میان بردارد و سر قبر خودش بنشیند ، سر قبر خودش که نشست یادش بیاید که چقدر دلش برای خودش تنگ شده بوده است ، چقدر تا زنده بوده و نفس می کشیده قدر خودش را ندانسته و حالا که مرده است به یاد می آورد که چه آرزوها که برای خودش نداشته است . در قبرستان آدم می تواند خودش برای خودش گریه کند ، یک دل سیر ، سر قبر خودش از تنهایی هایش بگوید ، از غم ها و غصه هایش ، چنگی بزند و رشته ی بغض های گره خورده توی حنجره اش را پاره کند ، سنگ صبور که گفته اند اصل جنسش همان سنگ قبر خود آدم است ، سفره ی دل را که پیش هر کسی نمی توان باز کرد ! شاید هم البته سنگ قبر خودت را پیدا نکردی آنوقت دنگت گرفت که سنگ قبر خودت را پیدا کنی و رویش را با اشتیاقی عجیب بخوانی که مثلا نوشته شده است جوان ناکام یا بزرگ خاندان !؟ علت مرگ را چه نوشته اند !؟ بر اثر سانحه ی تصادف ، بیماری ، سقوط هواپیما یا … !؟ شاید هم به روی خودشان نیاورده باشند و از کنارش گذشته باشند . شاید هم اصلا شهید شده باشی و راه را اشتباه آمده باشی !؟ اگر سنگ قبرت را میان مرده ها پیدا نکردی بد نیست یرس هم به قسمت شهدا بزنی ! خدا را چه دیدی !؟ شاید سنگ قبرت را آن جا پیدا کردی .

قرستان جای عجیب و غریبی ست ! ظاهر اسمش بوی غم می دهد ، بوی افسردگی ، بوی مردگی ، بوی سکوت و رکود و پوسیدگی . پا که دورن آن می گذاری اما انگار ماجرای دیگری در کار است . اینقدر این ماجرا عجیب و غریب است که در روایات ما آمده است  هنگام مواجهه با رنج ها و دردهای بزرگ ، هنگام سینه به سینه شدن غم ها و غصه های استخوان سوز و هنگام دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و سختی های طاقت فرسا سری به قبرستان ها بزنید .  توی قبرستان دلت باز می شود ، قربستان که می روی انگار لب یک رودخانه ی جاری و پر آب نشسته باشی و آب هی بیاید و برود و تو از این آمدن و رفتن کیف کنی و حتی وسوسه بشوی که پاچه های شلورارت را بالا بزنی و پایت را داخل خنکای آبی که با شتاب می رود بگذاری و مست شوی و بگویی هوم م م م م  . بگویی هااااااااای . قبرستان همان رودخانه است که همه چیز در آن می آید و می رود . آدمنش را تاریخ تولد روی سنگ های قبر نشان می دهد ، رفتشن را تاریخ وفات . اگر آمدن ها نبود دنیا می شد کویر ، بیابان ، خشکزار ، اگر رفتن ها نبود دنیا می شد گنداب ، مرداب ، باتلاق . حالا دنیا یک رودخانه است که می آید و می رود ، همه چیزش ، حتی خوشی هایش ، به خاطر همین گفته اند در هنگام  سر خوشی ها و جیک جیک مشتان کردن ها و کبکتان خروس خواندن ها هم به قبرستان سری بزنید . آنجا یادتان می آید که این خوشی ها هم می گذارند ، این قهقهه ها و چل چلی ها هم می گذرد ، این منم منم ها ، در قبرستان یادت می آید که تو همان رودخانه ای هستی که دارد می رود ، تو نمی توانی جلو اش را سد بزنی ، نه تو ! از اول دنیا خیلی ها خواستند ، خودشان را به آب و آتش زدند ، نتوانستند ، سد ها را آب برد ، خودشان را خواب . توی قبرستان می فهمی که تو فقط می توانی مسیر این رودخانه را عوض کنی . به تو فقط این قدرت را داده اند که خودت تعیین کنی رودخانه ی عمرات به دریا های بی کران بریز یا به گنداب ها و مرداب های متعفن . به تو فقط این قدرت را داده اند که اجازه بدهی رودخانه ات از سر چشمه های پاک و زلال و جوشان بیاید یا پر بشود از فاضلاب ها و لجن ها . به تو این قدرت را داده اند که موّاج اما آرام حرکت کنی یا طغیان کنی و سیل شوی و دیگران را خانه خراب کنی .

قبرستان جایی ست برای امتداد دوستی ها ، امتداد انسانیت ، امتداد عاشقی ، قبرستان جایی ست که می شود حتی به سینه ی مرگ دست رد زد ، اگر که بخواهد دوستی را نیمه تمام بگذارد ، اگر که بخواهد رشته ی یک رابطه ی پر از مهربانی را پاره کند ، اگر که بخواهد آشانایی ها را به دست فراموشی و خاموشی بسپارد . رفتن به قبرستان اثبات عملی آن حرفی ست که روزی روزگاری  به دوستمان که حالا مرده و زیر تلنباری از خاک خوابیده می گفتیم دوستت دارم تا آخر دنیا ، مرگ که آخر دنیا نیست ، نه آخر دنیای من و تو نه آخر دنیای رفیقمان  زیر خاک خوابیده . رفتن به قبرستان  اثبات عملی همان حرفی ست که آن روزهای خوب دور هم بودن به مادرمان ، مادر بزرگمان ، پدرمان ، پدر بزرگمان که حالا رفته اند می گفتیم : غلامتم همه ی عمر ، نوکرتم تا نفس می کشم ، ارادت مندیم تا هستیم . آن ها مرده اند ، ما که هنوز عمر می کنیم ، ما که هنوز نفس می کشیم ، ما که هنوز هستیم . رفتن به قبرستان امتداد این دوست داشتن ها ، این عاشقی ها ، این آشنایی هاست .

هنگامی که می رویم سر قبر مرده ها آن ها خوشحال می شوند ، شاد شاد ،  این را امیرالمؤمنین می گوید ، دعا هایی که برایشان می کنیم مثل کوه هایی از نور داخل قبرهای تاریکشان می شود . این را پیامبر می گوید . مرده ها رفتن ما به قبرستات را می فهمند ، با حضور ما مسرور می شوند ، با ما انس می گیرند و بهره مند می شوند . این را امام صادق می گوید  . مرده ها که نمرده اند ! سلام های ما را می شنوند . آنوقتی که به آن ها سلام می دهیم :  السلام علی اهل لا اله الّا اللّه . سلام بر شما اهالی قبیله ی توحید و یکتا پرستی . پیامبر توی قبرستان به مرده ها اینگونه سلام می داد . مرده ها سلام های ما را می شنوند وقتی که سلام می دهیم : السلام علی اهل الجنه . سلام بر اهالی شهر بهشت . امام صادق در قبرستان ها این گونه به مرده ها سلام می داد . جواب سلاممان را می دهند ، هدیه هایی که برایشان آورده ایم را می بینند ، می گیرند ، برق شادی توی چشم هایشان می نشیند ، خیراتی که برایشان کرده ایم ، یازده تا قل هواللهی که برایشان خوانده ایم ، سوره ی یاسینی که تلاوت کرده ایم ، آیت الکرسی که زمزمه کرده ایم ، دعاهایی که برایشان دست به آسمان بلند کرده ایم و گفته ایم : خداوندا ! زمین را در اطراف پهلوهای آنان بسگتران ، روح آن ها به سوی خودت بالا ببر ، آن ها را به مقام رضوان خودت ، مقام خشنودی خودت برسان ، از باران رحمت خود آنقدر بر آن ها ببار تا تنهاییشان به حضور و وحشتشان به انس بدل گردد . ای خدایی که بر هر کاری توانایی ، امام صادق اینگونه دعا می کرد .

از قبرستان چندشمان نشود ، بدمان نیاید ، قبرستان ها را تیره و تار نبینیم ، زشت نبینیم ، از مرده ها فرار نکنیم ، همسایه های بی درد سری هستند مرده ها ، همسایه های راستگو و خوب ، آن که ترس دارد ، آن که وحشت دارد ، آن که بوی تعفن می دهد ، آن که خطرناک است آدم زنده ای ست که دلش مرده ، آدم زنده ای که دستش از آسمان کوتاه است ، آدم زنده ای که مرگ را فراموش کرده است . آدم زنده ای که مرگ را باور ندارد ، مرده ها دوست داشتنی اند . همسایه های بی دردسری هستند مرده ها ، این را از امیرالمؤمنین پرسیدند ، پرسیدند چرا همسایگی با قبرها را برگزیده اید ؟ پاسخ داد (آن ها را همسایگانی راستگو و خیرخواه یافتم . از گناه باز می دارند و آخرت را به یاد می آورند ).

بیایید قدر همدیگر را بدانیم . مرده باشیم یا زنده . همدیگر را تنها نگذاریم ، مرده ها به زنده ها سر می زنند ، از احوال آن ها خبر دارند ، نیازها و حاجت هایشان را می دانند . دل مرده ها برای اشنایان و خویشان و دوستانشان می تپد ، نگرانشان هستند ، دعاگویشان هستند ، سراغشان را می گیرند . این مهربانی باید از هر دو سو باشد . زنده ها هم باید از مرده ها سراغ بگیرند ، نگرانشان باشند ، دعا گویشان باشند ، فراموششان نکنند ، قبرستان جایی ست که آدم ها نه مرده ها را فراموش می کنند ، نه زنده ها را ، نه خدا را ،  نه خودشان را . این دو تای آخری البته از همه ی فراموشی ها  بدتر است .

از معیشت طلاب که حرف می زنیم …

استاندارد

اشاره : این متن را پیش از این ها برای دوستانی نوشتم که قصد داشتند ویژه نامه ای با این موضوع در آستانه ی سالروز سفر رهبری به قم تهیه کنند. از مابقی ماجرا و چند و چونش بی خبرم . همین

از  معیشت طلاب که حرف می زنیم از چه حرف می زنیم !؟

اول :

از معیشت که حرف می زنیم از یک مشکل همگانی در سطح جامعه مان سخن می گوییم . مشکلی که همه قبول دارند ، گرانی هست ، تورم هست ، سطح پایین در آمد ها هست ، بی کاری هست ، هزینه ی بالای اجاره ی مسکن و خوراک و پوشاک هست . برای بسیاری هزینه ی سرسام آور تحصیل خود یا فرزند هست . این یک معضل همگانی ست . با این حساب مشکل طلاب در امر معیشت آن ها را تافته ای جدا بافته از سایر اقشار جامعه قرار نمی دهد .

دوم :

از مشکل معیشت طلاب که حرف می زنیم از مشکلاتی می گوییم که با زندگی آن ها دست به گریبانند . صحبت از ساده زیستی یا زندگی تجملاتی نیست که با توصیه ی به ساده زیستی و قناعت خیال ها آسوده شود و دل ها فارغ شوند . از مشکلاتی حرف می زنیم که بر تمام شئون زندگی چنبره می زنند و اگر حل نشوند زندگی کردن را محال یا حد اقل در آستانه ی محال قرار می دهند . از مشکل معیشت طلاب که حرف می زنیم نرخ اجاره خانه ها در شهرهای مختلف را می دانیم و می دانیم که بدون سرپناهی حتی در بدترین وضعیت و  زندگی چه رنگ و طعمی خواهد داشت . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم دستمان با خرج آشناست و می دانیم اقلام اولیه و ساده ی خوراکی در طول این سال ها چگونه از سکوی پرش تورم و گرانی به اوج رسیده اند . از مشکل معیشت طلاب که حرف می زنیم گذرمان در این سال ها – خدا برای هیچ خانواده ای نخواهد – به دکتر و درمانگاه و بیمارستان افتاده است و می دانیم با وجود حمایت های بیمه ای چه هزینه های کمر شکنی را بر گرده ی خانواده ها می نشاند . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از پشت ویترین مغازه ها گذشته ایم و می دانیم حتی خرید ساده ترین و ارزان ترین لباس ها برای خود طلبه یا همسرش و بدتر و تلخ تر از همه برای فرزندانش چگونه با دستی لرزان و قلبی نا آرام انجام می شود . از مشکل معیشتی طلاب که حرف می زنیم در خلأ نیستیم . پس خواهش می کنیم دست کم اینجا برای هم منبر نرویم و تصور نکنیم با توصیه های اخلاقی و پندهای زندگی همه ی این تلخی ها و سختی ها و دشواری ها را کنار زده ایم .

سوم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم به تفاوت عمیق میان دانستن و درک کردن آگاهیم . می دانیم که بسیاری از مسئولان و دست اندرکاران و تأثیر گذران امر همه ی آنچه که ما می خواهیم بگوییم را می دانند . چه بسا بهتر از ما و بیشتر از ما . آن ها با آمارها سر و کار دارند . آن ها ملجأ نامه ها و عریضه های طلاب جوان و میانسال و حتی روحانیان پیری بوده اند که پرده از زخم های استخوان سوز معیشت و زندگی خود برداشته اند و با تکیه بر خالق به خلق خدا به عنوان واسطه روی انداحته اند . با این همه بر این باوریم که میان دانشتن و درک کردن همان قدر فاصله است که میان دیدن درد بیمار و افتادن به بستر بیماری فاصله خواهد بود . آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم را برای این موقعیت ها سروده اند .

چهارم :

از مشکل معیشتی طلاب که حرف می زنیم از مسئله ی فراموشی سخن می گوییم . می دانیم که بسیاری از مسئولان امر که امروز بر محاسنشان برف سپید پیری نشسته است  یا در آستانه ی ورورد به این زمستان  برف گیر قرار دارند خود در روزهای جوانی شان مشکلاتی به مراتب سخت تر  از مشکلات طلاب امروز را پشت سر گذاشته اند . می دانیم آن ها در رژیم طاغوت ، در روزهایی که هیچ امکاناتی در اختیار نبود ، در سال هایی که انتخاب طلبگی دل شیر می خواست و جگری که جراحت عشق خورده باشد عاشقانه و بلاجویانه پا به ورطه ی علوم و معارف دینی گذاشتند و در طی این مسیر همه گونه سختی و مشکلی را به جان خریدند . اما در کنار دانستن گمان هایی هم هست . یکی فراموشی ست . گاهی اوقات گمان می کنیم که السابقون ما روزگار جوانی خود را فراموش کرده اند . گمان می کنیم که امروز به آن روزهای سخت به دید خاطراتی شیرین که ای یادش به خیر و چه روزهایی بود  نگاه می کنند . بر این گمانیم اما که آن ها در همان روزها با خود عهد هایی داشته اند . این که اگر ساز تدبیر و مدیریت به دست آن ها افتاد بهتر از دیگران بنوازندش به گونه ای که از نغمه اش قلبی حزین نشود و زخمی سر باز نکند .  گمان تلخ دیگری هم هست و آن این که بعضی از السابقون ما فراموش کرده اند که به برکت انقلاب امام و امت اسلامی به مواهب و عطایایی رسیده اند که میان آن ها و دیگران فاصله هایی انداخته و دیوارهایی عایق دار کشیده که اجازه نمی دهد صدای دل آن سوی دیواری ها شنیده شود .

پنجم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم بر این گمانیم که صحیح نیست از ساده زیستی بزرگانی سخن بگوییم که هر چند می دانیم و باور داریم و دیده ایم که نانشان کم با خورشت آشنا می شود و سادگی از سرتا سر زندگی شان آشکار است اما بیت دارند ، دفتر دارند ، راننده دارند ، محافظ دارند ، شان اجتماعی دارند ، موقعیت دارند ، فکر نمی کنیم کسانی که این دارایی ها را دارند شب در حالی سر به بالین بگذراند که از ترس ریخته شدن اسباب و اثاثیه هایشان به خیابان به خاطر عقب افتادن مکرر اجاره ها اگر خوابی هم داشته باشند خوابشان پر باشد از کابوس و آشفتگی . فکر نمی کنیم عزیزانی از این دست مثل انسان مارگزیده پشت دیوار بیمارستان ها و درمان گاه ها و عابر بانک مدام خالی بودن حسابشان را نظاره کنند و در انتظار معجزه ای باشند که هزینه ی درمان خانواده شان را تامین کند . فکر نمی کنیم آن ها در دهان خود و خانواده شان دندان های پوسیده و شکسته و عفونت کرده داشته باشند و به خاطر ناتوانی در پرداخت هزینه های سرسام آور دندان پزشکی با درد و عفونت بسازند و شکوه نکنند و دم نزنند . گمان نمی کنیم که پشت دیوار بیت و خانه ی عزیزان میهامانی دور یا نزدیک مانده باشد و آن ها در پستوی حجره هایشان نگران آبرویی باشند که به خاطر ناتوانی در ساده ترین پذیرایی ها در آستانه ی ریخته شدن باشد . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از دل های لرزان ، از چشم های مضطرب و بارانی ، از سردرد های شبانه می گوییم .

ششم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از ” حقایق زشت ” می گوییم و می دانیم که در همه جای دنیا مسئولان و مدیران و دست اندرکاران از شنیدن این واقعیت تیره و حقایق زشت گریزانند . حقایق زشت و واقعیات تلخ و تیره و تار اما وجود دراند . نباید آن ها را انکار کرد یا در پی آن بر آمد که دهان کسانی که از سر خیر خواهی آن ها را فریاد بر می دارند گل گرفت . باید حقایق رشت و تلخ را دید و باور کرد . سهم قصور و تقصیر خود را پذیرفت و در پی اصلاح بر آمد . حیف است قوت و توانی که می تواند بسیاری از این مشکلات را با اشاره ی چشم و ابرویی حل کند صرف پاسخ گفتن به منتقدان خیرخواه شود هرچند جدا باور داریم که باید کارهای خوبی که در این مسیر انجام شده بر جسته شوند و مورد تقدیر قرار گیرند . ما همانقدر با سیاه نمایی و قدر ناشناسی مخالفیم که با گل و بلبل نشان دادن وضعیت و انکار مشکلات مخالفیم .

هفتم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از باورهای غلط و نگاه های اشتباه اما متأسفانه رایج سخن می گوییم . باورها و نگاه هایی نظیر این که علم و معرفت در بستر سختی و مشقت و رنج بدست می آید تنها به این دلیل و قرینه که السابقون ما که به قله های رفیع علم و معرفت دست یازیدند در سختی هایی از این دست به سر می بردند . از نگاه هایی سخن می گوییم که میان فقر و ساده زیستی ، میان بدبختی و سخت کوشی ، میان همت و نکبت مرزی نمی بینند و نتایج یکی را بر دیگری بار می کنند .

هشتم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم در سوی دیگر به باورهای غلط دیگران هم نظر داریم . دیگرانی که نگاهشان به نظام تأمین معیشت طلاب نگاه خیریه ای و در اصطلاح زمانه ی ما ” کمیته ی امدادی ” ست . نگاهی که سهم و نقش خود طلبه را در تلاش برای رفع مشکلات معیشتی و اقتصادی نادیده می گیرد . نگاهی که کار کردن برای طلبه را عار می پندراد . نگاهی که خود را با این جمله ی کلیشه ای که طلبه فقط و فقط باید درس بخواند و نظام حوزه عهده دار پاسخگویی به تمام زندگی اوست توجیه می کند.  نگاهی که که در آن عدالت رنگ می بازد و فرقی میان طلبه ی سخت کوش و طلبه ی عافیت طلب قائل نمی شود . نگاهی که به طلاب روحیه ی طلب کارانه می دهد . تابوی ممنوعیت اشتغال در حین تحصیل در حوزه چنین نتایجی به دنبال خواهد داشت . اگر ملاک و معیار علما و مفاخر گذشته ی ما هستند بسیاری از آنان تن به سختی کار داده اند و با شب بیداری های مداوم فرصت از دست رفته برای کار را جبران کرده اند . عدالت مقتضی آنست که میان طلبه های نخبه و مستعد و طلبه های متوسطی که احیانا افق های بلند را برای خود انتخاب نکرده اند تفاوت باشد . آنچه که امروزه در مجامع علمی سرتاسر جهان ” بورس تحصیلی ” نامیده می شود و تجربه ای عقلانی را پشت سر دارد از افتخارات قدیم حوزه های شیعی محسوب می شود اما شاید نیاز باشد با توجه به گستردگی پذیرش حوزه ها در سال های اخیر ضابطه مند تر شود و میزان حمایت در سطوح مختلف تفاوت داشته باشد .

نهم :

مسأله ی شغل و کار تا حل نشود بعید است که مشکلات معیشتی طلاب به صورت ریشه ای حل گردد . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم به این نکته توجه داریم که نه میزان شهریه ی حمایتی مراجع عظام کفاف دخل و خرج های ضروری زندگی امروزه را می دهد نه حجم گسترده ی طلاب به آن ها اجازه می دهد که بر شهریه ی خود بیفزایند . مشکل اما این جاست که مهارت های کار – حتی کارهای مرتبط با فضای طلبگی – در بسیاری از روحانیون و طلاب پایین و گاه در حد صفر است . بسیاری از روحانیون بر طبق سنت معهود در ایام تبلیغ هم به رسالت تبلیغی خود عمل می کنند و هم از این راه گوشه ای از مشکلات معیشتی خود را حل می نمایند ، گروهی دیگر دست به قلم می برند ، گروهی دیگر بر کرسی استادی می نشینند ، پس از انقلاب  و به برکت نظام اسلامی گروهی بر مسند قضا و مدیریت و پست های حکومتی تکیه می زنند . تلخی ماجرا اما آن جاست که بسیاری از طلاب پس از سال ها درس خواندن در حوزه مهارت و توانایی انجام چنین کارهایی را حتی در سطوح پایین تر ندارند . نظام حوزه باید به گونه ای عمل کند که طلاب دست کم پس از ده سال درس خواندن مداوم و فارغ دلانه از مشکلات معیشتی بتوانند روی پای خود بایستند . از سوی دیگر نظام حاکمیت همانقدر که دغدغه ی اشتغال زایی برای سایر اقشار و اصناف جامعه را دارد باید دغدغه ی اشتغال زایی برای صنف طلاب و روحانوین را نیز داشته باشد . شغل هایی در خور شأن و البته مهارت ها و آموخته های آنان . در این میان اموری مانند قرار دادن مقررات سقف در آمد برای دریافت شهریه و یا خارج کردن طلاب شاغل از فهرست طلاب اصیل کار صحیحی به نظر نمی رسد . بهتر آنست که این واقعیت پذیرفته شود و به گونه ای برنامه ریزی شود که اتفاقا همین طلاب که بخشی از مشکلات معیشتی خود را به دست خودشان و با استفاده از مهارت ها و توانایی هایشان رفع می کنند بتوانند در حوزه هم به درس و بحث خود ادامه دهند . چه ایرادی دارد همانگونه که در سایر نظام های آموزشی از دبستان تا سطوح عالی دانشگاهی برای افرادی که مشغولیت هایی نظیر کار و شغل دارند تمهیداتی نظیر دوره های شبانه و غیر متمرکز فراهم می شود تا فرد میان دو راهی زندگی و درس مجبور به انتخاب یکی نباشد در حوزه نیز همین تمهیدات اندیشیده شود ؟

دهم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از آفت هایی حرف می زنیم که این مشکلات با خود به ارمغان می آورند . از استثماری می گوییم که توسط نهادها و مؤسسات پژوهشی و گاه حتی اشخاص حقیقی نسبت به طلاب روا داشته می شود . از مشکلات فرهنگی و خانوادگی که از پی فقر، همسایه ی دیوار به دیوار خانه های حقیر طلاب می شود . از نقض غرضی که ما قصد لم یقع است و ما وقع لم یقصد . از پیامدهای اجتماعی و سیاسی و روانی ، از افراط ها و تفریط ها ، از ریخته شدن حریم ها و فرمایشی شدن فتواها و مقررات . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم فقط از مشکلات معیشتی طلاب حرف نمی زنیم .

آخر :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم توکل یادمان نمی رود ، یادمان نمی رود که در آغاز انتخاب این راه دشواری هایش را رصد کرده بودیم ، دیگران هم مکرر برای بازداشتنمان از این مسیر در گوشمان زمزمه کرده بودند . یادمان نمی رود : سر خم می سلامت شکند اگر سبویی . همین

تازیانه

استاندارد

اشاره : نه سبزم نه هیچ کوفت و زهرمّار دیگر ، فکر می کنم در این سال ها این را آن هایی که می خوانندم فهمیده باشند . دوست دارم انسان باشم که آن هم نیستم ، اما نه آنقدر نا انسان که با شنیدن خبرهایی از این دست شوکه نشوم و آه و دادم بیرون نیاید . سمیّه ی توحیدلو را به جرم اهانت به رییس جمهور تازیانه زدند ، حرفی نیست ، ملالی هم نیست . اما اینقدر می دانم با  نجابتی که در نوشته های او موج می زند ، توهینش هرچقدر باشد به توهین های وقیحانه و بی شرمانه ی سعید حدادیان – حاج سعید حدادیان – در ماه رمضان گذشته نسبت به رییس جمهور نمی رسد – چه مقایسه ی ابلهانه ای شاید !؟ –  من امروز فاتحه ی عدالتی را خواندم که بر گرده ی این بانوی فرهیخته ی ایرانی تازیانه ی مجازات نشاند در حالی که سعید حدادیان – حاج سعید حدادیان – سرش را بالا می گیرد و با افتخارالمنصور و مالمنصوری سر می دهد که روی منبرش حکم قتل صادر  می کند . این غزل را که تمام طول خلقتش به یک دقیقه هم نمی رسد تقدیم می کنم به سمیّه ی توحید لو . همین

شلّاق می خوریم و مجازات می شویم
با تازیانه است که اثبات می شویم

شطرنج باز مهره به مهره شکست خورد
از این حماقت است که ما مات می شویم

نفرین به این زمانه که با گرده ای کبود
بهر کسان نماد مباهات می شویم

قدّاره بندهای غضب کرده را بگو
یک روز در محلّه ی تان لات می شویم

این حکم ، حکم صادق آل خدا نبود
پاسوز حکم جعلی تورات می شویم

شهریور نود
قم

این ره که تو می روی …

استاندارد

پیش از خواندن : آنچه می خوانید توصیه هایی پراکنده اند به سازندگان و تهیه کنندگان عشق ماوراء که در حاشیه ی آثار مناسبتی ماه رمضان نوشته شده و در شماره ی جدید ماهنامه ی همشهری آیه منتشر شده است . همین

این ره ….

اول :

 تعارف با خودمان را کنار بگذاریم ، حد و اندازه ی خودمان را بشناسیم ، گلیممان را وجب کنیم ، پاهایمان را هم تا بدانیم چقدر می توانیم اجازه بدهیم پاهایمان دراز شوند ، ” رحم الله امری ء علم قدره “ی که گفته اند اینجا را هم لابد شامل می شود ، با خودمان صادق باشیم ، به پیشینه ی خودمان ، کارنامه ی خودمان ، نقاط قوت و ضعفمان ، حجم تحقیقات و مطالعاتمان و حتی انگیزها و غرض هایمان نگاهی بیندازیم و به این پرسش وجدانمان که آیا وقت ساخت چنین آثاری برای کسی همچون تو فرا رسیده یا نه ، یا به این پرسش که مطمئنی از پس این کار بخواهی آمد ، یا به این پرسش که به اندازه ی کافی درباره ی چنین موضوعات و زمینه هایی مطالعه و تحقیق داری یا نه جواب های صادقانه بدهیم ، اگر پاسخ های صادقانه مان با نه ، خودم هم نمی دانم ، شک دارم ، نه چندان ، نه زیاد و این جور پاسخ ها شروع می شدند خواهشا دست نگه داریم ، کمی صبر کنیم ، به همان زمینه هایی که تجربه ی کافی و آشنایی وافی داریم بر گردیم و خودمان را تقویت کنیم ، برای ساخت این آثار هیچ وقت زمان دیر نمی شود .

دوم :

به مخاطب احترام بگذاریم ، احترام به مخاطب جلوه ها و جنبه های گوناگونی دارد ، یک جنبه اش احترام به شعور اوست ، موضوعات ماورائی یا معناگرایانه – هر اسمی که شما روی این گونه آثار بگذارید – کشفیات ما نیستند ، مخاطب هم نسبت به آن ها آگاهی دارد ، شناخت دارد ، بخش زیادی از آن ها مطالعه دارند چه بسا بیشتر از من و شمای سازنده ی اثر ، بخشی از آن ها متعلق به فرهیختگان و دانشگاهیان و محققان هستند ، اثر را بالا پایین می کنند ، تجزیه تحلیل می کنند ، قوت و ضعف هایش را می فهمند و می سنجند ، مانند یک منبری که باید به شعور مستمعینش احترام بگذارد و بی مطالعه بالای منبر نرود و حرف ناحساب تحویل پامنبری ها ندهد ، مانند یک استاد که باید به شعور دانشجویانش احترام بگذارد و بی مطالعه سر کلاس نیاید به گونه ای که خودش هم حرف خودش را نفهمد ، یک هنر مند هم در هر بستر و ساحتی که به آن علاقه دارد باید چنین کند . جنبه ی  دیگرش احترام به وقت افراد و خانواده هاست ، هر یک ساعتی که مجموعه ی ساخت من و شما در اوج روی آنتن می رود شاید پنجاه تا شصت میلیون ساعت از وقت مردم را به خودش اختصاص می دهد ، سهم یک سریال سی شبه ی یک ماهه می شود چیزی حدود یک میلیارد و پانصد هزار ساعت از وقت مردم ، خودمان و خودتان انصاف دهید برای پاسخگویی به چنین وقت و سرمایه ای که درست یا نادرست مردم از روی اعتمادشان در اختیار ما می گذارند چقدر باید وقت و انرژی و سرمایه صرف کنیم .

سوم :

کار را جدی بگیریم ، هم به خاطر خود کار ، هم به خاطر موضوع و مایه ی جدی ، بحث برانگیز ، پیچیده ، غیر ملموس و تو درتو و مبهمی که انتخاب کرده ایم ، یک کار جدی معنا گرا فرصت کافی می خواهد ، اگر مثل همه ی کارهای مناسبتی یک ماه یا یک فصل یا حتی یک سال مانده به مناسبت مذکور تازه مدیران و دست اندرکاران یادشان آمد و دنگشان گرفت که برای چنین مناسبتی کاری بسازند و در همین حین به ذهنشان رسید که بدک هم نیست این کار معناگراینه باشد و روح و جن و پری و شیطان و از این جور چیزها داشته باشد ، من و شما که می دانیم کار جدی تر از این حرف هاست توی دام بی برنامگی و ابن الوقتی مدیران نیفتیم و چوب بی برنامگی و حالی به حالی بودن آن ها را به تن خودمان ، اثرمان و بینندگانمان نزنیم . یک کار جدی سرمایه می خواهد ، امکانات می خواهد ، پول می خواهد ، اگر فراهم نیست ، اگر مدیران و سرمایه گذاران همراهی نمی کنند ، اگر میان این نوع کارها با کارهای معمولی زرد تفاوتی نمی گذارند ، ما این تفاوت را فراموش نکنیم ، به اصول حرفه ایمان پایبند باشیم ، به هر قیمتی و با هر شرایطی و با هر امکاناتی ساخت یک اثر معناگراینه را قبول نکنیم ، اگر هم  دستمان تنگ است و به پول ساخت چنین آثاری احتیاج داریم برویم سراغ همان قصه های خاله زنکی عشق و عاشقی ، ساخت اثار ضعیف معناگرایانه فقط آنتن را پر می کند . به فکر اعتبار خودمان ، ظرافت و شکنندگی موضوعمان ، دقت و تیزبینی مخاطبمان و از همه مهمتر آثار سوء و پیامدهای نامطلوب احتمالی نسبت به برخی از آن ها باشیم .

چهارم :

به کارهای پژوهشی عمیقا اعتقاد داشته باشیم ، اگر از آن هایی بوده ایم که به خاطر اینکه از مطالعه و خواندن بدمان می آمده و از بدخادثه به ورطه ی هنر افتاده ایم بدانیم که ساخت یک مجموعه ی معناگراینه با انبوه هزینه هایی که نیاز دارد چه بسا به قاعده ی یک پایان نامه ی دکتری از هر کدام از نویسنده و مشاور و کارگردان فعالیت تحقیقاتی و مطالعاتی می طلبد ، اگر از آن هایی هستیم که حتی حاضر نیستند به قاعده ی نوشتن یک مقاله ی علمی ده بیست صفحه ای برای خلق اثرشان فعالیت تحقیقی پژوهشی مطالعاتی داشته باشند ، دور این موضوعات را خط بکشیم ، برویم سراغ همان خاله زنک بازی هایی که همه مان مکتب نرفته و خط ننوشته توی آن ها  پرفسوریم ! ایده ی معناگراینه که به ذهنمان رسید حتما حتما حتما ادبیات موضوع را زیر و رو کنیم ، باور داشته باشیم که من و شما اولین افرادی نیستیم که این موضوع به ذهنمان خطور کرده ، پیش از ما و بسان ما افراد زیاد دیگری از نویسنده گرفته تا شاعر تا عالم دینی تا فیلسوف معتقد تا فیلسوف ملحد تا عارف ، از مسلمان گرفته تا یهودی و مسیحی و بودایی و ادیان جدید ، از شرق گرفته تا غرب در حوالی این ایده قدم زده اند ، فکر کرده اند ، کتاب نوشته اند ، اثر ساخته اند ، شعر سروده اند ، تفلسف کرده اند ، آزمایش و تجربه کرده اند ، آکادمی های تخصصی پدید آورده اند ، رشته های علمی و آثار هنری متعددی را به خود اختصاص داده اند . موضوعاتی مثل مرگ ، تجربه های نزدیک به مرگ ، اغما ، تجربه های پس از مرگ ، احیاء ، هویت شخصی ، رابطه ی روح و عالم مادی ، برزخ ، تناسخ ، مسخ  ، شیطان ، مکاشفه ، فرشتگان از اولین روزهای زیست انسانی دغدغه و دلمشغولی بشر بوده و برای پاسخ به این دلمشغولی ها و پرسش ها و دغدغه ها به طول تاریخ بشری وقت و انرژی و سرمایه گذاشته ، در این راه از سرمایه وحی و انبیا بهره ها جسته ، از تعمق تدقق فیلسوفان نکته ها آموخته ، پرسش هایش را با عارفان و دانشمندان در میان گذاشته ، ما بی اعتنا به این میراث و بی توجه به این تاریخچه و ادبیات موضوع نمی توانیم سر زیر لحاف خودمان بکنیم و اثر خلق کنیم ، نمی توانیم به این معنا نیست که نمی توانیم چیزی بیرون بدهیم که انتن را پر کند و برفک نشان ندهد ، اثرمان هدر دادن سرمایه می شود و بر آشفتن ذهن و روح مخاطب ، بعد از سی شب هم به سطل زباله می رود . به همین راحتی ، تجربه اش را داشته ایم .

پنجم :

اضافه کردن اسم دو تا روحانی آخر تیتراژ به اسم مشاور مذهبی یا مشاور علمی که در غالب آثار هم این اسم ها تکراری و یکسان است ،اثر را نه مذهبی می کند نه علمی . نه می توان با افزودن اسم یک یا دو حجت الاسلام آخر تیتراژ از مسئولیت شانه خالی کرد و نه می توان با تکیه بر آن ها دهان منتقدان را گل گرفت ، این را دیگران می دانند ، گفتم به خودمان هم یاآوری کرده باشم که یک وقت هوابرمان ندارد که جایی خبری ست و اثرمان به یمن این دو اسم دینی و علمی و کارشناسی شده است ، کار دینی و کار علمی و کارشناسی قواعد و ضوابط خودش را دارد و این که آیا در یک اثر این قواعد و ضوابط رعایت شده یا نه را باید خود اثر بگوید و ببوید نه اینکه عطاری کارگردان و نویسنده و مشاور و تهیه کننده و مدیر مدعی آن باشند .

ششم :

به محدودیت ابزار از یک سو و محدودیت مهارت های فنی و انسانی استفاده از ابزار از سوی دیگر آگاهی داشته باشیم ، جوگیر نشویم و اثر خودمان را با آثار آن ور آب که از انبوه تکنولوژی ها و ابزارها آن هم به دست متخصصینی که مهارت بهره جستن از آن ابزارها را به بهترین نحو دارند مقایسه نکنیم ، جو گیر شدن و تلاش برای بازسازی بعضی از اثار یا حتی جلوه هایی از آن ها در اثر داخلی مان چیزی جز یک کاریکاتور مسخره ی ضعیف در پی نخواهد داشت ، دیالوگ های دست کاری شده ی اثار آن ها به دهان شخصیت ها و قهرمانان آثار ما نمی نشیند ، زار می زند ، حرف گنده تر از دهان می شود ، جایی که هنرش را نداریم نکنیم ، و جایی که به خیرمان امیدی نیست شر مرسانیم .

هفتم :

یک اثر به صرف استفاده از قابلیت های تصویری رایانه ای و جلوه های ویژه و چهار تا کلمه روح و شیطان و جن و پری  معناگرایانه نمی شود ، بدون فکر و ایده و حرف دقیق و عمیق مردم در چنین آثاری بیشتر دفتر مشق کسانی را ورق می زنند که یک بار تمرین کرده اند تصویر یکی را غیب کنند ، یا با استفاده از جلوه های ویژه از در بسته عبورش دهند ، یا با نرم افزارهای گرافیکی نور صحنه را به هم بریند و رنگ ها را موجی کنند یا از پارس کردن حیوانات فیلم بگیرند و باآن بازی کنند . اسم مجموعه ی این کارها را یک اثر معناگرایانه گذاشتن چیزی در حد یک طنز بچه گانه بیشتر نخواهد بود . این گونه آثار بیشتر کارگاه تمرین هنرجویان صدا و سیماست تا آثار معناگرایانه .

هشتم :

یک بخشی از توانمندی ها و استعدادها یمان را بگذاریم جای دیگر و وقت دیگری نشان دهیم ، دستمان را که لازم نیست برای همه یکجا رو کنیم ، یک جلوه از توانمندی و هنرمان را خوب به نمایش بگذاریم بقیه اش پیش کش ، مردم قبولمان می کنند ، لازم نیست به یک اثر هم ژانر معنا گرایانه بدهیم بعد توی همان یک تم پلیسی در بیاوریم ، توی تم پلیسی مایه های طنز بریزیم ، از مایه های طنز به مشکلات و آسیب های اجتماعی پل بزنیم ، توی اوج آسیب های اجتماعی منبر برویم و نسخه بپیچیم ، از آن جا دوباره سری به زمینه های معناگرایانه بزنیم ، توی عالم معنا اثر را هندی کنیم و بزنیم توی خط عشق و عاشقی دختر و پسری و از آنجا پز روانشناسانه بدهیم درباره ی تجربه های نزدیک به مرگ و اغما و روح سخن بگوییم و یکهو دوباره به ماجراهای کارآگاهی و پلیس بازی برسیم و در این وسط وسوسه شدیم چند تا سکانس وحشت هم برویم و یکهو کار را فانتزی کنیم . درست است که من و شما هم علاقه ی ساخت چنین آثاری را داریم بلا شک و هم توان آن را داریم قطعا . اما بعضی از این علاقه ها را هم بگذاریم برای آینده ، آنوقت که یک اثر طنز می سازیم ، یک اثر اجتماعی ، یک اثر پلیسی کارآگاهی ، یک اثر اخلاقی ، یک اثر پر از جلوه های ویژه ی حادثه ای و ژانر وحشت ، آنوقت بهمان می گویند فلانی اثر ساخته نه آش شله قلمکار .

نهم :

یادمان باشد کسانی که اثر ما را می بینند چه بسا بیشتر از ما با سینما ی دنیا سر و کار داشته باشند ، چه بسا یک نوجوان هفده هجده ساله در دیدن فیلم های روز دنیا از من و شما جلوتر باشد ، منظورم این است که دوره زمانه فرق کرده ، مردم فیلم دیده اند ، می فهمند کی هر کدام از ایده ها را یا هر  کدام از دیالوگ ها و صحنه ها را از کدام فیلم برداشته است و بعد آورده مخلوط کرده و یک چیزی ارائه کرده است . اگر گاهی اوقات دستمان را رو نمی کنند یا به خاطر بی حالی شان است یا به خاطر اینکه اصلا جدی به حسابمان نیاورده اند که نقدمان کنند ، اما یک وقت هم دیدید یک بچه ی شیطان بازیگوشی که مراعات هیچ چیزی نمی کند آمد سکانس به سکانس و دیالوگ به دیالوگ این اقتباس ها و وام گرفتن ها را به اصل خودش برگرداند و به مردم نشان داد کاری که دیده اند مجموعه ای از سکانس های باز سازی شده از آثار دیگران است . مثل همان بچه ای که مصلحت ها را نادیده گرفت و فریاد زد پادشاه لخت است ، لخت نباشیم .

دهم :

میان کارهای تخیلی با کارهای معناگرایانه احتمالا تفاوت هایی ست ، آن ها را بشناسیم .

یازدهم :

تکلیفمان را با خودمان و فیلمنامه و فیلم روشن کنیم ، اینکه دنگمان گرفته که از روح و جن و پری و شیطان در کارمان استفاده کنیم اول ماجراست ، باید میان بعضی از چیزها تفاوت بگذاریم ، مرزهایشان را رعایت کنیم ، میان روح به مثابه ی سوژه و مسئله ای که در فیلم مورد کنکاش قرار می گیرد و سعی می شود ماهیت و چیستی اش نمایش داده شود با روح به مثابه ی عنصری از روایت که محدودیت های زمان و مکان را از روایت بر می دارد و به بیننده زاویه ی دید می دهد تفاوت است ، میان روح به مثابه ی یک نماد و سمبلی که در مقابل زندگی مادی قرار می گیرد بی آنکه ادا اطوار داشته باشد با جایی که روح خودش به عنوان یک سوژه تفسیر مادی و ملموس تصویری می شود تفاوت است ، میان تخیل کارگردان و حقیقت این پدیده ها تفاوت است ، نویسنده و کارگردان باید تکلیف خودشان را این وسط مشخص کنند ، هردمبیل کار را پیش نبرند ، این که در یک اثر مثلا روح یک جا نمادی باشد که نقش ناظر آرمانی را بازی می کند و زمانمند و مکانمند می شود بعد چند لحظه بعد درباره ی ماهیت مرگ و چیستی خودش منبر برود ، بعد این یکی روح به آن یکی روح علاقه من شود بعد آن یکی به این یکی بگوید که اجازه ندارد مادرش را بی حجاب ببیند و بعد آن یکی از پشت تابلو را بخواند و این جور سکانس ها که به تمسخر بیشتر تنه می زند تا تامّل ناشی از همین روشن نبودن تکلیف و غرض از ورود به چنین حوزه هایی ست . بوی خام بودن از عمده ی آثار اینچنینی داخلی و حتی بسیاری از آثار خارجی بلند است . میان درباره ی موضوعات ماورائی بودن  با عنصر های یک اثر تخیلی محسوب شدن ، با نماد و سمبل قرار گرفن برای پیش بردن روایت خارج از مرزهای ظاهری تفاوت هایی ست که باید آن ها را رعایت کرد . میان رویکردهای متنوعی که می توان نسبت به امور ماورایی اتخاذ کرد باید توجه داشت ، رویکرد دینی با رویکرد فلسفی با رویکرد عرفان سنتی با رویکرد عرفان های جدید  با رویکرد روانشناختی با رویکرد فراروانشتاختی با رویکرد جامعه شناختی با رویکرد اخلاقی با رویکرد هنری متفاوتند ، آثار این چینی خصوصا آثار داخلی شبیه به وضعیت گرم کردن یک تیم است که هر کسی از هر جایی که توپ به پایش می رسد آن را به هر سمتی که صلاح می داند شوت می کند ، بد نیست اول خودمان را جای دیگری گرم کنیم ، اثاری غیر ماورایی و معمولی بسازیم که قواعد و استانداردهای اولیه ی خلق یک اثر را داشته باشند بعد به سراغ موضوعات این چینی برویم که خودشان به اندازه ی کافی پیچیدگی و ابهام و دشواری دارند . همین

دوازدهم :

از تجربه های هر ساله درس بگیریم ، به نقد ها ی نرم و سخت به اعتراضات تیز و تند ، به دغدغه های تلخ و شیرین احترام بگذاریم ، به نقد قبل از کار باور پیدا کنیم ، از لانه ی خودمان بیرون بیاییم و از چهره های صاحب فکر و حرف و ایده بخواهیم  پیش از ساختن یک اثر درباره ی طرح و فیلمنامه و دیگر امور اظهار نظر کنند همانگونه که نسبت به نقدهای پس از دیده شدن  چنین خواهیم کرد .

یادداشت های روزانه

استاندارد

دنگم گرفته است چند صباحی یادداشت های روزانه بنویسم . پیش از این ها هم می نوشته ام البته ! منتها در سر رسیدهای شخصی ام ! به هر حال فعلا بر این دنگیم تا دونگش کی در آید ! برای این کار یک صفحه ی جدا گانه انتخاب کرده ام تا ربطی به ” وه ” نداشته باشد و هر کدام آتش به انبار خودشان داشته باشند . نام صفحه ی یاد داشت های روزانه را گذاشته ام : چنان که منم . همین