هجرت

شهریور ۲۲ ۱۳۹۲

به علی عزیز

به بهانه ی هجرتش

همین

آخرین روزهای شهریور، یک نفر رفت جای دور تری

یک نفر ماند، در دلش این بود: کاشکی با خودت مرا ببری

ای هم اندیش، هم نشین، همدل، هم قدم، هم صدا، هم آوازم

هم سفر نیستم چرا با تو!؟ به گناه شکسته بال و پری

می روی، من غریب خواهم شد، غربت در وطن که می فهمی!؟
زیر سقف نمور خانه ی خویش، ما کشیدیم رنج دربدری

می روی و خودت نمی دانی، بی تو این خانواده- حرفم را-

می خورم- می روی- خودت یک روز، پدری می شوی که با پسری

کوه می رفت و گفت و گو می کرد، عشق می کرد و های و هو می کرد

می روی و خودت نمی دانی، چه گذشته است بر چنین پدری

.

همه دارند می روند علی، دوستانم، برادرانم، آه….

- اعتباری نمانده- گفتند و کوچ کردند جای معتبری

همه ی شهرهای این دنیا، از خیابان، شب و سکوت و پرند

وعده گاه همیشه هامان شب، من همانم که با دو چشم تری –

یکی از عصرهای پاییزی، می روم با مجید جایی دنج
پک به پک داغ می کنم خود را، زیر سرمای فصل خون جگری

شهریور پاییزی ۹۲

قم

۹ پیغام

دین و سبک زندگی

اردیبهشت ۱۲ ۱۳۹۲

بسم الله الرحمن الرحیم

از سبک زندگی دینی که سخن به میان می‌آوریم، کاملاً محتمل است به همه‌ی دعواها ، مباحث و نزاع‌هایی که دهه‌ها، بلکه قرن‌ها پیرامون دین و نسبت آن با زندگی بشری صورت گرفته است اشاره داشته باشیم؛ مباحثی جذاب، دامنه دار، بحث برانگیز، پر افت و خیز و گاه حتی شورانگیز. بعید است از کیک قطور تاریخ تمدن بشری بتوان قاچی برداشت که در آن نسبت دین و زندگی انسانی از مواد اصلی آن تکه از کیک نباشد. در میان این تکه‌ها و قاچ‌های تمدنی و فرهنگی هر گاه که زندگی انسانی اهمیت و اصالت بیشتری یافته باشد پرسش از این نسبت نیز حساس‌تر و پر رنگ‌تر شده است. این قدر هست که در افق زندگی، نه دین باوران و نه دین ناباوران، هیچ گاه نتوانسته‌اند دین و نقش‌ها و کارکردهایش در زندگی انسانی را نادیده بگیرند. حضور دین در صحنه‌ی زندگی ریشه‌دارتر و مستحکم‌تر از این حرف‌هاست.

بی شک از منظر دین باوران نقش و کارکرد اصلی دین در این زمینه در ارائه‌ی سبک یا سبک‌های زندگی خلاصه نمی‌شود. دین ارمغانی فراتر از این برای زندگی‌های انسانی در کوله بار خود دارد. معنا بخشی به زندگی برگ برنده ایست که دین باوران در مواجهه با جریانات رقیب به آن دل‌خوش هستند. در این نگاه دین و تمسک به آموزه های آن و مدد جستن از وحی الهی تنها نسخه‌ی نجات بخش بشر برای برون رفت از ورطه‌ی اضطراب و افسردگی و بار یافتن به ساحل امن و امید و آرامش محسوب می‌شود. آن هم در زمانه ای که غبار یأس و نا امیدی و احساس بی معنایی بر آینه‌ی فکرت آدمیان نشسته و اضطراب و دل نگرانی آمیخته با حس زجرآور ترس و تردید و پوچ انگاری در همه جا سایه گسترانیده است.

این به آن معنا نیست که در این عرصه دین رقیبی پیش روی خود نمی‌بیند. در جبهه‌ی روبرو نیز مدعیانی وجود دارند. از علم گرایی گرفته تا معنویت‌های غیر دینی. در سمت و سوی بی دینان نیز تلاش‌های فراوانی برای معنا بخشی به زندگی در جریان است. این نزاع چه بسا اهمیت و جایگاه تعیین کننده‌ی” زندگی” را حکایت کند.

به نظر می‌رسد عاقلانه‌ترین کار برای تماشاگری که از منظری بیرونی و به قصد انتخاب میان دین و بی دینی به این نزاع و رقابت می‌نگرد، فارغ از ارزیابی مدعیات هستی شناختی دو طرف، ارزیابی زندگی‌هایی باشد که بر اساس این الگوها شکل گرفته و یا خواهند گرفت. انتخاب در گرو پاسخی است که به این پرسش ارائه خواهد شد: کدام الگو و کدام تفکر، زندگی معنادار، با هویت، آرام و سعادتمندی را برای من تضمین می‌کند؟

ارائه‌ی چنین معیاری برای انتخاب میان دین و بی دینی می‌تواند نقدها و تردیدهایی جدی به همراه داشته باشد. منتقدان می‌توانند به حق این پرسش را مطرح کنند که: به چه مجوزی در این معادله زندگی اصل و ثابت پنداشته می‌شود و دین متغیری از آن قلمداد می‌گردد که اگر و فقط اگر معنا و کیفیت زندگی را تضمین کند مقبول می‌افتد؟ چرا معادله برعکس نباشد؟ چرا حقانیت و مقبولیت دین اصل نباشد و زندگی تابعی از آن قرار نگیرد. بی گمان تلقی سنتی از دین به چنین معادله ای بیشتر علاقه‌مند است. این تلقی همچنین می‌تواند ما را به این نکته توجه دهد که مفاهیمی مانند معنا داری، سعادت و خوشبختی و آرامش در هر نظام فکری تعاریف و مصادیق مخصوص به خود را دارد و ناظر بیرونی بی آنکه تعهدی به یکی از این نظام‌ها داده باشد نمی‌تواند از میان آن‌ها یکی را انتخاب کند. این نگرش می‌تواند به درستی تفاوت میان چیستی مفاهیمی همچون سعادت و آرامش در نگاه دینی و غیر دینی را به ما گوشزد کند.

شاید در پاره ای از این موارد حق با منتقدان باشد. با این حال چه بخواهیم و چه نخواهیم انسان جهان امروز دغدغه‌ی زندگی‌اش را دارد. دغدغه‌ی معناداری زندگی‌اش، آرامش زندگی‌اش، خوشبختی و سعادت زندگی‌اش، رضایت‌مندی از زندگی‌اش و بیشتر از همه طراوت و شادابی و تازگی و سرزندگی زندگی‌اش. انسان جهان امروز همه چیز را با خط کش زندگی اندازه می‌گیرد. او در جستجوی نگاه های تازه، افق‌های نو و معناهای بکری است که زندگی‌اش را زیر و رو کنند، از روزمرگی رهایی‌اش دهند، گرد و غبار اضطراب و یأس و پوچی را از شانه‌اش بتکانند و به او شور و انرژی و آرامش هدیه دهند. حتی راز استقبال از بنیادگراترین جریانات تروریستی در جهان را باید در نسخه ای که آنان برای زندگی می‌پیچند و معنایی که در آن و برای آن کشف می‌کنند واکاوی کرد.

انسان جهان امروز کمتر مباحث فلسفی و هستی شناختی را معیاری برای انتخاب شیوه و سبک زندگی خود قرار می‌دهد. او از انبوه انباشته شده‌ی این مباحث به حیرت و سرگردانی مضاعف دچار می‌شود و از آرامش که گم شده‌ی اصلی او در زندگی است دور و دور و دورتر می‌شود. در عین حال دین فلسفه هم نیست که معیار ارزیابی‌اش در کتاب‌های فلسفی و بر اساس قوت و ضعف استدلال‌ها باشد. دین در کنار گزاره های هستی شناسانه ایی که ارائه می‌کند ادعایی است بزرگ که باید در عمل محک بخورد و در صحنه‌ی عینی زندگی سنجیده شود. لاجرم هرچقدر که مدعایات یک دین بزرگ‌تر و سنگین‌تر باشد آزمون سنجش آن دین نیز سنگین‌تر و سخت‌تر خواهد بود. میان دینی که ادعایش زندگی فردی انسان‌هاست با دینی که مدعیاتی همه جانبه نسبت به حوزه های فردی و اجتماعی دارد تفاوت‌های فراوانی خواهد بود.

دین یک دعوت است. دعوتی که خود را به مردم عرضه می‌کند و آنان را در معرض انتخاب قرار می‌دهد. نسبت میان انسان‌ها و دین همواره نسبت انتخاب است و این انتخاب آن به آن و لحظه به لحظه رخ می‌دهد. در این میان لحظه های تردید و شک و دودلی کم نیستند و نتایج انتخاب‌ها هم در بسیاری موارد علنی نمی‌شود. در موقعیت‌هایی از این دست این پرسش همواره در ذهن دین باوران زنگ خواهد زد که دین با زندگی من و برای زندگی من چه کرده است؟ همان‌گونه که همین پرسش می‌تواند در ذهن دیگران نیز زنگ بزند که دین برای زندگی من و با زندگی من چه می‌تواند بکند؟

از دین که سخن می‌گوییم از چه سخن می‌گوییم؟ کی و کجا می‌توان سبک یک زندگی را چه در حوزه‌ی فردی و چه در حوزه‌ی اجتماعی دینی دانست تا بر اساس آن توانایی دین در خلق یک زندگی دوست داشتنی و یک جامعه‌ی سالم را ارزیابی کرد؟ ساده‌انگارانه‌ترین پاسخ‌ها به این سؤال شناسنامه‌ها را نشانه می‌روند. تصور عامیانه آن است که سبک زندگی‌ها عمدتاً مطابق چیزی است که  مقابل عنوان دین و مذهب در شناسنامه‌ها نوشته می‌شوند.

در نگاهی دیگر دین عبارت است از متن‌ها و گزاره های دینی نظیر متن مقدس، رساله های احکام عملیه و متون اعتقادی و اخلاقی عمومی و همچنین تاریخ دین. سبک زندگی دینی در این تلقی را می‌توان «سبک زندگی استنادی» نامید. هر رفتار و کرداری از فرد باید مستند به این متون باشد و یا دست کم مغایر با آن نباشد. دین در این تلقی همچون گنجینه ای دانسته می‌شود که گنج‌هایی در خود پنهان دارد، دین در این نگاه پاسخ همه‌ی پرسش‌ها و راه حل همه‌ی معضلات را در خود دارد اما این پاسخ‌ها و راه حل‌ها از جنس متون اند. از این منظر متون دینی مورد غفلت واقع شده‌اند. بسیاری از نکات دقیق و عمیق و حکمت‌های ظریف و لطیف آن مورد توجه و فهم قرار نگرفته است و در بسیاری از موارد حتی اشتباه تفسیر و فهم شده‌اند. ضرورت بازخوانی دوباره‌ی متون دینی در برهه های مختلف از همین زاویه مطرح می‌شود.

اگرچه «سبک زندگی دینی استنادی» احتمالا دستاوردهای فراوانی به همراه خواهد داشت، چه اینکه یقیناً در متون و منابع دینی گنج‌هایی از حکمت و معرفت نهفته است، اما با این وجود نمی‌توان چند چالش عمده‌ی این شیوه را نادیده گرفت؛ دین داری به شیوه‌ی استنادی دین داری جاری در تمام زندگی نیست. برای درک این معنا آدم‌هایی را به یاد بیاورید که اصلی ترین منبع معرفتی شان اینترنت است. اینان هر پرسشی که داشته باشند را به اینترنت عرضه می‌کنند و پاسخش را دریافت می‌کنند. تفاوت میان این گونه آدم‌ها با دانشمندان حقیقی هرچه باشد شبیه به تفاوت دین دارای استنادی و دین داری اصیل است.

 در دین داری استنادی دین یک حل‌المسائل جامع قلمداد می‌شود و با گوشت و پوست و خون دین دار نمی‌آمیزد در حالی که در دین داری اصیل دین همچون هوای تنفس با تمام وجود دین دار آمیخته می‌شود. در این نگاه دین متنی در کنار متن‌ها قلمداد نمی‌شود بلکه جهانی مختص به خود می‌آفریند.

دین داری اصیل صرفا در ظواهر و عوارض زندگی دخالت نمی‌کند. دین داری اصیل ماهیت زندگی را دست‌خوش تغییر قرار می‌دهد. مادام که این تغییر ماهوی در زندگی دین دار اتفاق نیفتد تغییرات ظاهری معنای حقیقی خود را افاده نمی‌کنند و این بزرگ‌ترین چالش زندگی دینی استنادی است؛ درک نکردن حکمت‌ها و لذت‌های اصیل دینی، تجربه نکردن افق‌های نوین، خستگی و فرسودگی از ظواهر دینی آنقدر که حتی گاه زدگی پیش بیاورد و آدم را به ترک دین  تحریک نماید.

بر این باورم که آنچه نیاز حقیقی جامعه‌ی است که حال زندگی‌اش خوب نیست سبک دینی استنادی نیست. مشکل اصلی ما در فقدان معرفت و شناخت دینی نیست. نه به این معنی که شناخت و معرفت دینی مان در حد مناسب و کافی است. به این معنی که آنچه هستیم با آنچه می‌دانیم هیچ نسبتی ندارند. دین باید از کتاب‌های دینی مدارس، از منبرهای مساجد و از برنامه های مذهبی سیما و شبکه های معارف صدا پا فراتر بگذارد. دین باید در درون آدم‌ها نیز جایی برای خود باز کند، در دل آدم‌ها چراغی روشن کند و بر قله‌ی قلب آن‌ها پرچم خود را افراشته کند؛ قلبی که زندگی از آن می‌جوشد. مادام که این اتفاق نیفتد نمی‌توان یک سبک زندگی را دینی دانست. همین

پ.ن : این متن را به خواست دوستان عزیزم برای نشریه ی دعبل نوشتم که اسفند ماه سال گذشته در آن نشریه به چاپ رسید. 

۷ پیغام

مرد

اردیبهشت ۰۸ ۱۳۹۲

به سند متصل به شیخ جلیل احمد بن ابیطالب الطبرسی (قدس سره) از کتاب احتجاج به سند متصل به امام عسکری (علیه السلام) روایت می کنم از ابی الحسن الرضا (علیه السلام) که علی بن الحسین (علیهما السلام) فرمود:

چون مردی را دیدید که هیئت و رفتار نیکو دارد، و آرام آرام سخن می‌گوید و در حرکات خود فروتنی نشان می‌دهد، مواظب باشید که فریب نخورید. چه بسیار کس که به سبب سستی و ناتوانی و بزدلی، از دست یافتن به دنیا و مرتکب شدن محرمات آن عاجز است، پس دین را همچون دامی برای دست یافتن به دنیا قرار می‌دهد، و پیوسته مردمان را با ظاهر خود می‌فریبد، و چون به حرامی دست یابد از آن پروایی ندارد.

و چون دیدید آن مرد از حرام نیز چشم می پوشد باز خود را نگهدارید و فریب مخورید، زیرا شهوات مردمان متفاوت از هم است؛ چه بسیار کسانی که از مال حرام دوری می کنند اگر چه بسیار زیاد باشد اما نفس خود را بر زنا ن زشت و کریه المنظر حمل می کنند و از آنان به حرام می افتند.

و چون دیدید که از این نیز چشم پوشی می کند باز صبر پیشه کنید و فریب مخورید تا عقل او را بسنجید. چه بسیار کسان که همه ی محرمات و شهوات را ترک کرده اند اما به عقل متین رجوع نمی کنند و فساد ناشی از جهلشان بیشتر از اصلاح ناشی از عقلشان است.

و باز اگر عقل مرد را متین یافتید درنگ کنید و فریب مخورید تا مشاهده کنید هوای نفس او بر عقلش چیره و مسلط است یاعقلش بر هوای نفس او غلبه دارد و دریابید چقدر رسیدن به مقامات و ریاست های باطل و بیهوده را دوست دارد و چقدر از این مقام ها و ریاست ها دوری می کند. چه اینکه در میان مردم کسانی هستند که زیان دیدگان دنیا و آخرتند به این دلیل که دنیا را برای به دست آوردن دنیا ترک کرده اند و در نگاهشان لذت رسیدن به مقام و ریاست باطل از همه ی لذت ثروت ها و نعمت های حلال الهی بیشتر است، اینان به هدف رسیدن به پست و ریاست و مقام همه ی نعمت های حلال خدا را را ترک می کنند. چنانکه اگر به چنین کسی گفته شود از خدای بترس چنین نمی کندو ریاست و عزت از راه گناه را بر می گزیند، به راستی که چنین کسی را فقط دوزخ کفایت می کند و به راستی که جهنم چه جایگاه بدی است.

پس او هچون کوران رفتار می کند و با نخستین گام در راه باطل به دورترین مقصدهای خسارت و گمراهی رهنمود می شود، تمنا ها و آرزوهایش اراده اش را به سوی سرکشی ها و طغیان هایی می کشاند که از ناکامیهای او زاییده شده است؛ پس حرام خدای تعالی را حلال می پندارد و حلال خدا را حرام می داند و از آنچه از دینش از دست می رود هراسی ندارد. و چون به ریاستی که به خاطر رسیدن به آن به چنین شقاوتی رسیده است برسد از زمره ی جماعتی می شودکه خدای تعالی بر آنها غضب کرد و آنان را لعن و نفرین فرمود و عذاب سخت خود برای ایشان آماده کرد.

و اما مرد! مرد حقیقی! او آن کس است که هوای نفس خود را مطیع امر خدای تعالی قرار دهد و قوایش را در راه رضای خدا صرف نماید و ذلتی که در آن رضایت حق باشد را از عزتی که از راه باطل به دست آید به عزت ابدی و حقیقی نزدیکتر بداند و ضررهایی که در این مسیر تحمل می کند را در برابر خسارت هایی که به نعمت های آخرت که نعمت هایی ابدی و بی نهایتند ناچیز بداند

و آگاه باشد که چه بسیار شادی ها و مسرت ها یی که چون با پیروی از هوای نفس به آنها برسد عذابی در پی خواهند داشت که انقطاع و زوالی برای آن نیست. پس مرد حقیقی چنین کس است و به راستی که چه نیک مردی است. به او تمسک کنید و به شیوه و منش او اقتداء کنید و به وسیله ی او به پروردگار توسل جوئید. به راستی که دعای او هیچ گاه رد نمی شود و در تقاضای او ناامیدی نیست.

به نقل از اربعین الهاشمیة، اثر بانو امین، حدیث بیست و دوم.

۴ پیغام

بحران قدرت

اردیبهشت ۰۴ ۱۳۹۲

بسم الله الرحمن الرحیم 

تعدد و کثرت دل به هم زن نامزدهای تصدی پست ریاست جمهوری، بیش از آنکه یک آفت سیاسی باشد یا همانند آنچه این روزها در افواه عموم می‌گذرد طنزی تمسخر آمیز به نظر برسد، پیش قراولی است که از یک بحران بزرگ در کشور خبر می‌دهد؛ بحران نزاع قدرت.

مسأله ی ریاست جمهوری، به خودی خود مسأله ی چندان مهمی نیست. همه چیز با یک تشر و اخم رهبری خاتمه می‌یابد. آنانکه باید بمانند می‌مانند و آنانکه باید بروند می‌روند. تفنگ هیچ کدام از آن‌هایی هم که فکر می‌کنند برای به کرسی نشاندن حرف خود چیزی در دست دارند تیر ندارد. تفنگ سر پر دست کس دیگری است که به موقعش حضرات را سر جای خود خواهد نشاند، چه دیر و زود داشته باشد و چه سوخت و سوز. دعوای اصلی بر سر به دست گرفتن همین تفنگ سر پر شکل خواهد گرفت. دعواهای فعلی، بازی‌های دور مقدماتی هستند.

دعوا بر سر تقسیم قدرت و منفعت است. اگرچه ریاست جمهوری تبدیل به عروس هزار دامادی شده است که افراد برای رسیدن به کابینه‌اش حاضر به پراخت هر کابینی هستند، اما این همه‌ی ماجرا نیست. کشوری که اینقدر داعیه دار و خواهان قدرت جایگاه و مقامی در حد ریاست جمهوری دارد، کم داعیه دار و خواهان مقام و جایگاه رهبری ندارد؛ راستی قدرت و نفوذ و اختیارات رهبری کجا و قدرت و نفوذ و اختیارات ریاست جمهوری کجا؟

دل خوش داشتن به ساز و کاری که در قانون برای انتخاب رهبری پیش بینی شده است و یک بار نیز تجربه‌ی خود را به خوبی پس داده است نهایت ساده انگاری است. نه تجربه‌ی نخست به این سادگی‌هایی که شاید امروز تصور می‌شود بوده است و نه آن تجربه دیگر تکرار شدنی است. واقعا گمان می‌کنید روزگاری که قضای الهی چنین موقعیتی را ایجاب کند همه‌ی این حضراتی که انبوه اختلافات و کثرت‌ها و نزاع‌ها و دعواهایشان آسمان زندگی این مردم را غبار آلود و تیره و تار کرده است، در کمال صلح و سلامت و آشتی کنار هم می‌نشینند و بی توجه به منفعت طلبی‌ها و قدرت جویی‌های همیشگی‌شان اصلحی را بر می گزیینند و یا به اصطلاح اهل فن کشف می‌کنند و همگی دست بیعت در دست او می‌گذارند و سر اطاعت در کف او می‌نهند؟

روزگاری که قضای الهی چنین امری را برای این مردم بخواهد، اگر همان قضا معجزه وار چهره ای بکر و فرشته گون بر مردم نازل نکند آنگونه که همه‌ی دهان‌ها و دست‌ها و گام‌ها بسته شود، کاری که اراده‌ی الهی در حق هیچ امتی در طول تاریخ نکرد، و اگر قضای الهی امر را به خود مردم واگذاشت؛ چنانکه سنت او تا کنون بوده است، اهل سیاست کدام تپه‌ی گل کاری نشده ای را برای آن روز مبادا باقی گذاشته‌اند که آوردن نامش به عنوان گزینه ای برای تصدی این جایگاه، انبوهی از پرونده‌ها و تهمت‌ها و ناسزاها و انگ‌ها و وصله‌ها را به همراه نداشته باشد؟

معدود نام‌ها و چهره‌هایی که ممکن است به ذهن خطور کنند، برای رهبری که هیچ، اگر امروز برای جایگاه به مراتب نازل‌تر و کم ارزش‌تری همچون ریاست جمهوری مطرح شوند، موج‌هایی از همه سو در مخالفت با خود خواهند دید که از دریای متلاطم و طوفانی قدرت و سیاست برای آنان همه جور خس و خاشاکی از فسق و فجور و انحراف و فتنه زدگی و بی لیاقتی و بی عرضگی و تند روی و کند روی به ارمغان خواهد آورد. رهبرشدنشان بماند.

رهبر بعدی را خبرگان قوم انتخاب می‌کنند؟ راستی حرف این خبرگان قوم امروز چقدر خریدار دارد؟ انتخاب و کشف رهبری پیشکش! اگر این خبرگان قوم امروز کسی را به عنوان اصلح ریاست جمهوری پیشنهاد دهند چه واکنش‌هایی در انتظارشان خواهد بود؟ راستی از خبرگان قوم کسی هم مانده است که حضرات پنبه‌اش را نزده باشند و پنبه‌ی زده‌اش را به باد نداده باشند؟ از خبرگان قوم کسی هم مانده است که خط و ربط و گرایش و میلش هویدا نشده باشد و اهل فن ندانند با که می می‌خورد و با که سر گران دارد؟

باید باشیم تا صبح دولتمان بدمد. این حجم از اختلافات و دعواها هنوز از نتایج سحر است. بر این باورم روزهای سختی در پیش خواهیم داشت. خدا به خیر کند. همین

۱۰ پیغام

سفر

اردیبهشت ۰۱ ۱۳۹۲

راننده داد زد:

                    دو نفر!

                              شهر عاشقان

از جاده‌ی قدیمی و سرسبز آسمان

صبحانه و نماز توقف کنار ماه

در قهوه‌خانه‌های قشنگ ستارگان

در بین راه، حوصله‌تان سر نمی‌رود

با دیدن مناظر زیبای کهکشان

عصرانه‌ای که چاشنی‌اش چایی شماست!

قطاب یزد، یا گز شیرین اصفهان

امشب به افتخار شما پخش می‌کنیم

تصنیف‌هایی از قمر و ایرج و بنان!

راننده داد زد:

                    دو نفر!

                                پاسخی نبود!

کم‌کم شروع شد نق و نوق مسافران:

«مثل همیشه‌های خدا بد مسافر است»

شهر خرابه‌ها گلی؛ شهر آب و نان

گیرند مردمان گرفتار شهر شوم

سگدو زنان برای دو لقمه دوان ‌دوان

آقا بیا و این دو نفر را سوار کن

در بین راه از پریان و فرشتگان

راننده داد زد:

                    دو نفر!

                               نصف قیمت است!

راننده داد زد:

                    دو نفر!

                                  مفت و رایگان!

کوه یخ امید دلش کم‌کم آب شد

نم‌نم ز چشم‌های سیاهش روان‌روان

راننده  رفت!

                بار دگر می‌رویم ما…

فرصت همیشه هست!

                                   عزیز دلم!

                                                   بمان!

۵ پیغام

تو

آبان ۲۶ ۱۳۹۱

او 

تشنه ماندیم، ولی این عطش از آب تونیست
مستی عربده ها از می نایاب تو نیست

بی قراریم! ولی بی سر و سامانی ما
جذر و مدّی است که از جذبه ی مهتاب تو نیست

کشتن و کشته شدن رایج بازار اما
لخته ی خون زمین ریخته ها باب تو نیست

تکّه نان های خمیر دگران ما را کشت
طعمه ای بر سر نوک تیزی قلّاب تو نیست

شهر در حسرت آواز قناری ها بود
آن قناری که خودش خونی قصّاب تو نیست

آه از این چشم که یک بار تو را خواب ندید
آه از این دیده ی بیدار که بی خواب تو نیست

“مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم”
طربی نیست که در روضه ی شاداب تو نیست

جمعه
اول محرم الحرام ۱۴۳۴
  عین القضات، قم
همین

۴ پیغام

دعوت به یک هم اندیشی

آبان ۰۲ ۱۳۹۱

دعوت به یک هم اندیشی :
به نظر شما آیا در شرایط تورمی نظیر آنچه در سال های اخیر در ایران گذشته است، قرض دادن با دلار و سکه و احیانا مشابه آن ها، اخلاقی است یا غیر اخلاقی ؟
همین.

۱۱ پیغام

شب قدر ترسوها

مرداد ۱۷ ۱۳۹۱

قبل از خواندن: آنچه می خوانید متن سخنرانی من است در شب بیست و سوم ماه رمضان چهارسال پیش در حسینیه ۱۵ خرداد اصفهان. 

خواب را بر چشمانمان حرام کرده‌ایم! زحمت بیداری در نیمهٔ شب را به زور هزار و یک حیله بر خودمان هموار کرده‌ایم! شلوغی جمعیت! ساعت‌ها نشستن روی پا‌ها و درد مفاصل! خواندن دعا‌ها و کتاب‌هایی که سال تا ماه حوصله‌مان نمی‌کشد و موقع خواندنشان هی انگشتمان را لای وجودصفحهٔ اخر می‌گذاریم تا شمارش معکوش صفحات را داشته باشیم که کی تمام می‌شود پس!؟ اما با همهٔ این اوصاف آمده‌ایم! نه خودمان که حتی که کودکانمان را هم از بستر جدا کرده‌ایم، به زور بیدارشان نگاه داشته‌ایم و به بهانه‌های شیرین و ترانه‌های رنگین به مسجدشان کشانده‌ایم! چه اتفاقی افتاده آخر!؟ عارف شده‌ایم!؟ عاشق شده‌ایم!؟ عابد شده‌ایم!؟ زاهد شده‌ایم!؟ هان! چه شده که این همه سختی را بر جان خریده‌ایم!؟ هان!

راستش را بخواهید خواب شیرین شبانه را‌‌ رها کرده‌ایم چون خوابمان نمی‌برد! خوابمان نمی‌برد چون می‌ترسیم! آری! می‌ترسیم! ترس! ترس! می‌ترسیم!

می‌ترسیم که بخوابیم و ما را خواب ببرد و دنیا را آب! می‌ترسیم که بخوابیم و فردا صبح که بیدار می‌شویم بشنویم که «هر کی خوابه قسطش آبه!» و ما بی‌نصیب مانده باشیم! می‌ترسیم که امشب که شب قدر و تقدیر است، برای ما کم بنویسند! برای ما بد بنویسند! سهم ما را کم بدهند! صدای ما را نشنوند! نیاز‌های ما را نبینند! می‌ترسیم که ما را فراموش کنند! می‌ترسیم که خوب‌های نعمت‌ها را به شب بیدارهای مسجدی بدهند و ته مانده‌هایش را برای ما بگذارند! حتی می‌ترسیم که لج کنند از خواب راحت ما و نیامدنمان و زبانم لال برایمان گرفتاری و مشکلات و بیماری و مصیبت بنویسند در این شب تقدیر امور…..

آری! می‌ترسیم! و اینگونه شب قدر ما می‌شود شب قدر ترسو‌ها! همین….

ترسو‌ها اگر چه شاخ و دم ندارند! و این شکلی نیست که موهای سیخ شده بر تنشان از ترس تابلو باشد! اما آنقدر‌ها هم بی‌نام و نشان نیستند! ترسو‌ها را می‌شود شناخت! می‌شود دید! می‌شود لمس کرد! و می‌شود شب قدر ترسو‌ها را درک کرد…..

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو برای خودش خیلی نقش قائل است! ترسو برای خودش مدام نوشابه باز می‌کند و واقعا برای دعا و عبادت ناچیزش ارزش قائل است! ترسو فکر می‌کند دعای اوست که باران نعمت را بر زمین نازل می‌کند و اگر خدای ناکرده شبی دست به دعا بر ندارد و دعایی نکند زمین از تشنگی می‌میرد! ترسو گمانش این است که اگر دعای او نباشد سیل بلا‌ها و مصیبت هاست که خانمان‌ها را ویران می‌کند و زندگی‌ها را خاکس‌تر می‌کند! ترسو می‌ترسد که دعا نکند! که دعا نکند که ندهد – نعمت‌ها یش را – و می‌ترسد که دعا نکند که بدهد – بلا‌هایش را – ترسو می‌ترسد. خیلی….

ترسو اما فراموش کرده است که خدایش را همین یکی دو ماه پیش، در دعا‌های روزانهٔ ماه رجب، اینگونه می‌خوانده است: یا من یعطی من لم یسئله و لم یعرفه تحننا منه و رحمة…. خدایش را اینگونه می‌ستوده که به آنهایی که حتی دست نیاز به سوی او دراز نکرده‌اند و از او هیچ نخواسته‌اند! بلکه به آن‌ها که حتی وجودش را نادیده گرفته‌اند میان این همه شناخته او را به غربت ناشناخته‌ها سپرده‌اند عطای فراوان دارد و نعمت‌های بی‌پایان! بی‌خواستن و بی‌شناختن حتی! و حتی‌تر! به آن‌ها که تیغ بر رخسارش کشیده‌اند و نمک از دست نمکینش گرفته‌اند و نمکدان شکسته‌اند! ترسو فراموش کرده است که هر شب جمعه خدایش را به این کریمی می‌خوانده است که: عادتک الاحسان الی المسیئین، عادت توست که نه فقط به نیکانت که گناهکاران و بدخواهانت را حتی در آغوش احسان و مهربانیت سخت بفشاری و بهره ماندشان سازی! ترسو همانقدر که خیلی خودش را تحویل می‌گیرد خیلی هم فراموشکار است….

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو فراموشکار است! خیلی زود همه چیز را از یاد می‌برد! ش‌تر دیدی! ندیدی! حالا نه اینکه چیز‌های پیش پا افتاده را فراموش کند! نه اینکه یک قرار گم در بین هفته‌های پیچ در پیچ را فراموش کند! نه! ترسو خدا را فراموش می‌کند! لا تکونوا کالذین نسو الله فاساهم انفسهم! ترسوا خدا را فراموش می‌کند! نه اینکه اصلا یادش نباشد‌ها! نه! کافی ست نیازی در زندگیش باشد تا خدا خدایش گوش عرشیان را کر کند! کافی ست حاجتی داشته باشد تا عرش را به فرش بدوزد، کافی ست گرفتاری داشته باشد تا صدای ضجه‌هایش آسمان را بلرزاند و از زاهد‌ترین زاهد‌ها و عابد‌ترین عابد‌ها زاهد‌تر و عابد‌تر و شب زنده دار‌تر شود! در رنج‌ها و بد بختی‌ها و گرفتاری‌ها و نیاز‌ها و مصیبت‌ها ست که به یاد خدا می‌افتد!

اما هنگامی که خدا نیازش را پاسخ اجابت بدهد یاد من تو را فراموش! من کی‌ام! تو کی هستی! خواب دیدی خیر باشه! ترسو این شکلی ست: و اذا مسّ الانسان ضرّ دعا ربّه منیبا الیه ثمّ اذا خوّله نعمة منه نسی ما کان یدعو الیه من قبل…. (زمر – ۸) «و بیچاره انسان را هرگاه فقر و مصیبت و رنجی پیش آید در آن حال به دعا و توبه و انابه به درگاه خدا رود و چون نعمت و ثروت به او عطا کند خدایی را که پیش از آن می‌خواند به کلی فراموش سازد…» ترسو فراموشکار است!

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو بی‌ظرفیت است! دیدی فقط وقتی که گرفتار بود به یاد خدا می‌افتاد! ظرفیت خوشی ندارد! ظرفیت نعمت ندارد! ظرفیت ثروت و قدرت و مکنت ندارد! یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود…. گر معتبر شود ز خدا بی‌خبر شود…. ترسو‌‌ همان گدایی ست که با اندک نعمتی از خدا بی‌خبر می‌شود! همیشه باید زور بالای سرش باشد! همیشه باید تو سری خور بار بیاید! نه اینکه خدا بخیل است یا زبانم لال عقده‌ای ست! ترسو بی‌ظرفیت است! چه کارش می‌شود کرد!

تازه به دوران رسیده‌ها را دیده‌ای!؟ نعمتش بدهند، حاجتش را بدهند همانجوری می‌شود، خودش را گم می‌کند، به خاطر همین بی‌ظرفیتی‌اش باید همیشه گرفتار بماند و الا می‌شود طاغوت! طغیان می‌کند! سرکشی می‌کند! ظلم و ستم و چپاول و غارت می‌کند،‌‌ همان موش آب کشیده می‌شود شیر درنده و گرگ باران دیده… مثل خیلی از ارباب قدرت! تا پایین بودند و دستشان به دهانشان نمی‌رسید آدم بودند! خوب بودند! آزارشان به کسی نمی‌رسید، اما با رسیدن به قدرت و ثروت و مکنت چه بلاهایی که بر سر بشریت نیاوردند، ترسو هم همینگونه است، خدا به خیر کند آنروزی که ترسو حاجتش را بگیرد و به آنچه می‌خواهد برسد، «و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض….» (شوری – ۲۷) اگر رزق وسیع باشد نتیجه‌اش می‌شود بغی و طغیان و سرکشی…. ترسو بی‌ظرفیت است….

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو رفیق نیمه راه است! نامرد است! نا‌لوطی ست! بی‌مرام است! ترسو نمک می‌خورد و نمک‌دان می‌شکند و حرمت دست و نمک و نمکدان نگاه نمی‌دارد! اگر ندیده بود حرفی نبود! اگر دست خدا را ندیده بود بعینه، اگر با تمام وجود لمس نکرده بود خدا را، اگر نیست شدن همه چیز غیر از خدا را ندیده بود هنگامی که او نیاز داشت به یک منجی که نجاتش بدهد، در صحنه صحنهٔ نمایش زندگی حرفی نبود! اما ترسو دید! ترسو در آن هنگامی که داشت هلاک می‌شد! آن هنگامی که داشت در توفان حوادث غرق می‌شد! آن هنگامی که داشت بی‌آبرو می‌شد!

آن هنگامی که به نقطهٔ پایان رسیده بود و در همهٔ این لحظات دست نیاز به سوی هرکه دراز کرده بود خالی برگشته بود، در لحظهٔ سیاه نا‌امیدی‌ها…. نقطهٔ روشن یک امید پر فروغ، خدا! آبرویش را خرید، شب نا‌امیدیش را به سحر امید رساند، نگذاشت چینی آبرویش ترک بخورد و بشکند، دستش را گرفت! با دست خودش! در پناه خودش! در آغوش گرم خودش! و ترسو این را فهمید! اماا نامرد نالوطی بی‌مرام، همینکه نجات پیدا کرد، همینکه نفسش جا آمد، تشکر که نه! پشت کرد و پشت پا زد و رفت…. «و اذا مسّکم الضّرّ فی البحر ضلّ من تدعون الا ایاه فلمّا نجّاکم الی البرّ اعرضتم و کان الانسان کفورا» (اسراء – ۶۷)

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو می‌ترسد! هم از کفر! هم از ایمان! نه جسارت و شجاعت کافر شدن دارد! نه توان و تاب و طاقت ایمانی شدن! ترسو به حکم ترسش احتیاط می‌کند! خدا را با احتیاط می‌پرستد! خدا را در حاشیه می‌پرستد – حاشیه‌ای به اندازهٔ یک شب قدر بر متن یک سال کتاب زندگی! – رندانه خدا را می‌پرستد! به کارکرد خدا نگاه می‌کند! به بهره وری خدا نگاه می‌کند! روزهایی که بهره وری خدا بالا بود می‌رود سمت ایمان! روزهایی که بهره وری خدا پایین بود یا منفی بود می‌رود طرف کفر! این شرط احتیاط و رندی ترسوهاست… «و من الناس من یعبد الله علی حرف، فان اصابه خیرٌ اطمأنّ به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه، خسر الدنیا و الآخرة، ذلک هواللخسران المبین» (حج – ۱۱) «و از مردم کسانی هستند که خدا را به زبان و ظاهر می‌پرستند، هرگاه به خیر و نعمتی رسند به خدا اطمینان خاطر پیدا می‌کنند و اگر به آفتی برخورند از خدا روی گردان می‌شوند… خسر الدنیا و الآخرة… و این خسران مبین و آشکار است…»

شب قدر ترسو‌ها!

دعای ترسو، دعای وارونه است! ترسو دعا نمی‌کند که خودش را تغییر دهد! ترسو دعا می‌کند که خدا را تغییر دهد!!! نیایش ترسو، ستایش و حمد نیست! متلک است! تکه پرانی ست! گوشه کنایه است! ترسو وقتی خدا را به «کریم» صدا می‌زند دارد متلک می‌اندازد که پس کرمت کو!؟ وفتی می‌گوید رزاق، یعنی هی! تو که خودت را رزاق می‌دانی پس رزق فراوانت کو! وقتی می‌گوید شافی یعنی شفایت کو!؟ وقتی می‌خواند مجیب یعنی اجابتت کو!؟ ترسو می‌خواهد با دعایش خدا را کریم کند! رزاق کند! مجیب کند! شافی کند! از وضعیت موجود خدا خسته است! به نظرش خدا آنجور که باید و شاید برای او کار نکرده است، می‌خواهد خدا را در منگنه قرار دهد! اما هیچ‌گاه به این فکر نمی‌کند که شاید این دعاهای سرشار از زیبایی برای تغییر خود اوست نه تغییر در خدا! اوست که باید رابطه‌اش را با صاحب اسماء الحسنی و دنیایی مخلوق این یگانهٔ بی‌همتاست تغییر دهد! ترسو می‌خواهد از زمین به اسمان ببارد نه از آسمان به زمین….

شب قدر ترسو‌ها!

دعای ترسو دعای شکایت است، نه شکر! در تمام طول زندگیش یکبار نشد بیاید در احیاء شب قدر و شکر کند! از ته دل! بگوید دستت درد نکند خدا! لطف کردی خدا! ممنون! تشکر! همیشهٔ دنیا شاکی ست! همیشه طلب کار است! نگاه نمی‌کند این همه لطف را! این همه نعمت را! این همه برکت را! این همه مهربانی را! این همه محافظت را! این همه گذشت را! ترسو شاید هزار بار جوشن کبیر را بخواند اما یکبار هم جوشن صغیر را نمی‌خواند، تا یکی یکی ببیند و لمس کند تیر‌های بلایی را که می‌توانستند قلب او را نشانه روند و از پایش بیندازند و این خدا بوده که از لطف و مهربانی‌اش برای او سپری ساخته است که هیچ تیری بر او کارساز نشود….

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو رنج کش و زحمت کش است! از همه چیز فقط سختی‌اش نصیب او می‌شود، مشقت و گرفتاری‌اش! نه اینکه فقط حکایت شب قدرش باشد‌ها! نه! نماز بخواند همین طور است! فقط زحمت نشست و برخاست و دلّا و راست شدنش به او می‌رسد! روزه بگیرد فقط گرسنگی و تشنگی و بی‌حالی‌اش نصیبش می‌شود! از شب قدر هم فقط زحمت بیدار ماندن به زور و نشستن در شلوغی و دعا خواندن‌های پی در پی و گریه کردن‌های به زور… کم من صائم لیس له من صیامه الا الجوع و الظمأ و کم من قائم لیس له من قیامه الا السّهر و العناء… حبذا نوم الاکیاس و افطارهم…. ترسو نه اینکه می‌ترسد از بیدار نماندن و دعا نخواندن و ذکر نگفتن، فرصتی برای اندیشیدن ندارد! فرصتی برای کیس شدن ندارد! می‌ترسد خب! می‌لرزد خب! جای این حرف‌ها نیست برای ترسو….

شب قدر ترسو‌ها!

ترسو ظاهر بین و ظاهر خواه است! همه چیزش همین حکم را دارد! روزه‌اش! نمازش! شب قدرش! قرآن به سر گرفتنش! ترسو‌‌ همان قرآنی را به سر می‌برد که کوفیان به نیزه‌اش کردند! ترسو‌‌ همان قرآنی را به سر می‌برد که خوارج در مقابلش پایشان لرزید و ترسیدند! ترسو هم از‌‌ همان قرآن می‌ترسد! ترسو از خدا در این شب‌ها و روز‌ها مدام می‌خواهد حاجی شود…. ان تکتبنی من حجاج بیتک الحرام…. اما حجی که می‌خواهد هم حج ظاهری ست، گشتن دور یک تکه سنگ! مثل حمار طاحون! الاغ آسیاب‌ها که با چشم بسته می‌گردد! یک چیزی شبیه‌‌ همان خر عیسی گرش به مکه برند… چونکه آید هنوز خر باشد…. چونکه ترسو معرفت ندارد، المتعبد بغیر معرفة یدور و لا یبرح و لا یدری ما هو فاعل…

شب قدر ترسو‌ها!

حکایت ترسو، حکایت طنز آمیزی ست! ترسو شب تولد مقتول خودش را به جشن می‌نشیند! همهٔ برکات شب قدر! درک ناشدنی بودنش! بهتر از هزار ماه بودنش! سلام بودنش! شب تقدیر بودنش و…. همه و همه به خاطر قرآن است! شب قدر شب تولد قرآن برای ماست، اما ترسو با قرآنچه کرده است! جز اینکه زیر پایش گذاشته و له‌اش کرده!؟ جز اینکه مهر سکوت بر لبان قرآن زده؟! جز اینکه گرد غربت و مهجوری بر لباسش نشانده!؟ تا انجا که پیامبر شکایت ترسو‌ها را به خدا برده: «و قال الرسول یا ربّ ان قومی اتّخذوا هذالقرءان مهجورا» (فرقان – ۳۰) حضور در مراسم شب قدر یعنی عزیز داشتن قرآن! یعنی تکریم قرآن! یعنی حرمت گذاشتن به قرآن! بین خودمان بماند! جامعه‌ای که قرآن اینقدر در او عزیز و با حریم باشد وضعیتش این است!؟
.
.
.

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر….

بیایید امشب برای یک بار هم که شده ترسمان را کنار بگذاریم! کمی از حاجت‌ها و نیاز‌ها و خواسته‌هایی که هیچ‌گاه ر‌هایمان نکرده‌اند‌‌ رها شویم! مثل لحظه‌هایی که باران می‌زند جوانی کنیم و سرخوش بپریم زیر باران! نترسیم! از خیس شدن! از باران! چ‌تر‌ها را باید بست… زیر باران باید رفت! شب قدر شب عاشقی ست! شب گدایی نیست!

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود هنر بنده پروری داند

شب قدر، شب عشق است، شب وصال است

شب وصل است و طی شد نامهٔ هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر

شب قدر، شب شادی ست، شب خوشی و سرمستی ست، شب مبارک باد است، انا انزلناه فی لیلة مبارکة…

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

شب قدر شب باران است! باران مهربانی خدا! باران مغفرت! باران فرشته‌های الهی! شب قدر را قدر نامیده‌اند به معنای تنگی جا! آنقدر در این شب از آسمان فرشته می‌بارد که اگر سوزنی‌‌ رها شود بر زمین نخواهد رسید! از بس که زمین فرشته زار شده! نترس! چ‌تر‌ها را باید بست…. زیر باران باید رفت….. همین!

۱۱ پیغام

عذاب وجدان

مرداد ۱۲ ۱۳۹۱

به وحید یامین پور

به بهانه ی نطق حاشیه ساز این روزهایش

” اسراییلی”

بهانه است

دور نیست روزی که شما

-          شما یعنی تو، دوستانت و مخالفانت –

سرهای هم را نشانه بروید

خرخره های هم را بجوید

به جنازه های هم تف بیندازید

و حتی به ناموس هم نیز رحم نکنید

بی هیچ نگرانی و

عذاب وجدانی .

اصفهانی ها ضرب المثلی دارند که می گوید

گز دور است

گز که نزدیک است

اولی به فتح گاف و دومی به کسر گاف

تو به نام دین و انقلاب

برادرانت به نام آزادی و مردم

تل آویو دور است

تهران که نزدیک است

در خیابان های تهران با لاشه های هم عکس یادگاری می گیرید

و آن روز

عذاب وجدان از کشک هم ارزان تر است.

چه چیزی از هم پنهان داریم

با هم بزرگ شده ایم

در یک مدرسه درس خوانده ایم

پشت یک نیمکت نشسته ایم

زنگ اول :دینی

زنگ دوم: فلسفه

جزوه ای که تو داری من نیز دارم

و جزوه هایی که برادرانمان دارند را

صفحه ی اول جزوه

صغرای قضیّه است:

اسراییلی ها را می توان یا حتی باید بی عذاب وجدان کشت

صفحه ی دوم

کبرای قضیه:

برادران منافقم از اسرییلی ها بدتر و پست تر و خطرناک ترند

اسلام آمریکایی بدتر از صهیونیزم

با تاییدی از قرآن :

نفاق بدتر از کفر

صفحه ی سوم: صغری ، کبری، نتیجه

درست مثل صفحه ی سوم جزوه ی زنگ بعد .

این شور و اشتیاق و هیجانی که ” شما” دارید

بعید می دانم تا بیت المقدس دوام بیاورد

تهران نزدیک تر است

و عذاب وجدانی در کار نخواهد بود

نگران نباش

هیچ عذاب وجدانی

مانع به راه افتادن جوی های خون نخواهد شد

همین.

۱۰ پیغام

ترانه ی اعزام

خرداد ۰۲ ۱۳۹۱

سلام. ترانه ی اعزام را چند سال پیش سرودم. بعد از حواشی نامه ی منتشر نشده ی امام درباره ی جنگ توسط آقای هاشمی. ترانه اعزام بدل غزلی بود که این گونه آغاز می شد :

نامه ی امام رو شده ولی، نامه ی تو رو نمی شود پدر
متن نامه های نانوشته رو، درد آبرو نمی شود پدر

و این گونه به پایان می رسید :

بازهم حکایت همیشگی، سنگ سرد قبر تو مقابلم
من صدا و تو سکوت و من صدا، این که گفت و گو نمی شود پدر

و در این میان مابقی غزل به مذبح رفته بود و جایش را به ترانه ی اعزام داده بود. به بهانه ی  این روزها بخوانیدش. همین

شال و کلا می کنی بری تنهام بذاری
کفشاتو پا می کنی بری تنهام بذاری

برق چشات داد می زنه این دم رفتن
اخماتو وا می کنی بری تنهام بذاری

من جیک و جیک می کنم برات شاید بمونی
تو ما و ما می کنی بری تنهام بذاری

وقتی می گم که بعد تو بی کس و تنهام
همه رو صدا می کنی بری تنهام بذاری

هول و ولا می کنم بری تنها بمونم
عشق و صفا می کنی بری تنهام بذاری

تو بغض و هق هقام می گم برو به جهنم
جدی نیگا می کنی بری تنهام بذاری

از صد تا نفرین رو دلم بیشتر می مونه
منو که دعا می کنی بری تنهام بذاری

اگه نمی خواد خب نمی رم پیشش می مونم !
همه را سیا می کنی بری تنهام بذاری

به پام میفتی که بذار از تو جداشم
شا را گدا می کنی بری تنهام بذاری

دارم می فهمم زیر لب داری چی می گی !
خدا خدا می کنی بری تنهام بذاری

تا حرف رفتن می زدی همش می گفتم :
چه غلطا می کنی بری تنهام بذاری !

خیال نکن با عشوه هات بز بز قندی
تخم طلا می کنی بری تنهام بذاری

امید می دادم به خودم درسته تخسی
شرم و حیا می کنی بری تنهام بذاری

میای بغل می کنی منو گریه م می گیره
خودتا جدا می کنی بری تنهام بذاری

ساکتو می ذاری رو زمین ، سرتا رو زانوت
اینجوریا می کنی بری تنهام بذاری

بهت می گم اگه بری کی بر می گردی !؟
حالا حالا می کنی بری تنهام بذاری

هدیه می دی به گونه هام لبهای سرخت
عهدتو وفا می کنی بری تنهام بذاری

یه تیکه کاغذت می دم : به جون هرکی …
نخونده تا می کنی بری تنهام بذاری

گریه ت می گیره و منو این دم آخر
انگش نما می کنی بری تنهام بذاری

لبم می لرزه ، تو چشام اشک و گدازه س
آتیش به پا می کنی بری ….  تنهام بذاری ….

۸ پیغام

قبرستان

اردیبهشت ۲۴ ۱۳۹۱

سلام. این متن را برای فرهنگ سرای بهشت زهرا نوشته بودم. با نام مستعار سر از همشهری آیه درآورد. همین

از فلسفه رفتن سر مزارها و قبرهای مرده ها  ، بیشتر برایمان عبرت گرفتنش را گفته اند ، گفته اند می رویم که پند بگیریم ، به خودمان بیاییم ، تلنگری بخوریم و از خواب بیدار شویم ، منظورشان خواب غفلت است . همان خوابی که مدام خمیازه اش در دهان ما می نشیند از بس که جاده ی زندگی اغلب یکنواخت و روزمره و کسل کننده می شود ، خوابمان می گیرد ، خمیازه می کشیم و چرت می زنیم . خواب غفلت ، خمیازه ی غفلت و چرت غفلت . قبرستان رفتن مثل یک دست انداز ، مثل یک پیچ تند ، مثل رسیدن به یک شهر و آبادی پس از ساعت ها راندن در بیابان و کویر ، مثل یک کف دست آب خنکی که به صورت می خورد  ، مثل نسیمی که با پایین دادن شیشه ی ماشین دم کرده صورت آدم را نوازش می دهد ، مثل یک چایی قند پهلو خواب را از سر آدم می پراند – خواب غفلت را – این را درست می گویند .

شاید در قبرستان پایمان به لبه ی سنگ قبری گیر کند و ناخواسته چشممان به عکسی بیفتد که عکس خود ماست ، دستمان روی خاک های سنگ قبری بلغزد که نام خودمان بر رویش حک شده باشد ، شاید برای مرده ای فاتحه بخوانیم که خود ماییم با فاصله ای که زمان میان ما انداخته است . ما همان آدم توی قبریم با فاصله ای زمانی مبهم و رمز آلود که دست بالایش را به سختی بتوان بیشتر از هفتاد یا هشتاد سال حدس زد و دست پایینش را روی صدم ثانیه اش هم نمی توان حساب کرد . شرایط سختی ست . ترکیبی از انتظار و اضطراب . هر آن ممکن است صدایمان کنند ، در قبرستان آدم می تواند زمان را – فاصله را – از میان بردارد و سر قبر خودش بنشیند ، سر قبر خودش که نشست یادش بیاید که چقدر دلش برای خودش تنگ شده بوده است ، چقدر تا زنده بوده و نفس می کشیده قدر خودش را ندانسته و حالا که مرده است به یاد می آورد که چه آرزوها که برای خودش نداشته است . در قبرستان آدم می تواند خودش برای خودش گریه کند ، یک دل سیر ، سر قبر خودش از تنهایی هایش بگوید ، از غم ها و غصه هایش ، چنگی بزند و رشته ی بغض های گره خورده توی حنجره اش را پاره کند ، سنگ صبور که گفته اند اصل جنسش همان سنگ قبر خود آدم است ، سفره ی دل را که پیش هر کسی نمی توان باز کرد ! شاید هم البته سنگ قبر خودت را پیدا نکردی آنوقت دنگت گرفت که سنگ قبر خودت را پیدا کنی و رویش را با اشتیاقی عجیب بخوانی که مثلا نوشته شده است جوان ناکام یا بزرگ خاندان !؟ علت مرگ را چه نوشته اند !؟ بر اثر سانحه ی تصادف ، بیماری ، سقوط هواپیما یا … !؟ شاید هم به روی خودشان نیاورده باشند و از کنارش گذشته باشند . شاید هم اصلا شهید شده باشی و راه را اشتباه آمده باشی !؟ اگر سنگ قبرت را میان مرده ها پیدا نکردی بد نیست یرس هم به قسمت شهدا بزنی ! خدا را چه دیدی !؟ شاید سنگ قبرت را آن جا پیدا کردی .

قرستان جای عجیب و غریبی ست ! ظاهر اسمش بوی غم می دهد ، بوی افسردگی ، بوی مردگی ، بوی سکوت و رکود و پوسیدگی . پا که دورن آن می گذاری اما انگار ماجرای دیگری در کار است . اینقدر این ماجرا عجیب و غریب است که در روایات ما آمده است  هنگام مواجهه با رنج ها و دردهای بزرگ ، هنگام سینه به سینه شدن غم ها و غصه های استخوان سوز و هنگام دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و سختی های طاقت فرسا سری به قبرستان ها بزنید .  توی قبرستان دلت باز می شود ، قربستان که می روی انگار لب یک رودخانه ی جاری و پر آب نشسته باشی و آب هی بیاید و برود و تو از این آمدن و رفتن کیف کنی و حتی وسوسه بشوی که پاچه های شلورارت را بالا بزنی و پایت را داخل خنکای آبی که با شتاب می رود بگذاری و مست شوی و بگویی هوم م م م م  . بگویی هااااااااای . قبرستان همان رودخانه است که همه چیز در آن می آید و می رود . آدمنش را تاریخ تولد روی سنگ های قبر نشان می دهد ، رفتشن را تاریخ وفات . اگر آمدن ها نبود دنیا می شد کویر ، بیابان ، خشکزار ، اگر رفتن ها نبود دنیا می شد گنداب ، مرداب ، باتلاق . حالا دنیا یک رودخانه است که می آید و می رود ، همه چیزش ، حتی خوشی هایش ، به خاطر همین گفته اند در هنگام  سر خوشی ها و جیک جیک مشتان کردن ها و کبکتان خروس خواندن ها هم به قبرستان سری بزنید . آنجا یادتان می آید که این خوشی ها هم می گذارند ، این قهقهه ها و چل چلی ها هم می گذرد ، این منم منم ها ، در قبرستان یادت می آید که تو همان رودخانه ای هستی که دارد می رود ، تو نمی توانی جلو اش را سد بزنی ، نه تو ! از اول دنیا خیلی ها خواستند ، خودشان را به آب و آتش زدند ، نتوانستند ، سد ها را آب برد ، خودشان را خواب . توی قبرستان می فهمی که تو فقط می توانی مسیر این رودخانه را عوض کنی . به تو فقط این قدرت را داده اند که خودت تعیین کنی رودخانه ی عمرات به دریا های بی کران بریز یا به گنداب ها و مرداب های متعفن . به تو فقط این قدرت را داده اند که اجازه بدهی رودخانه ات از سر چشمه های پاک و زلال و جوشان بیاید یا پر بشود از فاضلاب ها و لجن ها . به تو این قدرت را داده اند که موّاج اما آرام حرکت کنی یا طغیان کنی و سیل شوی و دیگران را خانه خراب کنی .

قبرستان جایی ست برای امتداد دوستی ها ، امتداد انسانیت ، امتداد عاشقی ، قبرستان جایی ست که می شود حتی به سینه ی مرگ دست رد زد ، اگر که بخواهد دوستی را نیمه تمام بگذارد ، اگر که بخواهد رشته ی یک رابطه ی پر از مهربانی را پاره کند ، اگر که بخواهد آشانایی ها را به دست فراموشی و خاموشی بسپارد . رفتن به قبرستان اثبات عملی آن حرفی ست که روزی روزگاری  به دوستمان که حالا مرده و زیر تلنباری از خاک خوابیده می گفتیم دوستت دارم تا آخر دنیا ، مرگ که آخر دنیا نیست ، نه آخر دنیای من و تو نه آخر دنیای رفیقمان  زیر خاک خوابیده . رفتن به قبرستان  اثبات عملی همان حرفی ست که آن روزهای خوب دور هم بودن به مادرمان ، مادر بزرگمان ، پدرمان ، پدر بزرگمان که حالا رفته اند می گفتیم : غلامتم همه ی عمر ، نوکرتم تا نفس می کشم ، ارادت مندیم تا هستیم . آن ها مرده اند ، ما که هنوز عمر می کنیم ، ما که هنوز نفس می کشیم ، ما که هنوز هستیم . رفتن به قبرستان امتداد این دوست داشتن ها ، این عاشقی ها ، این آشنایی هاست .

هنگامی که می رویم سر قبر مرده ها آن ها خوشحال می شوند ، شاد شاد ،  این را امیرالمؤمنین می گوید ، دعا هایی که برایشان می کنیم مثل کوه هایی از نور داخل قبرهای تاریکشان می شود . این را پیامبر می گوید . مرده ها رفتن ما به قبرستات را می فهمند ، با حضور ما مسرور می شوند ، با ما انس می گیرند و بهره مند می شوند . این را امام صادق می گوید  . مرده ها که نمرده اند ! سلام های ما را می شنوند . آنوقتی که به آن ها سلام می دهیم :  السلام علی اهل لا اله الّا اللّه . سلام بر شما اهالی قبیله ی توحید و یکتا پرستی . پیامبر توی قبرستان به مرده ها اینگونه سلام می داد . مرده ها سلام های ما را می شنوند وقتی که سلام می دهیم : السلام علی اهل الجنة . سلام بر اهالی شهر بهشت . امام صادق در قبرستان ها این گونه به مرده ها سلام می داد . جواب سلاممان را می دهند ، هدیه هایی که برایشان آورده ایم را می بینند ، می گیرند ، برق شادی توی چشم هایشان می نشیند ، خیراتی که برایشان کرده ایم ، یازده تا قل هواللهی که برایشان خوانده ایم ، سوره ی یاسینی که تلاوت کرده ایم ، آیت الکرسی که زمزمه کرده ایم ، دعاهایی که برایشان دست به آسمان بلند کرده ایم و گفته ایم : خداوندا ! زمین را در اطراف پهلوهای آنان بسگتران ، روح آن ها به سوی خودت بالا ببر ، آن ها را به مقام رضوان خودت ، مقام خشنودی خودت برسان ، از باران رحمت خود آنقدر بر آن ها ببار تا تنهاییشان به حضور و وحشتشان به انس بدل گردد . ای خدایی که بر هر کاری توانایی ، امام صادق اینگونه دعا می کرد .

از قبرستان چندشمان نشود ، بدمان نیاید ، قبرستان ها را تیره و تار نبینیم ، زشت نبینیم ، از مرده ها فرار نکنیم ، همسایه های بی درد سری هستند مرده ها ، همسایه های راستگو و خوب ، آن که ترس دارد ، آن که وحشت دارد ، آن که بوی تعفن می دهد ، آن که خطرناک است آدم زنده ای ست که دلش مرده ، آدم زنده ای که دستش از آسمان کوتاه است ، آدم زنده ای که مرگ را فراموش کرده است . آدم زنده ای که مرگ را باور ندارد ، مرده ها دوست داشتنی اند . همسایه های بی دردسری هستند مرده ها ، این را از امیرالمؤمنین پرسیدند ، پرسیدند چرا همسایگی با قبرها را برگزیده اید ؟ پاسخ داد (آن ها را همسایگانی راستگو و خیرخواه یافتم . از گناه باز می دارند و آخرت را به یاد می آورند ).

بیایید قدر همدیگر را بدانیم . مرده باشیم یا زنده . همدیگر را تنها نگذاریم ، مرده ها به زنده ها سر می زنند ، از احوال آن ها خبر دارند ، نیازها و حاجت هایشان را می دانند . دل مرده ها برای اشنایان و خویشان و دوستانشان می تپد ، نگرانشان هستند ، دعاگویشان هستند ، سراغشان را می گیرند . این مهربانی باید از هر دو سو باشد . زنده ها هم باید از مرده ها سراغ بگیرند ، نگرانشان باشند ، دعا گویشان باشند ، فراموششان نکنند ، قبرستان جایی ست که آدم ها نه مرده ها را فراموش می کنند ، نه زنده ها را ، نه خدا را ،  نه خودشان را . این دو تای آخری البته از همه ی فراموشی ها  بدتر است .

۶ پیغام

از معیشت طلاب که حرف می زنیم …

اردیبهشت ۱۱ ۱۳۹۱

اشاره : این متن را پیش از این ها برای دوستانی نوشتم که قصد داشتند ویژه نامه ای با این موضوع در آستانه ی سالروز سفر رهبری به قم تهیه کنند. از مابقی ماجرا و چند و چونش بی خبرم . همین

از  معیشت طلاب که حرف می زنیم از چه حرف می زنیم !؟

اول :

از معیشت که حرف می زنیم از یک مشکل همگانی در سطح جامعه مان سخن می گوییم . مشکلی که همه قبول دارند ، گرانی هست ، تورم هست ، سطح پایین در آمد ها هست ، بی کاری هست ، هزینه ی بالای اجاره ی مسکن و خوراک و پوشاک هست . برای بسیاری هزینه ی سرسام آور تحصیل خود یا فرزند هست . این یک معضل همگانی ست . با این حساب مشکل طلاب در امر معیشت آن ها را تافته ای جدا بافته از سایر اقشار جامعه قرار نمی دهد .

دوم :

از مشکل معیشت طلاب که حرف می زنیم از مشکلاتی می گوییم که با زندگی آن ها دست به گریبانند . صحبت از ساده زیستی یا زندگی تجملاتی نیست که با توصیه ی به ساده زیستی و قناعت خیال ها آسوده شود و دل ها فارغ شوند . از مشکلاتی حرف می زنیم که بر تمام شئون زندگی چنبره می زنند و اگر حل نشوند زندگی کردن را محال یا حد اقل در آستانه ی محال قرار می دهند . از مشکل معیشت طلاب که حرف می زنیم نرخ اجاره خانه ها در شهرهای مختلف را می دانیم و می دانیم که بدون سرپناهی حتی در بدترین وضعیت و  زندگی چه رنگ و طعمی خواهد داشت . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم دستمان با خرج آشناست و می دانیم اقلام اولیه و ساده ی خوراکی در طول این سال ها چگونه از سکوی پرش تورم و گرانی به اوج رسیده اند . از مشکل معیشت طلاب که حرف می زنیم گذرمان در این سال ها – خدا برای هیچ خانواده ای نخواهد – به دکتر و درمانگاه و بیمارستان افتاده است و می دانیم با وجود حمایت های بیمه ای چه هزینه های کمر شکنی را بر گرده ی خانواده ها می نشاند . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از پشت ویترین مغازه ها گذشته ایم و می دانیم حتی خرید ساده ترین و ارزان ترین لباس ها برای خود طلبه یا همسرش و بدتر و تلخ تر از همه برای فرزندانش چگونه با دستی لرزان و قلبی نا آرام انجام می شود . از مشکل معیشتی طلاب که حرف می زنیم در خلأ نیستیم . پس خواهش می کنیم دست کم اینجا برای هم منبر نرویم و تصور نکنیم با توصیه های اخلاقی و پندهای زندگی همه ی این تلخی ها و سختی ها و دشواری ها را کنار زده ایم .

سوم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم به تفاوت عمیق میان دانستن و درک کردن آگاهیم . می دانیم که بسیاری از مسئولان و دست اندرکاران و تأثیر گذران امر همه ی آنچه که ما می خواهیم بگوییم را می دانند . چه بسا بهتر از ما و بیشتر از ما . آن ها با آمارها سر و کار دارند . آن ها ملجأ نامه ها و عریضه های طلاب جوان و میانسال و حتی روحانیان پیری بوده اند که پرده از زخم های استخوان سوز معیشت و زندگی خود برداشته اند و با تکیه بر خالق به خلق خدا به عنوان واسطه روی انداحته اند . با این همه بر این باوریم که میان دانشتن و درک کردن همان قدر فاصله است که میان دیدن درد بیمار و افتادن به بستر بیماری فاصله خواهد بود . آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم را برای این موقعیت ها سروده اند .

چهارم :

از مشکل معیشتی طلاب که حرف می زنیم از مسئله ی فراموشی سخن می گوییم . می دانیم که بسیاری از مسئولان امر که امروز بر محاسنشان برف سپید پیری نشسته است  یا در آستانه ی ورورد به این زمستان  برف گیر قرار دارند خود در روزهای جوانی شان مشکلاتی به مراتب سخت تر  از مشکلات طلاب امروز را پشت سر گذاشته اند . می دانیم آن ها در رژیم طاغوت ، در روزهایی که هیچ امکاناتی در اختیار نبود ، در سال هایی که انتخاب طلبگی دل شیر می خواست و جگری که جراحت عشق خورده باشد عاشقانه و بلاجویانه پا به ورطه ی علوم و معارف دینی گذاشتند و در طی این مسیر همه گونه سختی و مشکلی را به جان خریدند . اما در کنار دانستن گمان هایی هم هست . یکی فراموشی ست . گاهی اوقات گمان می کنیم که السابقون ما روزگار جوانی خود را فراموش کرده اند . گمان می کنیم که امروز به آن روزهای سخت به دید خاطراتی شیرین که ای یادش به خیر و چه روزهایی بود  نگاه می کنند . بر این گمانیم اما که آن ها در همان روزها با خود عهد هایی داشته اند . این که اگر ساز تدبیر و مدیریت به دست آن ها افتاد بهتر از دیگران بنوازندش به گونه ای که از نغمه اش قلبی حزین نشود و زخمی سر باز نکند .  گمان تلخ دیگری هم هست و آن این که بعضی از السابقون ما فراموش کرده اند که به برکت انقلاب امام و امت اسلامی به مواهب و عطایایی رسیده اند که میان آن ها و دیگران فاصله هایی انداخته و دیوارهایی عایق دار کشیده که اجازه نمی دهد صدای دل آن سوی دیواری ها شنیده شود .

پنجم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم بر این گمانیم که صحیح نیست از ساده زیستی بزرگانی سخن بگوییم که هر چند می دانیم و باور داریم و دیده ایم که نانشان کم با خورشت آشنا می شود و سادگی از سرتا سر زندگی شان آشکار است اما بیت دارند ، دفتر دارند ، راننده دارند ، محافظ دارند ، شان اجتماعی دارند ، موقعیت دارند ، فکر نمی کنیم کسانی که این دارایی ها را دارند شب در حالی سر به بالین بگذراند که از ترس ریخته شدن اسباب و اثاثیه هایشان به خیابان به خاطر عقب افتادن مکرر اجاره ها اگر خوابی هم داشته باشند خوابشان پر باشد از کابوس و آشفتگی . فکر نمی کنیم عزیزانی از این دست مثل انسان مارگزیده پشت دیوار بیمارستان ها و درمان گاه ها و عابر بانک مدام خالی بودن حسابشان را نظاره کنند و در انتظار معجزه ای باشند که هزینه ی درمان خانواده شان را تامین کند . فکر نمی کنیم آن ها در دهان خود و خانواده شان دندان های پوسیده و شکسته و عفونت کرده داشته باشند و به خاطر ناتوانی در پرداخت هزینه های سرسام آور دندان پزشکی با درد و عفونت بسازند و شکوه نکنند و دم نزنند . گمان نمی کنیم که پشت دیوار بیت و خانه ی عزیزان میهامانی دور یا نزدیک مانده باشد و آن ها در پستوی حجره هایشان نگران آبرویی باشند که به خاطر ناتوانی در ساده ترین پذیرایی ها در آستانه ی ریخته شدن باشد . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از دل های لرزان ، از چشم های مضطرب و بارانی ، از سردرد های شبانه می گوییم .

ششم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از ” حقایق زشت ” می گوییم و می دانیم که در همه جای دنیا مسئولان و مدیران و دست اندرکاران از شنیدن این واقعیت تیره و حقایق زشت گریزانند . حقایق زشت و واقعیات تلخ و تیره و تار اما وجود دراند . نباید آن ها را انکار کرد یا در پی آن بر آمد که دهان کسانی که از سر خیر خواهی آن ها را فریاد بر می دارند گل گرفت . باید حقایق رشت و تلخ را دید و باور کرد . سهم قصور و تقصیر خود را پذیرفت و در پی اصلاح بر آمد . حیف است قوت و توانی که می تواند بسیاری از این مشکلات را با اشاره ی چشم و ابرویی حل کند صرف پاسخ گفتن به منتقدان خیرخواه شود هرچند جدا باور داریم که باید کارهای خوبی که در این مسیر انجام شده بر جسته شوند و مورد تقدیر قرار گیرند . ما همانقدر با سیاه نمایی و قدر ناشناسی مخالفیم که با گل و بلبل نشان دادن وضعیت و انکار مشکلات مخالفیم .

هفتم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از باورهای غلط و نگاه های اشتباه اما متأسفانه رایج سخن می گوییم . باورها و نگاه هایی نظیر این که علم و معرفت در بستر سختی و مشقت و رنج بدست می آید تنها به این دلیل و قرینه که السابقون ما که به قله های رفیع علم و معرفت دست یازیدند در سختی هایی از این دست به سر می بردند . از نگاه هایی سخن می گوییم که میان فقر و ساده زیستی ، میان بدبختی و سخت کوشی ، میان همت و نکبت مرزی نمی بینند و نتایج یکی را بر دیگری بار می کنند .

هشتم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم در سوی دیگر به باورهای غلط دیگران هم نظر داریم . دیگرانی که نگاهشان به نظام تأمین معیشت طلاب نگاه خیریه ای و در اصطلاح زمانه ی ما ” کمیته ی امدادی ” ست . نگاهی که سهم و نقش خود طلبه را در تلاش برای رفع مشکلات معیشتی و اقتصادی نادیده می گیرد . نگاهی که کار کردن برای طلبه را عار می پندراد . نگاهی که خود را با این جمله ی کلیشه ای که طلبه فقط و فقط باید درس بخواند و نظام حوزه عهده دار پاسخگویی به تمام زندگی اوست توجیه می کند.  نگاهی که که در آن عدالت رنگ می بازد و فرقی میان طلبه ی سخت کوش و طلبه ی عافیت طلب قائل نمی شود . نگاهی که به طلاب روحیه ی طلب کارانه می دهد . تابوی ممنوعیت اشتغال در حین تحصیل در حوزه چنین نتایجی به دنبال خواهد داشت . اگر ملاک و معیار علما و مفاخر گذشته ی ما هستند بسیاری از آنان تن به سختی کار داده اند و با شب بیداری های مداوم فرصت از دست رفته برای کار را جبران کرده اند . عدالت مقتضی آنست که میان طلبه های نخبه و مستعد و طلبه های متوسطی که احیانا افق های بلند را برای خود انتخاب نکرده اند تفاوت باشد . آنچه که امروزه در مجامع علمی سرتاسر جهان ” بورس تحصیلی ” نامیده می شود و تجربه ای عقلانی را پشت سر دارد از افتخارات قدیم حوزه های شیعی محسوب می شود اما شاید نیاز باشد با توجه به گستردگی پذیرش حوزه ها در سال های اخیر ضابطه مند تر شود و میزان حمایت در سطوح مختلف تفاوت داشته باشد .

نهم :

مسأله ی شغل و کار تا حل نشود بعید است که مشکلات معیشتی طلاب به صورت ریشه ای حل گردد . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم به این نکته توجه داریم که نه میزان شهریه ی حمایتی مراجع عظام کفاف دخل و خرج های ضروری زندگی امروزه را می دهد نه حجم گسترده ی طلاب به آن ها اجازه می دهد که بر شهریه ی خود بیفزایند . مشکل اما این جاست که مهارت های کار – حتی کارهای مرتبط با فضای طلبگی – در بسیاری از روحانیون و طلاب پایین و گاه در حد صفر است . بسیاری از روحانیون بر طبق سنت معهود در ایام تبلیغ هم به رسالت تبلیغی خود عمل می کنند و هم از این راه گوشه ای از مشکلات معیشتی خود را حل می نمایند ، گروهی دیگر دست به قلم می برند ، گروهی دیگر بر کرسی استادی می نشینند ، پس از انقلاب  و به برکت نظام اسلامی گروهی بر مسند قضا و مدیریت و پست های حکومتی تکیه می زنند . تلخی ماجرا اما آن جاست که بسیاری از طلاب پس از سال ها درس خواندن در حوزه مهارت و توانایی انجام چنین کارهایی را حتی در سطوح پایین تر ندارند . نظام حوزه باید به گونه ای عمل کند که طلاب دست کم پس از ده سال درس خواندن مداوم و فارغ دلانه از مشکلات معیشتی بتوانند روی پای خود بایستند . از سوی دیگر نظام حاکمیت همانقدر که دغدغه ی اشتغال زایی برای سایر اقشار و اصناف جامعه را دارد باید دغدغه ی اشتغال زایی برای صنف طلاب و روحانوین را نیز داشته باشد . شغل هایی در خور شأن و البته مهارت ها و آموخته های آنان . در این میان اموری مانند قرار دادن مقررات سقف در آمد برای دریافت شهریه و یا خارج کردن طلاب شاغل از فهرست طلاب اصیل کار صحیحی به نظر نمی رسد . بهتر آنست که این واقعیت پذیرفته شود و به گونه ای برنامه ریزی شود که اتفاقا همین طلاب که بخشی از مشکلات معیشتی خود را به دست خودشان و با استفاده از مهارت ها و توانایی هایشان رفع می کنند بتوانند در حوزه هم به درس و بحث خود ادامه دهند . چه ایرادی دارد همانگونه که در سایر نظام های آموزشی از دبستان تا سطوح عالی دانشگاهی برای افرادی که مشغولیت هایی نظیر کار و شغل دارند تمهیداتی نظیر دوره های شبانه و غیر متمرکز فراهم می شود تا فرد میان دو راهی زندگی و درس مجبور به انتخاب یکی نباشد در حوزه نیز همین تمهیدات اندیشیده شود ؟

دهم :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم از آفت هایی حرف می زنیم که این مشکلات با خود به ارمغان می آورند . از استثماری می گوییم که توسط نهادها و مؤسسات پژوهشی و گاه حتی اشخاص حقیقی نسبت به طلاب روا داشته می شود . از مشکلات فرهنگی و خانوادگی که از پی فقر، همسایه ی دیوار به دیوار خانه های حقیر طلاب می شود . از نقض غرضی که ما قصد لم یقع است و ما وقع لم یقصد . از پیامدهای اجتماعی و سیاسی و روانی ، از افراط ها و تفریط ها ، از ریخته شدن حریم ها و فرمایشی شدن فتواها و مقررات . از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم فقط از مشکلات معیشتی طلاب حرف نمی زنیم .

آخر :

از مشکلات معیشتی طلاب که حرف می زنیم توکل یادمان نمی رود ، یادمان نمی رود که در آغاز انتخاب این راه دشواری هایش را رصد کرده بودیم ، دیگران هم مکرر برای بازداشتنمان از این مسیر در گوشمان زمزمه کرده بودند . یادمان نمی رود : سر خم می سلامت شکند اگر سبویی . همین

۵ پیغام

تکاثر

فروردین ۲۲ ۱۳۹۱

پیش از خواندن : آنچه می خوانید نوشته ای ست که چندی قبل برای نشریه ی اعتصام نوشته بودم  در شماره ی بهاری که هرگز چاپ نشد . همین

بر آنچه در روزهای کنونی جامعه ی ما می گذرد نام های گوناگونی می توان نهاد : حرص، طمع، دنیا زدگی ، مال اندوزی و شاید ده ها نام دیگر . من از میان همه ی این نام ها اما نام تکاثر را برای چنین وضعیتی برگزیده ام .

تکاثر همان چیزی ست که یک روز خودش را در بازار طلا نشان می دهد، روز دیگر در بازار ارز. یک روز غول هزار سر بازار مسکن می شود یک روز افعی سیاه چمبره زده بر مایحتاج خوراکی مردم . یک روز رنگ اختلاس به خودش می گیرد، روز دیگر ننگ احتکار. یک روز گرانی به بار می آورد ، روز دیگر بی سر و سامانی .

تکاثر از کثرت می آید . یعنی زیاده خواهی . یعنی افزون طلبی . زیاده خواهی در مال و ثروت . زیاده خواهی در اولاد و اموال . نه در حد معقول و مشروع . تکاثر یعنی افزایش جویی های پی در پی . تکاثر یعنی افزون طلبی دیوانه وار و پایان ناپذیر . تکاثر یعنی دست به هر کاری زدن برای رسیدن به پول بیشترو در این راه – راه شوم تکاثر – به هر خیانتی دست زدن  و به هر جنایتی تن دادن .  جنایت و خیانتی که گاه از قتل انسان های بی گناه نیز ننگین تر می شود . تکاثر دنیا دوستان و زراندوزان فقر مستضعفان و مستمندان را به دنبال خواهد داشت و فقر مرگ خاموش است . با هر گرانی، با هر کم فروشی، با هر بی سر و سامانی در بازار بنیان خانواده ای فقیر به لرزه می افتد، دست پدر خانواده ای خالی تر می شود، ازدواج دختر و پسر جوانی تا افق های محال به تأخیر می افتد. آبروهای عزیزی به خاک ریخته می شود، دست های نیازمندی به سوی این و آن دراز می شود . سفره های بسیاری خالی می شود . دردهای فراوانی بی درمان باقی می مانند و در همه ی این مصیبت هایی که نامشان رفت و نرفت اهالی قبیله ی تکاثر مقصرند . پول هایی که در جیب آن ها می رود از آسمان نباریده است . بسیار کسان که فقیر می شوند تا آنان بر ثروتشان افزوده شود .

تکاثر همان حقیقت دنیاست . همان بازی عجوزه ی هزار داماد. همان که دوستی اش سرچشمه ی همه ی خطا ها بود : ” حب الدنیا رأس کلّ خطیئة ” . همان که خداوند ما را به دانستنش فرا می خواند : ” اعْلَمُوا أنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزینَةٌ وَتَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکاثُرٌ فِی الْأمْوالِ وَالْأوْلادِ ” تکاثر همان لهو و لعب بازی های کودکانه ی بی حاصل است . همان تجمل پرستی پوشالی . همان فخر فروشی احمقانه و همان زیاده خواهی جنون آمیز .

در نگاه قرآنی تکاثر همگام با تفاخر است . زیاده خواهی برای فخر فروشی . برای قیافه گرفتن. برای چشم و هم چشمی. برای کلاس گذاشتن . برای پیروزی در رقابت دنیا زدگی . کی ماشین بهتر سوار می شود و کی خانه ی بزرگتر دارد . کی لباس گران تر بر تن کرده و کی صفر حساب های بانکی اش بیشتر از دیگری ست . جاهلیت شاخ و دم ندارد و تفاخر از آن جا که ریشه در جاهلیت دارد لاجرم به حماقت می انجامد . چه در زمان جاهلیت پیش از اسلام در شبه جزیره ی عربستان باشد چه در جاهلیت مدرن در منطقه ای از ایران یا هر کجای دیگر از این کره ی خاکی که انسان های دنیا زده و دنیا دوست در آن زندگی می کنند . تکاثر همسایه ی حماقت است . حماقتی که سرانجام به  ” حتی زرتم المقابر ” ختم می شود . فخر فروشی به تعداد مرده ها همانقدر احمقانه و مسخره است که فخر فروشی به جنس سنگ قبر مرده ها . همانقدر حماقت آمیز است که فخر فروختن به محل خاک کردن مرده ها . همانقدر مسخره است که فخر فروختن به هزار و یک چیز دیگر که اهل تکاثر به آن می بالند و می نازند و برای همدیگر و برای مردم متوسط و مستضعف قیافه می گیرند .

نتیجه ی تکاثر (همان چیزی که هر بار برای جامعه بحران می افریند ؛ همان چیزی که سر و گوش ها را می جنباند که کی دلار بخرند، کی سکه ، کی ماشین بخرند کی خانه ، کی بخرند، کی بفروشند تا در همه ی این اوضاع و احوال سود زیادتر برده باشند و بر ثروتشان افزوده شود ) غفلت است. یک غفلت بزرگ. یک فراموشی خانمان سوز . خداوندفرمود : ” الهیکم التکاثر ” زیاده خواهی و افزون طلبی در مال و اموال شما را از یاد خداوند باز داشت و این آغاز همه ی بدبختی ها بود .

خدا مردانی را دوست داشت که در بازار مکاره ی دنیا یوسف ذکر خدا را با ثمن بخس معامله نکنند : ” رجال لا تلهیم تجارة ولا  بیع عن ذکر الله ” . اهل تکاثر اما خدا را در این میانه به باد فراموشی سپردند و این آغاز همه ی مصیبت ها بود . وقتی که تیتر روزنامه ها از گرانی و کم فروشی و نایابی کالاها می گفتند این نام و یاد خدا بود که از هر گوهری نایاب تر بود . زمانی که دلالان از گران شدن همه چیز سخن می گفتند اما ایمان ارزان بود، انسانیت ارزان بود . اخلاق ارزان بود . و همه ی این ارزانی ها به خاطر این بود که یاد و ذکر خدا در کار نبود . اگر انبار داری که انبارش را برای احتکار مایحتاج مردم آماد می کرد لحظه ای – فقط و فقط لحظه ای – به یاد خدا می افتاد. اگر سرمایه داری که قصد کرده بود با شایعه ای دروغین سرمایه اش را ده ها برابر کند لحظه ای به آسمان نگاهی انداخته بود . اگر ….

یاد خدا که نباشد ثروت بعضی ها صدها برابر می شود همان گونه که فقر بعضی ها صدها برابر . این اما همه ی ماجرا نیست . نبود یاد خداوند زندگی را به مرداب نکبت و منجلاب ذلت تبدیل می کند و این وعه ی خداوند و سنت الهی ست : ” و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا ” و همانا آن که از یاد و ذکر من روی گردان شود زندگانی اش با نکبت و بدبختی گره خواهد خورد . گران فروش، شایعه ساز ، محتکر و همه ی اهالی تکاثر از یاد خدا روی گردانده اند و لاجرم به نکبت موعود مبتلا خواهند شد .

نکبت چیز عجیب و غریبی نیست . همان اختلافات خانوادگی ست. همان دعواها و بگو مگوهای پایان ناپذیر همیشگی ست. همان آتش خانمان سوزی ست که نمی فهمد خانه و خانمانی که می سوازند و خاکستر می کند چقدر ارزش دنیایی دارد. همان زندگی ست که به اندازه ی یک پیاله زهر مار تلخ و جگر سوز می شود . همان خیانتی ست که روی محبت خانوادگی سایه می اندازد و آنقدر می ماند تا به کینه و نفرت بدل شود . همان بی ادبی و بی حرمتی ست که حریم پدر و فرزندی نمی شناسد . نکبت همان بیماری های لا علاجی ست که هربار طاقت آدم را طاق می کنند . نکبت همان اضطرابی ست که تسلیم قرص های آرام بخش نمی شود . همان بی قراری و آشفتگی و پریشانی که آدم ها را دیوانه می کند . نکبت همان چیزی ست که با بودنش آدم ها با همه ی ثروتشان از زندگی سیر می شوند . آنقدر سیر که حتی دست به دامان مرگ بشوند و ننگ خودکشی را به جان بخرند .

تکاثر که آمد یاد خدا می رود . یاد خدا که رفت آرامش قلب ها می رود . آن چه به جان ها آرامش می داد یاد خدا بود : ” الا بذکرالله تطمئن القلوب ” . دل که آرام نبود مال و منال هرچقدر می خواهد باشد . مایه ی مصیبت می شود . مایه ی دعوا. مایه ی اختلاف . یاد خدا که نبود یاد شیطان جایش را می گیرد . شیطان که زمام امور را بدست گرفت آتش دشمنی ها و فتنه ها و اختلاف ها را شعله ور می کند . شیطان برادر را به جان برادر می اندازد و صدای فرزند را بر پدر و مادر بلند می کند . شیطان محبت و صفا را از خانه ها می برد و جایش را به کینه ها و نفرت ها می دهد . شیطان آدم ها را بدبخت می کند و تکاثر یعنی خدا را از خانه بیرون کردن و شیطان را به خانه میمهان کردن .

همه ی این ها را گفتم تا گفته باشم بعضی وقت ها، بعضی خبر ها فقط درباره ی چند عدد و رقم نیستند و آثار بعضی فراز و نشیب ها فقط به حوزه ی اقتصاد و بازار محدود نمی شود . یک قدم اشتباه در مسیر زیاده خواهی و تکاثر زندگی را تا مرز سقوط و تباهی پیش خواهد برد . راستی شما می دانید فصل آینده قرار است چه چیزی گران شود ؟ به فکر نیستید  حالا بخرید و زمان گرانی بفروشید و چند برابر سود کنید ؟

۶ پیغام

پاکت

آذر ۰۵ ۱۳۹۰

از منبر که پایین آمدم به نسبت شب های قبل گام هایم را تند تر برداشتم. این برنامه ی همیشه ی شب های آخر منبرهایم بود. بی آن که معطل بکنم از مجلس بیرون می زدم . این شکلی صاحب مجلس می فهمید که اصلا و ابدا حرف پاکت و این جور مسائل در میان نیست. صاحب مجلس  پیش روی خودش آخوندی را می دید که شب آخر  بی آنکه منتظر پاکت باشد یا حتی اشاره و کنایه ای به آن داشته باشد می رود که می رود . آن وقت قسمت دوم برنامه اجرا می شد. صاحب مجلس دوان دوان دنبالم می دوید و صدایم می کرد و پاکت را تقدیم می کرد. آن شب هم همین اتفاق افتاد . صاحب مجلس دوید، معذرت خواهی کرد، تشکر کرد، تعریف و تمجید کرد، ابراز امیدواری کرد سال های آینده هم از محضرم استفاده کند، بعد با یک دست دو تا ظرف یکبار مصرف پر از غذا به دستم داد و با دست دیگرش از جیب شلوارش پاکت سفید رنگ را در آورد ، با چشم هایش اطراف را دید زد تا هنگام تقدیم کردن پاکت کسی ما را نبیند . تماشای یک روحانی در هنگام گرفتن پاکت لابد زشت و چندش انگیز می نمود که اینقدر با وسواس اطراف را می پایید . پاکت را گرفتم و با بهانه کردن سردی هوا و این که صاحب خانه عرق دارد و با یک پیراهن خالی بیرون آمده است و ممکن است به خاطر همین سرما بخورد سر و ته گفت و گو را هم آوردم . خدا حافظی کردم و تند تند به سمت ماشین راه افتادم .

ظرف ها را گذاشتم توی صندوق ، عمامه ام را از سرم برداشتم و روی صندلی کناری ام گذاشتم ، عبایم را تا کردم و توی عمامه گذاشتم  ، پاکت هنوز توی جیب لبّاده ام بود . مثل همیشه اشتیاق دانستن این که چقدر می تواند توی پاکت باشد در درونم بیداد می کرد . پاسخ به این اشتیاق جایی دنج و خلوت می طلبید که از مجلس روضه هم دور باشد . این یعنی چند دقیقه ای را باید دندان بر جگر می گذاشتم . عاقبت توی یک خیابان فرعی زیر سایه ی یک درخت بلند که روشنای چراغ برق بالا سرش را آنقدر کم کرده بود که رهگذران نتوانند داخل ماشین را دید بزنند و بفهمند راننده ی ماشین آخوندی ست که کنار زده تا پول های پاکت منبرش را بشمارد .

پاکت را از جیب لباده در آوردم، روی پایم گذاشتمش که کسی جز خودم آن را نبیند ، چراغ کوچک بالای سرم را روشن کردم ، در پاکت را با تف چسبانده بودند . لجم گرفت . مجبور شدم طول پاکت را با دست پاره کنم . این هم احتمال پاره شدن پول ها را به دنبال داشت و هم حساسیت بر انگیز بود . قبل از پاره کردن پاکت را چند بار تکان دادم تا پول ها به قسمت پایین بیایند. پاکت که پاره شد نفس راحتی کشیدم . لایش را باز کردم . بی آن که نگاه کنم اول با دست محتوای پاکت را لمس کردم . مثل همیشه دلم می خواست تعداد ورق های داخل پاکت کم باشد . اگر کم بود نشان می داد محتوای داخل پاکت تراول چک است . لمس کردم سه تا بیشتر نبود . حس خوبی داشت . سه تا ترول چک حداقل صد و پنجاه تومانی می شد . صد و پنجاه تومان برای پنج شب منبر آن هم توی اصفهان که همیشه کمترین پاکت ها را می دادند عدد قابل قبولی بود . به قولی پول بنزین حاج آقا در می آمد . انگشتم را داخل پاکت کردم و تراول ها را بیرون آوردم . نگاهشان که کردم خوشحالی ام دوچندان شد . افزون شدن خوشحالی به تنوع رنگ آن ها بر می گشت ، به جای آن که سه تا قرمز باشند دو تا سبز بودند و یک دانه قرمز . تا نخورده و خشک . بوی نویی شان از بوی چلو قیمه هایی که توی صندوق گذاشته بودم سبقت می گرفت. در خارج از اصفهان بیشتر از این هم پاکت گرفته بودم اما توی اصفهان دویست و پنجاه تومان برای پنج شب  واقعا یک ناپرهیزی به شمار می رفت .  با خودم گفتم شاید در سال هایی که ما از اصفهان دور بوده ایم چیز هایی عوض شده باشد پول ها را داخل پاکت برگرداندم. پاکت را توی جیب لباده گذاشتم و خوش حال سمت خانه ی پدرزن راه افتادم .

آخر شب برگشتیم قم . خانه که رسیدیم مثل همیشه پول های داخل پاکت را گذاشتم لب دیوار کوب توی پذیرایی . جای پول پاکت ها و شهریه ها همیشه آن جا بود. این شکلی این پول ها با بقیه ی پول ها قاطی نمی شدند . باور و تجربه ی همیشه ی ما این بود که این پول ها برکت دارند و به خاطر همین سعی می کردیم آن ها را در جاهای خاصی مثل خرید های خوراکی خرج کنیم . این بار اما شرایط اجازه نمی داد . شارژ های ساختمان چند ماهی عقب افتاده بود و روز آخر هر چقدر سعی کردم جوری وارد ساختمان شوم که نگهبان نبیندم و سراغ شارژ ها را نگیرد و تذکر ندهد که پنج ماه شارژ عقب افتاده نشد که نشد . دست پیش را گرفتم که عقب نیفتم و گفتم اگر مثل بقیه ی مجتمع ها برای پرداخت شارژ دستگاه کارت خوان بگذارید شارژ های ما هم عقب نمی افتد و بعد ادامه دادم که پول توی خانه هست و شب که می خواهم بیرون بروم پرداخت می کنم .

شب قبل از بیرون رفتن از خانه به فاطمه گفتم یک صد تومانی و یک پنجاه تومانی از پول های لب دیوار کوب بردارد و تا من دارم ماشین را از پارک در می آورم به نگهبانی بدهد . تأکید کردم که رسید یادش نرود . فاطمه گفت حواسش هست . ماشین را که از پارک در آوردم فاطمه لب در مجتمع ایستاده بود . جلوی پایش ترمز کردم ، سوار شد ، کمی سکوت کرد بعد مثل بمب ترکید که حالا ده هزار تومانی را جای صد هزار تومانی می دهی دست من آبروی من را ببری !؟ شوکه شده بودم . گفتم چی !؟ ده هزار تومانی !؟ با عصبانیت گفت بله ! ده هزار تومانی و اسکناس سبز خشک تا نخورده را دستم داد . شنیده بودم اسکناس ده هزار تومانی توی بازار آمده است اما باورم نمی شد آن که توی دست های من بود و لنگه اش هم توی خانه بود به جای تروال صد هزار تومانی اسکناس ده هزار تومانی باشد . صفر هایش را شمردم ، پنج تا بیشتر نبود . کارد می زدند خونم در نمی آمد . نمی دانستم از این که فرق ده هزار تومانی و صد هزار تومانی را نفهمیده ام عصبانی ام یا از این که پاکت را کم داده بودند . چند دقیقه ای که گذشت بمب خنده توی ماشین ترکید. تمام شب خودمان را مسخره کردیم ، فاطمه پرسید کجا می روم ؟ جواب دادم پیتزا فروشی . گفتم اصلا تحمل ندارم این اسکناس سبز جلوی چشمم باشد . موقع حساب کردن پیتزا ناخود آگاه منتظر بقیه ی صد هزار تومان بودم . همین

پی نوشت :

۱-      یکی دو سالی ست دلم می خواهد مطلبی جدی در باره ی پاکت بنویسم . از پاکت های چند میلیونی تا پاکت های خالی .

۲-      امسال ان شاء الله پنج شب افتخار دارم خدمت دوستان عزیزم در نایین باشم . امیدوارم دوستان عزیز نایینی ام وجه مطایبه و طنز این نوشته را فراموش نکنند .

۳-      تو وقف خراباتی ، خرجت می و دخلت می

۴-      دوستان در هوای صحبت یار / زر فشانند و ما …..

۵-      زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت ….

۶-      همین

۲۹ پیغام

عیار نقد

مهر ۱۱ ۱۳۹۰

بسم الله الرحمن الرحیم

نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند ….

نقدی بر ” علوم انسانی قمی “
نوشته ی محسن حسام مظاهری در این جا

اول :

” علوم انسانی قمی ” متن خوبی نیست، مار ماهی هم متن خوبی نبود، دغدغه ی خوبی دارد، بصیرت هایی هم در آن هست اما خوبی هایش میان بدی هایش گم می شوند .  ” علوم انسانی قمی ” عصبانی ست، مضطرب است، سرخورده است، شلوغ می کند، بیانیه می دهد، بدتر از همه این که همانند مارماهی غیر اخلاقی و غیر انسانی ست .

دوم :

“علوم انسانی قمی” بی اخلاق است چون تواضع ندارد، تواضع شرط اول اخلاق نقد و اخلاق پژوهش است، محسن حسام مظاهری اما در نوشته هایش متواضع نیست، او عقل کل است، همه چیز گویا آنگونه است که او می نویسد، به خاطر همین است که هرچقدر واژه های شلوغ کنی مانند گسترده، بسیار، هزاران، تا دلتان بخواهد، رایج، پُر، جورواجور، رنگ وارنگ، خیل عظیم، یک دنیا، فراوان، شدید، عجیب، اساسا، عریض و طویل، انواع، این همه، ساعت ها و واژه هایی از این دست در نوشته ی او وجود دارند از شاید خبری نیست، از ممکن است این گونه باشد، از احتمال می رود، از برخی بر این باورند، از قضاوت درباره ی این موضوع بسیار سخت است، از این دست واژه ها در متن خبری نیست.

سوم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری بی اخلاق است چون متلک پرانی می کند، عنوان متن متلک است، اگر می خواست مؤدبانه و باوقار باشد شاید می شد ” نگاهی به وضعیت علوم انسانی در قم ” یا چیزی شبیه به این، اگر متلک پرانی در کارنبود به جای استفاده کردن از جمله ای مانند ” پشت سرش جماعتی از اعوان و انصار و مریدان و هم فکران به این عرصه قدم نهادند” در وصف حلقه ی کیان به یک واژه ی هم فکران یا چیزی شبیه به آن کفایت می کرد، اگر متلک پرانی در کار نبود از عبارت “…که هر کدام در تیول یک آیت الله، یک حضرت استاد و …. اند ” استفاده نمی شد آن وقت شاید به جای آن می نوشت بسیاری از این مؤسسه های علمی پژوهشی منتسب به شخصیت های برجسته ی حوزوی هستند، دلش نمی خواست از واژه ی برجسته استفاده کند می گفت مشهوریا هرچیز دیگری غیر از متلکی مانند حضرت استاد . اگر متلک پرانی در کارنبود از عبارت “فلان مدرس علوم انسانی قمی ” استفاده نمی شد، اگر متلک پرانی در کار نبود نمی نوشت: ” هر امام جمعه و امام جماعت و طلبه ی تازه از راه رسیده و درس نخوانده ای به خود اجازه می دهد در باب آفات علوم انسانی غربی و لزوم نقد و بومی سازی آن ساعت ها خطابه و قلم فرسایی کند. ”  استفاده از واژه ی ” هر ” در آغاز این جمله بیش از اندازه غیر منصفانه است .

چهارم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری بی اخلاق است چرا که اخلاق نقد اقتضا می کند احیانا اگر نقاط قوتی – ولو ناچیز – در موضوع مورد نقد وجود دارد به آن اشاره شود، نمی خواهد اشاره کند لا اقل به همین نخواستن اشاره کند، جمله ای مانند ” البته این مؤسسات و دانشگاه ها خدمات و دستاوردهایی هم برای رشد علوم انسانی در کشور داشته اند که نمی توان آن ها را نادیده گرفت ” مرز بین اخلاقی بودن و غیر اخلاقی بودن یک متن منتقدانه است .

پنجم :

غیر اخلاقی بودن اما تنها ضعف نوشته ی دوست من نیست، نوشته های او غیر انسانی هم هستند، لا اقل من از خواندن آن ها چنین احساسی پیدا می کنم ، من واژه ی انسانی را در مفهوم مدرن آن استفاده می کنم و معتقدم نه مارماهی نه علوم انسانی قمی به این انسانیت احترام نمی گذارد، من احساس می کنم در متن های او من یک طلبه دانش جو ام که در صنفم و عناوینم خلاصه می شوم و همین به محسن حسام اجازه می دهد که برای من باید و نباید تعیین کند و خط و مرز بکشد و به تخطئه ام بگیرد که چرا پا به وادی علوم انسانی گذاشته ام . من اگر انسان بودم آزادی ام محترم شمرده می شد ، حیرانی و سرگردانی ام حتی انسانی انگاشته می شد . حکایت تلخ روزگار ما شاید این باشد که ما – مایی که لباس منبر و محراب بر تن داشتیم – به برکت علوم انسانی قمی جسارت منبر رفتن و نسخه پیچیدن برای دیگران و باید و نباید کردن و خط و مرز کشیدن را از دست دادیم اما دیگران به راحتی با ما بر خلاف آن عمل کردند .

ششم :

نوشته ی محسن حسام مظاهری غیر مستند است . غیر مستند بودن هم متن را غیر اخلاقی می کند ، هم از ارزش آن می کاهد ، دوست من اگر می خواهد علوم انسانی در قم را به سطحی نگری و ساده انگاری متهم کند باید نمونه ی مستند بیاورد، انتخاب نمونه اش هم باید متناسب با حجم ادعایش باشد . این درست نیست که از بالا تا پایین اساتید و پژوهشگران علوم انسانی در قم را به فهم نادرست و غیر دقیق علوم انسانی و مفاهیم و اصطلاحاتش متهم کنیم و بعد شاهد مثالمان مرحوم دشتی باشد . این درست نیست که حوزویان مشغول به تحصیل و پژوهش در علوم انسانی را به داشتن ادعاهای گزاف متهم کنیم اما شاهد مثالمان یک فرض باشد ! دوست من می نویسد : ” … همان حکایت غوره نشده مویز شدن است و شاگردی نکرده داعیه ی استاد شدن که سبب می شود فلان مدرس علوم انسانی قمی که هنوز بیش از چهار دهه از عمرش نگذشته ، جسورانه و با اعتماد به نفسی عجیب فرضا یک نظریه ی فلسفی یا کلامی را با نگارش جزوه ای صد صفحه ای به خیال خود رد کند ” . اگر واقعا نویسنده ای در حد و موقعیتی که بتوان آن را نماینده ی تام و تمام علوم انسانی در قم دانست چنین کرده به آن اثر باید اشاره کرد، گذشته از این اما فکر می کنم دوران این ادبیات که دهه های عمر آدم ها را بشمارند یا صفحات جزوه های آن ها را در فضاهای اصیل علمی گذشته باشد .

هفتم :

محسن حسام مظاهری در متن هایی از این دست گاهی اوقات غیر دقیق حرف می زند ، ظرافت ها و تفکیک ها را نادیده می گیرد و چند ادعا را به هم می آمیزد . مشکل من با مارماهی اش همین بود . نمی فهمیدم او مخالف مدرک گرایی در حوزه است یا اساسا مخالف مطالعات حوزویان در علوم انسانی ست . در علوم انسانی قمی نیز این ظرافت ها و تفکیک ها مورد غفلت واقع می شوند ، به عنوان نمونه او میان واکنش های درون دینی شخصیت های حوزوی به مطالعات علوم انسانی با حوزویانی که از روش های برون دینی استفاده می کنند تفاوت نمی گذارد . از یک سو واکنش گروه اول مستلزم آشنایی با پیچ و خم و بن بست ها و تنگناهای نظری علوم انسانی نیست و از دیگر سو شیوه و رفتار آن ها قابل به تعمیم به دیگران نیست .

هشتم :

محسن حسام مظاهری اگرچه در سرتا سر متنش در قامت یک مدافع علوم انسانی اصیل بر آمده است اما ظاهرا خود درک صحیح و دقیقی از علوم انسانی ندارد ، برخی از مواردی که او قمی ها را به آن نقد کرده از مباحث رایج و چالش بر انگیز خود علوم انسانی اند نه ادعایی در عرض آن . بی موضع بودن یا موضع داشتن در علوم انسانی همواره یکی از مباحث بنیادین به شمار رفته است و در باب امکان و مطلوبیت آن بحث های زیادی صورت گرفته است . موضع داشتن در مواجهه ی با علوم انسانی چیز عجیب و غریبی نیست که قمی ها ( اصطلاحی با ابهام و کلی گویی بسیار ) به خاطر آن تخطئه شوند و یا به راحتی حکم به سطحی نگری و ساده انگاری آنان گردد . لا اقل حدس من به عنوان یک طلبه دانشجو ( مارماهی ) قمی آن است که تصورات ایده آل گرایانه از امکان بی موضعی و بی طرفی در علوم انسانی امروزه از قوت قدیم برخوردار نیستند چه رسد به این که از ارزش آن که به گواهی مباحث رایج در علوم انسانی آن نیز محل پرسش است سخن گفته شود و مرزی میان قمی ها و غیر قمی ها کشیده شود .

نهم :

محسن حسام مظاهری در متنش از جانب دیگران حرف می زند، این هم غیر اخلاقی ست هم غیر علمی ، اخلاق نقد اقتضا می کند اگر در جایی قرار است سخنی به کسی یا گروهی نسبت داده شود این عمل در کمال صحت و امانت داری انجام گردد . فضیلت اخلاقی نیز حکم می کند که پیش از نقد وجوه قوت آن سخن بیان شود، اگر قابلیت تفسیر ها و برداشت های متعدد دارد آن تفاسیر و برداشت ها بیان شوند و روشن گردد که نقد مذکور به کدام تفسیر وارد است و به کدام تفسیر نا وارد . مصداق این غیر اخلاقی و غیر علمی بودن در نوشته ی محسن حسام مظاهری این جمله با اندکی تغییر است : ” علوم انسانی قمی … این علوم را به جهت خاستگاه غربی شان اباحه گرا، الحادی و معارض با دین می داند . “

دهم :

تعداد دانشگاه های علوم انسانی در قم مشخص است ، از این میان چهار دانشگاه مهم وجود دارد : دانشگاه امام خمینی ، دانشگاه باقرالعلوم ، دانشگاه مفید و دانشگاه ادیان و مذاهب . البته نام دانشگاه قم و دانشگاه تربیت مدرس و احیانا یکی دو دانشگاه و پژوهشگاه دیگر را نیز می توان در کنار آن ها قرار داد . هر کدام از این دانشگاه ها خاستگاه ، تاریخچه ، سیاست ها ، اهداف ، پشتوانه ها و رویکردهای مختص به خود را دارند، تعداد دانشجویان سطوح عالی شان معلوم است، تعادا نشریه های علمی پژوهشی شان هم . اگر دوست من می خواست دقیق سخن بگوید عبارتی مانند علوم انسانی قمی جعل نمی کرد و به واسطه ی آن همه را با یک چوب نمی راند . در هنگام سخن گفتن از تعداد دانشجویان سطوح عالی از چند هزار استفاده نمی کرد و آماری دقیق ارائه می کرد .

یازدهم :

بعضی حرف ها بد است، غیر منصفانه است، نامردی ست، حتی اگر درباره ی کسانی باشد که ما با آن ها اختلاف از هر نوع مهم یا غیر مهمش داریم. نمونه اش این عبارت : ” علوم انسانی قمی‌ در سطح می‌ماند و نمی‌تواند به عمق و ژرف علوم انسانی راه یابد. این‌جا چون هدف فهمِ دقیق‌تر نیست، دانش‌جو و استاد قمی‌، چندان خود را اسیر پیچیدگی‌ها و راه‌های کور و بن‌بست‌های نظری ـ که علی‌القاعده برای یک دانشجو و استاد دیگر جذاب و مهم است ـ نمی‌کنند. آن‌ها در پی کوتاه‌ترین راه و سریع‌ترین پاسخ اند. تا سریع‌تر به هدف اصلی خود نایل شوند. همین اقتضا می‌کند که متون آن علم را خوب و دقیق نخوانند، کم‌تر سراغ متون اصلی و اصیل بروند، پراکنده‌خوانی و بسیارخوانی نکنند و به‌محض آن‌که گمان کنند به آنچه دنبالش بود‌ه‌اند، رسید‌ه‌اند، جست‌وجوی بیش‌تر را کاری گزاف بدانند. درست مانند تفاوت یک پژوهش‌گر واقعی با آن‌که فقط برای کنکور درس می‌خواند. اصولاً خوانش علوم انسانی قمی‌ از علوم انسانی، خوانش کنکوری و تستی است. مثل کتاب‌های قلم‌چی و گاج. خوانشی که فقط برای نکات تستی و آن‌ها که در امتحان می‌آید ارزش مطالعه و یادگیری قایل است. و این میان، طبیعتاً هزاران نکته‌ی دقیق و ظریف که در پاورقی و پایین عکس‌ها و جدول‌ها و ضمایم و فصول محذوف در امتحان است، مغفول می‌مانند. همین است که استاد و دانشجوی قمی‌ خیلی زود در امر یادگیری علوم انسانی به اشباع و احساس استغنا می‌رسند. ” درباره ی دیگران این قدر راحت حکم و قضاوت نکنیم، سخت کوشی آن ها را نادیده نگیریم، دست کم من این عبارت را حتی در مورد اساتیدی که با آن ها اختلاف نظر و سلیقه دارم قبول ندارم، نمونه اش شاگردان آقای مصباح یزدی، انکار سخت کوشی و مطالعات جدی و شبانه روزی آنان که من از نزدیک بخشی از آن را درک کرده ام غیر منصفانه و ظالمانه است.

دوازدهم :

این عبارت هم بد است : ” حالا این‌که این‌همه حجت‌الاسلامِ کارشناس ارشد و دکتر کجا رفته‌اند و چه می‌کنند و این‌همه نشریه‌ی علمی‌ ـ پژوهشی چه گلی به سر علوم انسانی ـ ولو در همان تعریف قمی‌اش ـ زد‌ه‌اند و این تشکیلات معظم که تنها یکی از چندین نمونه‌ی قمی‌ است چه‌قدر در همان هدف نقد و اصلاح علوم انسانی مثمر ثمر و کارآمد بوده، و سوآلاتی از این قبیل بماند. مهم اندیشه‌ی توسعه‌گرای آقایان است؛ مصداق «آفتابه لگن هفت‌دست/ شام و ناهار هیچی». ” جایی نرفته ایم آقا . همینجاییم !

سیزدهم :

من اگر به جای محسن حسام مظاهری بودم در نوشته ام به ادبیات مسئله اشاره می کردم، به دانشگاه های دینی در سایر کشورها و سایر ادیان می پرداختم و البته در این میان هیچ گاه قاطعانه مدعی نمی شدم علوم انسانی غربی حساب دیگر ادیان ابراهیمی را رسیده است . در چالش میان علم و دین استفاده از این گونه عبارات عجولانه و احساساتی به نظر می رسد ، بازی به پایان نرسیده است که حساب کشی آغاز شده باشد .

چهاردهم :

گاهی اوقات حکم کردن و قضاوت کردن نیازمند اتخاذ مبناست، دست کم برای من تا محسن حسام مظاهری نسبت به بعضی از مبانی اتخاذ موضع نکند نقد هایش بی معنا خواهد بود، بعضی از حرف ها مبنای سکولار می خواهد، نمونه اش شماره ی یک از متن علوم انسانی قمی . ترکیب اسم حیوانات با هم همیشه به مارماهی ختم نمی شود ، شتر مرغ هم برای خود حکایتی دارد .

آخر :

بعضی چیزها اگر نخود و لوبیایش به قم می رسد گوشتش نصیب تهران می شود . فرقی نمی کند قربانی در بیابان های اطرف قم بچرد یا  دشت های اطراف تهران . همین

۲۷ پیغام

قدیمی تر»